بازگشت به صفحه اول

 

 
 

پیکر امیر جوادی‌فر و آثار شکنجه بر آن از زبان یک شاهد عینی

۱۳۸۸/۰۵/۰۶

رزا آژیری

راديو فردا: پیکر امیر جوادی فر، دانشجوی ۲۴ ساله دانشگاه قزوین که در اعتراض های ۱۸ تیر ماه بازداشت و به زندان اوین منتقل شده بود، روز دوشنبه به خاک سپرده شد.

در گفت‌وگویی با یکی از نزدیکان امیر جوادی فر، نخست از نحوه بازداشت این دانشجوی ۲۴ ساله می پرسیم.

به گفته این شاهد عینی، بر جسد امیر جوادی فر، آثار شکنجه‌های جسمی، از جمله کشیده شدن ناخن‌های پا، شکستگی دندان، و ضرب دیدگی‌های شدید، دیده شده است.

شاهد عینی: حوالی غروب ۱۸ تيرماه، امير همراه با همسر يکی از دوستانش برای تماشای اتفاقات بيرون رفتند و به من هم تلفن زد که بيا برويم تماشا کنيم، اما من گفتم امروز کار دارم و نمی‌توانم بيايم.

او در يکی از کوچه های محدوده اميرآباد توسط بسيجی ها به شدت کتک خورده بود و حدود ۱۲ نفر بسيجی کتکش زده بودند، چشمش آسيب ديده بود و دستش و سرش شکسته بود.

وقتی اينها را به نيروی انتظامی تحويل می‌دهند، مأمور نيروی انتظامی می‌گويد دستور رسيده امروز دخترها را دستگير نکنيم، بنابراين همسر دوستش را آزاد می‌کنند و امير را با خود می‌برند.

با توجه به اين که امير را از نزديک می‌شناختيد، در مورد خصوصيات اخلاقی او توضيح دهيد و اين که او فعاليت سياسی داشت؟

دراين شرايط سؤال سختی از من می‌پرسيد، چون امير را دقيقا يک ساعت و نيم پيش در بهشت زهرا به خاک سپرديم، درحالی که جنازه او تقريبا متلاشی شده بود، سرش را که شکسته بود از ته تراشيده بودند،‌ يک چشمش تقريبا له شده بود، تمام ناخن‌های پايش را کشيده بودند، تمام تنش کبود بود و دندان‌هايش و فکش شکسته بود. در کالبد شکافی هم کمر و سينه‌اش را شکافته بودند.

امير اصلا سياسی نبود. او ترانه سرا بود و درموسسه «کارنامه» دانشجوی بازيگری و در دانشگاه قزوين دانشجوی مديريت صنعتی بود. من يادم نمی‌آيد حتی يک ترانه سياسی هم گفته باشد، پر از شور زندگی بود، از سياست دور بود و می‌گفت سياست را دوست ندارم چون دروغ است. حتی در انتخابات اخير هم به اصرار ما رأی داد و هيچ تعلق خاطری به جناح يا حزبی نداشت.

امير در طول مدت بازداشت توانسته بود با خانواده تماس بگيرد و از حال خود خبری دهد؟

ما هم فکر می‌کرديم امير اين دو هفته در بازداشت بوده، ولی در حقيقت ۲۳ تيرماه يعنی پنج روز بعد از بازداشت جنازه او را به پزشکی قانونی تحويل داده بودند و تازه ۱۲ روز بعد از مرگش به ما خبر داده‌اند.

ما هر روز می‌رفتيم دم زندان اوين و عکسش را نشان می‌داديم و از کسانی که آزاد می‌شدند می‌پرسيديم آيا امير را ديده اند يا نه.

ظاهرا يک آقای «کارچاق کن» هم که پول کلانی گرفته بود تا برود از وضعيت او خبر بياورد، می‌گويد بله من او را ديده‌ام و حالش خوب است.

بايد بگويم روز ۱۸ تير امير و همسر دوستش وقتی می‌بينند درگيری‌ها خيلی شديد است و مردم به شدت کتک می‌خوردند به ته يک کوچه بن بست می‌روند و برای اين که جان همسر دوستش را حفظ کند پنهان می‌شوند تا بعد از خاتمه درگيری‌ها سريع به خانه برگردند.

او را در کوچه بن بست دستگير می‌کنند و کتک می‌زنند. در پرونده‌ای که بسيج برای امير درست کرده و به نيروهای انتظامی داده بود، نوشته‌اند امير برای ۳۰ نفر سخنرانی می‌کرده و آنها را برای اغتشاش تحريک می کرده است.

آنها حالا گفته‌اند اصلا از اين پرونده حرفی نزنيد و نگوييد دراين حوادث دستگير شده، بگوييد تصادف کرده است. خوب اگر تصادف کرده پس چرا اينقدر تاکيد می‌کنند مصاحبه نکنيم. شما که می‌گوييد ما عزيزمان را در تصادف از دست داده‌ايم، پس اجازه دهيد مصاحبه کنيم و از او حرف بزنيم.

هنگام تحويل دادن جنازه امير به خانواده روی اين مسئله تاکيد کرده‌اند؟

بله به شدت تاکيد کردند که مصاحبه نکنيم. هنرمندان زيادی در تشييع جنازه امير شرکت کرده بودند و رسم است که جنازه را با «لا اله الا الله» به طرف جايی که می‌خواهند دفن کنند می‌برند، اما امروز همه برای امير «الله اکبر» می‌گفتند.

قرار بود امير را در قطعه ای که دختر نازنين ايران «ندا آقاسلطان» دفن بود، به خاک بسپاريم اما درلحظه آخر قطعه را عوض کردند و او را در کنار کشته‌شده‌های سقوط هواپيمای پرواز ارمنستان دفن کرديم.

