بازگشت به صفحه اول

 

 
 

فشارهای مشقت بار و غیر انسانی باعث خودکشی یک زندانی گردید

بنابه گزارشات رسیده از بند 1 زندان گوهردشت ،در اثر فشارها و اذیت و آزارهای طاقت فرسا و غیر انسانی علیه زندانیان بی دفاع باعث گردید که یکی از زندانیان اقدام به خودکشی نماید.

زندانی رضا رضائی 24 ساله بیش از 4 سال است که در زندان بسر می برد و چند ماهی به آزادی او باقی نمانده بود . ولی فشارها و اذیت و آزارهای مشقت بار و غیر انسانی که بصورت مستمرعلیه زندانیان بکار برده می شود شرایط ادامه حیات در زندان را برای او غیر ممکن کرده بود .او روز پنچشنبه 23 مهر ماه برای پایان دادن به این شرایط غیر قابل تحمل دست به خودکشی زد ولی بعد از مدتی توسط یکی از همبندیانش متوجه خودکشی او گردید و او را بلافاصله به بهداری زندان منتقل کردند.از زمان انتقال او به بهداری زندان هنوز از وضعیت و شرایط او خبری در دست نیست.

لازم به یاد آوری است  که برادر آقای رضائی در جریان اعدام های گروهی 2 ماه اخیر اعدام گردید.

آمار خودکشی در بند 1  زندان گوهردشت که معروف به بند آخر خطیها است بسیار بالا است و زندانیان برای رهایی یافت از ضرب وشتم،اهانت و تحقیر،انتقال به سلولهای انفرادی و موارد متعدد فشار اقدام به خودکشی می کنند. میانگین سنی افرادی که اقدام به خودکشی می کنند بین 18 تا 38 سال می باشند.

فعالین حقوق بشر و دمکراسی در ایران،فشارها،اذیت وآزارها ی مشقت بار علیه زندانیان بی دفاع که آنها را بسوی مرگ سوغ میدهد را محکوم می کند و از کمیسر عالی حقوق بشر سازمان ملل متحد خواستار اعزام یک هیئت تحقیق بین المللی برای بررسی جنایتهای که در زندانهای رژیم ولی فقیه روی میدهد ،است

فعالین حقوق بشر و دمکراسی در ایران

26 مهر 1388 برابر با 18 اکتبر 2008

----

با وجود اتمام قرار بازداشت موقت حسین درخشان هم‌چنان زندانی است

خبرگزاری هرانا: حسین درخشان وبلاگ‌نویس زندانی با وجود پایان مدت قرار بازداشت موقت خود در 18 مهرماه هم‌چنان در زندان اوین زندانی و در بلاتکلیفی به سر می‌برد.

