بازگشت به صفحه اول

 

 
 

بی کتا بی

وبلاگ ديگر

http://digar.blogfa.com

digarblog@gmail.com

اردیبهشت دوزخی 1386 است. گوشه‌ای می‌نشیند و سیگاری می‌گیراند و به هیچ‌کجا نگاه می‌کند. مگر می‌تواند؟ چگونه می‌شود از فشار این همه مصائب همیشگی رهایی یافت. نه می‌شود نوشت و نه کتاب تازه‌ای برای خواندن پیدا می‌شود.

از بلندگوی بالای برج باز هم صدای فریادی بلند می‌شود که همه را به سوی "یکی" فرا می‌خواند. نمی‌خواهد به هیچ‌کجا خوانده شود. حالش از این همه تکرار همیشه همه چیز بهم می‌خورد. سال گذشته نمایشگاه کتاب تهران. امسال نمازخانه بزرگی که از برج هایش همواره صدای احضار و احتضار فریاد می‌شود، مصلا. تازه تهدید کرده بودند که همه باید بیایند و همه را به "آنجا" فراخوانده بودند. "آنجا" که بعداً یکی دوتایی رفته بودند و به جای بقیه شام خورده بودند و اعلام کرده بودند، شام نخورده اند و خائنانه قول داده بودند همه در "نمازخانه بزرگ" برای خدمت (کتابفروشی) شرفیاب خواهند شد. از شنیدن نام آن دکان دار دو نبش حالش بد می‌شد. کسی که مافیای کاغذ و پخش کتاب هایش می‌تواند هر نویسنده و ناشر نوآمده ای را از پای درآورد. و هم او بود که به همه خیانت کرد.  به کتاب و به نویسنده و به نمایشگاه و از همه بیشتر به مردم. مردمی که ادبیات و فرهنگشان رو به نابودی است و کتاب‌ها و کتاب نویس هایشان در سانسور و فشار.

یاد روزی افتاد که او هم احضار شده بود، با چشم بنده نشانده بودند رو به دیواری سرد و زده بودند تو سرش که چرا چنین می‌نویسد و باید چنان بنویسید. فریاد زد

ـ  این‌ها به خودشان هم رحم نمی‌کنند، مسجد که مغازه نیست، تا در آن کتاب بفروشند.

ـ ما تصمیم می‌گیریم که چه کاری را در کجا انجام دهیم. شما بهتر است فقط گوش باشید.

سیگار نصفه، نیمه در پیش دستی کنار کاناپه خاموش می‌کند. همه جای اتاق پر است از پیش دستی‌هایی که پر است از ته سیگار که برای عبور از هر کجا و نشستن روی هرکدام از مبل‌ها و صندلی‌ها باید مراقب بود؛ کتابی بر می‌دارد. اردیبهشت 1384 و این تاریخ انتشار آخرین کتابش بود. متوجه نمی‌شود که صدای فریادی که در خیابان "اذان" می گفت، چه وقت تمام شده است.

ـ چرا هیچ وقت "از آن" نمی‌گوید و چرا بدون هیچ تغییری همیشه همین دستورات را فریاد می‌زند؟

یاد مصلا و یاد اشعار حافظ افتاد. کتاب در دسترس نبود. اگر بود هم در نشرهای متاخر این بیت را حذف کرده بودند، از بر خواند

ـ در میخانه ببستند، خدایا مپسند که در خانه تزویر و ریا بگشایند.

...

تا سال بعد هرچه کتاب داشت، چند بار خوانده بود. کتاب ها را مخفی کرده بود، مامورها همه جا بودند با مشعل هایشان، مثل فیلم "تروفو" کتاب ها را می‌سوزاندند. سلطه، کامل شده بود و او غرق دود سیگار و نشئه کتاب‌هایی که همه‌شان را حفظ کرده بود. کتاب فروش‌ها تعطیل و یا تغییر کرده بودند و نمایشگاه هم برگزار نمی‌شد. حتا کتاب‌های درسی از برنامه آموزشی حذف شدند و معلم‌ها تنها به دروس مذهبی و شفاهی و قرآن اکتفا می‌کردند. عطارها جای پزشکان را گرفته بودند و آخوندها در تمام شئونات زندگی مردم، حتا حمام گرفتن، حضور و دخالت مستقیم داشتند. برای سلام کردن به هم به مردم مجوز می‌دادند و اگر کسی بی‌اجازه در خیابان به دیگری سلام می‌کرد به جرم "برهم زدن نظم عمومی" و "اخلال در امنیت ملی" روانه زندان می‌شد. روزنامه‌ها را فقط در خاطره‌ها می‌شد یافت و کسی حق خرید و فروش قلم و کاغذ نداشت.

در را شکستند و وقتی با پوتین هایشان همه پیش دستی‌هایی را که پر بودند از ته سیگار پخش و پلا کردند، او می‌خندید. مشعل‌ها را به سویش نشانه گرفتند و فریاد زدند: « کتاب‌ها؟» و او می‌خندید.

ـ در تمام این چند سال به جای غذا کتاب هایش را می‌خورده

ـ بزغاله

و او همچنان می‌خندید. آتش گشودند و تمامش را در دقیقه‌ای سوزاندند. خاکسترش، مثل کاغذ سوخته، در هوا پخش شد و باد بردش تا هرکجا. سایه‌ای همه جا را گرفته بود. کاغذهای سوخته کتاب‌هایی که سوخته بودند. کتاب‌هایی که همه زندگی کسی بودند که همه سال‌های "بی کتا بی" را با خوردن کتاب‌هایش تاب آورده بود.

وبلاگ ديگر

http://digar.blogfa.com

digarblog@gmail.com

 

 
 
بازگشت به صفحه اول

رجوع به مطالب مشابه