بازگشت به صفحه اول

 

 
 

حمایت کمیسیون زنان دفتر تحکیم از بهاره هدایت: «دی» زمانی دارد و زمستان اَجلش نزدیک است

شنبه ۲۹م تیر ۱۳۸۷

خبرنامه امیرکبیر: کمیسیون زنان دفتر تحکیم در بیانیه ای ضمن اعتراض به بازداشت بهاره هدایت، دبیر این کمیسیون، برخورد صورت گرفته با دانشجویان دختر را ناشی از افکار حکومتگران دانست. در این بیانیه ضمن تاکید بر لزوم آزادی بهاره هدایت آمده است “ما نیز همچون بهاره در آرزوی خشکاندن ریشه های درخت کهن استبدادیم”. متن این بیانیه به شرح زیر است:

«دی» زمانی دارد و زمستان اَجلش نزدیک است

سال گذشته نیز، همچون دوران پیش از آن، برای دختران دانشجو سالی سرشار از خشونت و سرکوب بود. در حالیکه با اعمال سهمیه بندی جنسیتی، دختران بسیاری از ورود به دانشگاه ها بازماندند، دانشگاه خود، به عرصه ای ناامن تبدیل شد. دانشجویان دختر نه تنها همپای همکلاسی های پسرشان، به اتهام شکستن سکوت قبرستانی دانشگاه از تحصیل محروم گشتند یا به کنج زندان ها افکنده شدند، که اتهام دیگری نیز داشتند: آنها به نام آنچه «پوشش نامناسب» نامیده می شد به کمیته های انضباطی احضار شدند. این سرکوب ها در حالی صورت می گرفت، که وقایع شرم آور دانشگاه های کرمانشاه، سهند تبریز و زنجان، دروغین بودن ادعای های به اصطلاح اخلاقی مدیران انتصابی دولت نهم را بیش از پیش آشکار ساخت.

آری، دانشگاه تنها عرصه ای است که زن ایرانی نیز توانسته از آن سهمی بیابد. از این رو مدت هاست که حکومتگران پدرسالار، تلاش سازمان یافته ای را بر بازگرداندن زنان به خانه آغاز کرده اند. بهاره هدایت امروز اگر در آن سوی دیوارهای بلند اوین، از همکلاسی ها و خانواده اش جدا افتاده است، تاوان خواندن سرود آزادی را در این ویرانه می پردازد. همه ی زندگی اش را زیر و رو کردند، به امید آنکه بهانه ای برای «پرونده سازی» دروغین بیابند و مقامات مجهول الهویه به اصطلاح آگاهشان همچون همیشه جهت جوسازی، اقدام به اتهام‍‌زنی واهی در رسانه های وابسته به دولت نمودند. اما کارنامه پر افتخار فعالیت های حقوق بشری و مدنی بهاره هدایت که همگی علنی و مسالمت آمیز بوده‌اند، بر آزاداندیشان روشن است.

بهاره هدایت به عنوان دبیر کمیسیون زنان تحکیم حنجره فریاد دردهای دختران -این نیمه خاموش دانشگاه- شد. باتوم، انفرادی و حکم سنگین دو سال حبس، هیچ یک او را از خواسته ای که در ۲۲ خرداد ۸۵ در میدان هفت تیر، همصدا با دیگر زنان و دانشجویان فریاد کرده بود، باز نداشت. آری، بهاره همواره در اندیشه جهانی برابر و آزاد، برای همه زنان و مردان بود و هست. این بود که ۱۸ تیر ۸۶ نیز، به دفاع از دانشجویان دربندی برخاست که در فضای تاریک اتهام زنی رسانه های زنجیره‌ای هیچ کس را یارای حمایت از آنان نبود.

