|
یاد آوریم بزرگمردی را که شکنجه گران در برابر او
به شگفتی آمدند
مهدی مویدزاده
از مبارزات آزادیخواهانه و استقلال طلبانه ملت ایران
در نهضت ملی شدن صنعت نفت بزعامت دکتر محمد مصدق
تا به امروز که بیش از نیم قرن است انگشت شمار
چهره هایی بوده اند که در کنار مصدق و عدها درنهضت
مقاومت ملی و جبهه ملی ایران خردمندانه کوشیده اند
ونهضت ملی ایران وامدار آن اندیشمندان است. یکی
از کسانیکه از آغاز ورود به صحنه سیاسی تا پایان
عمر هشیار وآگاه درپیشبرد اهداف نهضت ملی ایران
ومقابله با انحرافات با حضور توانمند خویش راهگشای
رهروان نهضت ملت ایران بود زنده یاد اصغر پارسا
است. دریغا که او درهفدهم بهمن ماه سال
1385در تنهائی به ابدیت پیوست و ملت ایران نیک
اندیشی فرزانه را از دست داد. او استادی در علم سیاست
بود که نخستین فعالیت های سیاسی اداری خود را
درکنار مصدق آغاز کرد. اصغرپارسا از جوانترین
افراد مورد وثوق و اعتماد دکتر مصدق بشمار میرفت.
با روانشاد پارسا ازسال 1339 که عضو شورای جبهه
ملی بود و در کلاسهای تعلیماتی جبهه ملی به تحلیل
مسائل سیاسی می پرداخت افتخار آشنائی پیداکردم
در آنزمان دانشجوی دانشگاه تهران بودم و برای
گویندگی در حوزه ها باید دوره کلاسهای کادر تعلیمات
را میگذراندم صلابت در گفتار و اندیشه واستدلال
برآمده از تفکر منطقی پارسا مرا شیفته او ساخت وتا
آخرین روزهای زندگی پر افتخارش در پی آن بودم تا
فرصتی بیابم واز او بیاموزم اوبیش از شصت سال
تاریخ مبارزات مردم ایران را در سینه داشت وهمیشه
ازآخرین خبرهای ایران وجهان از طریق نشریات
واینترنت مطلع میشد .از حدود دهسال قبل از وفاتش
خودرا از جهان سیاست بازنشسته اعلام کرد ولی این
اقدام هم اورا از درجستجوی خبرها بودن وبررسی کردن
آن دور نساخت . اوهمیشه خواستار گفتگو با جوانان
بود ومیگفت سخن وپرسش های جوانان به اونیرو میدهد
درسالهای آخرعمر یاران قدیمی چون مهندس زیرکزاده
ومهندس حقشناس به دیار باقی شتافته بودند وخلوت
تنهایی اش را گاهگاهی دیدار با جوانان پر میکرد .
اکنون که درآستانه اولین سال روز درگذشت زنده
یاد آقای اصغر پارسا هستیم بنظر رسید برای آگاهی
بیشتر با اندیشه های آن بزرگمرد به بعضی از سئوال
وجوابهائی که در جلسه ای که در محضر ایشان
تشکیل شد بپردازیم حدود دو ماه قبل از درگذشت
ایشان تنی چند از جوانان عضو جبهه ملی برنامه ای
برای ملاقات با آقای پارسا ترتیب داده بودند و از من
خواستند از که روز و ساعت دیدار را هماهنگ سازم آقای
پارسا با اشتیاقی توصیف ناپذیر ازین ملاقات
استقبال نمود .در روز موعود همراه آنها بخانه اش
رفتیم . پارسای نود ساله با قامتی استوار در حالیکه
لبخندی بر لب داشت در را گشود و ما را به داخل
راهنمائی کرد. جوانان ازینکه درکنار قدیمی ترین
رهبر نهضت ملی که در قید حیات است نشسته اند احساس
غرور میکردند. آنها شنیده بودند که پارسا از 27
سالگی در کنار مصدق بوده است و در همان جوانی در مجلس
هفدهم در اوج توطئه های دربار پهلوی دوم سخنگوئی
فراکسیون نهضت ملی را بعهده داشته است .چند نفری
با دوربینهای خود این لحظات را ثبت میکردند .
