|
مادران
عزادار: بگذارید نسیم بهاری در سرزمین ایران حس شود!
چگونه نوروز برپا کنیم که جوانان ما در آستانه اعدام اند؟
چگونه سالی تازه را آغاز کنیم که دختران و پسران مان دربندند یا برای فرار
از بند از خانه و کاشانه آواره شده اند .
چطور نظاره گر بهار باشیم که هنوز آمران و عاملان کشتار فرزندانمان محاکمه
نشده اند درحالی که جگرگوشه های ما به گلوله بسته شدند ، از بلندی پرتابشان
کردند یا زیر چرخ های خودروهای پلیس له شدند ، در شکنجه گاهها از بین رفتند
و بسیاری نیز مفقودالاثر شده اند .
چگونه بهار را به خانه راه دهیم که مادران و پدران زیادی با تنی فرسوده و
همراه با بیماری های مختلف در زندان بلاتکلیف هستند و یا احکام سنگین و
غیرعادلانه را طی می کنند و فرزندانشان بی سرپرست و بدون نان آور حیران
مانده اند که چرا قاتلان و دزدان آزادند و پدران و مادران آنها در بند !
مقامات جمهوری اسلامی ایران !
قدرت و مقام ماندنی نیست ! اگر بود به شما نمی رسید ! به اعمال غیرانسانی و
غیرقانونی پایان دهید ، صدای مادران را بشنوید و مصلحت کشور عزیزمان و مردم
شریف را در نظر بگیرید .
ما مادران با انواع تبعیض ها و رنج ها فرزندانمان را با شیره ی جان خود
پرورده ایم تا زندگی کنند و از هر کوششی برای پیشرفت و توسعه ی کشورمان
دریغ نکرده ایم و اینک که به سال های پایانی عمر خود رسیده ایم می خواهیم
شاهد آزادی و شکوفایی جوانان کشورمان باشیم .
ما، مادران عزادار، تا رسیدن به خواسته های قانونی خود همچنان عزادار و
داغدار خواهیم بود و به تلاش های قانونی خود ادامه خواهیم داد.
- اعدام را بس کنید !
- زندانیان عقیدتی را آزاد کنید !
- آمران و عاملان کشتارهای سی ساله گذشته را محاکمه کنید و بدانید که ما
حتی نمی خواهیم قاتلان فرزندانمان اعدام یا قصاص شوند ، فقط می خواهیم
آمران و عاملان کشتارهای سی ساله اخیر در دادگاه های علنی و عادلانه محاکمه
شوند تا شاید دیگر کسی جرات نکند بالاتر از قانون عمل کند . ما می خواهیم
تا در پناه قانون ، زندگی ساده و آرام و بدون وحشتی داشته باشیم .
به امید آن روز و به امید وزیدن نسیم بهاری
مادران عزادار - اسفند 1388
انتشار: فعالین حقوق بشر و دمکراسی در ایران
----
قطعه 257،
جايي كه سهراب بيست ساله شد
امیر حسین کاظمی

با مردم:
صبح زود مادر سراسیمه از خواب برخاست . امروز سه شنبه چهارم اسفند ، روز
تولد سهراب است . در حالی که تخت را مرتب می کرد نگاهش در نگاه عکس سهراب
بر روی دیوار افتاد و زیر لب زمزمه کرد :
ارغوان شاخه هم خون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابي ست هوا؟ يا گرفته است هنوز ؟
من در اين گوشه كه از دنيا بيرون است
آفتابي به سرم نيست
از بهاران خبرم نيست
آنچه مي بينم ديوار است
كورسويي ز چراغي رنجور قصه پرداز شب ظلماني ست
نفسم مي گيرد كه هوا هم اينجا زنداني ست
ناگهان به خود آمد و قطره های اشک را از گوشه چشمانش پاک کرد. آهی کشید و
لبخند تلخی بر گوشه لبانش نقش بست . به یاد آورد که امروز روز تولد است و
قرار گذاشته در این روز نگرید .
به سمت آشپزخانه رفت تا کتری را برای چای آب کند . نگاهش که به آب افتاد
یاد زینب (ع) افتاد که چگونه به دادخواهی
مظلومان ، تاریخ را نهیب می زند یا ایها المدثر قوم فنظر با خود گفت : "
این خط سرخ تا زمانی که میخ تاریخ زندگی انسان بر تابوت زر و زور و تزویر
کوبیده می شود ادامه دارد" .