اکنون که یک سال از تابستان سیاه سال قبل و بازداشت اعضای شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت می گذرد، بار دیگر بهاره هدایت، دبیر کمیسیون زنان تحکیم و محمد هاشمی، دبیر تشکیلات تحکیم، در بندند. چرا که از ترس داغ و درفش، در این فضای سرکوب و اختناق به سکوت و انفعال کشیده نشدند. اما آخر، مگر بهار را هم می توان به بند کشید؟

کمیسیون زنان دفتر تحکیم تاکید می کند که از هیچ تلاشی برای آزادی دبیر دربندش دریغ نخواهد کرد -چنانکه بهاره هدایت خود هیچ گاه از یاری آزادی خواهان باز نایستاد- و تا آزادی همه دانشجویان و فعالین زنان سرزمین مان از پای نخواهد نشست. چرا که ما نیز همچون بهاره در آرزوی خشکاندن ریشه های درخت کهن استبدادیم.

گوش ها منتظر بانگ جرس‌های من‌اند

کوچه‌ها منتظر بانگ قدم‌های تو اند

تو از این برف فرو آمده دلگیر مشو

تو از این وادی سرمازده نومید مباش

«دی زمانی دارد»

و زمستان اَجلش نزدیک است

کمیسیون زنان دفتر تحکیم وحدت ۲۹ تیر ۸۷

----

«کدام مسير» براي تغيير وضعيت [زنان] مناسب است؟

28 تیر 1387

مدرسه فمینیستی: بازخواني تحليل هايي درباره فعاليت هاي مدافعان حقوق برابر طي ماه هاي اخير، زمينه ساز طرح چالشي جديد در مدرسه فمينيستي شده است. چالشي در رابطه با نحوه عملکرد جنبش زنان و چگونگي تغيير وضعيت موجود. برخي از تحليل هاي ارائه شده اگرچه با نقطه عزيمت هاي نظري متفاوتي به مسئله زنان در ايران و جنبش مدافعان حقوق برابر نگريسته اند، اما نتيجه گيري هايي همانند را عنوان داشته اند. مرور بخش هاي گزيده اي از اين متن ها مي تواند مدخل مناسبي براي طرح چالش ما(ه) باشد:

محمدرضا نیکفر در پاسخ به این سوال که «واقعيت در ايران چيست؟» بر این نظر است که: «اگر بخواهيم در رابطه با زنان از جنبش صحبت کنيم، شايسته است که اين عنوان را به مجموعه‌‌اي از سرکشي‌ها در قبال حاکميت اطلاق کنيم که از ابتداي روي کار آمدن رژيم تا کنون ادامه داشته‌اند. در ميان زنان جوان، بويژه در شهرهاي بزرگ رفتارهاي نماديني وجود دارند که در جايي شکل مي‌گيرند و سريعاً به کل جامعه سرايت مي‌کنند. اين نمادها هماني‌اند که در قاموس رژيم "بدحجابي" خوانده مي‌شوند.» محمدرضا نیکفر سپس می افزاید: «در ايران نوعي انقلاب جنسي در جريان است. گرايشي قوي به رهايي از قيدوبندها و خرافه‌هاي سنتي وجود دارد که به دليل سرکوب سياسي امکان بروز آشکار را ندارد، در نتيجه، کار آگاه گرانه در درون آن و در رابطه با آن به سختي امکان پذير است...» در این رابطه است که نیکفر به فعالان جنبش زنان هشدار می دهد که: «مسئله‌ي اصلي جريانِ زنانِ آگاه اين است که اين جريان نمي‌تواند با آنچه جنبش واقعي زنان است پيوند خورد و نمي‌تواند بر زمينه‌ي انقلاب جنسي، مروج انقلاب در آگاهي شود. در دهه‌ي ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ در اروپا و غرب، سعادت بزرگ فمينيست‌ها اين بود که توانستند انقلاب فکري خود را در پيوند با انقلاب جنسي قرار دهند. اين امر به آنان کمک کرد که ديدگاه نخبگان را توده‌اي کنند. در ايران اين شانس وجود ندارد، يا دست کم امروزه وجود ندارد. با وجود اين، نخبگان بايستي به آنچه جريان دارد، توجه ويژه‌اي کنند.» اما ایشان ضعف اصلی «زنان آگاه» ایرانی را در این می داند که «در نخبگان، به دليل برخي محافظه‌کاري‌ها و قيدوبندهاي فکري، اين گرايش وجود دارد که اهميت آينده‌ساز اين حرکات را نبينند و در مقابل، حتّا آنها را تحقير کنند. آنان، کاملاً به اشتباه، خود را جنبش مي‌پندارند و با هم بر سر رهبري چيزي که هنوز به عنوان جنبش وجود ندارد، ستيز مي‌کنند. اختلاف‌ها بارآور و آموزنده مي‌شوند، اگر بر سر مسئله‌ي اصلي متمرکز شوند: بر سر اين مسئله که در برابر چشم ما جنبشي واقعي وجود دارد، اما ما نمي‌توانيم در پيوند با آن قرار گيريم» (سکولاريزاسيون يعني آزادي زن، گفتگوی مدرسه فمينيستي با محمدرضا نيکفر – 22 ارديبهشت 87).

