|
تاگس
اشپیگل: شکنجه و تجاوز در حکومت
الهی
در اکثر گزارشهای نشریات بین
المللی در مورد ایران، به زندان و شکنجه و اعدام توجه ویژه
ای میشود. هفته نامه
اکونومیست نوشته است که دیگر اغلب ایرانیان میدانند که در زندانهای رژیم چه
میگذرد

روزنامه ی آلمانی "تاگس اشپیگل" نیز گزارش تکان
دهنده ای در این
مورد انتشار داده که عنوان آن «شکنجه در دولت الهی» است.
گزارش با مشاهدات
عینی یکی از زندانیان کهریزک آغاز میشود: «دانشجوی ۲۱ ساله را نزدیک دانشگاه
تهران
دستگیر کردند. هنگامی که دو اتوبوس حامل دستگیرشدگان وارد زندان پلیس در کهریزک
شدند، فورا دهها نگهبان به جان زندانیان افتادند، لباسشان را بر تنشان دریدند،
آب
بر آنان پاشیدند و شروع به زدنشان با کمربند و زنجیر
کردند.»
دانشجوی دستگیرشده میگوید: «دیگر رمقی در
بدنمان نماند. آنقدر ضعیف بودیم که نمیتوانستیم روی پایمان بند
شویم.»
تاگش اشپیگل مینویسد که این تازه اول ماجرا
بوده است. دستها را با قیر مذاب سوزانده اند، افراد را از گردن تا آستانه ی
خفگی
آویزان کرده اند. به عده ای هر روز تجاوز کرده اند
----
کهریزک بازداشتگاهی هشت ساله که هیچ کس آن را دوست ندارد
گزارش روزانهی نقض حقوقبشر در ایران
18 مرداد 1388
خبرگزاری هرانا:
هجدهم مرداد ماه داغ ایران در حالی به شب رسید و پایان گرفت که داغی برخی خبرها
باید عرق خجلت بنشاند بر پیشانی مسببان و عاملان که نمینشاند و میدانیم و
نمیدانیم که چرا اینچنین نمیشود. نقض حقوقبشر که از دو ماه گذشته به صورت
گسترده، بیسابقه و توقفناپذیری شروع شده بود همچنان ادامه دارد و بحث
بازداشتیها و دادگاههای برگزار شده و زندان کهریزک از بحثهای مهم و حل
نشدهی باقیمانده است که یا شخص و ارگانی مسئولیتاش را قبول نمیکند یا سعی
میشود که فجایعی که در آن اتفاق افتاده در حد اهمال چند افسر و مسئول
بازداشتگاه خلاصه شود. با این حال نامهی مهدی کروبی به هاشمی رفسنجانی زوایای
جدیدی را از فجایع داخل زندان کهریزک نشان داد. نامهیی که از تجاوز جنسی نسبت
به دختران و پسران بازداشتی در روزهای اخیر خبر میداد.
نامهی کروبی به هاشمی: به جوانان تعرض جنسی شده است
این نامه در حالی منتشر شده که از ارسال آن به هاشمی رفسنجانی 10 روز گذشته
است. حسین کروبی فرزند مهدی کروبی گفته به خاطر عدم پاسخ هاشمی رفسنجانی در طی
ده روز گذشته به دستور پدر، نسبت به انتشار آن اقدام شده است. کروبی در این
نامه بعد از اشاره به بازداشتها و رفتارهای غیرقانونی نیروهای امنیتی در طی دو
ماه گذشته و اشاره به «هتاكی و ابراز دشنام و فحاشی ركیك به افراد و نثار
نوامیس بازداشتشدگان و مردمی كه برای نماز جمعه آمده بودند» از هاشمی رفسنجانی
به عنوان رئیس مجلس خبرگان رهبری میخواهد به موردی رسیدهگی کند که وقتی آن را
شنیده، خواب را از او ربوده است؛ «عدهای از افراد بازداشتشده مطرح نمودهاند
كه برخی افراد با دختران بازداشتی با شدتی تجاوز نمودهاند كه منجر به ایجاد
جراحات و پارهگی در سیستم تناسلی آنان گردیده است. از سوی دیگر افرادی به
پسرهای جوان زندانی با حالتی وحشیانه تجاوز كردهاند به طوريكه برخی دچار
افسردهگی و مشكلات جدی روحی و جسمی گردیدهاند و در كنج خانههای خود
خزیدهاند.» این مسائل در حالی از سوی کروبی مطرح شده است که زمزمهها و شایعات
تایید شده و نشدهی زیادی از این مورد در هفتههای اخیر مطرح بوده است، به ویژه
در زندان یا بازداشتگاه کهریزک.
