بازگشت به صفحه اول

 

 
 

حکم حبس لاله حسن پور به اجرا درآمد

شنبه 03 ارديبهشت 1390

خبرگزاری هرانا: حکم حبس لاله حسن‌پور، فعال حقوق بشر و زنان، صبح امروز شنبه، سوم اردی بهشت ماه، به اجرا در آمده است.
بنا به اطلاع گزارشگران هرانا، ارگان خبری مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران، حکم ۵ سال حبس لاله حسن‌پور، که در فروردین ماه سال جاری از سوی شعبه ۳۶ دادگاه تجدید نظر استان تهران تایید شده بود، با مراجعهٔ وی به زندان اوین به اجرا در آمد.

این فعال حقوق بشر پیشتر و توسط شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب تهران به ریاست قاضی پیرعباسی، به اتهام "عضویت در مجموعه فعالان حقوق بشر و فعالیت در خبرگزاری هرانا"، "اجتماع و تبانی"، "فعالیت تبلیغی علیه نظام"، "توهین به مقدسات" و "توهین به ریاست جمهوری" به یک سال حبس تعزیری و چهار سال حبس تعلیقی محکوم شده بود.

گفتنی ست که وی روز، یکشنبه ۲۸ فروردین ماه، احضاریه‌ای کتبی مبنی بر معرفی خود به زندان اوین به منظور اجرای حکم دریافت کرده بود.

لازم به یادآوری ست که خانم حسن‌پور در پی سناریو سازی دستگاه امنیتی بر علیه فعالان حقوق بشر در روز سه شنبه بیست و پنجم اسفندماه سال ۸۹ توسط اطلاعات سپاه پاسداران بازداشت و به بند ۲-الف زندان اوین منتقل شده بود.

شایان ذکر است مهدی خدایی، محکوم به ۳+۴ سال حبس تعزیری و ابوالفضل عابدینی، محکوم به ۱۱ سال حبس تعزیری، که از دیگر قربانیان این سناریو محسوب می‌شوند، از اسفند ماه سال گذشته تاکنون در زندان به سر می‌برند.

هم چنین بسیاری دیگر از فعالان حقوق بشر منجمله نصور نقی‌پور (محکوم به به ۷ سال حبس تعزیری از سوی دادگاه بدوی)، درسا سبحانی (محکوم به یک سال حبس تعزیری از سوی دادگاه بدوی) و محبوبه کرمی محکوم به سه سال حبس تعزیری از سوی دادگاه تجدید نظر، به قید وثیقه و به طور موقت آزاد هستند.

----

انتقال به دادگاه انقلاب و برای چندمین بار مورد محاکمه قرار دادن زندانی محکوم به مرگ

بنابه گزارشات رسیده به "فعالین حقوق بشر و دمکراسی در ایران"انتقال زندانی امیر عباس توکلی برازجانی به شعبۀ 18 دادگاه انقلاب و برخوردهای وحشیانۀ قاضی با این زندانی.

روز چهارشنبه 31 فروردین ماه زندانی امیر عباس برازجانی توکلی بدون اطلاع قبلی با دست بند و پابند از زندان گوهردشت کرج به شعبۀ 18  دادگاه انقلاب منتقل گردید.برخورد فردی که خود را قاضی می نامید وحشیانه ،غیر انسانی و به او حتی اجازه صحبت کردند نمی داد. رئیس شعبه با کلماتی مانند ؛حرف نزن ،ساکت شو ،برو بیرون و غیره به این زندانی پاسخ می داد.

زندانی امیر عباس توکلی مردادماه 89 در یک دادگاه نمایشی با اتهامات واهی توسط فردی بنام  نورالله عزیزمحمدی ( بنابه به مصاحبۀ رسانه ای خودش تا به حال بیش از 3500 حکم اعدام صادر کرده است)  به احکام سنگین و ضد بشری اعدام ،10 سال زندان و 74 ضربه شلاق محکوم شد.این احکام ضدبشری هنوز در دادگاه تجدید نظر(تایید نظر) تحت رسیدگی است.