در مقابل این گرایش که به تحول اساسی در نظم موجود باور دارد، گرایش دیگری مطرح است که به فرایندی گام به گام و به دور از «تحولات اساسی» می اندیشد. از زمره مدافعان گرایش دوم (که برای سهولت کار، آن را گرایش توسعه گرا نام می نهیم) غلامرضا کاشی است. وی در مقاله ای درباره جنبش زنان در سایت «ادوار نیوز» می نویسد: «به نظرم بسيج سياسي زنان، به مشارکت طلبيدن آنان در عرصه تنازع سياسي، توليد الگويي از گفتار بسيج کننده گرمابخش در ميان زنان، جهد و تلاش براي توليد آرمان رهايي زنان، بدل کردن زنان به سوژه‌هاي عميقاً تحت ستم، تلاش‌هايي بوده است که اگرچه دستاوردهايي به همراه داشته است، اما چندان قرين توفيق نبوده است.» سپس او در رابطه با چرایی این قضیه می افزاید: «در يک کلام، به رغم اذعان به مصائب زنان در جامعه ايراني، جنبش زنان را يک جنبش شيک يافته‌ام.» و با این برداشت از جنبش «شیک» زنان ایران است که می پرسد: «قدرت يابي تدريجي و گسترده زنان در جامعه ايراني، چرا همراه و توام با سامان يابي به يک گفتار نيرومند سياسي و بسيج کننده نبوده است. به عبارتي چرا فرايند قدرت يابي زنان، مقومات يک جنبش فراگير زنانه را در عرصه سياسي فراهم نساخته است؟ چرا تجلي اجتماعي و فرهنگي زنان توام با تجلي سياسي آنان نبوده است؟» کاشی سپس به جدایی میان جنبش زنان و فرآیند زنانه شدن جامعه اشاره می کند و می گوید: «ممکن است طرح دوگانگي ميان جنبش زنان و فرايند زنانه شدن جامعه ايراني، اين تصور را پديد آورد که مقصود نگارنده انحلال جنبش در فرايند تدريجي زنانگي در جامعه ايراني است. در حاليکه مقصودم ممانعت از اختلال جنبش در فرايند است و يا فربه کردن جنبش از فرايند». اگر محمدرضا نیکفر معتقد است که فعالان جنبش زنان (به قول ایشان: نخبگان) باید بتوانند به جنبش واقعی زنان یعنی همان «انقلاب جنسی که توسط توده دختران جوان» در حال اتفاق افتادن است پیوند بخورند، غلامرضا کاشی نیز به فعالان جنبش زنان در خصوص فهم و درک ابعاد فرآیند زنانه شدن جامعه ایرانی توصیه می کند: «جنبش زنان تنها با تحليل و فهم عميق و ابعاد فرايند زنانه شدن جامعه ايراني است که مي‌تواند قوام و دوام بيابد. و الا ناگزير است که همچنان در محدوده اقشار محدودي از زنان تحصيل‌کرده و وابسته به طبقات متوسط و تحصيل‌کرده شهري باقي بماند ...» (دوگانه جنبش و فرايند زنانه‌شدن در جامعه ايراني، سایت ادوار نیوز، 18 اسفند 86).