کهریزک زندانی 8 ساله که هیچکس آنرا از دو هفته قبل دوست ندارد
اما کهریزک و حواشی و اخبار، مسالهیی است که همچون روزهای گذشته مسئولان
انگشت اتهام را به سوی یکدیگر نشانه میروند. سردار احمدی مقدم امروز اذعان
کرد که «شماری از دستگیرشدهگان انتخاباتی در بازداشتگاه کهریزک جان خود را از
دست دادهاند.» و با تاکید بر بیانیهی ناجا و با بیان اینکه «مسئولان ارشد
ناجا نقشی در مشکلات ایجاد شده» نداشتهاند، مقصران را «یک مسئول حفاظتی و
نظارتی» که باید تخلفات را گزارش میکرد و «مسئول اردوگاه» که بازداشت و برکنار
شده، اعلام کرد. وی همچنین علت مرگ زندانیان در کهریزک را «شرایط زیستی و شیوع
بیماری» دانست و از «سه ماموری» سخن گفت که «به صورت خودسرانه نسبت به تنبیه
بدنی شدید» زندانیان اقدام میکردهاند. اما در دیگر سو کاتوزیان نمایندهی
اصولگرای مجلس، انگشت اتهام را سوی خود احمدیمقدم گرفت و با اشاره به اینکه
هیچ اطلاعاتی به آنها داده نمیشود، گفت: «فرماندهی نیروی انتظامی به طور
مستقیم مسئول وقایع کهریزک است.» کاتوزیان با اشاره به بیانیهی نیروی انتظامی
گفت: «اینکه مسئولان ناجا بگویند اطلاع نداشتیم درست نیست چرا که گزارشها به
طور مرتب و روزانه به فرماندهی ارایه می شود. خیلی بعید است که فرماندهی ناجا
از این مسایل بیخبر بوده باشد. ایشان به طور کامل و مستقیم مسئول است و باید
پاسخگو باشد.» پیشتر علی مطهری در مورد بیانیهی ناجا در مورد واقایع کهریزک
گفته بود: «اين بيانيه، تنها كفايت نمیكند و افراد خاطی بايد با اسم و رسم،
نام خانوادهگی و حتا عكس از صداوسيما و روزنامهها معرفی و محاكمه شوند.»
کهریزک بازداشتگاهی 8 ساله است که هیچکس از دو هفته قبل آن را دوست ندارد. قبل
از آن در این زندان بسیاری تحت شدیدترین شکنجهها و بدترین رفتارهای ممکن قرار
گرفته بودند. اما بعد از افشای واقعیتهای آن گویا مسئولی برای آن پیدا نخواهد
شد.
دادگاهی سیاسی با نتیجهیی معکوس
اما در طرف دیگر برگزاری دومین دادگاه متهمانی که به زعم دستگاه قضایی و
نهادهای امنیتی «عاملان اغتشاش و آشوب» خوانده میشوند، همچنان با واکنشهای
اعتراضی فعالان سیاسی و مدنی و حقوقبیشری مواجه میشود. مجتهد شبستری در
یادداشتی کوتاهی در سایت نوروز که برای رفع اتهام مطرح شده در کیفرخواستی که آن
را «تلخ، تأسف بار و فاقد اعتبار» نام برده و هدف آن را «جرمسازی علیه عدّهای
از رجال سیاسی شریف این کشور» دانسته بعد از توضیح در مورد اتهامی که به وی و
دکتر کدیور در رابطه با ورود هابرمارس به ایران مطرح شده بود، به کنایه نوشت
«این دادگاهها آن چنان صالح و عادلاند که برای جمهوری اسلامی ایران افتخار
جاودان خواهند آفرید!» در سویی دیگر سازمان دانشآموختهگان ادوار تحکیم وحدت
با انتشار بیانیهیی ضمن محکوم کردن برگزاری دادگاه که آن را «مجموعه
تلويزيوني و نمايش مضحک بيدادگاه کودتا» نام نهاده، اعلام کرد: «مسئوليت حفظ
جان زندانيان مستقيما بر عهدهی فرماندهان اين گروگانگيري بوده و هشدار
ميدهيم که مسئوليت جان زنداني امري نيست که بتوان مانند خونهاي ريخته شدهی
مردم معترض در خيابان بر عهدهی خود آنان گذارد و بدون شک اعضاي اين سازمان در
جهت احقاق حقوق و آزادي آقايان احمد زيدآبادي و عبدالله مومني از هيچ کوششي
فروگذار نخواهند کرد.» همچنین عبدالکریم لاهیجی نایب رییس فدراسیون بین المللی
جوامع حقوقبشر در مورد دادگاه برگزار شده در گفتوگویی با روزآنلاین گفت: «نه
دادگاه انقلاب دادگاهی قانونی است، نه قاضی دادگاه قاضی دادگستری است و نه وکلا
از موکلین خود دفاع می کنند. درنهایت این دادگاه جز نمایشی سیاسی که نشان
دهندهی ورشکستهگی اخلاقی وسیاسی جمهوری اسلامی است چیز دیگری نیست.» در سوی
دیگر و دورترها از ایران، شیرین عبادی بانوی صلح ایران از مقامهای ایران خواست
فعالان و شهروندان بازداشت شدهی پس از انتخابات در این کشور را آزاد کنند.
عبادی اضافه کرده است: «صدها تن از مردم ایران در جریان تظاهرات گستردهیی که
بهدنبال اعتراض به نتایج انتخابات ریاست جمهوری برپا شد، دستگیر شدهاند که از
سرنوشت بسیاری از آنها اطلاعی در دست نیست.»