----

مهدی قايد رحمتي شهيدي ديگر در راه آزادي ميهن

به ياد شهيد مهدي قايد رحمتي

۱۳۸۸/۵/۷

آژانس ايران خبر: بنا بر خبر دريافتي مهدي قايد رحمتي شهيدي ديگر در راه آزادي است . بنا بر خبر دريافتي محل شهادت وي حوالی ایستگاه مترو نواب در تاریخ ۳۱ خرداد ساعت ۶ بوده است.

----

جوان شهيدي از خوي, شهيد ديگر راه آزادي

به ياد شهيد منصور قوجازاده

آژانس ايران خبر: نامه دريافتي :
چند هفته قبل جواني اهل خوي در تظاهرات تهران توسط لباس شخصي ها به شهادت رسيده است. نام اين جوان "منصور قوجازاده" مي باشد. ايشان همكلاسي بنده در دوره راهنمايي در مدرسه راهنمايي نمونه معلم بود. بنده مدتها بود كه ايشان را نديده بودم تا اينكه يكي دو هفته قبل اعلاميه ايشان را در سطح شهر ديدم و شناختمشان. با پرس و جويي كه كردم متوجه شدم ايشان در پي ضربات سنگين و كتك كشته شده اند. اين شهيد خانواده متوسطي داشت و در منطقه موسوم به پشت دخانيات خوي ساكن بودند. مسجد برگزار كننده مراسم ختم اين شهيد , مسجد علي آباد بود. شايان ذكر است كفن و دفن وي به صورت آرام برگزار شد و حتي بسياري از مردم دليل قتل وي را نمي دانستند,چون خوي شهر نسبتا كوچك و محدودي است لذا كنترل امنيتي بهتر و راحت تر صورت مي پذيرد و همين امر باعث ترس مردم از اعتراض ها شده است
.

----

داستان شهادت حسین اخترزند و تصاویر

حسین اخترزند, شهيدي ديگر در راه آزادي ميهن

۱۳۸۸/۵/۷

آژانس ايران خبر: برخلاف اینکه امنیتی ها تاکیید داشتند که او خودش در اثر غفلت افتاده اما آثار جراحات زیاد روی دست چپ ، پای چپ و راست ، کمر ، پهلو و پارگی عمیق دست راست ( که در برگه ی پزشکی قانونی نیز ثبت شده است ) و نیز شاهدانی که آنجا بوده اند و صدای ضرب و شتم و فریادهای حسین را شنیده اند ، همگی گواهی است بر اینکه او قبل از افتادن مورد ضرب و شتم زیادی قرار گرفته است.
در روز 25 خرداد در درگیریهای اصفهان یکی از دوستان ما به نام “حسین اخترزند ” به طرز وحشیانه ای به شهادت رسید. “حسین اخترزند ” فرزند مرحوم مرتضی ، 32 ساله (متولد 27 آذر ماه سال 1355) نان آور خانواده بود . وی در روز دوشنبه25 خرداد ماه بعد از کار به سمت دروازه شیراز حرکت می کند .آنجا کانون در گیریها بوده و عده ای بسیجی و لباس شخصی به دنبال تعدادی از مردم می گذارند .و حدود 15 نفر از مردم از درب پارکینگ مجتمع پزشکان (واقع در دروازه شیراز – بن بست هاله )وارد ساختمان می شوند و هر کدام به طبقه و یا اتاقی پناه می برند . اما متاسفانه حسین و یک نفر دیگر که هنوز نامش را نمی دانیم در پشت بام طبقه سوم به دست بسیجی ها می افتند و مورد ضرب و شتم بسیار زیادی قرار می گیرند و بسیجی های بیرحم آنها را از طبقه ی سوم به پایین پرتاب می کنند.


شخص دیگر که همراه حسین بوده به دست لباس شخصی ها می افتد و طبق گفته های شاهدان ، پرچمی دور بدنش پیچیده و او را به مکان نا معلومی برده اند . اما بدن نیمه جان حسین را چند تن از مردم می بینند و یک پزشک انسان دوست با بیمارستان شریعتی (واقع در 100متری محل وقوع ) تماس گرفته و اورژانس به محل حادثه آمده است . و علیرغم مداخله ی نیروهای امنیتی که اجازه ی بردن حسین به بیمارستان را نمی داده اند ، مردم تجمع کرده و با آمبولانس او را به بیمارستان رسانده اند .اما متاسفانه در شامگاه در مقابل چشمان مادر و خواهر و برادرانش جان سپرد .البته به گفته ی یکی از پرستاران وضعیت حسین آنقدر وخیم بود که مرگ از زندگی برایش بسیار بهتر بود .زیرا که او قطع نخاع شده بود و هیچ جای سالمی در بدنش نمانده بود .