در عبارات بالا، به نظر می رسد دو نتيجه گيري مشابه، اما برآمده از دو چارچوب نظري متفاوت (از دو سنت فکری مختلف) درباره جنبش زنان در ايران ارائه شده است. از یک طرف هر دو گرایش معتقدند که جنبش کنونی زنان، «جنبش» نیست و «اتفاقات مهم تری» در جامعه در جریان است. هر دو به نوعی معتقدند که فعالان جنبش زنان «نخبه هایی» جدا از جامعه زنان هستند. یکی «فرایند» و دیگری «توده های سرکش» را «حقیقت» می داند، و هر دو متفقاً معتقدند که مدافعان حقوق برابر، توجهی به حقیقت آنها ندارند.

اما شاید بهتر است که به طور قراردادی، ابتدا خودمان را از این جدل بی پایان رها سازیم که کدامیک از این چیزها «جنبش حقیقی» است. چنین پرسش هایی لااقل برای مدافعان حقوق برابر مسئله اساسی نیست. آنان که در کوران عمل اجتماعی قرار دارند لزوما به دنبال آن نیستند که ببینند چه نامی می توانند برای خود برگزینند. چراکه اساساً اثبات این که کداميک از این ها جنبش حقیقی است، نه مشکلی را حل می کند و نه در مسیری که پیش گرفته اند، تغییری ایجاد می کند. اما آن چه به نظر می رسد برای کنشگران عرصه عمل مهم باشد، آن است که آیا راهی را که در پیش گرفته اند به راستی می تواند به تغییر و تحولاتی که آنان به دنبال آن هستند کمک کند؟ در واقع، مسئله اين نيست که مدال «جنبش» را بر گردن کداميک از این «چیز»ها (مدافعان حقوق برابر، یا توده های سرکش، یا فرایندهای خودبخودی) آويزان کنيم، بلکه مسئله آن است که اين «چيزها» در تغيير وضعيت موجود چه تاثیر و دخالتي دارند؟

در واقع، اگر از اين بحث مدرسي (اسکولاستيک) بگذريم که کدام يک جنبش واقعي است، يا اينکه کدام يک «حقيقي» تر است؛ مسئله اي که باقي مي ماند، رابطه اين «چيزها» با یکدیگر است. یعنی این پرسش که چرا و چگونه زنان نخبه و آگاه ايراني باید در پيوند با توده زنان سرکشي که حامل نمادهاي واقعی تغییر هستند، قرار بگیرند و اگر وضعیت کنونی حاکی از آن است که این پیوند ایجاد نشده، بنابراین، برقراری مکانیکی این پیوند چه دستامدی در جهت تغییر به نفع زنان دارد؟ آیا «این پیوندها» در قالب «چشم اندازهایی» که از آن ارائه می شود اساسا قابل تحقق است؟ یا صرفاً «پیوندهای ذهنی» هستند که هیچ گاه به این شکل انتزاعی (ذهنی و نظرورزانه) که از آن یاد می شود، در عرصه واقعیت قابل تحقق نیستند؟

برای گریز از مجادلات، بهتر است که سوال را کمی عقب تر بریم: اصلاً چرا بايد ميان نخبه ها و توده ها پيوند برقرار شود؟ اگر بخواهیم این «ارتباط و پیوند» را به شکلی تقدیس شده در نظر آوریم باید این پرسش را مطرح ساخت که اگر جنبش واقعي زنان، مربوط به توده دختراني است که انقلابي جنسي را نويد مي دهند، ديگر چه نيازي به پيوند آنها با چند زن آگاه و نخبه وجود دارد؟ چه فايده اي از پيوند ميان اين دو گروه – که يکي جريان اصلي جنبش است و ديگري سرگردانِ رهبري – حاصل مي شود؟ آيا نتيجه اين پيوند، به بيان محمدرضا نيکفر، حقیقا ترويج انقلاب در آگاهي است؟ و مثلا اگر «آگاهی» و ادعای زنان نخبه این باشد که «ساختار قوانین موجود» عامل بازدارنده است و بخواهند این معضل را در پیوند با «جنبش واقعی زنان» پیش ببرند آیا واقعا «انقلاب در آگاهی» اتفاق نمی افتد؟

