|
خلاصهای از
آنچه در این مدت 10 ماه بر من و خانوادهام گذشت
ساعت 6:30 بامداد
از خواب بیدار شدم و ساعت 7:00 دختر بزرگم « زهرا » که 12 سال دارد راهی مدرسه شد .
دختر کوچکم که هشت ساله است به دلایلی قرار بود ساعت 10:30 به مدرسه برود . همسرم
ازمن خواست تا برای خرید عیدی بچهها ، او را تا خیابان ستارخان همراهی کنم . به
اتفاق همسرم سوار ماشین شدم و به زیر پل ستارخان رسیدم و همسرم از ماشین پیاده شد.
در این فکر بودم که
برای « پریا » دختر کوچکم از کجا خوراکی مدرسه بخرم ؛ که ناگهان چهار نفر به طرف
ماشینم هجوم آوردند . اول تصور کردم زورگیر هستند که هر روز درتلویزیون نشان
میدهند ، به خودم وانمود کردم که فوقش موبایل و مبلغ پول کمی که در جیب دارم را
میگیرند و میروند و قضیه تمام میشود یک لحظه در ماشین را باز کردند و کلت را رو
سرم قرار دادن .
مواد مخدر ...تریاک
...حرف نزن سرت را پائین نگهدار ...گیج به خیال اینکه اشتباهی گرفتند ، یک لحظه
خودم را جمع و جور کردم ، به بیرون نگاه کردم دیدم یک ماشین پژو که چهار سرنشین
داشت پشت سرمان پارک کرده است یکی از آقایان با صدای بلند گفت نگاه نکن حرکت کن پشت
سرت بقیه هم میآیند برو سمت خانهات وقتی به منزل رسیدیم در بسته بود هر چقدر در
زدن ، دخترم که از پنجره وضعیت را دیده و ترسیده بود در را باز نکرد شیشه درب را
شکستند
و وارد خانه شدند تمام خانه را زیر و رو کردند و مرا به طرف زندان اوین بردند نزدیک
ساعت 12 ظهر بود که مرا با چشمان بسته وارد سلول 172 کردند .
همواره در این فکر
بودم که من کار خاصی نکردم حتماً امروز و فردا آزاد میشوم فردای دستگیری با چشمان
بسته به اطاق بازجویی بردند و شروع به بازجویی کردند . چگونه از مرز خارج شدی ؟ با
خانوادهها چرا ارتباط داشتی؟ آقای ... آقای... چرا ؟ اگر همکاری نکنی روزگارت
سیاه است . من که هیچ یک از کارهایی که متهم کرده بودند را انجام نداده بودم از
روی ساده دلی خیال میکردم همین امروز فردا این ها به اشتباه خود پی میبرند و من
آزاد میشوم . دو سه روز مانده به چهارشنبهسوری به خیال خام تصور میکردم
چهارشنبهسوری پیش خانوادهام هستم ودو سه روز به عید 86 همچنین سیزده بدر ...
خبری نشد.
دیگر روزها به سختی
میگذشت بدون هیچ گناهی در سختترین شرایط به سر میبردم بعد از یک ماه انفرادی
بشدت مریض شدم چندین بار ساعتها زیر سرم بودم بدون این که بدانم چه بلایی به سرم
آمده . روزها به سختی برایم تمام میشد حدود 6 ماه در سلولهای انفرادی 209 ، دنیا
را برایم تبدیل به جهنم کرده بودند بعد از 6 ماه مرا تحویل 305 دادند باز دست از
خوش خیالی برنداشتم ، که هر چه زودتر آزاد میشوم خلاصه بعد از 8 ماه مرا دست بسته
پیش قاضی بردند و بعد از چند دقیقه وکیل هم وارد دفتر قاضی شد این بار مسئله عوض
شده بود و سوالهای دیگری ، تو متهم به عضویت در فلان سازمان ... تو متهم به ... تو
متهم ... من گفتم هیچ یک از این اتهامات را قبول ندارم .
دادگاه پنج دقیقه
بیشتر طول نکشید و آخر سر قاضی به من گفت که اگر همین طور پیش برود همسرت را هم به
209 میبریم . و وکیل به من گفت که چون پرونده تو خالی است به احتمال زیاد آزاد
میشوی باز دو ماه گذشت مرا برای ابلاغ حکم به دادگاه بردند بازهم به خیال خام خود
تصور داشتم تبرئه میشوم و و کیل هم گفته بود هر چه قدر مسئله طول بکشد به نفع تو
میباشد . باز با دستهای بسته وارد دادگاه شدم بعد از چند دقیقه قاضی حکم را برایم
خواند با یک درجه تخفیف بخاطر لطف رهبری 10 سال زندان در تبعید !!! خدایا شوخی
میکند ! ؟ خواب میبینم ! ؟ با حالت سر در گمی به زندان بازگشتم .