نیروهای امنیتی به خانواده حسین تاکیید داشتند که او در اثر سهل انگاری روی ایرانیتهای پوسیده ی پشت بام افتاده و کشته شده است .حتی یکی از فرماندهان سپاه چند روز پیش در یک سخنرانی باکمال بی شرمی اعلام کرد که ما در اصفهان تنها یک کشته داشتیم آنهم به خاطر استعمال مواد مخدر ( شیشه ) بوده است .
نیروهای امنیتی فشارهای زیادی را بر این خانواده وارد داشتند و از همه نزدیکان تعهد گرفتند که کشته شدن حسین را تصادف اعلام کنند تا جنازه وی را تحویل دهند . حتی در مراسم ختم 5 نفر مسلح ( 3 مرد و 2 زن ) را آوردند که مراقب اوضاع باشند . تمام مراحل کفن و دفن او را یکی از عوامل خودشان انجام داد و حتی زیارت عاشورا که موقع خاک سپاری خوانده شد را نیز یکی از همین افراد خواند . ضمن اینکه موقع حمل تابوت از گفتن “الله اکبر” جلوگیری کردند !!!
اما خدا را شکر با همه ی این فشارها تمام مردم اصفهان از این قضیه خبردار شدند و حتی آقای نکوئی ( رئیس ستاد میرحسین موسوی در اصفهان ) نیز در مراسم وی شرکت داشت .
این خبر در بسیاری از سایت ها و وبلاگها درج شده است .
برخلاف اینکه امنیتی ها تاکیید داشتند که او خودش در اثر غفلت افتاده اما آثار جراحات زیاد روی دست چپ ، پای چپ و راست ، کمر ، پهلو و پارگی عمیق دست راست ( که در برگه ی پزشکی قانونی نیز ثبت شده است ) و نیز شاهدانی که آنجا بوده اند و صدای ضرب و شتم و فریادهای حسین را شنیده اند ، همگی گواهی است بر اینکه او قبل از افتادن مورد ضرب و شتم زیادی قرار گرفته است . امیدواریم این خبر را به گوش تمام جهان برسانید تا همه بدانند ” حسین اخترزند” را بیرحمانه تر و سنگدلانه تر از بقیه کشتند .
آدرس منزل حسین : اصفهان . خیابان رباط دوم (شهید رضی) . خیابان مخابرات . کوچه سلطانی . فرعی اول سمت راست . منزل اول سمت چپ (در سبز رنگ) . طبقه ی دوم .
آدرس قبر : باغ رضوان . قطعه 17 . بلوک 1 .
منبع خبر : کودتا نیوز

----

مادر كیانوش آسا سکوتش را شکست: هر شب خواب می بینم پسرم برگشته

كاوه قاسمی كرمانشاهی

روز: بیش از یك ماه از شناسایی و تحویل جسد كیانوش آسا، دانشجوی 25 ساله کرمانشاهی از پزشك قانونی تهران و به دنبال آن برگزاری مراسم خاكسپاری، سوم و شب هفت او در كرمانشاه می‌گذرد و در حال حاضر خانواده وی خود را برای برگزاری مراسم سنتی چهلم آماده می‌كنند. مادر او در آستانه چهلم فرزندش برای اولین بار سکوت خود را شکسته و با روز گفت و گو کرده است.

كیانوش آسا دانشجوی مقطع كارشناسی ارشد در رشته‌ی پتروشیمی و از نخبگان دانشگاه علم و صنعت ایران بود كه در جریان تجمع روز دوشنبه 25 خرداد تهران در اعتراض به نتایج دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری از سوی بسیجیان مسلح مورد اصابت گلوله قرار گرفت.

پنجم تیر ماه برای نخستین بار خبر شهادت كیانوش آسا در رسانه‌ها منتشر شد و به دنبال آن اخبار و گزارش‌هایی از برگزاری مراسم‌های ‌سوگواری در دانشگاه علم و صنعت و در شهر زادگاهش، كرمانشاه از طرف دوستان و خانواده با حضور دانشجویان و همشهریان انتشار یافت. اما در این مدت هیچ خبری در مورد  چگونگی مرگ كیانوش اعلام نشد و خانواده وی در میان بهت و ناباوری از مرگ این‌چنینی كیانوش و با غم و اندوه ناشی از آن تنها به برگزای مراسم‌های سنتی اكتفا کردند و هیچ صحبت دیگری در این رابطه مطرح نكردند.

اكنون با گذشت بیش از یك ماه از وقوع این اتفاق ناگوار و خروج تدریجی خانواده از فضای معمول و محزون، مادر كیانوش آسا نیز با تأسی به مادران سهراب و ندا و...، تصمیم گرفته تا سكوت خود را بشكند و در كنار دیگر خانواده‌های شهدای وقایع اخیر به دادخواهی خون  فرزندخود زبان بگشاید.

مصاحبه با فاطمه فلاح، مادر كیانوش آسا در اتاق خود كیانوش و در كنار میز مطالعه و صندلی خالی او در فضایی حزن انگیز ناشی از تألمات روحی یك مادر داغدار انجام گرفت. آغاز و پایان مصاحبه اشك است كه از چشمان خسته از زاری خانم فلاح جاری می‌شود. در تمام طول مصاحبه بغض است كه گلوی خسته از فریاد فاطمه خانم را می‌فشارد، با این وجود در میانه‌ی مصاحبه هر از گاهی لبخند تلخی بر لبان بی‌رنگش می‌نشیند و به آرامی می‌گوید: هنوز مرگش را باور ندارم، هر شب خواب می‌بینم كه برگشته است...

نخستین پرسشم درباره آخرین ملاقات‌ و تماسی است كه با كیانوش داشتید؟

یك روز پس از برگزاری انتخابات، شنبه شب بود كه كیانوش برای انجام كارهای مربوط به پروژه‌ درسی‌اش كه در مراحل پایانی بود، راهی تهران شد. با توجه به نتیجه‌ی انتخابات و وضعیت به وجود آمده در تهران خیلی به او سفارش كردم كه مراقب خودش باشد. می‌دانستم كه او هم نسبت به این قضیه معترض است و با احساس مسئولیت قوی كه در او سراغ داشتم این احتمال را می‌دادم كه در تجمعات اعتراضی دانشجویان شركت كند اما هرگز فكر نمی‌كردم كه به چنین سرنوشتی دچار شود.