در آنسوی میدان، گرایش مقابل (غلامرضا کاشی) نیز معتقد است که جنبش زنان در فرايند زنانه شدن، جز «اختلال» کار ديگري نمي کند. پس بهتر است دست از دخالت بردارد و در راستاي «فرايند» نظم موجود حرکت کند. اما سوال اينجاست: آيا فرايند زنانه شدن جامعه ايران، الزاماً به برابري جنسيتي مي انجامد؟ واقعاً از خودمان بپرسیم که آيا مبدا آغاز فرايند زنانه شدن در ایران بعد از انقلاب، حقوق زنان بوده است يا ضرورت ها و منفعت هاي توسعه مال داری اسلامی؟ آیا تاکنون سراغ داریم که در جامعه ای تغییرات عمیق اجتماعی تحت تاثیر «فرایندهای خودبخودی» روی داده باشد؟

در تاريخ معاصر ايران، همواره مناقشه اي قديمي ميان روشنفکرانِ نظرورز با آنهايي که دستي بر عمل مي برده اند وجود داشته است که: «نخبگان آگاه از توده هاي مردم فاصله دارند». ظاهر اين مناقشه، راديکال مي نمايد؛ گويي روشنفکرانِ برج عاج نشين (يا به تعبير غلامرضا کاشي: شيک) را نشانه مي رود که بي ارتباط با توده ها براي آنها نسخه مي پيچند. انگار گوهر مقدسي در ميان توده ها نهفته است که اين روشنفکران از دسترسي به آن عاجزند. نتيجه اين مي شود که پروژه روشنفکري ايران اينگونه تعريف شود که «واقعيت توده ها را بايد شناخت». بنابراين، «اقدام براي تغيير» به پس از اين شناخت موکول مي شود، و مسئله اصلي دسترسي به گوهر ناب توده ها قلمداد مي گردد.

برای نمونه بزرگترين اتهام فعالان جنبش زنان در دوران مشروطه اين بود که خاستگاه آنان ريشه در طبقات متوسط يا بالاي جامعه داشته است. مشکل اصلي اين بود که تمام فعالان جنبش زنان، از محترم اسکندري گرفته تا صديقه دولت آبادي، «تحصيلکردگان فرنگ رفته اي» جدا از توده ها بودند. از جانب مردانِ «انقلاب» و «توسعه» ايراد گرفته مي شد که مطالبات اين زنان روشنفکر به توده زنان زحمتکش جامعه ربطي ندارد.

درحالی که به نظر می رسد فعالیت آن «زنان نخبه» در دوران مشروطه برای برپایی مدارس دخترانه البته در متن تحول انقلاب مشروطه، سبب شد که برای مثال مدارس دخترانه در کشور ما گسترش یابد و بسیار پیشتر از کشورهای همسایه، آموزش دختران حقی انسانی و مهم قلمداد شود. زنان فعال دوران مشروطه نیز که «نخبگان» نام می گرفتند از طریق «گفتمان های موجود در انقلاب مشروطه» آموزش دختران را عملا با «دختران برگزیده» آغاز کردند و از طریق «نشریات نخبگرایانه شان» بحث آموزش دختران را عمومی ساختند و سرانجام در زمان پهلوی اول آموزش و سواد برای دختران به صورت رسمی و همه گیر نهادینه شد. در حالیکه اگر تلاش و اراده این زنان آگاه نبود، آموزش دختران نیز مانند ده ها اتفاق دیگری که در جامعه ما رخ نداده است، می توانست خیلی دیر و با تاخیر به وجود آید و امروز ما زنان از جایی که قرار داریم حتا عقب تر باشیم.

در هر صورت، زنان نخبه آن روزگار، از راهی «معرفت شناسانه» به درک ضرورت و ایجاد مدارس دخترانه نپرداختند؛ بلکه به ضرورت آن، در روابط زندگی روزمره خود واقف شدند و بدون «شناخت از توده زنان» و «فرآیندهایی که در جامعه می گذرد»، و البته با ابزاری موثر، یعنی ایجاد نهادهای دموکراتیک در قالب انجمن ها و مدارس مختلف به این کار همت گماردند و خوشبختانه پیروز هم شدند.

