|
يه عده من رو هو می كردن و ميگفتن مشهدی تو از آخر
اولی!

ميگفت: در اون سالها سرباز گيری بود و من رو بردند
به سرباز خونه ای در مشهد… هنوز
۴۵
روز نگذشته بود كه دلم برای ِ خانواده ام تنگ شد
اما مرخصي ندادن منم بدون مرخصي پاي پياده از مشهد
تا طرقبه (
۱۸
كيلومتر ) دويدم و بعد از ديدن خانواده دوباره از
طرقبه تا مشهد دويدم و رفتم پادگان … پادگان كه
رسيدم ديدم گروهبان متوجه غيبت من و چند نفر ديگه
شده كه همه رو به خط كرد و گفت دور پادگان رو بايد
بدويد
…
شروع به دويدن كه كرديم بعد از هزار متر سرباز های
ديگه خسته شدن اما من دور كامل دويدم و ايستادم…!
فرمانده گروهان كه دويدن من رو نديده بود گفت مگه
نگفتم دور كامل بايد بدوی؟ گفتم دويدم قربان …گفت
فضولي موقوف ..! دوباره بايد بدوی…! خلاصه دو دور
ديگه به مسافت هشت كيلومتر دويدم و سر حال جلوی
فرمانده ايستادم و همين باعث شد مسير زندگی ام
تغيير كند…!
يك روز من رو با يك جيپ ارتشي به ميدان سعد اباد مشهد بردند براي مسابقه… رييس
تربيت بدني تا من رو ديد گفت چرا كفش و لباس ورزشي نپوشيدي؟ گفتم ندارم …! گفت
:خوب برو سر خط الان مسابقه شروع ميشه ببينم چند مرده حلاجي … خلاصه با پوتين و
لباس سربازي دويدم و دور اخر همه داد ميزدن باريكلا سرباز … برنده كه شدم ديدم
همه ميگن سرباز ركورد ايران رو شكستي …! من اون روز با پوتين و لباس سربازي
ركورد ايران رو شكستم و بهم كاپ نقره اي دادن…!
خبر ركورد شكني من خيلي زود به مركز رسيد و بهم اَمريه دادن تا برم تهران …با
اتوبوس به تهران رفتم و پرسان پرسان خودم رو به دژباني مركز رسوندم و با
فرمانده لشگر كه روبرو شدم گفت: تو همون سربازي هستي كه با پوتين ركورد شكستي؟
گفتم بله قربان … گفت چرا اينقدر دير امدي و سريع من رو سوار ماشين كردند و به
استاديوم امجديه بردن كه قرار بود مسابقه بزرگي انجام بشه
…!
مسابقه دوي
۵۰۰۰
متر بود و من كفش و لباسي رو كه رييس تربيت بدني مشهد داده بود پوشيدم و رفتم
لب خط…! يكدفعه صداي تيري شنيدم و هراسناك اين طرف اونطرف رو نگاه كردم ببينم
چه خبره كه ديدم رييس تربيت بدني با عصبانيت ميگه چرا نميدوي … بدو..!
من نگاه كرده ديدم اون هفده نفر ديگه مسافتي از من دور شدن و من تازه فهميدم كه
صداي شليك تير براي اغاز مسابقه بوده و من چون در مشهد فقط با صداي ( حاضر رو
)
مسابقه رو شروع ميكردم اينجا هم منتظر همون كلمه بودم نه صداي تير …خلاصه شروع
كردم به دويدن و يه عده هم من رو هو ميكردن و ميگفتن مشهدي تو از اخر اولي …!
دور سوم رو كه دويدم تازه به نفر اخر رسيدم و تازه گرم شده بودم …! در دور بعد
متوجه شدم نفر چهارم هستم و با خودم گفتم خدا رو شكر لااقل چهارم ميشم…! سه دور
تا اخر مسابقه مانده بود كه ديدم فقط يك نفر با فاصله از من جلوتره…! دور اخر
خودم رو به پشت سرش رسوندم… به خط پايان نزديك ميشديم كه جلو زدم و اول شدم …!
باز هم ركورد ايران رو شكسته بودم و از عزيز منفرد كه سالها قهرمان ايران بود
جلو زده بودم…!
اينها حرف هاي استاد علی باغبانباشی قهرمان دوي ايرانه كه
۲۹
سال متوالي بدون حتي يك باخت مقام نخست مسابقات رو در ايران داره و جالبه كه
بدونيد تا بحال اين ركورد در هيچ رشته ورزشي در دنيا شكسته نشده…!
باغبان باشي
۲۱۹
مدال اسيايي و جهاني داره و در هشت مسابقه المپيك شركت كرده و اول شده…!
اديب زاده ميگوید
:
زمان شاه شنيدم كه پای باغبان باشي شكسته …! با گروه فيلمبرداری رفتيم و وقتي
با اون مصاحبه كردم با ناراحتي گفت دكتر ها گفته اند بايد يك پاي من رو قطع
كنند … شب كه فيلم پخش شد
۵۰
خط تلفن جام جم توسط مردم اِشغال شده بود و همه با عصبانيت ميخواستن يه جوری به
علي باغبان باشي كمك كنن …همون شب رضا پهلوی كه در اون زمان وليعهد بود و نزديك
به
۱۷
سال داشت به آقای جهانبانی، رييس سازمان ورز ( که اوايل انقلاب اعدام شد)
دستوری داده بود، كه او هم شبانه به در خانه باغبانباشی رفته بود و پاسپورتش را
درست كرده بودند و روز بعد ساعت
۱۱
صبح از فرودگاه زنگ زد كه مثل اينكه معجزه شده و من برای درمان به نيويورك
ميروم.
در نيويورك پايش را يك پروفسور بزرگ عمل كرده بود، بعد از دو ماه كه برگشت از
همان فرودگاه مهرآباد به ما زنگ زد كه من ميخواهم به زودی در يك مسابقهي دو
ميداني شركت كنم و شما را هم دعوت ميكنم.
علي باغبان باشي وقتي در زمان رياست جمهوري خاتمي به مراسم تقدير و نكوداشت
پيشكسوتان دعوت شد زماني كه نام باغبانباشی در مراسم از طريق بلند گو اعلام
گرديد خاتمی از يكی از حاضرين پرسيد مگر باغبانباشی زنده است؟! و چه ضيافتی
بود در آغوش كشيدن و اشك به چشم آوردن! خاتمي برای قهرماني كه نام ايران را بر
بلنداي المپيك جهانی فرياد كشيد !!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!
باغبان باشي اكنون
۸۴
سال سن داره و هنوز فعاليت ورزشي ميكنه …! آخرين باري كه باغبان باشي رو ديدم
دور ميدان دروازه قوچان بود؛ به گرمي حال و احوال كردم و اون گفت: شما مگه من
رو ميشناسي؟ لبخندي زدم و گفتم تمام دنيا شما رو ميشناسن…! باغبان باشي هنوز در
طرقبه زندگي ميكنه و روحيه شاد و ورزشكاري داره … براش ارزوي طول عمر با عزت و
سلامت ارزومندم.
(
نميدونم چرا هيچ كس جرات نميكنه از زندگي علي باغبان باشي فيلمي تهيه كنه؟ در
عين اينكه ساختن اين فيلم بودجه هنگفتي رو ميطلبه اما ارزشش رو داره…! حيف كه
سازمان تربيت بدني ما نكوداشت و بزرگداشت قهرمانان رو در دادن چند سكه و احيانا
يك ماشين خلاصه كرده و هيچ كار فرهنگي و ماندگار انجام نميشه
…! )
منبع : وبلاگ تلخ نوشته هاي يك مشهدی
|