بازداشتها و زندانیان
با اینکه از طرف برخی اعلام شده بود که روند گستردهی بازداشتها که از دو ماه
گذشته آغاز شده است متوقف شده، اما دستگیریها و بازداشتهای صورت گرفته در
روزهای اخیر خلاف این مدعا را ثابت میکند. مجموعه فعالان حقوقبشر در ایران از
بازداشت مهدی یادگاری در قزوین خبر داد که از 5 روز پیش بازداشت شده و هیچ خبری
از وی در دست نیست. روزنامهی اعتماد ملی نیز خبر از بازداشت دو مسعود نیلی
اقتصاددان و دکتر کرمانشاه همسایهی وی که به ماموران اعتراض کرده بود، خبر
داد.
اما در حالی است که هر روز از سلامتی و وضعیت زندانیان سیاسی خبرهای نگران
کنندهیی به گوش میرسد. بروجردی رئيس كميسيون امنيت ملي و سياست خارجي و از
اعضای کمیتهی پیگیری ضمن اعلام خبری در مورد بازدید این کمیته از بازداشتگاه!
در مورد آخرین وضعیت حجاریان اشاره داشت که «تا جایی که مطلع هستيم حجاريان در
خانهای استخردار زندگی میکند.» و با ابراز بیاطلاعی در مورد وضعیت تاجزاده
کفت: «قوچانی خواستار تعیین تکلیف وضعیت اش شده است که نمایندگان مجلس هم همین
موضوع را انعکاس دادهاند» قوچانی از اظهارات اخیر بروجردی در مورد وضعیت زندان
اوین گلایه کرده بود.
اما از وضعیت زندانیان قدیمیتر که بخوانیم، میفهمیم آنها نیز وضعیت بهتری
که ندارند، دارای شرایط سختی هم هستند. با گذشت بیش از 170 روز از بازداشت موقت
شبنم مددزاده، وی همچنان بلاتکلیف در زندان نگهداری میشود. به گزارش
خبرنامهی امیرکبیر «در آخرین تماس تلفنی شبنم مددزاده وی از انواع جدید
آزارهای فیزیکی به روشهای مختلف خبر داده است. مسئولین بند 209 زندان اوین با
سهمیهبندی زمان استفاده از سرویس بهداشتی برای شبنم مددزاده وی را در شرایط
وخیم جسمی قرار داده اند. مددزاده که از ناراحتی دستگاه گوارشی رنج میبرد نسبت
به این وضعیت معترض شده است که مسئولین جواب قانع کنندهیی به وی ندادهاند.»
اما دورتر از زندان اوین و نگرانیهایاش انجمن حقوقبشر سیستان بلوچستان از
دستگیری و شکنجهی یک بلوچ خبر میدهد «محمد جنگجو جوان بیست وچهار ساله دارای
مدرک لیسانس فیزیک از دانشگاه زاهدان که جهت کسب وکار به کرج آمده بود، روز 23
خرداد در اعتراض به تقلب گسترده در انتخابات به صف معترضین میپیوندد و بعد از
ضرب وشتم شدید توسط پلیس ضد شورش، دستگير و به بیمارستان انتقال داده ميشود.»
این در حالی بود که «جمجمه، دو دندان و دست راست وی در جریان این ضرب وشتم از
دونقطه دچارشکستهگی بوده اما مامورین به پزشک معالج فشار میآورند که هرچه
زودتر دست وی را گچ بگیرد ودیگر قسمتهای جراحت دیدهی بدناش رامعالجهی سطحی
کند تا او را هر چه زودتر به زندان اوین منتقل کنند.» و در دیگر خبر از فعالین
حقوقبشر و دموکرسی داریم که «بهروز جاوید طهرانی برای چندمین بار مورد شکنجهی
وحشیانه قرار گرفت، شدت شکنجه علیه او به حدی بود که شکنجه گران ناچار به
انتقال وی به بهداری زندان شدند.» در دیگر خبر از سازمان حقوقبشر کردستان
شنیدیم که 13 تن از کسانی که در مراسم چهلم کیانوش آسا از شهیدان جنبش سبز
ایران بازداشت شده بودند، آزاد شدند، اما بازداشت برخی دیگر همچنان ادامه
دارد. به گزراش مجموعه فعالان حقوقبشر علی نجاتی و رحیم بسحاقی از فعالین
کارگری و اعضای سندیکای کارگران نیشکر هفت تپه به دادگاه انقلاب اسلامی شهرهای
دزفول و شوش احضار شدند.
اما در ادامه شنیدن خبرهای بازداشت، خبری داریم از وطن امروز که از بازداشت دو
تبعهی خارجی در میدان ونک گزارش میدهد. این دو در تجمعات اعتراضی هفتهی قبل
در ميدان ونك، دستگير شدند. این روزنامه که از حامیان دولت احمدینژاد است،
بازداشت آنان را در حال فیلمبرداری عنوان کرده است.