وقتی برای رفتن به ترمینال آماده شد برایش اسفند دود كردم و موقع خداحافظی محكم در آغوشش كشیدم. باز هم تأكید كردم مبادا حال كه در مرحله‌ی پایانی تحصیلاتش و در آستانه‌ی استخدام شدن قرار دارد اقدامی كند كه دچار مشكل شود. هر چه ‌گفتم سكوت ‌كرد و نهایتاً گفت: "دایه جان نگران نباش، اتفاقی نمی‌افتد. تا دو هفته‌ی دیگر كار پروژه‌ام كه تمام شد بر می‌گردم، قرار است در همین جا مشغول به كار شوم و دیگر در كنارت می‌‌مانم."

روز یكشنبه هم چند بار با تلفن همراهش تماس گرفتم و هر بار همان حرف‌ها را تكرار كردم. تا آن‌جا كه دیگر از توصیه‌های مكررم خسته شد و با همان لحن آرامش گفت: "دایه مگر من بچه هستم كه این‌قدر سفارش می‌كنی." ساعت دو بعد از ظهر روز دوشنبه مجدداً با كیانوش صحبت كردم. گفت كه از صبح برای انجام كاری بیرون بوده و تازه برگشته خوابگاه و می‌خواهد چیزی برای ناهار درست كند. این آخرین تماسم با كیانوش بود و از ساعت نه شب به بعد هر بار كه تماس گرفتم تلفن همراهش خاموش بود.

وقتی خاموشی تلفن همراه كیانوش ادامه یافت واكنش‌تان چه بود؟ نخستین فكری كه به ذهن‌‌تان رسید چه بود؟

همان شب آن‌قدر دختر كوچكم شماره كیانوش را گرفت تا خسته شد و آخر شب گفت دیروقت است، لابد خوابیده. به پسر بزرگم گفتم كه نگران كیانوشم هر چه تماس می‌گیریم تلفنش خاموش است. او هم گفت حتماً رفته پیش دوستانش و شارژ گوشیش تمام شده. به دختر بزرگم زنگ زدم و موضوع را با او در میان گذاشتم. او هم گفت این روزها خط دهی موبایل‌ها در تهران دچار مشكل شده و حتماً خود كیانوش گوشی اش را خاموش كرده است.روز بعد هم به همین ترتیب مرتباً تماس می‌گرفتم اما گوشی كیانوش خاموش بود. به چند نفر از دوستانش زنگ زدیم، آن‌ها هم اظهار بی‌اطلاعی ‌كردند. احساس كردم چیزی را از ما مخفی می‌كنند. بالاخره از یكی از فامیل‌ها در تهران خواستیم تا به خوابگاه كیانوش برود و از او خبری بگیرد. به او گفته بودند از دیروز عصر كه بیرون رفته دیگر برنگشته است.هر چند از همان ابتدا احتمال این را می‌دادم كه در جریان شلوغی‌های ‌تهران مشكلی برای كیانوش پیش آمده باشد،اما با تداوم بی‌خبری از وی دیگر به یقین رسیدم. از آن‌جا كه احساس كردم پرستو و كامران دختر و پسر بزرگم بهتر می‌‌توانند در تهران برای‌یافتن خبری از كیانوش پی‌گیری كنند و به جاهای‌مختلف سر بزنند صبح روز چهارشنبه آن‌ها را برای‌ یافتن خبری از كیانوش به تهران فرستادم.

از تلاش‌ها و پی‌گیری‌های خواهر و برادر كیانوش در تهران بگوئید. كجاها رفتند و چه نتیجه‌ای گرفتند؟

بدترین حالتی كه می توانست برای ما متصور باشد زخمی شدن كیانوش بود. بنا بر این دختر و پسرم به محض رسیدن به تهران از آن‌جا كه شنیده بودند مجروحین تظاهرات روز دوشنبه میدان آزادی را به بیمارستان حضرت رسول برده‌اند به این بیمارستان رفتند. اما به آن‌ها اجازه ورود نداده و تنها لیستی از مجروحین را نشان‌شان داده بودند كه اسم كیانوش در آن نبود. با اصرار آنان جهت ملاقات با مجروحین به آن‌ها گفته بودند بیش‌تر مجروحین و همه‌ی‌ كشته‌شدگان را مأموران امنیتی طی دو روز اخیر از این بیمارستان منتقل كرده‌اند. روز بعد به زندان اوین مراجعه كرده بودند. اما اسم كیانوش در بین اسامی ‌بازداشت شدگان نبود. از همان جا شنیده بودند كه به دلیل تعداد زیاد افراد دستگیر شده و كمبود جا، گروهی از آنان ‌را به بازداشتگاه كهریزك كه محل نگهداری معتادان به مواد مخدر است برده‌اند. این‌ها هم جمعه رفته بودند كهریزك و اسم و عكس كیانوش را به مأموران داده بودند، اما كیانوش آن‌جا هم نبود.روزهای ‌بعد دادگاه انقلاب، كلانتری شاپور، حفاظت ناجا، پلیس امنیت و تمامی آن جاهایی كه امكان می‌دادند ممكن است حتی ‌یك نفر از بازداشتی‌های روز دوشنبه را به آن محل برده باشند سر زدند اما هیچ خبری از كیانوش نبود. در این بین كامران هر روز به زندان اوین مراجعه می‌كرده تا لیست جدید بازداشتی‌ها را چك كند.

این وضعیت تا سه‌شنبه ادامه داشت. من هم مرتباً با آن‌ها در تماس بودم. بعد از همه‌ی این جستجوها یكی از آشناها پیشنهاد می‌‌كند كه به پزشكی ‌قانونی هم سر بزنند.بالاخره صبح روز چهارشنبه سوم تیر ماه پسر و دخترم در مراجعه به پزشكی قانونی ‌تهران، پس از آنكه اسم كیانوش را در بین اسامی افراد كشته شده دارای مشخصات پیدا نمی‌كنند، سراغ تصاویر جان باختگان مجهول الهویه می روند و در میان آنها چهره غرق در خون كیانوش را شناسایی می کنند.