البته، اين نگاهِ خرده گير نسبت به «نخبه گرایی» فعالان اجتماعی، تنها مربوط به حوزه زنان نيست. فعالان دانشجویی یا کارگري نيز همواره به اين نقيصه متهم مي شوند که با توده کارگران، یا توده دانشجویان ارتباط ندارند.

به نظر می رسد نکته ای که می تواند در این میان مطرح باشد این است که آیا اساس اين جدل که نخبه ها از توده ها (يا فرايندها) جدا هستند، به راستی موضوعی واقعی و امري عملي است یا واقعا بحثي نظرورزانه؟ و اگر نظرورزي است پس احتمالا بر اين پيش فرض استوار است که واقعيت زندگي توده ها ظرفيت تحول (فرايندي گام به گام، يا انقلابي جنسي) را داراست، اما به دليل سرکوب سياسي (يا فقدان گفتار نيرومند سياسي)، آنها قادر به چنين تحولي نيستند. بدين ترتيب: يا به يک تعبير، نخبگان آگاه بايد در قامت انقلابيون و آموزگاران حرفه اي به توده ها پيوسته، آگاهي را ميان آنها برده، و نيروي بالقوه انقلاب جنسی را بالفعل سازند؛ يا به تعبيري ديگر، همچون مهندسان اجتماعي در کنار «فرايند رشد و انباشت سرمایه های اسلامی» و دنباله رو تغييرات خود به خودی باشند تا در موقع نياز آنرا تنظيم کنند، که بدین وسیله جامعه به «توسعه ای» که مد نظر «توسعه محوران» است دست یابد و در این میان «خود به خود» وضعيت جامعه زنان بهتر می شود.

اکنون اگر به فرض، چنین دیدگاهی درست باشد که فعالان جنبش های زنان، دانشجویان، کارگران و... نمی توانند با توده های مخاطب خود پیوند یابند، این معضل آیا به دلیل آن است که این فعالان اجتماعی به لحاظ «معرفت شناسانه» مشکل دارند و نمی توانند فرآیندهای «واقعی» جامعه را درک کنند؟ نتیجه این قضاوت، احتمالا به آنجا می رسد که فعالان آگاه اجتماعی باید ابتدا این «جنبش های واقعی» را درک کنند تا بتوانند به آنها پیوند یابند؟ درحالی که به نظر می رسد راهکارهایی که برای این پیوندها، در کشورهای دموکراتیک پیموده شده در جامعه ما دچار مشکلات ساختاری و حتا سنت های فرهنگی بازدارنده (مانند وجود سنت تقیه به جای اعتراض جمعی) است؟

در همه جای دنیا مردم یک جامعه معین، از طریق انجمن ها، تشکل ها و نهادهای دموکراتیک _ از جمله رسانه ها _ می توانند همدیگر را بیابند، همبسته شوند، و خود را سازمان دهند. به نظر می رسد فعالان جنبش زنان در ایران نیز طی دو دهه گذشته سعی فراوان کرده اند تا از این ابزارها (یعنی ایجاد نهادهای دموکراتیک و بدیل) برای پیوند هرچه بیشتر با جامعه زنان سود بجویند. حال پرسش آن است که اگر به فرض این پیوندها برقرار نشده است، ما باید به «معرفت» و «شناخت» فعالان اجتماعی شک کنیم، و به دنبال «تصحیح معرفت شناسانه» آنان باشیم یا باید به دنبال رفع موانع ساختاری و فرهنگی باشیم که نبود نهادهای دموکراتیک در ایران، ناشی از وجود و تسلط آن هاست؟

در واقع پرسش اساسی آن است که مشکل «عدم پیوند با جنبش واقعی زنان» به خاطر آن است که «زنان آگاه» و نخبه نتوانسته اند این «جنبش واقعی» را به درستی شناسایی کنند یا مشکل آنان این است که نتوانسته اند از همه ظرفیت های موجود جامعه برای گسترش هرچه بیشتر نهادهای دموکراتیکی که می تواند آنان را به مخاطبان شان پیوند زند استفاده کنند؟ یا آنکه آنان از همه ظرفیت ها بهره برده اند، اما «موانع ساختاری و فرهنگی» برای تبدیل «کنش های فردی» به «کنش جمعی» در جامعه ما بسیار گسترده است و باید به دنبال شناسایی این موانع و رفع تدریجی آنها بود؟