مجتبی سمیعنژاد
----
خاطرات تکاندهندهی یکی از بازداشت شدگان
دو هفته در بازداشت لمپنها
موج سبز آزادی: آنچه میخوانید، خاطرات تلخ و تکاندهندهی یکی از بازداشت شدگان است که حتی نمیداند محل بازداشت او کهریزک بوده یا یکی دیگر از همین بازداشتگاههای غیر استاندارد! در این متن، که حاوی توهینها و فحشهای رکیک ماموران دولت جمهوری اسلامی است، سعی شده ادب مقام با سه نقطه حفظ شود و فضای سایت با نقل توهینهای شرمآور بازجویان و شکنجهگران آلوده نشود.
ماشین جلوم پیچید و دو نفر پریدند بیرون و مرا بلند کردند و چپاندند توی ماشین. سرم خورد به در ماشین . گفتم آخ . گفت خفه بچه ک...! پشت بندش هم پشت گردنم را گرفت و کوبوند پایین پشت صندلی و همین جور نگه داشت. از فحشی که دادند خوشحال شدم و خیال کردم قصد اخاذی دارند و پول هایم را که در جای خلوتی بگیرند ولم می کنند، اما یک چشمبند سیاه دادن دستم تا ببندم به چشم هایم و آرزوی این که گیر زورگیر افتاده باشم بر باد رفت . این چشم بند رفیق شفیق من شد به مدت دو هفته و جز در سلول تنگ و تاریکم نگذاشتند که از چشم بازش کنم.
زیر فشار دست سنگین برادری که زحمت میکشید و گردنم را نگاه میداشت، کمرم داشت میشکست، اما از ترس فحش و ناسزا آخ نمیگفتم. فقط یک بار دیگر پرسیدم: منو کجا میبرید ؟ گفت: میبریم تو ...ت بذاریم ! تو حرف اون نقطه چین نداشت. جیک نزدم. گفت: چیه، نکنه خوشت اومد؟ جیک نزدم. گفت: بیخود خوشت نیاد، این دفعه با همه دفعههایی که تو ...ت گذاشتن فرق میکنه. با .....کلفتها طرف شدی. تو این فکر بودم که یعنی واقعا اینها نیروهای نظام جمهوری اسلامیاند که وااخلاقای آن گوش فلک را پر کرده و از مدرسه ابتدایی تو گوش ما خوندن؟
واقعا نیروهای نظام جمهوری اسلامی بودند ، اما هر چه کردم که بدونم چه نیروییاند، نفهمیدم. ماشین یک کم که راه رفت، مسیرها رو که با حسهایم دنبال میکردم، گم کردم. دیگه نمیفهمیدم چه سمتی میرویم. احساس کردم که از یک پل طولانی دور زدیم. فکر کردم آنجا را میشناختم. خدا رو شکر کردم که کهریزک نمیبرندم. حکایت اونجا را قبل از دستگیری شنیده بودم. اون جوری که من حدس میزدم، از طرف پیروزی گذشتیم و بعد از یک مدتی معلوم شد که توی محوطهای وارد شدیم که صدای ماشین قطع شد. ماشین وایستاد. هلم دادند بیرون، خوردم به چیزی و ولو شدم روی زمین. یارو گفت بچه ..نی، کوری مگه؟ درخت رو نمیبینی؟ جیک نزدم، بلند شدم. دستم را گرفت و داد زد: راه بیافت. راه افتادم و دوباره خوردم به چیزی و افتادم، اما این بار آروم تر، چون محافظهکارانهتر قدم بر میداشتم.
توی راه چند باری به این طرف و اون طرف کوبونده شدم و یک بارش به یک بشکه خالی بود. از صدایش فهمیدم و هر بار فحش و ناسزا به خودم و خانوادهام که من فقط فحشهای به خودم را مینویسم. دری باز شد و هلم دادند توی آن و بعد داد زد: نیم ساعتی پذیرایی بکنین ازش تا من بیام. هنوز جملهاش تمام نشده بود که احساس کردم کمرم شکست و هنوز از درد کمر خلاص نشده بودم که پشتم تیر کشید و بعد دستی لای موهایم رفت و سرم به دیوار کوبانده شد و بعد ضربه چپ و راست و عقب و جلو آنقدر زیاد بود که چیزی نمیفهمیدم. تا اینجا ترس عجیبی داشتم و وسط کتک خوردن دیدم یواش یواش ترس جایش را به نفرت و یک جور شجاعت میدهد. دیگر دردم نمیآمد. شاید بیحس شده بودم، شاید قوی شده بودم. اون لحظه نمیدونستم.
نمیدانم چقدر طول کشید، چون آدم زمان هم از دستش میرود. یک جورهایی زمان و مکان همدیگر را تکمیل میکنند. مکان را که گم کنی، زمان هم از دستت میرود، و من نمیدانستم چقدر اونجا موندم . بعد انداختندم توی یک اتاق. وقتی میگم انداختندم، واقعا انداختندم . یعنی بلندم کردند و انداختند توی یک اتاق. در حال زدن هم مرتب تهدیدم میکردند که: تازه بعدش که چند نفری میایم ترتیبت رو بدیم، میفهمی که انقلاب مخملی کردن یعنی چی.