این خبر چگونه به شما رسید و اقدامات بعدی‌تان برای تحویل جسد از پزشكی قانونی چه بود؟

ظهر كه زنگ زدم. نه پرستو با من حرف زد و نه كامران. یكی‌ از اقوام‌مان كه همراه‌شان بود گفت نیستند. به فاصله‌ی كوتاهی دوباره زنگ زدم. این بار خانه همان فامیل‌مان بودند و گفت كه خوابیده‌اند. مطمئن بودم اتفاقی افتاده كه آن‌ها نمی‌خواهند با من حرف بزنند. عصر درمانده و مضطرب همراه دختر كوچكم در خانه نشسته بودیم كه چند نفر از زنان فامیل آمدند و بعد از سلام و احوال پرسی كوتاه بدون اینكه از كیانوش خبری بگیرند مشغول مرتب كردن منزل شدند. به دنبال آن‌ها افراد دیگری هم آمدند و خانه‌مان كم كم شلوغ شد. همه ناراحت بودند. هر چه می‌پرسیدم چه شده كسی جواب نمی‌داد. ادعا می‌كردند به خاطر بی‌خبری از وضعیت كیانوش نگرانند. اما خودم می‌دانستم این‌‌ها نشانه‌ی خبرهای بد از كیانوش است. آن‌قدر اصرار و التماس كردم تا بالاخره گفتند كیانوش شهید شده است. آن‌ها گفتند اما من باور نكردم. هنوز هم برایم سخت است كه باور كنم. مرتب به كامران می‌‌گویم دوباره برو و در بین بازداشتی‌ها سراغ كیانوشم را بگیر.

از آن طرف كامران و پرستو در تهران با آن حال خراب دنبال مراحل قانونی تحویل جسد بودند. باید از طرف دادسرای جنایی اجازه تحویل جسد داده می‌شد. پنج‌شنبه مراجعه كرده بودند كه قاضی نبوده و موكول كردند به روز شنبه. در این بین دوباره رفته بودند پزشكی قانونی برای تشخیص هویت جسد. من آن‌جا حضور نداشتم اما با توجه به دلبستگی شدید و روابط عمیق عاطفی بین فرزندانم می‌توانم تصور كنم كه كامران و پرستو از دیدن جنازه برادرشان چه حالی داشته‌اند و چه لحظات دردناكی را گذرانده‌اند.نهایتاً روز شنبه كه مجدداً می‌روند به دادسرای جناحی در خیابان 12 فروردین، پس از تنظیم شكایت نامه و درخواست تحویل جسد، قاضی كه با دیدن مدارك تحصیلی كیانوش متوجه می‌شود دانشجوی ارشد دانشگاه علم و صنعت بوده، ضمن اظهار تأسف دستور تحویل جسد را صادر می‌كند.

آیا در گواهی پزشكی قانونی علت مرگ عنوان شده است؟

گواهی كه به ما داده نشد، ولی برگه‌ای كه همان جا به دختر و پسرم نشان داده‌اند علت مرگ را اصابت گلوله عنوان كرده‌اند. اما آنچه در این بین برای ما مبهم است اینكه كیانوش 25 خرداد تیر خورده اما تاریخ تحویل جسد به پزشكی قانونی 29 خرداد است. مشخص نیست در این فاصله‌ی 4 روز كیانوش در چه وضعیتی ‌بوده و كجا نگهداری ‌شده است.

در برگزاری مراسم‌ خاكسپاری، سوم و شب هفت در كرمانشاه مشكل یا محدودیتی برای شما ایجاد نشد؟

راستش محدودیت آن‌چنانی نبود فقط چند بار با مراجعه به در منزل تذكر دادند. ما آن روزهای ‌اول دچار یك سردرگمی عجیبی بودیم. می‌خواستیم هر طور كه شده بتوانیم مراسم‌های ‌سوگواری را به شكل سنتی با حضور بستگان و آشنایان برگزار كنیم. به همین خاطر با احتیاط بیش‌تری عمل ‌كردیم تا بهانه‌ای برای ‌لغو مراسم یا ممانعت از برگزاری آن وجود نداشته باشد. برای همین مراسم خاكسپاری صبج روز یكشنبه هفتم تیر ماه بدون اطلاع رسانی عمومی و تنها با حضور اقوام و دوستان و چند نفر از اساتید كیانوش كه از تهران آمده بودند برگزار شد. من كه آن وقت به حال خودم نبودم اما می‌گویند تعداد زیادی افراد لباس شخصی از طرف نهادهای امنیتی در محل حضور داشته‌اند. بعد از پایان مراسم خاكسپاری هم وقتی به منزل رسیدیم چند مأمور اداره اطلاعات با مراجعه به یكی از آشنایان‌مان كه از مراسم فیلمبرداری كرده بود فیلم ضبط شده را از او گرفتند و با خود بردند. هر چند بعد از چند روز آن را به ما برگرداندند. اما خیلی از قسمت‌های فیلم را، حتی آنجا كه عزاداری من بر سر خاك كیانوش را نشان می‌‌داد حذف كرده بودند.