لازم به یادآوری است 27 تیر ماه 1387 مامورین نیروی انتظامی با یورش به 2 آپارتمان مسکونی خانواده توکلی برازجانی و شلیک  به آنها خانم سودابه شادپور 50 ساله از ناحیه گردن مورد اصابت گلوله قرار گرفت.آقای امیر عباس توکلی برازجانی و بردارش حسین توکلی برازجانی در مقابل چشمان سایر اعضاء خانواده مورد ضرب وشتم شدید قرار گرفتند و چند ساعت در منزل شخصی آنها مورد شکنجه قرار داشتند . این یورش وحشیانه نیمه های شب در حالی که خانم ها و فرزندان آنها در حال استراحت بسر می بردند صورت گرفت. خانم ها ، دختران جوان و خردسال مجبوربه عوض کردن لباسهای خود در مقابل چشمان پاسداران بودند و به آنها فحشهای غیر اخلاقی میدادند . پس از آن تقریبا تمامی اعضای خانواده دستگیرو به آگاهی شاپور منتقل شدند. اسامی آنها به قرار زیر می باشد: تناز ابوالحسنی احمدی 16 ساله/خسرو قائدی 17 ساله /مهنابا توکلی برازجانی 26 ساله/فاطمه فراهانی واشکانی/سودابه شادپور 50 ساله /عباس توکلی برازجانی 38 ساله /حسین توکلی برازجانی 33 ساله / محسن

آنها تحت شکنجه های طاقت فرسا و غیر انسانی قرار گرفتند که به قرار زیر می باشد: با انبر دست پوست  نقاط حساس بدنشان را فشار دادن که منجر به زخمی شدن آنها می شد /برای مدت طولانی با باطوم و سایر اشیائ آنها  را مورد شکنجه قرار میدادن / ازپشت دست بند و پابند زدن / جوجه کباب کردن /آویزان کردن به مدت طولانی تا زمانی که زندانی بیهوش شود/ تشنه نگه داشتن زندانی برای مدت طولانی / د ر طی 24 ساعت زندانی فقط 2 بار حق استفاده از سرویس بهداشتی را دارد/ تهدید به تجاوز به خانم هایی که دستگیر شدن توسط قاضی پرونده بنام روشن/هنگام شکنجه کیسه بر روی صورت زندانی کشیدن/ پریدن روی دست زندانی با پا در حالی که دستبند به دست زندانی است/ سایر اعضای خانواده یا شاهد شکنجه بستگان خود هستند و یا صدای ضجه و ناله های آنها را می شنیدند.

زنده یاد حسین توکلی برزاجانی 33 ساله در اثر شکنجه های قرون وسطائی و وحشیانه و مستمر در حالی که تمامی بدن او سیاه شده بود.در 6 مردادماه 1387 در سلول کناری برادرش آقای عباس توکلی زندانی بودو  صدای شکنجه ها  و ضجه های برادرش را می شنید . بعد از مدتی صدای وی قطع شد و هیاهوی پاسداربنده ها که می گفتند: مُرد او ُمرد را می شنید. و بدین طریق این زندانی بی دفاع و اسیر را به قتل رساندند.

افرادی که دستور دهنده و شکنجه کننده زندانیان بیدفاع بودند ؛سرهنگ پاسدار مرتضی رستمی نیا رئیس بازداشتگاه ،سرهنگ پاسدار کرمی، سرهنگ پاسدار مدحی و افراد تحت فرمان آنها بودند.

----

یورش ناگهانی ماموران حفاظت زندان به اتاق های زندانیان سیاسی در گوهردشت و تهدید زندانیان به قتل

 

جــرس: به گزارش منابع حقوق بشری، اواسط هفته گذشته، رئیس حفاظت زندان گوهردشت كرج به همراه چند مامور اطلاعات بدون هیچ دلیلی به بند زندانیان سیاسی یورش برده و به بازرسی اتاق های برخی از زندانیان سیاسی پرداخته و آنها را تهدید به قتل کردند.
به گزارش كانون حمایت از خانواده جان باختگان و بازداشتی ها، فرجی رئیس حفاظت زندان، روز دوشنبه هفته اخیر، همراه با چند تن از ماموران امینتی، با حمله ناگهانی به بند زندانیان سیاسی، مبادرت به بازرسیِ اتاق های بر خی از زندانیان کرده و آنها را تهدید كردندكه در صورت ادامه فعالیت سیاسی آنان را بی سر و صدا به قتل رسانده و یا اعدام خواهند كرد.
از جمله ماموران به خالد حردانی گفته اند در صورت هرگونه فعالیتی، عواقب آن قتل و اعدام وی مانند سایر زندانیان سیاسی خواهد بود.
گفتنی است ماموران اطلاعاتی در جریان این بازرسی ها، از اتاقهای زندانیان سیاسی فیلمبرداری كردند.