سردی آب او را به خود آورد ، شیر را بست و کتری پر از آب را بر روی اجاق
گاز گذاشت . کبریت را برداشت چوب کبریتی بیرون آورد و روشن کرد . نگاهش در
زردی شعله آتش خیره ماند ، زیر لب گفت : " بای
ذنب قتلت ، به كدامين گناه كشته شد ، چه
فكري كردهاند؟ و چه فكري ميكنند؟ آمران و عاملان اين كشتارها از آن
عاقبت سوئي كه از آن راه گريزي ندارند، نميهراسند، ترس و نگراني ندارند؟ شاید
از رسيدگي در دادگاههاي اين دنيا، راه گريزي
باشد اما راه گريزي از خشم الهي هست ، پيگرد الهي را چه می کنند ؟ "
در نوک انگشت سوختگی خفیفی احساس کرد . نگاهی بر چوب سوخته انداخت و کبریتی
دیگر روشن کرد و به سمت اجاق گاز برد با دست دیگر دستگیره را چرخاند ، اجاق
روشن شد و ادامه داد : " ترازوی عدالت انگار هیچگاه به موازنه نخواهد
ایستاد ، از خدا مي خواهم كه به درد
عذاب وجدان دچارشان كند " یادش آمد امروز روز
تولد است و باید تنها به زیستن فکر کرد .
بعد از صبحانه کارهایی که برای برگزاری جشن تولد باید انجام شود را مرور و
لباسی عوض کرد و به سمت در خروجی رفت . وقتی لنگه کفش را برای پا کردن به
دست گرفت یاد سهراب افتاد که به دنبال کفشش می گشت ، یاد سهراب افتاد که می
گفت
به ما توهين مي كنند ، رييس جمهور مملكت به ما توهين كرده است . رييس جمهور
مملكت ما را خس و خاشاك دانسته ، ما كه آينده اين مملكت هستيم براي اين
مملكت ارزش نداريم " یادش آمد سبز یعنی استقامت
تا بهار .
به یاد سهراب ها که با تمامی هستی و وجودشان
گفتند : " این حصار فکر تو اندازه من نیست ، خواب خود بشکن وقت
بیداری است " .
امروز در قطعه 257، قطعه اي كه فهيمي فرزندش سهراب و بقيه بچه ها را به ندا
سپرده است ، جايي كه بچه ها كنار هم آرميده
اند ، سهراب بیست ساله مي شود . سهراب جان تولد مبارک .
(سهراب اَعرابی، جوان ۱۹ سالهای که سال آخر دبیرستان را میگذراند در
جریان اعتراض به نتایج انتخابات ۱۳۸۸ در حوالی میدان آزادی بر اثر
تیراندازی کشته شد، ولي تاكنون هيچ مرجع رسمي جزئيات دقيقي از تاريخ و
نحوه شهادت او منتشر نكرده است ) .
----
گزارشی
از بزرگداشت مراسم چهلمين روز شهادت مصطفی کریم بیگی

حدود ساعت 4 عصر روز پنج شنبه 29 بهمن ماه جمعی از مادران عزادار در مراسم
گراميداشت چهلمین روز در گذشت شهید مصطفی کریم بیگی در روستای جوقین از
توابع شهریار حضور یافتند.
وقتی به امام زاده مهدی جعفر رسیدیم بر سر مزار مصطفی مادر ،عمه و وابستگان
او به گرمی از ما استقبال کردند و چه دردمندانه می گریستند.مراسم با شکوهی
بود.تعداد زیادی از اهالی روستا ،وابستگان و عده ای از تهران برای اعلام
همدردی حضور داشتند.
مصطفی در روز مبعث سال 1362 متولد و در عاشورای سال 88 به شهادت رسید.
او در حالی که گلوله ای به پیشانی اش اصابت کرده بود از بالای پل کالج به
پایین پرت شده بود. هنگامی که به مدت 14 روز خانواده او در نهایت استیصال
دم زندان اوين ،آگاهی و ... مراجعه می کردند ، با جستجوی کامپیوتری عکس او
به آنها می گفتند رويت نشد. بالاخره بعد از 14 روز در سردخانه کهریزک در
میان خیل اجساد موجود در آنجا جنازه پسر خود را می یابند. به خانواده اعلام
شد به شرطی جسد تحویل داده می شود که بپذیرند مصطفی در اثر برخورد با شيئی
نوک تيز کشته شد ، همینطورعنوان شد اگر بپذیرند که اعلام نمایند مصطفی
بسیجی بود یک قبر دو طبقه در بهشت زهرا به آنان اختصاص داده می شود و در
غیر این صورت فقط مجاز بودند شبانه اورا دفن کنند و با زیر بار نرفتن
خانواده، نهایتا در روستای جوقين و شبانه با حضور ماموران دفن شد.
عکسی با چهره ای بسیار معصوم و دلنشین بر مزارش بود ،مادر می گوید این عکس
را درست چند روز قبل از مرگش گرفته بود و گفته بود این عکس برای مراسم
ترحیم کاملا مناسب است ، من کاملا حاضرم برای راحتی آیندگان از جونم بگذرم
و هیچ بیمی از مرگ ندارم.
مادر گريان می گويد پسرم ستون خانه ام بود ،پاک و معصوم بود ،بدون سحری
روزه می گرفت، نه دروغ نه بدزبانی و نه بی احترامی، با رفتنش کمرم شکست.