وقتی انداختندم توی اون اتاق، دیگه باور کرده بودم که برای اون کار زشت انداختنم اونجا و داشتم نقشهای توی ذهنم میکشیدم که خودم رو بکشم و نذارم این کار رو با من بکنند. چند دقیقهای هیچ خبری نشد. صدایی نمیآمد. احساس میکردم که کسی دارد لباس در میآورد. شاید هم خیالات بود. زیاد نگذشت که یک نفر اومد. نقشه ام را کشیده بودم، اما او کاری نداشت. بلندم کرد و روی یک صندلی نشاند و با چشم بسته شروع کرد به سوال کردن: اسم، نام پدر ... فحش نمیداد. کارش زود تمام شد و دوباره چند نفری اومدن سراغم. گرفتند پرتم کردند یک اتاق دیگه و گفتند: این اتاق تجاوزه، بمون تا برگردیم. موندم اما برنگشتند. هر لحظه سالی بود. یادم رفت بگویم دستهایم از پشت بسته بود.
یکی آمد تو. از صدای در فهمیدم. دستم را گرفت و گفت بدو. دویدم و ناگهان خوردم به دیوار و ولو شدم روی زمین. درد توی بدنم پیچید. تازه فهمیدم که آش و لاش شدم و همه جایم درد میکند. گفت: بچه ..نی، مگه دیوار رو نمیبینی، کوری؟ دوباره گفت: بدو. با احتیاط دویدم. هلم داد و باز خوردم به دیوار. بلندم کرد و برد. از این جزییات بگذریم که لحظه لحظهاش شکنجه بود. بردندم بیرون. دری باز شد و گفت: خوش آمدی بچه ..نی، این اتاق توئه! مبارکت باشه. میام جنازهات رو میبرم، و رفت . اتاق من فضا برای خوابیدن و نشستن نداشت، فقط میتوانستم بایستم. به خودم دلداری دادم که این برای چند ساعته. هنوز نمیدانستم از من چه میخواهند. از همه بدتر در لحظه ورود بوی بدی بود که میآمد. سر در نیاوردم چه بوییه، ولی کم کم عادت کردم و مدتی گذشت و کسی نیامد. به صورت ایستاده ولو شده بودم .نمیدانم چقدر گذشت. فکرهای عجیب و غریب. دلهره و اضطراب که برای چه اینجایم و چه میخواهند از من. شک نداشتم که میخواهند به چیزی اعتراف کنم، اما نمیدونستم چیه. درد هم اضافه شده بود. آرزو میکردم تو همون اتاقی بودم که کتکم میزدند. کم کم فشار میآمد و انتظار آمدن کسی و تغییر دادن وضعیتم آزارم میداد. رفته رفته گرسنگی و تشنگی هم اضافه میشد. نمیدانم چقدر طول کشید، اما کم کم چشمهایم سنگین شد و خوابم برد، اما چه خوابی. درد و گرسنگی و تشنگی و زخمهایی که تازه پیدایشان میکردم، به اضافه فکرهای آزار دهنده. تقریبا خیالم راحت شد که قصد تجاوز ندارند. چون با خودم فکر کردم که اگر چنین قصدی داشتند که اول به این روزم نمیانداختند. نمیدانم چقدر اون تو بودم که در باز شد و بیرون بردندم. ( جزییات چه جوری بیرون بردنم هم تکراری است و هم طولانی میشود.)
اولین بازجوییم شروع شد. بازجو محترمانه سوال میکرد. بیشتر دنبال این بود که بداند واقعا در ستاد موسوی که من هم گاه گاه به آن سر میزدم، چه خبر بود. من هم هرچه میدانستم، گفتم. آخر خبر خاصی نبود. یک عده جوان میآمدند و عکس و پوستر میگرفتند و میبردند. دنبال این بود که بداند چگونه و از طریق چه کسی میفهمیدیم که در برنامهها شرکت کنیم. این را هم گفتم. چیز خاصی نبود. گفت: بعد از انتخابات، راهپیماییها را چطور میفهمیدی؟ گفتم: نبودم. با لحن مهربانی گفت: غلط کردی گفتی. سوال را دوباره تکرار کرد و از همینجا اون روی سگش به قول خودش ظاهر شد. چیزهایی سر هم کردم و گفتم. دنبال این بود که اسم کسی را وسط بیاورم. اسمهایی را میگفت که درباره اونا حرف بزنم: تاج زاده، رمضان زاده، امین زاده، طباطبایی و ... گفتم: من فقط تاجزاده رو میشناسم، و گفت: هر چی از این ... (به مادرش فحش داد) میدونی بگو . او که تا اون لحظه فحش نداده بود، از اون لحظه زبانش به فحش باز شد و من هرچی میدونستم، گفتم. چیز بدی که نبود، اما اون راضی نمیشد.
یکی دیگر را صدا زد. یک دفعه بوی بنزین شنیدم و سرتاپایم خیس شد. گفت: ببرید آتشش بزنید. میدانستم بلوف است، اما میترسیدم. بردند زیر نور داغ آفتاب. از زمان ورودم به اینجا آفتاب را حس نکرده بودم. گرما کشنده بود. احساس میکردم آب جوش روی بدنم میریزند. یکی دو ساعت زیر آفتاب بودم. بنزین ها بخار میشد و میترسیدم که زیر نور آفتاب آتش بگیرم از بس که میسوختم. از حال رفتم. افتادم. نمیدانم چقدر بعد دوباره در اتاق بازجویی بودم. گفت: حالت سر جا آمد؟ دوباره مهربان شده بود. گرسنه و تشنه بودم. حال نداشتم حرف بزنم. صدایش را نمیشنیدم. دیگر نفهمیدم چی شده. وقتی به هوش آمدم که دوباره توی همان سلول تنگ بودم و تمام بدنم درد میکرد.