حاضران پرسش های فراوان داشتند می خواستند از مردی
که بیش از شصت سال به سیاست اندیشیده وآنرا علمی
میداند که باید آنرا آموخت ودر صحنه سیاسی بکاربرد
سئوال بسیار کنند .پارسا ضمن اعلام آمادگی به
پاسخگوئی اشاره ای داشت که ازمرزنود سالگی گذشته
است شاید نتواند بهمه سئوالات بادقت پاسخ گوید .که
این نیز نشان از صداقت همیشگی اوداشت .سئوالات
آغاز شد حا ضران کم وبیش آنچه گفته میشد را
یادداشت میکردند .نخستین سئوال این بود که با زنده
یاد دکتر مصدق ازچه زمانی وچگونه آشنا شدید؟ پارسا
پس ازمکثی کوتاه گفت : تازه در وزارت امور خارجه
استخدام شده بودم ودراداره عهدنامه ها وقراردادها
کارمیکردم چون بزبان انگلیسی تسلط داشتم وقتیکه
کمیسیون نفت مجلس شورای ملی تشکیل شد نامه هائی به
انگلیس امریکا ویا سازمان ملل متحد نوشته میشد که
متن آنرا دروزارت امور خارجه تحریر میکردم .دراین
وقت مرحوم باقر کاظمی وزیر امور خارجه بود ند دکتر
مصدق ازایشان تنظیم کننده نامه هارا سئوال میکند
مرحوم کاظمی نام مرا میبرد .روز بعد باقر کاظمی
بمن گفت آقای دکتر مصدق میخواهد تورا ببیند ومرا
به نزد دکتر مصدق برد وگفت گزارشهائی که از وزارت
خارجه آوردم همه کار این جوان است .مصدق ازمن
پرسید اهل کجائی؟ گفتم آذربایجان .دکتر مصدق پدرم
را که دردورههای گذشته به وکالت مردم خوی بمجلس
رفته بود شناخت باید یادآوری کنم که روانشاد مصدق
مدتی والی آذربایجان بود وافراد زیادی را در
آذربایجان می شناخت . دکتر مصدق به ترکی بالهجه ای
بین آذربایجانی وقزوینی بمن گفت تورک اوغلی شناختم
کی هستی .وبدین ترتیب بادکتر مصدق ازنزدیک آشنا
شدم .پارسا خاطره دیگری نیز گفت که : من عضو هیئتی
بودم که در خدمت دکتر مصدق عازم سازمان ملل ودیوان
داوری لاهه بودیم .دکتر مصدق درهواپیما از آقای
دکتر شایگان خواست نامه ی تهیه شده ای را برایش
بیشتر توضیح دهد من که دردانشکده حقوق شاگرد دکتر
شایگان بودم آن نامه را بدستور دکتر شایگان تهیه
کرده بودم .دکتر شایگان به دکتر مصدق گفت بهتراست
نویسنده اصلی که پارسا است توضیح دهد مصدق نگاهی
بمن کرد وگفت بخوان ومن خواندم بدون هیچ تغییری
آنرا کاملا تائید کرد ورو به دکتر فاطمی که وزیر
امور خارجه شده بود کردوگفت از این به بعد هر نامه
ای که در مورد مسائل سیاسی برای دولت های خارجی
ارسال میشود قبل از ارسال بنظر پارسا برسد والحق
دکتر فاطمی تا کودتای ننگین بیست وهشت مرداد
1332چنان اقدام مینمود .
سئوالات
متعددبود وازآنجمله که جناب آقای پارسا نام شما
درفعالیتهای جبهه ملی درسال 57 کمتر دیده میشود
آیا علت خاصی داشته است ؟ پارسا بفکر فرورفت وگفت
جبهه ملی ایران ازابتدای تشکیل دین وحکومت را جدای
از یکدیگر میدانسته ومن پیوسته چه در زندان دوران
محمد رضاشاه ویا جمهوری اسلامی وچه سالهائی که
آزادبودم به این امر مهم توجه داشتم .جوانانی که
امروزه سن وسالی از آنها گذشته اگر دوران زندان
قصر را درسالهای 41 و42 بخاطر آورند اعتقاد مرا به
این موضوع خوب میدانند ودرزندان هم با بعضی از
اعضای جبهه ملی چون مهندس بازرگان ودکتر سحابی
اختلاف عقیده ای که داشتم درموضوع حکومت ودیا نت
بودوحکومت ملی وحکومت دینی را دو مقوله متفاوت
میدانستم .دردوران انقلاب من به شرکت جبهه ملی در
دولت موقت انتخاب شده از سوی آیت الله خمینی مخالف
بودم ودر حضور مرحوم اللهیار صالح به مرحوم دکتر
سنجابی گفتم من با حکومت شاه مخالف بوده وهستم و
تا شما که دبیرکل جبهه ملی هستید لا اقل ازدولت
موقت خارج نشوید کاری با فعالیت های شما بنام جبهه
ملی ندارم ومدتی بعد دراردیبهشت ماه 58روزی به
مرکز تشکیلات جبهه ملی واقع درخیابان کارگر پای
نهادم که چند روزی از استعفای دکتر سنجابی از دولت
میگذ شت و جبهه ملی برگرایش بقدرت رسیدگان به
استبدادبانگاهی انتقادی می نگریست ونظر غا لب در
شورای جبهه ملی این بود که حکومت دینی راه حل
مشکلات جامعه نیست .این طرز تلقی با اندیشه های من
همخوانی داشت وپذیرفتن مدیریت مسئول روزنامه ارگان
رسمی جبهه ملی نیزاز این روی بودکه این اقدام را
در نشر عقاید جبهه ملی بسیار موثرمیدانستم. صاحب
امتیاز این نشریه که هفته ای سه شماره منتشر میشد
آقای دکتر مهدی آذروزیر فرهنگ جناب آقای دکتر مصدق
بود.