به گزارش هرانا به نقل از واحد زندانیان مجموعه فعالان حقوق‌بشر در ایران  ، حسین درخشان وبلاگ‌نویسی که سال گذشته بعد از بازگشت به ایران در تاریخ 11 آبان بازداشت و به زندان اوین منتقل شده بود، 8 ماه اول دوران بازداشت خود را در سلول‌های انفرادی و بندهای مختلف زندان اوین تحت فشارهای روحی و جسمی بوده است و بارها به دلائل گوناگون سلول‌اش عوض شده است.
بشین و پاشو رفتن زیر دوش آب حمام و ضرب و شتم از جمله فشارهای فیزیکی بوده است که وی در طول دوره‌ی بازداشت خود با آن‌ روبه‌رو بوده است. بازجویان به وی گفته‌اند که اگر به اتهامات جاسوسی اعترف نکند، پدر و خواهر وی را بازداشت و آن‌ها را به زندان اوین خواهند آورد.
با آغاز دستگیری‌های گسترده بعد از انتخابات به علت کم‌بود سلول در زندان اوین حسین درخشان به بند 2 الف (325 سپاه) منتقل و در سلول‌های چند نفره همراه با بازداشتیان جدید قرار می‌گیرد.
وعده‌های دروغین برای آزادی وی از جمله فشارهای سنگینی بوده است که این وبلاگ‌نویس زندانی تحمل کرده است،  در طی ایام عید نوروز و دهه‌ی فجر سال گذشته به وی وعده‌ی آزادی حتمی داده شده است که میسر نشده و وی در بازداشت موقت نگه‌داری شده است. بازداشت موقت او چندین بار توسط بازپرس تمدید شده است که آخرین تمدید آن تا 18 مهرماه بوده است. درخشان تصمیم داشته بعد از این تاریخ دست به اعتصاب غذا زده تا تغییری در وضعیت وی پدید آید. مجموعه فعالان حقوق‌بشر در ایران نسبت به این مساله تاکنون آگاهی نیافته است.
حسین درخشان در طی دوران بازداشت خود بارها تحت فشار گرفته که هم‌کاری کرده و به اتهامات مورد نظر بازجویان اعتراف کند. در شهریور ماه گذشته وی برای امضای وکالت‌نامه‌ی وکیل خود به دادگاه برده شده است که در آن‌جا به قاضی می‌گوید که تمامی معترفات‌اش تحت فشار بوده است.
طبق اطلاعات مجموعه فعالان حقوق‌بشر در ایران، حسین درخشان یک‌بار زیر فشارها مجبور به اعتراف تلویزیونی شده است که بعد از یک قسمت فیلم‌برداری از وی، این قضیه منتفی شده است

----

گزارش فیگارو از دستگیری یک بلاگر

جرم: رای دادن به موسوی

دلفین مینویی

شنبه ۲۵ مهر ۱۳۸۸

روز: فریبا پژوه، روزنامه نگار و وبلاگ نویس ایرانی که وبلاگش علی رغم سانسور و فیلترینگ بسیار مورد توجه جوانان ایرانی است، درحال حاضر در سلول خود در زندان اوین در انتظار دادگاهش نشسته است.

او تابستان امسال چند روز پس از انتخاب احمدی نژاد در وبلاگش که نام "پس از باران" را بر آن گذاشته می نویسد: "قلم من توتم من است و مهربان ترین مهربانان به آنچه در دستان من است." انتخاب مجدد احمدی نژاد در تاریخ ۱۲ ژوئن موجی از اعتراضات بی سابقه در تاریخ جمهوری اسلامی را سبب شد. او علی رغم سانسور و فیلترینگی شدیدی که از سوی حکومت در اینترنت اعمال می شود، این جرأت را یافته که در وبلاگش از تجاوز معترضان جوانان و تعطیل شدن انجمن روزنامه نگاران بنویسد. امروز این روزنامه نگار جوان درحال پرداخت بهای سنگینی برای این مسأله است. او که نزدیک به دو ماه است در زندان بدنام اوین بسر می برد، محکوم به سکوت است. او در سلول خود با دیوار ضخیم در انتظار محاکمه خود نشسته؛ محاکمه ای که از روند و نتیجه آن کاملاً بی اطلاع است.

فریبا پژوه تنها مورد نیست. ۲۳ روزنامه نگار که از آغاز اعتراضات دستگیر شده اند، همچنان در راهروهای دادگاه در انتظار محاکمه نشسته اند؛ دادگاه هایی که آنان را به راه اندازی "انقلاب مخملی" متهم می کنند. برخی از آنان حتی با پیژامه ای آبی رنگ در دادگاه حاضر و در برابر دوربین های صدا و سیمای ایران و در چارچوب یک دادگاه دسته جمعی به "اعتراف" مجبور شدند. در میان آنان، سه مرد جوان به مرگ محکوم شدند. آنها امکان درخواست تجدیدنظر دارند، ولی صدور این حکم به خوبی نمایانگر وحشتی است که در تهران حاکم است. به استثنای چند شخصیتی که اخیراً آزاد شده اند، مانند سعید حجاریان، یکی از رهبران اصلاحات، و بیژن خواجه پور، مشاور اقتصادی، بقیه زندانیان همچنان در انتظار حکم شان نشسته اند.