دفعه بعد که بازجویی رفتم، باز هم حال نداشتم. گفت: خیلی خوش شانسی که گیر من افتادی. با من کنار بیا که نیفتی دست این ...کلفتها، اینجا تو ...ت بذارند. حرفهایش را بریده بریده میشنیدم و دیگر نفهمیدم چی شد. آب را روی صورتم حس کردم و بعد آب دادند و بعد یک چیزی شیرین که نفهمیدم چی بود. بازجو گفت: الان سه روزه اینجایی. یعنی من سه روز بود چیزی نخورده بودم؟ اولین چیزی بود که خوردم و نفهمیدم چی بود، کم کم رمق به تنم برگشت. گفت: حالا میخوام یک سوال خصوصی بپرسم، آخرین باری که ترتیب یک دختر رو دادی، کی بود؟ چیزی نگفتم. گفت: خجالت نکش، اینجا تویی و منم. من مثل این آشغالا دنبال تو ... گذاشتن نیستم. جیک نزدم. خندید و گفت: بابا تو دیگه چه مردی هستی! بعد گفت: پس بذار من بگم. من همین چند روز پیش بود. من عاشق فنچ ها هستم، هرچه کم سن و سالتر، بهتر. بعد با جزییات ماجرایی رو تعریف کرد که آشکارا میدانستم دروغ میگوید. از رابطه اش با دختری 10 ساله میگفت. بعد یک دفعه پرسید: راستی دختر تو چند سالش بود؟ 11 سال؟ تنم داغ شد. نفرت تمام وجودم را گرفت.
این ماجرا تمام شدنی نبود . در هر جلسه بازجویی اگر این بود، درباره دختر 11 ساله حرف میزد و اگر آن یکی، درباره تجاوز به خودم. یک بار زیر فشار بازجوییها گفتم: ای خدا! جوابش مشتی بود توی دهنم که یکی از دندانهایم شکست. گفت: تو نجسی، حق نداری نام خدا رو بر زبان بیاوری. دوباره گفتم و دوباره مشتش آمد و آنقدر تکرار کردم که از حال رفتم. به هوش که آمدم، یکی دیگر سوال را شروع کرد. این بار سوالها درباره این بود که با خارجیها چه ارتباطی داری؟ چرا از خارج به تو تلفن میزنند؟ فلانی که با تو دوست بود و توی رادیو فرداست، الان چه اطلاعاتی بهش میدی ؟ من روحم از این ماجرا خبردار نبود. گفتم خالهام خارجه و تماس داریم، اما از دوستم خبر ندارم. گفت: خر خودتی، تو بیبیسی هم از رفیقات خبر داریم. اسم نمیداد. آنقدر زدند که قبول کردم که به این دوستهایی که اسمشان را هم بلد نبودم، اطلاعات میدهم.
یک جا که خیلی سوال پیچ کرد و گفتم: یا زهرا، بازجو دهانش را باز کرد و هر چه توهین که شایسته خودش بود، به حضرت زهرا کرد. اون جا بود که تسلیم شدم بنویسم و اعتراف کنم و هرچه خواستند، نوشتم . با این همه راضی نمیشدند. بردندم توی اتاق، لختم کردند و گفتند: الان برای تجاوز بر میگردیم. او میگفت: هر کاری برای تنبیه شما عبادته. میگفت: تجاوز به شما ثواب داره. من حدیث و آیه خواندم و او گفت: مجوز شرعیاش را هم از آقا و هم از دیگر مراجع گرفتهایم. ما برای تنبیه شما این کار را میکنیم . صدای در میآمد .صدای لباس عوض کردن. صدای آخ و اوخ جنسی. داشتم دیوانه میشدم که بوی بنزین پیچید و دوباره خیس بنزین شدم و این بار لخت و عور فرستادندم زیر آفتاب.
نمیدانم چند روز گذشته بود. فکر کنم پنج روزی میشد که سوار ماشینم کردند و بردند جای دیگری که بهشت بود در مقایسه با آنجا. توی سلولم جای نشستن و دراز کشیدن داشت، اما من نه میتوانستم به راحتی دراز بکشم و نه به راحتی بنشینم. بازجویی ادامه داشت و بازجو گاهی عصبانی میشد و مشت و لگد و سر به دیوار کوبیدنی همراه بازجویی بود، اما قابل تحمل بود. غذا مرتب بود، اگرچه غذایش به درد سگ هم نمیخورد، اما بالاخره غذا بود.