در واقع، یکی از دغدغه های کسانی که در جامعه مدنی فعال هستند و موانع ساختاری موجود در کشور را تا حدودی می شناسند، آن است که روشنفکران نظرورز عمدتا در «حوزه شناخت شناسانه» متوقف می شوند، درحالی که به نظر می رسد این امری بسیار طبیعی است که فعالان حوزه اجتماعی دغدغه اصلی شان ارتباط با جامعه مخاطبان شان باشد (و اساسا غیر از این چه چیزی می تواند هدف یک جنبش اجتماعی باشد؟)، بنابراین روشنفکران متعهد در حوزه نظرورزی می توانند به فعالان اجتماعی، بیشترین یاری و کمک را برسانند اگر شناسایی و بحث در مورد چگونگی رفع این نقصان ها را در اولویت برنامه های مطالعاتی خود قرار دهند.

در واقع، به نظر می رسد کنشگران از روشنفکران حوزه اندیشه انتظار دارند که بتوانند با ابزارهای نظری و جامعه شناختی که در دست دارند، به راهگشایی بپردازند، چرا که به نظر می رسد یکی از سنت هایی که در جوامع دموکراتیک سبب برکات و بازگشایی مسیرهای دموکراتیک در آن جوامع شده، آن است که خیل عظیم اندیشه ورزان و نظریه پردازان آن جوامع سعی کرده اند در حوزه خود (اندیشه و نظر) به نیروهای عمل کننده در جامعه برای باز کردن فضاهایی به سمت بهبود زندگی روزمره رسانند و نه آن که خود را در مقام «ناظری صرفاً منتقد» محدود سازند.

در هر صورت از اين دست مناقشه هاي نظري، وقتي به واقعيت ملموس و عملگراي «چيزهاي» واقعی همچون کمپين يک ميليون امضاء بر مي خورند، دستخوش مشکلات فراوان می شود؛ چه نام اين «چيزها» را جنبش بناميم، چه ناجنبش. اساس گستردگي کمپين يک ميليون امضاء، ارتباطي «چهره به چهره» است با زنان عادي جامعه ايران. در جريان اين ارتباط، کنشگران کمپين تمام هم خود را بر پيوند گسترده تر با مخاطبان شان قرار داده اند و البته نه با این نگاه که «توده های مقدس زنان» را بیابند و با «زنان کارگر» و «دستان پینه بسته آنان»، یا با توهم «ارتباط» با آنان عکس یادگاری بگیرند تا احساس «پیوند با توده ها» را داشته باشند، بلکه مسئله اصلي آنان يارگيري از میان زنان و دختران ایرانی براي شکل¬دهي نيرويي اجتماعي است تا مطالباتي مشخص را محقق کنند.

در ایران امروز، تبعيض عليه زنان جزء ثابتي از زندگي روزمره مدافعان حقوق برابر شده است. آنها نيز شاهد مقاومت دختران و زنان جوان – براي حضور آزادانه در عرصه عمومي – هستند. آنها نيز قادر به فهم سبک هاي جديد زندگي زنان کوچه و خيابان مي باشند. و یقیناً براي آنها نيز مهم است در ارتباط با دختران و زنان جواني قرار گيرند که جرقه هاي تغيير را در دل دارند. اما مسئله مبنايي اينجاست: چگونه مي توان در ميدان عمل (نه در کاغذها و نظريه ها) با آنها ارتباط برقرار کرد؟ طرح اين سوال نظرورزانه که «واقعيت [زنان] در ايران چيست؟» (که یقیناً پاسخگويي به آن ضروری است)؛ در اصل، بايد زمينه ساز اين پرسش عملگرايانه باشد که «چگونه مي توان اين واقعيت را تغيير داد؟»

28 تیرماه 1387

 

 
 
بازگشت به صفحه اول

رجوع به مطالب مشابه