تاریخ ۲۸ اوت، ساعت ۷ شب، سه مرد با لباس شخصی، حکم جلب در دست، ناگهان وارد خانه پدری این روزنامه نگار جوان می شوند. چند روزی بود که او در وبلاگ خود از اعتراضات سبز می نوشت و به توصیه دوستانش قلم را کنار گذاشته بود. زمانی که سه مرد به خانه آمدند، او تنها بود. مادرش می گوید: "وقتی ما رسیدیم، آنها در سالن بودند و آماده بودند که دخترم را با خود ببرند. آنها گفتند مجبورند او را با خود ببرند، ولی او خیلی زود آزاد می شود." سه مهمان ناخوانده به تفتیش منزل می پردازند: بازرسی قفسه ها و کمدها، تفتیش دفترچه های یادداشت و توقیف یک کامپیوتر.

یکی از آنها همان طور که فریبا را به دنبال خود به سمت اتومبیل زانتیا که جلوی درب منزل پارک شده بود می کشید پرسید: "شما به موسوی رأی داده اید؟" مادر فریبا با عصبانیت پاسخ می دهد: "بله، مگر جرم است؟" در این خانواده هیچ کس این مسأله را مخفی نمی کند و آنها همگی به این نامزد اصلاحات و تغییرات رأی داده اند. این درحالی است که صلاحیت موسوی، نخست وزیر سابق جمهوری اسلامی، از سوی شورای نگهبان که یک نهاد حکومتی و زیر نظر آیت الله خامنه ای است تأیید شده. در واقع برچسب بیگانه گرایی به هیچ وجه به او نمی چسبد، زیرا او برخاسته و رشد یافته همین حکومت است. ولی نظرات اصلاح گرایانه و محبوبیت روزافزون او، خیلی سریع از او یک دشمن قسم خورده برای تندرویان حکومتی ساخت. تندروها برای خلاص شدن از شرّ او کاری نمی توانند بکنند، جز حمله به طرفدارانش. هدف: "توقف رشد جنبش سبز" و بی اعتبار جلوه دادن اعتراضات و مخالفان حکومت... یکی از همکاران فریبا می گوید: "فریبا قربانی این ورطه شده است."

در دادگاه انقلاب، جایی که پدر و مادر او نا امیدانه به هر طرف می روند، بدترین شایعات را در مورد دختر خود می شنوند: جاسوسی، اقدام به سرنگونی حکومت، ارتباط مخفی با بیگانگان. نعمت احمدی، یکی از دو وکیل او، که هنوز امکان دیدار با موکل خود را پیدا نکرده اند می گوید: "ماهیت روزنامه نگاری به این شکل است و ارتباط با دیگران در آن معنی ندارد."

----

سلامت می‌کنم از دل و جان / نامه‌ای از مادر فریبا پژوه

خبرگزاری هرانا: فریبا پژوه روزنامه‌نگار و وبلاگ‌نویس زندانی نزدیک به سه ماه است که در زندان اوین و تحت بازجویی و فشار قرار دارد. در آستانه‌ی سومین ماه بازداشت این روزنامه‌نگار مادر وی نامه‌یی خطاب به وی نوشته است که در زیر می‌آید:

فریبای عزیزم نمی‌دانم که تو در این لحظه چه می‌کنی، در  حال صحبت با رفیق هم بندت هنگامه شهیدی  هستی، کتاب تفسیر می‌کنی، خوابیده‌ای یا هم‌چنان پس از  گذشت 2 ماه درگیر گذراندن مراحل اداری و تکمیل  پرونده ات هستی!
به هر صورت نمی‌خواهم قصه‌ی غصه‌های‌مان را  برای‌ات بنویسم، از درد فراغ و رخساره‌ی بی‌رنگ‌ات  بگویم یا از رنج و دردی که می‌دانم در این مدت متحمل شده‌ای. هر چند که تو بخواهی کتمان کنی...
این بار می‌خواهم برای‌ات از دوشنبه‌ها بگویم، به عبارتی برای‌ات «دوشنبه نامه» بنویسم.....
پس از طی ‌دوره‌ی یک ماهه‌ای که در  انفرادی و ممنوع الملاقات بودی،هر دوشنبه یکی از ما یعنی من یا امیر با در دست داشتن مدارک شناسایی بقیه‌ی اعضای درجه اول خانواده به سالن ملاقات می‌آییم، حدود ساعت 9 - 8:30  ...  پس از گرفتن کارت آبی رنگ از سربازی که در ورودی درب سالن ایستاده و نوشتن نام تو و ملاقات کنندگان بر آن، شتابان به سمت پنجره کوچک جادویی می‌رویم تا  نوبت بگیریم...غالبا نفر چندم هستیم یعنی سایر خانواده‌هایی که عزیزان آزاده‌شان در بند  209 هستند قبلا شناسنامه توی نوبت گذاشته اند... با این دوستان جدید و بسیار عزیز  که همگی همدل و همدرد هستیم مشغول صحبت و تبادل اطلاعات می‌شویم  تا پنجره کوچک باز شود، ممکن است ساعت 9 صبح باز شود و یا حتا  پس از ساعت 10 و البته  این صد در صد  مشکل ما است که بی‌صبرانه مشتاق این دیدار  30-20 دقیقه‌ای  هفته‌ای یک بار هستیم صبح  زود به سالن  می آییم!
شناسنامه‌ها را می‌گیرد، اسم عزیز در بند را می‌پرسد یا از روی کارت آبی رنگ می‌خواند، معمولا  این لحظه دل تو دل خانواده‌ها نیست که پاسخ چه خواهد بود...نظمی ندارد، این‌که شما هفته پیش ملاقات داشته‌اید، ذره‌ای از این اضطراب کم نمی‌کند چون دلیلی ندارد که این هفته هم داشته باشید...انتظار به سر می‌آید: ملاقات دارید، ممکن است علامتی پشت کارت آبی رنگ زده شود که نشان دهنده ملاقات  پشت شیشه است و در غیر این صورت یعنی شما هم یکی از  خوشبخت‌ترین خانواده‌ها از  این جمع هستید : ملاقات حضوری.
برای برخی مثل  بهمن امویی امر آبادی سرنوشت مختوم ملاقات پشت شیشه است... اما از این بدتر این‌که هر دو شنبه حداقل دو یا سه خانواده باید پس ار ساعت‌ها انتظار این جمله را بشنوند : ملاقات ندارید!
همه‌ی گوش‌ها و حواس‌ها می‌رود به سمت پنجره کوچک جادویی، کی بود که ملاقات نداشت، این هفته قرعه فال به نام کدامین دیوانه زده‌اند؟ سعید لیلاز،  مسعود باستانی، محمد قوچانی، الهیاری، نعیمی پور و یا....
ساعت حدود یک یا یک ونیم بعد از ظهر است که تقریبا همگی ملاقات کنندگانی که توفیق ملاقات داشته‌اند، با نگاه‌هایی خسته، مضطرب و پرسش‌گر سالن را ترک می‌کنند به امید این‌که  شاید دو شنبه بعدی در کار نباشد و دوشنبه نامه‌شان به پایان برسد،.اما..! من هم بلیط برگشت از مشهد را به صبح یک شنبه تغییر دادم که دوشنبه این هفته هم، که شروع ماه سوم در بند بودنت است،  با انرژی به دیدارت بشتابم ، فریبای عزیزم...

همه امیدمان به او است که تنها کس بی کسان است.....

از جوار بارگاه امام هشتم ،سلامت می کنم از جان و از دل
غروب  شنبه 25 مهر ماه  1388 مادرت
 
 
بازگشت به صفحه اول

رجوع به مطالب مشابه