حالا بعد از 10 ماه
ذهنم درگیر یک سری سوالاتی شده است . نمیدانم با کی درمیان بگذارم ؟ و آیا واقعاً
جواب قانع کنندهای است ؟ وطن من کجاست ؟ چه کسی بر ایران حاکم است ؟ اگر زمانی
این وطن بدست پستترین افراد جهان میافتاد با من ایرانی چه میکردند که این ها
نکردند ! با خانوادهام چه میکردند که این ها نکردند ! اگر با شما این کارها را
میکردند به چه نامی آنها را صدا میزدید ؟ حدود 1400 سال است که یزید را نفرین
میکنیم ، برای مثال او چه کار زشتی کرد که شما نکردید ؟
من که در این 10
ماه سکوت را بر فریاد ترجیح دادم بدین نتیجه رسیدم که شما موجوداتی هستید که هر چه
قدر در مقابل شما عقب نشینی بشود شما بیشتر تهاجم میکنید بعد از این سکوت را خواهم
شکست و بهایش هر چقدر باشد پرداخت خواهم کرد . آری شما در این مدت 10 ماه باعث
شدهاید که مادرم سکته قلبی کند و سیستم عصبیش به هم بخورد . شما باعث شدید که در
این مدت 10 ماهه وضع اقتصادی من فلج شود و خانوادهام برای گذران زدگی دست به هر
دوست و آشنایی باز کنند
بعداز این فریاد
خواهم زد به کل دنیا خواهم گفت شما بویی از بشریت نبردید شما دشمن بشر هستید در
سلولهای انفرادی 209 جوانان را با طناب به میزی میبندید ، و فریاد کمک کمک یا
حسین در 209 قطع نمیشود . هر روز صدای گریه و شیون در 209 به گوش میرسد ...
در فرصت مناسب به
اسم و آدرس تمام جنایتی که در این مدت دیدم فریاد خواهم زد سخن آخر با بازجویم ،
بازجوی محترم وقتی که با چشمبند مرا بازجویی میکردی برایم گفتی اگر همکاری نکنی
خانوادهات خیلی سختی خواهند کشید به من گفتی خودم صبر کردم که نزدیک عید دستگیرت
کنم تا فرزندانت عید را بدون تو سپری کنند و حرفهای دیگر که در فرصت دیگری خواهم
گفت...ولی من در آن لحظه برای نجات مردم ایران از دست شما دعا میکردم و آرزو
میکردم ای کاش فرزندان شما هم خوشبخت شوند آرزو میکردم تمام بچه ها ایران لبخند
به لب باشند یک لحظه نمیتوانستم حتی در خیالاتم هم فرزندان تو را در ناراحتی
تصور کنم این ها همه بخاطر این بود که تو نسبت به انسان نفرت و کینه داشتی ولی من
در بدترین شرایط حتی به فرزندان دشمنم عشق میورزیدم .
آقایان محترم مرا
از 10 سال زندان مترسانید مرا از تبعید مترسانید بهای آزادی هر چه باشد من تعلل
نخواهم کرد . بیرون که بودم از بین زندگیهای مختلف خدمت به مردم را انتخاب کردم
بهایش را دادم بین جرایم مختلف جرم زندان سیاسی را انتخاب کردم . تاوانش را خواهم
داد بین مرگ ها بهترینش را از خدا خواستم تاوانش را خواهم داد من یک فعال حقوق بشر
بودم تنها گناهم چند تماس تلفنی از زندان و رفت آمد با چند شخصیت سیاسی بود برای
اینکه یک جوری مرا از صحنه سیاسی حذف کنند دنبال حرف و حدیث های دیگر رفتند .
و اگر اتهامات واهی
که به من زدند درست باشد که درست نیست کجایش جرم است عکس یک نفر، نوار یک نفر ،
صحبت کردن با یک فرد ، در کدام کشور حتی فاشیستی این همه حساسیت دارد !! که بخاطر
آن 6 ماه انفرادی و بعد از 10ماه بلاتکلیفی به 10 سال زندان محکوم بشوی !! اگر
شما انسانید من به بشریت پشت میکنم اگر مسلمانید به مسلمانی نفرت میکنم اگر شما
ایرانی هستید به ایرانی بودنم شرم میکنم .