جوانان حاضر دراین ملاقات به غیر از یکی دونفر
متولد سالهای بعد از انقلاب بودند واز زنده یاد
پارسا درمورد زندانی شدنش درسالهای پس از انقلاب
جویا شدند .پارسا به آرامی گفت خاطرههائی نوشته ام
که درایران نیست و پس از مرگم شاید شما هم آنرا
بخوانید .یکی از جوانان اصرار فراوان داشت که
لا اقل خاطره ای برای ما بگوئید . پارسا
لبخندی زدوگفت : شرح حال من چون بسیاری است که
درسالهای بعد از انقلاب گرفتار آمدند ومصداق این
شعر است : ( نیش خاری نیست کز خون نگاران سرخ
نیست ---- آفتی بود آن شکار افکن کزین صحرا گذ
شت ) .
و
هنگامیکه بیشتر اصرار کردند گفت :شرح این هجران
واین خون جگر- این زمان بگذار تا وقتی دگر.
حدود دو ساعت از آغاز دیدار ما گذشته بود میدیدیم
که تمایل به ادامه گفتگو ندارد و نباید بیشتر او را
با یادآوری خاطرات تلخ زندانهای توحید و اوین
بیازاریم. برخاستیم و با کسب اجازه ازو خداحافظی
کردیم در بیرون منزل بچه ها امید بملاقاتی دیگر
داشتند ولی دیگر فرصت مناسبی برای دیدار مجدد
بدست نیامد. فردای آنروز شادروان پارسا تلفن کرد
او شادمان از گفتگوئی بود که با دوستداران جوانش
داشت .حدود دو ماه بیشتر نگذشت که خبر اندوه بار
درگذشت روانشاد پارسا را شنیدم سراسیمه بخانه اش
رفتم کسی در خانه نبود از همسایه اش جویا شدم گفت
جسد را به پزشک قانونی برده اند . در تشییع جنازه اش
تعدادی از بستگان و رهبران جبهه ملی و حزب ملت
ایران حضور داشتند. در مراسم آمرزشخواهی او که در
مسجدی برگزار گردید جوانان زیادی شرکت داشتند
میدانستم که آنان در سوگ از دست دادنش بسیار
گریسته و بر آنچه که میخواستند از زبان او بشنوند
و بخت یارشان نبود تاسف خورده اند. اکنون
یکسال است که ایران زمین ملت مردی متفکر را ازدست
داده است. او از بیست پنج خرداد شصت در خانه های دوستان
و بستگان مخفی بود و با مسئولیتی که که هیئت رهبری
بعهده او محول کرده بود با توانمندی بی نظیری
با موضع گیری های حساس برای ادامه راه جبهه ملی
کوشید. حدود اواخر سال شصت و دو توسط مامورین حکومتی
دستگیر شد. برای او ابتدا حکم اعدام صادر کردند. او سه سال و چهار ماه را تحت سخت ترین شکنجه های
جسمی و روانی در زندانهای توحید (کمیته مشترک سابق)
و اوین سپری کرد او از همان روز نخست مسئولیت تمام
مقالات روزنامه پیام جبهه ملی ارگان جبهه ملی
و تصمیم گیریهای رهبری را تا روزیکه بازداشت شده بود
پذیرفت و پس از چندیکه حکم صادره برای او بحالت
تعلیق در آمد آزاد شد.
پارسا در سراسر زندگی پر افتخارش هرگز در برابر
استبداد تسلیم نشد و بر باورهای ملت گرایانه و
آزادیخواهانه اش باقی بود. باشد که اندیشه هایش
روشنی بخش راه
آزادیخواهان باشد .
پانزدهم بهمن ماه 1386
|