برای مراسم سوم كه در یكی از تالارهای شهر برگزار شد جمعیت زیادی آمده بودند. آن‌قدر زیاد كه تالار چندین بار پر و خالی شد. استاد كیانوش هم از تهران آمده بود و سخنرانی كرد. بعد از پایان مراسم هم جمعیت زیادی ما را تا درمنزل همراهی كردند. در مسیر حركت‌مان نیروهای انتظامی زیادی ایستاده بودند و همه‌ی ترس من از این بود كه مبادا به مردم و بخصوص جوانان آسیبی برسد.مراسم شب هفت هم به همین ترتیب در منزل شخصی برگزار شد. عده‌ای از جوانان آمدند و برای‌مان شاخه‌های‌ گل آوردند. این حضورها و ابراز همدردی‌ها برای ما بسیار دل‌گرم كننده بود. راستش تنها چیزی كه در این مدت غم از دست دادن كیانوش را برایم كمی قابل تحمل كرده همین حضور پی در پی جوانانی ‌است كه اسم هیچ كدام‌شان را نمی‌دانم اما آن‌ها را خوب می‌‌شناسم. چون كسانی هستند مثل كیانوش، هم‌فكر او، مهربان و انسان دوست. اما از فعالان سیاسی اصلاح طلب، آن‌هایی كه كیانوش همیشه اسم‌شان را می‌آورد كسی ‌به دیدن ما نیامد.

علاوه بر این‌ها تا كنون چندین مراسم یادبود و تحصن اعتراضی هم از طرف دوستان كیانوش و دانشجویان دانشگاه علم و صنعت در تهران برگزار شده است. اخیراً هم شنیدم كه دانشجویان طی تجمعی درخواست نام‌گذاری پارك واقع در دانشگاه علم و صنعت به نام كیانوش آسا را مطرح كرده‌اند.

با توجه به اینكه كیانوش در جریان اعتراض به نتیجه‌ی انتخابات ریاست جمهوری جان خود را از دست داده است، می‌خواستم در مورد نگاه سیاسی او و واكنشش نسبت به نتیجه‌ی انتخابات بپرسم؟

كیانوش برای ‌اینكه باعث نگرانی من نشود كمتر مرا در جریان این جور مسائل می‌گذاشت و در این مورد با من زیاد صحبت نمی‌‌كرد. ولی او پسرم بود و كاملاً او را می‌‌شناختم. می‌دانستم انسان دغدغه‌مندی‌ ‌است و نمی‌تواند نسبت به مسائل جامعه بی‌تفاوت باشد. در آن مدت قبل از برگزاری انتخابات كه در كرمانشاه بود مرتباً با افراد خانواده، فامیل و دوستان در این مورد بحث و تبادل نظر داشت. از آنان می‌خواست تا برای تغییر وضع موجود در انتخابات شركت كنند و به كاندیدای اصلاح طلب رأی ‌بدهند. نظرات كیانوش روی ‌بسیاری از افراد خانواده تأثیر گذاشت. بعد از اعلام نتیجه‌ی انتخابات او هم مثل بقیه‌ی مردم متعجب بود. اعتقاد داشت كه انتخابات سالم برگزار نشده و از به وجود آمدن این وضعیت بسیار ناراحت بود.

آن‌گونه كه در مراسم ختم كیانوش از سوی دكتر اشرفی زاده استاد وی بارها مورد تائید و تأكید قرار گرفت كیانوش از دانشجویان نخبه‌ی دانشگاه علم و صنعت بوده است. ممكن است اشاره‌ای به سوابق تحصیلی و علمی كیانوش بكنید؟

كیانوش در تمام طول مدت تحصیلش در مدرسه جزو شاگردان نمونه بود. از هوش و استعداد بالایی برخوردار بود، بخصوص در ریاضیات. هر سال از طرف مدیران مدرسه به خاطر معدل بالایش مورد تشویق قرار می‌گرفت و لوح تقدیر دریافت می‌كرد. هنوز تقدیرنامه‌هایی راكه از مدرسه یا در المپیادهای علمی گرفته است دارم. سال 81 با معدل بالا دیپلم گرفت و سال 82 در رشته‌ی مهندسی پتروشیمی دانشگاه رازی كرمانشاه پذیرفته شد. سال 86 هم به محض تمام كردن دوره لیسانس با رتبه‌ی بالا در آزمون كارشناسی ارشد قبول شد و برای ادامه‌ی تحصیل به تهران رفت.همین تابستان قرار بود با تحویل پروژه و انجام دفاعیه فوق لیسانسش را بگیرد اما...

كیانوش علاوه بر اینكه خودش بچه‌ی درس خوانی بود دیگران را نیز تشویق به این كار می‌كرد. با وجود اینكه كیانوش فرزند سوم خانواده بود اما روی ادامه‌ی تحصیل برادر و خواهرانش بسیار حساس بود و در این مورد احساس مسئولیت می‌كرد. طوری كه كامران برادر بزرگش كه اصلاً قصد ادامه‌ی تحصیل در دانشگاه را نداشت با اصرار كیانوش و كمك او وارد دانشگاه شد و الان در رشته‌ی مهندسی صنایع مشغول به تحصیل است. دختر بزرگم فوق لیسانس بیوشیمی از دانشگاه تهران دارد و دختر كوچكم امسال تازه در كنكور شركت كرده است. كیانوش از یك سال پیش دغدغه‌ی كنكور همین خواهر كوچكش را داشت. مرتب از تهران برای او كتاب می‌‌آورد و وقتی كرمانشاه بود مدام با او درس كار می‌كرد. امتحان كنكور پریسا هم‌زمان شد با روز تشییع جنازه كیانوش و او كه به اصرار خانواده با حال نامناسب سر جلسه‌ی امتحان حاضر شده بود نتوانست تا آخر بنشیند و بیرون آمد.

از خصوصیات اخلاقی كیانوش و فعالیت‌های اجتماعی و فرهنگی او بگوئید.