البته یقین دارم که
هیچ کدام ازاین ها نیستید ای کاش روز دستگیری که تصور میکردم زورگیرها به ماشینم
حمله کردند حدسم درست بود چون بهایش یک گوشی 20 هزار تومنی و مبلغ 25 هزار تومان
پول بود خدایا مرا به خاطر کمکی که 12 سال پیش برای مامورانی که برای دستگیری
قاچاقچی مواد مخدر کردم ببخش چون حالا احساس میکنم که آن فرد دستگیر شده به
احتمال زیاد گناه کار نبود چون همان برخوردی که با او کردند با من هم همچنان کردند
.
آینده ازآن
انقلابیون است اگر از آن من نیست پس من انقلابی نیستم من سلولهای انفرادی را با همه
سختهایش تحمل خواهم کرد و بر چوبه دار بوسه خواهم زد ولی خود را به ظالمان نخواهم
فروخت و فریاد خواهم زد مرگ بر دین فروشان مرگ بر یزیدیان ، یک زمانی ، فردایی ،
افشا خواهم کرد که با خانواده همسرم در شهرستان چه کار کردید برای همکاری با شما چه
ترفندهای که به کار نبردید به خود بنده چه حرف های که نگفتید در جلفا چه
وعدههایی که به خودم ندادید !! ولی چون هیج کدام از این کارها نگرفت 10سال حبس
برایم بریدید .
برای من سلولهای
انفرادی آخر حیات نیست مرگ آخر حیات نیست برایم 10 سال حبس آخر حیات نیست چوبه دار
آخر
حیات نیست برایم زمانی
حیات به آخر میرسد که از مسیر تکامل منحرف شوم برایم آخر حیات تسلیم در مقابل
ظالمان ، تسلیم در مقابل ارتجاع است ... خواهم نوشت خواهم گفت هر چقدر میخواهید
فشار بیاورید اگر راهم حق است این فشارها باعث رشدم خواهم شد .
مرگ بر استبداد مرگ بر فاشیسم در هر لباس ، زنده باد آزادی
بند 305 زندان
اوین صالح کهندل
------
بیانیه کانون وبلاگ نویسان ایران در مورد حکم اعدام یعقوب مهرنهاد
خبرنامه امیرکبیر: کانون وبلاگ نویسان ایران طی بیانیه ای نسبت به حکم اعدام یعقوب مهرنهاد اعتراض کرد. متن بیانیه به شرح زیر می باشد:
کانون وبلاگ نویسان ایران حکم غیرانسانی اعدام برای یعقوب مهرنهاد وبلاگ نویس بلوچ را به شدت محکوم میکند.
قوه قضاییه جمهوری اسلامی هفته گذشته یعقوب مهرنهاد نویسنده وبلاگ “مهرنهاد” و فعال مدنی بلوچ را پس از ده ماه بازداشت و شکنجه در دادگاهی بدون حضور وکیل و هیئت منصفه و اعضای خانواده او با اتهامات واهی به اعدام محکوم کرد.
آقای مهرنهاد مدیر کل انجمن جوانان صدای عدالت است که در چهارچوب قوانین جمهوری اسلامی برای جوانان بلوچ برنامه اجرا میکند. او پس از شرکت در یک جلسه پرسش و پاسخ که برخی از مقامات زاهدان نیز در آن شرکت داشتند بازداشت شد و دلیل دستگیری او اعلام نشد. خانواده و وکیل او پس از ۵ ماه موفق به دیدار او شدند در حالی که از شدت شکنجه تعادل خود را از دست داده بود و ۱۵ کیلو وزن کم کرده بود.
کانون وبلاگ نویسان ایران توجه همه مجامع بین المللی را به بدعت گزاری قوه قضاییه ایران برای اعدام وبلاگ نویسان به دلیل ابراز عقاید خود جلب میکند. در ایران هرگونه ابراز عقیده با مجازاتهای وحشیانه شلاق و قطع دست و پا و اعدام به جرمهای واهی اقدام علیه امنیت کشور و ارتباط با بیگانه و گروههای غیر قانونی جواب داده میشود.
کانون وبلاگ نویسان ایران خواهان لغو حکم اعدام آقای مهرنهاد است و مصرانه از همه حامیان حقوق بشر میخواهد که در برابر نقض وحشیانه حقوق بشر در ایران و سرکوب بیرحمانه وبلاگ نویسان و آزاداندیشان ساکت ننشینند و به هر شکل ممکن از اعدام یعقوب مهرنهاد وبلاگ نویس ایرانی جلوگیری کنند.
کانون وبلاگ نویسان ایران (پن لاگ)
شنبه ۲۷ بهمن ۱۳۸۶ ۲/۱۶/۲۰۰۸
رونوشت برای:
سازمان عفو بین الملل
دیدبان حقوق بشر
کمیسیون حقوق بشر اتحادیه اروپا
شورای حقوق بشر سازمان ملل متحد
|