شب آخر نمیدانستم شب آخر است. اول اجازه دادند بروم دوش بگیرم. آورده بودند بیرون از سلول. گفتند لباسهایت را در بیاور. درآوردم. فقط یک شورت پایم بود. نه کفش، نه لباس. بوی بنزین را شنیدم، اما بنزین نریختند رویم. سوار ماشینم کردند و بردند. توی راه یارو گفت: حالا دیگه تو دل برو شدی. الان میچسبه تو ...ت بذارم. آوردیمت اینجا که زخمهات خوب بشه. رفقا اشتباه کردن اول زدنت. من دوست ندارم با بچه خوشگلای زخم و زیلی حال کنم. بعضی زخم و زیلیاش رو بیشتر دوست دارند. کسی باهات حال نکرد وقتی زخم و زیلی بودی؟
حرف نمیزدم. چه حرفی؟ تعجب میکردم که چه جوری میشود این همه آدم لمپن بد دهن را یک جا جمع کرد. دوباره از روی پل پیروزی احساس کردم گذشتیم. ترس توی دلم ریخت. یعنی داشتیم دوباره بر میگشتیم همانجا؟ با چشمبند و در حالی که فقط یک شورت تنم بود، دستم را باز کردند و پیادهام کردند و رفتند. ماشینی از کنارم رد شد و صدای خنده بلند شد . چشمبندم را باز کردم. اول خیابان پیروزی بودم. شب بود. نمیدانم چه ساعتی، ولی مطمئنم از دو گذشته بود. لخت بودم و بیپول و بیکفش و اوراق. چه کسی حاضر میشد مرا به خانهام در غرب تهران برساند؟ آیا در خانه کسی منتظرم بود؟ پیکانی جلویم نگه داشت. فکر میکرد دیوانهام. شکسته بسته چیزهایی گفتم. سوارم کرد. دمش گرم. لباس داد. پول داد و از حال روزم پرسید و همراهم تا یکی دو ساعت گریه کرد. آن شب مهمان خانه او شدم، در جنوب تهران. حمام کردم، تر و تمیز شدم. او در انتخابات با اعتقاد به احمدی نژاد رای داده بود و آقای خامنهای را میپرستید، اما بعد از انتخابات با شنیدن همین جور ماجراها برگشته بود و من اولین کسی بودم که برای او راوی مستقیم بودم. او روایتهای قبلی را با واسطه شنیده بود و روایت ترانه موسوی را او برایم گفت و گفت که ظلم برقرار نمیماند. او حالا یکی از بهترین دوستان من است.
----
جان بهروز جاوید طهرانی در معرض خطر جدی قرار دارد
بنابه گزارشات رسیده از بند 1 زندان گوهردشت کرج،زندانی سیاسی بهروز جاوید
طهرانی برای چندمین بار مورد شکنجه وحشیانه قرار گرفت،شدت شکنجه علیه او به حدی
بود که شکنجه گران ناچار به انتقال وی به بهداری زندان شدند.
روز چهارشنبه 14 خرداد ماه تعدادی از زندانیان بند 1 زندان گوهرداشت کرج که
پاسداربندها به آن بند آخر خطیها می گویند در اعتراض به شرایط طاقت فرسا و
قرون وسطائی اقدام به اعتصاب غذا نمودند. فردی بنام بخشی که در قتل زنده یاد
زهرا کاظمی خبرنگار ایرانی –کانادائی نقش داشت.آقای جاوید طهرانی را از سلول
خود بیرون برد و به سلولی که محل شکنجه زندانیان است انتقال داد. به دستان ،
پاها و چشم او پابند،دست بند و چشم بند زدند و همراه با خادم رئیس بند 1 و چند
پاسدار بند دیگر او را آماج باتون های خود قرار دادند ،که در اثر ضربات باتون
چند نقطه از بدن او دچار خونریزی می شود و شرایط جسمی او به وخامت می گرایید.
بخشی همراه با 2 پاسداربند دیگر سراسیمه او را به بهداری زندان منتقل کردند.
شاهدان عینی که در بهداری زندان، زندانی سیاسی بهروز جاوید طهرانی را دیده
بودند .او از ناحیه دست ،پشت و پا بشدت مورد شکنجه قرار گرفته بود و از ناحیه
پا دچار خونریزی شده بود. افسر پاسدار بخشی از تماس زندانیان با او بشدت ممانعت
می کرد.
زندانی سیاسی بهروز جاوید طهرانی مدتهاست که در این بند تحت شکنجه های قرون
وسطائی قرار دارد تا به حال در اثر شکنجه های وحشیانه دچار صدمات جدی شده است.
دستها و پاهای او کبود و زخمی هستند،کتف راست او در رفته است،کلیه های او دچار
آسیب جدی شده است،زانوی وی در اثر ضربات باتون آسیب دیده است و به سختی قادر به
راه رفتن است. وضعیت کلی جسمی او در شرایط بسیار بدی است. شکنجه های مستمر و
پایان ناپذیر در بند مخوف1 زندان گوهردشت چیزی جزء قصد حذف فیزیکی او نمی تواند
باشد.