برجسته‌ترین خصوصیت كیانوش احساس مسئولیتی بود كه در مورد اعضای خانواده، افراد جامعه، دوست و آشنا داشت. این حس در مورد من، برادر و خواهرانش قوی‌تر عمل می‌‌كرد. طوری كه حاضر بود از كار خودش بگذرد و به خودش سخت بگیرد اما نگذارد كوچك‌ترین ناراحتی یا مشكلی برای ما به وجود آید.  مطمئناً همین حس مسئولیت پذیری بوده كه كیانوش را به خیابان كشانده و در كنار مردم معترض قرار داده است. فعالیت‌های اجتماعی‌اش هم ناشی از همین احساس مسئولیتی ‌بود كه در جامعه احساس می‌كرد. كیانوش از سال 78 عضو یك انجمن زیست محیطی بود و در این زمینه فعالیت می‌كرد. خودش شخصاً در برنامه‌ی پاكسازی پارك كوهستان كرمانشاه كیسه دست می‌گرفت و زباله‌ها را جمع آوری می‌كرد. بسیاری از درخت‌های پارك شهرك ظفر و شهرك پردیس كرمانشاه نهال‌هایش توسط كیانوش كاشته شده است.نقاشی بسیار زیبا می‌‌كشید و نوازنده تنبور بود. این ساز را بدون رفتن به كلاس و تنها با گوش دادن به نوارهای ‌تنبور نوازی زنده یاد سیدخلیل عالی‌نژاد یاد گرفته بود. یكی از دوستان كیانوش بعد از این اتفاق شعری برای او گفته كه اسمش هست "صدای ‌تنبور می‌‌آید"

خانم فلاح به نظر می‌رسد پس از شهادت كیانوش شما به گونه‌ای سكوت اختیار كرده‌ و به برگزاری مراسم‌های سنتی سوگواری اكتفا نموده‌اید. آیا می‌خواهید به همین صورت ادامه دهید یا  قصد دارید ‌قضیه‌ی قتل فرزندتان را پی‌گیری كنید؟

مطمئناً ساكت نخواهم نشست و از طرق قانونی و ممكن اقدام خواهم كرد. اگر هم این مدت حرفی نزدم به خاطر این بود كه می‌خواستم مراسم‌ها برگزار شوند و با توجه به حضور زیاد جوانان در مراسم‌ها مشكلی برای كسی پیش نیاید. اما حالا دیگر دلیلی برای‌ ادامه‌ی سكوت نمی‌‌بینم. عزیزترین كسم را از دست داده‌ام. وجودم را از من گرفته‌اند. دیگر چرا باید سكوت كنم؟ سكوت كنم تا خونش پایمال شود؟ كیانوش اهل این نبود كه ظلم را قبول كند. من هم مادر او هستم و می‌خواهم راهش را ادامه دهم.پسر من با اطمینان از مسالمت آمیز بودن این اعتراضات و اینكه چند میلیون نفر از مردم در آن شركت دارند در راهپیمایی حضور یافته بود. اما این تظاهرات آرام به خشونت كشیده شد. عده‌ای جوان مثل پسر من را به گلوله بستند. آیا جواب حرف گلوله است؟ آیا جواب اعتراض مرگ است؟ مسئولان باید پاسخگو باشند.بیست و پنج سال زحمت كشیدم تا كیانوش را به این‌جا برسانم. یك نخبه تحویل جامعه‌ی علمی كشور دادم. كیانوش سرمایه‌ی علمی این مملكت بود. امید یك خانواده بود. همیشه می‌گفت كی می‌شود بتوانم این همه زحمت كه مادرم برایم كشیده ‌جبران كنم. منتظر بود تا مدركش را بگیرد و سر كار برود.امید یك مادر را برای دیدن خوشبختی فرزندش ناامید كردند. كیانوشم را با آن همه علم و هنر و مهربانی و تلاش‌گری كه داشت از من گرفتند. هر چند الان مادران زیادی مثل من هستند كه فرزندان‌شان را از دست داده‌اند و همین حال و روز مرا دارند. می‌خواهم به دیدن مادر سهراب بروم. در مراسم چهلم ندا هم شركت می‌كنم. اعتراضم را در كنار آن‌ها ادامه می‌دهم و با هم برای ‌دادخواهی ظلمی كه بر ما و فرزندان‌مان رفته اقدام خواهیم كرد.

----

هویت یکی دیگر از شهدای جنبش سبز فاش شد: سعید عباسی

محل شهادت: نزدیکی مسجد لولاگر

سه‌شنبه، 6 مرداد 1388

سعید عباسی، 27 ساله، از کسبه‌ی محله‌ی سلسبیل بوده که بر اثر اصابت گلوله به سرش به شهادت رسیده است.

موج سبز آزادی: سعيد عباسي، 27 ساله و مجرد، مغازه‌دار در محله‌ی سلسبيل (خیابان رودکی) تهران و خود ساکن محله‌ی پونک بوده که در روز 30 خرداد با اصابت گلوله از ناحیه‌ی سر، در مقابل دیده‌ی پدرش و سایر مغازه‌داران به شهادت رسیده است.

این گزارش حاکی است پیکر او را تنها در ازای دریافت پول و تعهد مبنی بر اینکه هیچ شکایتی از کسی ندارند، تحویل داده‌اند.
در این گزارش همچنین تصریح شده که وقتی برخی مأموران به عنوان دلجویی به منزل خانواده‌ی این شهيد مراجعه می‌کنند، مرگ فرزند آنها را به «اغتشاشگران» نسبت می‌دهند و سپس از این خانواده‌ی داغدیده می‌‌خواهند که نام شهید را به عنوان بسیجی ثبت کند تا از مزاياي خانواده‌ی شهيد بودن استفاده کنند؛ که این درخواست با واکنش شديد والدين این شهيد روبه‌رو می‌شود و آنها مأموران را از خانه بيرون می‌کنند.