چطور ممکنه در روز عاشورا کسی را با این قساوت بکشند؟
می گوید پسرم 14 روز در سردخانه بود، سرش فقط صورت داشت و بقیه کاسه سرش
متلاشی شده بود و وقتی شب هنگام دفنش می کردیم تازه جسد از انجماد در آمده
بود و خونش راه افتاده بود و دستم پر از خون پسرم شده بود ،هیچ چیزی ارزنده
تر از خون پسرم نبود که ریخته شد، پس من هیچ شرطی را نمیپذیرم.
دردهایش بیشمارند و شنیدنش بندبند وجود هر انسانی را به لرزه در می آورد که
چگونه موجوداتی با ظاهری انسان نما میتوانند اینگونه خشن و سفاک باشند؟
میگوید در طول این 14 شبانه روز، روزها موبایل پسرم خاموش بود و هر شب بعد
از ساعت 12 با موبایلش به خانه مان زنگ میزدند و صدای نفس نفس زدن ممتد و
خسته کسی ازآن طرف شنیده میشد، این کار در طول هر شب چندین بار تکرار می
شد.
میگوید هنگام راه رفتن درخیابان ناخودآگاه گریه ام میگیرد، هرلحظه فکر
میکنم کنارم ایستاده برمیگردم و میبینم تنهایم ، گاهی هم فکرمیکنم این از
خود خواهیم است که او را اینقدر کنار خود و برای خود آرزو میکنم ،اوخواست
تا برای همه باشد و رفت .
دراین زمان با همه وجود معنی فریادهای او را هنگامی که از مادران می خواست
یکصدا و آنچنان بلند خدا را فریاد کنند تا عرش را به لرزه درآورند درک
میکنم. صحنه فریاد خدا،
خدای مادران در پایان مراسم دل هر انسانی را به درد می آورد، او فقط با
همین چند کلمه تمامی حقوق مادرانه خود را فریاد می کرد .
برای پذیرایی از میهمانان تاکید ویژه ای می شدکه حتما خيار و آب سيب توسط
حضار برداشته شود و بعدا فهمیدم خواهر مصطفی او را بخواب میبیند که مصر
است در میان میهمانان درکنار میوه ها سیب و خیار به عنوان نماد سبز پخش
شود، هنگام خداحافظی در
داخل هیچ بشقابی خیار نبود.
حوالی ساعت 6 مجبور بودیم خداحافظی کنیم ، مادرش میگفت: درکنار شما احساس
خوبی دارم وکمی سبک می شوم و ما چقدر آرزو میکردیم تا کمی و فقط کمی ،
ازدردهای بی شمارش را بکاهیم .
راهش پر رهرو، یادش گرامی باد
فعالین حقوق بشر و دمکراسی در ایران
4 اسفند 1388 برابر با 23 فوریه 2010
----
زندانیان آزاد شده همراه با خانواده ها و مردم در مقابل زندان اوین سرود
یار دبستانی سر دادند
بنابه گزارشات رسیده به فعالین حقوق بشر و دمکراسی در ایران،خانواده ها و
مردم تهران برای شبهای متمادی در مقابل زندان اوین تجمع کردند و خواستار
آزادی بی قید و شرط زندانیان سیاسی شدند.
علیرغم سرمای زمستان از غروب روز سه شنبه 4 اسفندماه تعداد زیادی از
خانواده های و مردم تهران در مقابل زندان اوین تجمع کردند و بر آزادی
زندانیان سیاسی تاکید کردند.خانواده ها که از مادران و پدارن سالخورده
هستند و سن بعضی از آنها تا 80 سال می رسد و به سختی قادر به راه رفتن
هستند در انتظار آزادی عزیزان خود بسر می برند.
در اثر پافشاری و ایستادگی خانواده ها تعداد دیگری از زندانیان سیاسی از
بند ولی فقیه رههایی یافتند و به آغوش خانواده های خود بازگشتند . حوالی
ساعت 21:50 یکی از دستگیرشدگان که از درب زندان مخوف اوین خارج می شد هنوز
2 الی 3 پله از درب دور نشده بود که دستان خود را به علامت پیروزی بالا برد
و شروع به خواندن سرود یار دبستانی نمود و بلافاصله توسط خانوادهها و مردم
همراهی شد و به شکل فریادهای اعتراض آمیز در آمد.
در این زمان تعداد از پاسداران از زندان اوین شتاب زده بیرون آمدند و با
فریادهای غضب آلود شروع به فریاد زدن کردند که اگر ادامه دهید دیگر کسی را
آزاد نخواهیم کرد ولی حاضرین تا پایان این سرود ادامه دادند.
کسانی که سالخورده هستند بخاطر سرمای زمستان در ماشینهای خود باقی می مانند
ولی به محض آزادی هر زندانی پدران و مادران مسن از خودروهایشان بیرون می
آیند و همراه با سایرین به دست زدن و شادی کردند می پردازند.
این مسئله باعث خشم نیروهای سرکوبگر می شود.
فعالین حقوق بشر و دمکراسی در ایران
04 اسفند 1388 برابر با 23 فوریه 2010
|