کسانی که در شکنجه و اذیت و آزار او نقش دارند و او را به سوی مرگ تدریجی
سوق میدهند عبارتند از علی حاج کاظم رئیس زندان که بدستور وی به این شکنجه گاه
منتقل شده است،علی محمدی معاون زندان ، کرمانی و نبی الله فرج نژاد رئیس و
معاون حفاظت و اطلاعات زندان،خادم رئیس بند 1 زندان همراه با تعدادی از
پاسداربندها صورت می گیرد. علی محمدی معاون اجرائی زندان گوهردشت کرج خطاب به
آقای بهروز جاوید طهرانی گفته است: که در این شرایط از شر تو هم راحت خواهیم
شد.
از طرفی دیگر فشارها و اذیت
وآزارها علیه زندانیان سیاسی و سایر زندانیان شدت یافته است. یکی از شیوه های
غیر انسانی که علیه زندانیان بکار برده می شود. زندانیان بی دفاع از ساعت
09:30 از سلولهای خود به محوط زندان برده می شوند و آنها را تاساعت 12:00 در
زیر آفتاب شدید و گرمای زیاد نگهداری می شوند که هر روز تعدادی از آنها دچار
گرما زدگی می شوند. زندانیان در طی مدتی که به محوطه برده می شوند از نوشیدن آب
محروم هستند و همچنین امکان استفاده از دستشوئی را ندارند. آخریان رئیس فعلی
بند 6 و افسر پاسدار حسن کرد همراه با تعدادی پاسداربند هنگام انتقال زندانیان
به این محوطه آنها را با باتون مورد ضرب وشتم قرار میدهند.
در بند 4 زندان گوهردشت کرج که
در حال حاضر محل تجمع زندانیان سیاسی سرشناس می باشد. چندین برابر ظرفیتش
زندانی در آن جای داده اند در حالیکه بر امکانات این بند چیزی افزوده نشده است
و زندانیان از حداقل حقوق انسانی خود محروم هستند.
فعالین حقوق بشر و دمکراسی در
ایران،نسبت به خطر جدی که جان زندانی سیاسی بهروز جاوید طهرانی را مورد تهدید
قرار میدهد هشدار میدهد.و از کمیسر عالی حقوق بشر سازمان ملل و سایر سازمانهای
حقوق بشری خواستار اقدامات فوری برای نجات جان این زندانی سیاسی است.
فعالین حقوق بشر و
دمکراسی در ایران
18 مرداد 1388 برابر با 09 اگوست 2009
----
بازداشت یکی از فعالان ستاد میرحسین موسوی
مهدی (سهیل ) یادگاری دبیر اسبق انجمن اسلامی دانشگاه بین الملل قزوین و از فعالان ستاد میرحسین موسوی یکی دیگر از بازداشت شدهگان روزهای اخیر است
مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران: مهدی (سهیل ) یادگاری دبیر اسبق انجمن اسلامی دانشگاه بین الملل قزوین و از فعالان ستاد میرحسین موسوی یکی دیگر از بازداشت شدهگان روزهای اخیر است.
وی که 33 ساله است، پنج روز پیش در محل کارش که با محل سکونتاش یکی است، توسط نیروهای امنیتی بازداشت و به مکان نامعلومی منتقل شد و تا کنون از وی هیچ خبری در دست نیست.
علیرغم اعتراضهای زیاد نسبت به بازداشتهای دو ماههی اخیر و گفتههای برخی مسئولان که روند گستردهی بازداشتها متوقف شده است، این چندمین بازداشت در روزهای اخیر است و بازداشت فعالان سیاسی همچنان ادامه دارد.
----
هيچ خبري
از تاج زاده نيست
"هيچ خبري
از مصطفي تاج زاده وجود ندارد." اين جمله تكراري را باز هم علاء الدين بروجردي
رئيس كميسوين امنيت ملي داد. اين روزها تمام خبرهايي كه از تاج زاده روايت مي
شود تنها از سوي دادستان تهران است. اين را هم علء اليدين بروجردي مي گويد.
كاظم جلالي سخنگوي كمسيون امنيت ملي و كميته ويژه پيگيري اتفاقات اخير هم به
همه قول داده بود تا برود و تا پايان وقت اداري مجلس از مصطفي تاج زاده تنها
فعال سياسي كه از روز بازداشت تا كنون هيچ كس نتوانسته با او ملاقات كند، اندك
خبري بياود. اما جلالي هم با دستان خالي برگشت . و تنها همان پيغام قديمي
بروجردي را آورد:" دادستان تهران مي گويد حالش خوب است؛ شما نگران نباشيد." اما
جلالي هيچ توضيحي نداد كه چرا هيچ كس نمي تواند يا به عبارتي اجازه ندارد از
تاج زاده خبر بياورد. تا كنون تقريبا تمام فعالان سياسي بازداشتي يا با وكيل
هايشان ملاقات كردند يا با خانواده هايشان اما تاج زاده و حمزه غالبي رئيس شاخه
جوانان ستاد مير حسين موسوي هم چنان ممنوع الملاقات هاي اوين يا هر بازداشتگاه
ديگري هستند. ان ها را به جلسه دادگاه ها نمي آورند. نمايندگان را به ملاقات ان
ها نمي برند. نه وكيل و نه خانواده هايشان حق ملاقات با آن ها را ندارند و تنها
مسئولان امنيتي هستند كه خبر مي دهند نگران نباشيد، آن ها سالم هستند.
|