عکس این شهید نیز برای «موج سبز آزادی» ارسال شده است که منتشر می‌شود:

----

کشته شدن حسین اکبری در اعتراض‌های روزهای پس از انتخابات

حسین اکبری یکی دیگر از جوانانی است که پس از بازداشت شدن توسط نیروهای امنیتی در اعتراض‌های روزهای پس از انتخابات ایران، کشته شده است

خبرگزاری هرانا: حسین اکبری یکی دیگر از جوانانی است که پس از بازداشت شدن توسط نیروهای امنیتی در اعتراض‌های روزهای پس از انتخابات ایران، کشته شده است.

این در حالی است که تا تاریخ 30/4/88 و با پی‌گیری خانواده‌اش از طریق دادگاه انقلاب و بازداشت‌گاه اوین و دیگر بازداشت‌گاه‌های موجود در تهران،  هیچ اطلاعی از سرنوشت وی یا محل نگه‌داری‌اش در دست نبود.

 در روز 31/4/88 با تماسی که با خانواده‌اش گرفته شد، از آن‌ها خواسته شد تا به بیمارستان امام‌خمینی، برای تحویل گرفتن جسد فرزند خود مراجعه کنند و با مراجعه‌ی آن‌ها مشخص شده است که دلیل کشته شدن وی بر اثر ضربه‌ی مغزی بوده و روی بدن او آثار متعدد باتوم دیده شده است. هم‌چنین تاریخ دقیق شهادت‌اش مشخص نیستو

پیکر وی صبح روز یکشنبه 4/5/88 در قطعه‌ی 219  بهشت زهرا تهران در کنار مادر مرحوم  وی  به خاک سپرده شد.

----

انتشار هویت یکی دیگر از شهدای 25 خرداد

داود صدری را تیرانداز پایگاه مقداد کشت

نادر کرمي

چهارشنبه ۷ مرداد ۱۳۸۸

روز: در پی انتشار تدریجی اسامی شهدای وقایع پس از انتخابات ریاست جمهوری، هویت یکی دیگر از این کشته شدگان روشن شد:داودصدری؛ 25 ساله. او روز 25 خرداد و در پی شلیک گلوله از بام پایگاه بسیج مقداد، جان خویش را از دست داد.

داوود صدری 25 ساله، تکنیسین برق در شامگاه 25 خرداد در جریان اعتراضات مردمی به نتایج انتخابات ریاست جمهوری دهم در میدان آزادی تهران و درپی شلیک گلوله از بام  پایگاه بسیج مقداد در ابتدای بزرگراه جناح   به شهادت رسید.

پیکر نیمه جان وی به همراه 17 مضروب دیگر به بیمارستان رسول اکرم تهران منتقل گردید و ساعاتی بعد بر اثر شدت جراحات وارده ناشی از اصابت گلوله به قلب و طحال وی درگذشت.

خانواده وی در همان ساعات اولیه به جستجوی فرزند خود پرداختند ولی تا 5 روز پس از آن تنها با اظهار نظرهای ضد و نقیض مسئولین امر در خصوص نحوه کشته شدن، ضاربان و محل نگهداری جنازه وی مواجه گردیدند.

علی جمالی عضو شورای مرکزی سازمان دانش آموختگان ایران و از بستگان داوود صدری  در گفتگو با "روز" می گوید: "خانواده صدری از همان لحظه شنیدن  خبر به بیمارستان مراجعه کردند اما مسئولین بیمارستان از هرگونه پاسخگویی در خصوص وضعیت وی امتناع کردند. حضور نیروهای امنیتی در بیمارستان رسول اکرم مشهود بود و پس از مدتی خبر فوت داود صدری به خانواده وی اعلام شد ولی از تحویل جنازه ایشان خودداری نمودند."

گفتنی است از 18 زخمی که در 25 خرداد به این بیمارستان منتقل شده بودند 8 نفر فوت کردند. جنازه این 8 نفر به پزشکی قانونی کهریزک منتقل شد، اما پیگیری خانواده های این قربانیان برای تحویل جنازه تا مدتها بی نتیجه ماند.

جمالی می گوید: "سرانجام پس از 5 روز پیگیری شبانه روزی در 31خرداد جنازه داود صدری به خانواده وی تحویل و تحت تدابیر امنیتی در امامزاده ابراهیم کرج به خاک سپرده شد؛ و درحالی که داوود روز 25 خرداد به شهادت رسیده بود، گواهی فوت صادر شده به تاریخ 31 خرداد است."

مسئول کمیته سیاسی سازمان ادوار تحکیم وحدت می افزاید: "متاسفانه نحوه برخورد حاکمیت با معترضین بیگناهی که با دست خالی در راهپیمایی مسالمت آمیز 25خرداد شرکت کرده بودند و حجم بالای کشته شدگان، مجروحین و بازداشت شدگان، نشان از آستانه تحمل اندک جمهوری اسلامی در مواجهه با منتقدان وضعیت موجود دارد.اینکه شروع اولین اعتراضها به نتایج یک انتخابات و نه مخالفت با کلیت نظام بیش از 30 کشته (بنا بر اظهارات مسئولین ) بر جا گذاشته، خود شاهدی بر این مدعاست."

جمالی همچنین به تهدیداتی اشاره می کند که موجب تاخیر در افشای جزییات بیشتری از نحوه شهادت داود صدری شده است.

گفتنی است مراسم چهلمین روز شهادت داود صدری در ساعت 16 روز جمعه 9 مردادماه در مسجد امام علی (ع) واقع در فاز 3 شهرک اندیشه- بلوار آزادی برگزار می گردد.

 

 
 
بازگشت به صفحه اول

رجوع به مطالب مشابه