زیاد می دیدمش. همیشه می گفت و می خندید. اما گاهی که سرش خلوت می شد رو می کرد به من و می گفت: "اگه بدونی من چقدر غصه دارم" و من لبخند می زدم. چند روز پیش که دیدمش تنها و غمگین به نظر می رسید. یکدفعه سر حرف رو باز کرد.
یه کاری برام پیدا شده که شوهرم اجازه نمی ده برم. همش جلوی پیشرفت من رو می گیره.
معمولا مردهایی که نمی تونن پیشرفت کنن جلوی پیشرفت همسراشون رو می گیرن.
سرش رو به علامت تایید تکان داد و گفت:
اجازه نداد برم دانشگاه. تا اومدم خودم رو بشناسم 2 تا بچه دور و برم بود و دیگه فرصت هیچ کاری رو نداشتم.
27 سال دارد. 14 ساله بود که شوهرش دادند و وقتی تنها 17 سال داشت، مادر دو فرزند بود. هر چه بیشتر گوش می کردم احساس می کردم بیشتر حرف برای گفتن دارد.
خودش تو خونه نشسته. بهش می گم برو سر کار. می گه تو می خوای بری تهران من چطوری برم سر کار؟ بهانه های بی اساس.
خوب شوهر من هر روز از کرج می ره تهران. این که دلیل نمی شه. این همه آدم!!!
نه بابا دستش به کار نمی ره. من می رم خونه می شینه می خوره. به خدا اینقدر سرپا ایستادم دیگه پاهام انگار مال خودم نیست.
و من یادم بود که روزی در آن خلوت های کوچک به من گفته بود که با اینکه خرج خانه را می دهد اگر نهار و شامی دیر شود شوهرش خانه را با فریاد هایش پر می کند.
چند روز پیش داشتم فکر می کردم که اون برگه ای رو که شما دادید به من و امضا کردم آیا کار درستی کردم؟ گناه نکرده باشم؟ نه اینکه پشیمون باشم ها. نه، فقط به حرف های خانمی فکر می کردم که می گفت اینا غیر اسلامیه و کار یهودی هاست. اما وقتی به همه اتفاقات زندگیم فکر کردم با خودم گفتم خیلی هم خوب کاری کردم!
سر دردل هایش باز شده بود و من مشتاق شنیدن حرف هایش بودم.
فقط خدا نکنه توی یه محله بفهمن شوهرت مشکل داره. اول همه مردها. بهت پیشنهاد می دن بعد که رد کنی نوبت زن هاست که طعنه هاشون آزارت بدن.
ساکت شد و دست از کار کشید. احساس کردم توان ایستادن ندارد. نشست و به نقطه ای در دوردست خیره شد.
بچه بودم. 14 سالم بود. اصلا نمی دونستم ازدواج یعنی چی. دستم رو گرفت و گفت بریم مسافرت. مامانم هم فقط بهم می گفت نذار بیاد طرفت!
نگاهم کرد و پرسید: می شه؟ آخه چطوری؟
ساکت نگاهش کردم. چه باید می گفتم؟ و او ادامه داد...
صبح تمام ملحفه ها از خون قرمز بود. من تا شب ملحفه می شستم و او با دوستش برای گردش رفته بود.
چشم هایم را بستم و از دردی که کشیده بود به خود لرزیدم. اشک رو در چشمان قرمزش دیدم. راستی چه باید می گفتم. خدایا کو کلامی برای دلداری؟!
سکوتی طولانی برقرار شد. تردید برای گفتن حرف هایی که رازهای زندگی هر زنی است در چشمانش موج می زد. سکوت سکوت...
طاقتش تمام شد. بلند شد و با صدای بلند گفت:
هر روز تریاک می کشید و روزی سه بار با من نزدیکی می کرد و هر بار یک ساعت. یک ساعت و نیم...
و با شرمی که در چهره اش موج می زد به آرامی گفت: "بدون اینکه حتی مرا آماده کند..."
بغضش را فرو خورد و در حالی که صورتش را در دستانش پنهان می کرد ادامه داد:
حالا از نزدیک شدنش به خودم می ترسم. هر بار یه دل سیر گریه می کنم و بعد خودم را برای عذابی که در انتظارم است آماده می کنم. اصلا نمی فهمم لذت از رابطه جنسی یعنی چی به خدا.
و آرام گفت: "این حرفها گفتن نداره آخه"
گفتم:
چرا اتفاقا داره. اتفاقی که توی خونه شما داره می افته تو خونه های بسیاری داره تکرار می شه و چون گفته نمی شه، درمان هم نمی شه. اتفاقا باید گفت. باید حرف ها رو از چار دیواری خونه ها بیرون کشید تا راهی برای حلشون پیدا کرد. گفتن این حرف ها به همه زنان کمک می کنه. باید دردهای مشترکمان را فریاد کنیم.
آرامشی در چشمانش ظاهر شد. حالا آرام تر و مطمئن تر حرف می زد.
یک ماه رفته بودم مسافرت. هنوز موی زنی که در رختخواب من خوابیده بود لای تقویمم دارد. هنوز برای اون روز ها حتی یک معذرت خواهی هم نکرده. به او گفتم: "برام مهم نیست چی کار کردی. دوست دارم بدونم چی بهش گفتی. آخه می دونی هیچ وقت این موقع ها با من حرف نمی زنه می فهمی که؟"
می فهمیدم. مگر فهمیدن این حرف ها کار سختی است؟ و به حرف هایی فکر می کردم که چند روز پیش به من گفته بود "اگه می تونستم بچه هام رو ازش بگیر حتما ازش جدا می شدم اما می دونم باید سال ها تو دادگاه ها سرگردان بشم و دست آخر هم هیچ..."
چند زن؟ چند زن؟ فقط به جرم زن بودن یا از بچه هایشان جدا می شوند یا تمام عمر را با مردی به سر می برند که از زندگی، جهنمی برای آنها بسازد؟؟