----

حمله تهدید آمیز به بند ویژه امنیتی و فیلمبرداری از سلول زندانیان سیاسی

کمیته دانشجویی دفاع از زندانیان سیاسی: سالن 12 بند چهار زندان رجایی شهر (گوهردشت)، محل نگهداری زندانیان سیاسی این زندان برای چندمین مرتبه طی ماه های اخیر مورد یورش نیروهای حفاظت این زندان قرار گرفت.

به گزارش کمیته دانشجویی دفاع از زندانیان سیاسی، روز دوشنبه بیست و نهم فروردین ماه مأموران حفاظت زندان رجایی شهر کرج به سرکردگی نبی الله فرجی نژاد معاونت حفاظت این زندان، با هجوم به سالن 12 بند 4 این زندان که از بهمن ماه سال گذشته و به منظور جلوگیری از درز اخبار مربوط به نقض آشکار حقوق زندانیان سیاسی این زندان به محل نگهداری این زندانیان مبدل گشته است، با رفتار زننده و ناشایستی اقدام به تفتیش و بازرسی سلول ها و فیلمبرداری از این بند و وسایل شخصی زندانیان نمودند.

طی چندماه گذشته، مسئولان این زندان که با هدف ایزوله خبری زندانیان سیاسی برای فراهم کردن شرایط تشدید فشار بر این زندانیان، با دستور مستقیم مقامات قضایی، بویژه دادستانی تهران اقدام به تفکیک محل نگهداری و قطع و محدودیت ملاقات و تماس های تلفنی این زندانیان نموده بودند، با مشاهده خروج مداوم اخبار مربوط به این بند از زندان، با یورش های پیاپی به این بند و تهدید زندانیان سیاسی به تجاوز جنسی و قتل، سعی در کنترل و جلوگیری از درز اخبار مربوط به این بند به بیرون از زندان، از جمله بیانیه های اخیری که با وجود اعمال فشار و محدودیت های شدید از جانب مقامات زندان از سوی زندانیان سیاسی صادر گردیده است داشته اند.

این زندان که به علت شرایط بد نگهداری، و همچنین نقض مکرر حقوق زندانیان طی سالیان گذشته همواره برای تبعید و فشار بر زندانیان سیاسی مورد استفاده قرار می گرفته است، با هماهنگی مقامات قضایی و امنیتی جمهوری اسلامی و مسئولان این زندان به مکانی برای تحت فشار گذاردن و اعمال شکنجه های روحی و جسمی زندانیان سیاسی مبدل گشته است.

با ارتقاء مدیریت این زندان به معاونت کل زندان های استان البرز و افزایش اختیارات وی بیم افزایش فشارها بر زندانیان سیاسی این زندان می رود که شایعه «انتقال زندانیان زن این زندان به مکانی دیگر و جایگزینی زندانیان سیاسی به بند سابق نگهداری زندانیان زن به منظور قطع کامل ارتباط ایشان با بیرون از زندان»، در صورت صحت بی ارتباط با این مساله نخواهد بود.

علاوه بر محدودیت و قطع ملاقات و تماس های تلفنی زندانیان سیاسی این زندان، مواردی همچون محل نگهداری نامناسب، تهدیدهای جانی و جنسی، ضرب و شتم و عدم رسیدگی پزشکی به زندانیان این زندان که در آخرین مورد منجر به مرگ زندانی سیاسی محسن دگمه چی گردید نیز از جمله عواملی است که مسئولان این زندان با آگاهی کامل و تائید مقامات قضایی و امنیتی جمهوری اسلامی از آن برای تحت فشار گذاشتن زندانیان سیاسی استفاده می کنند.

----

چهار پناه‌جوی ایرانی در بریتانیا لب‌های خود را دوختند

۱۳۹۰/۰۲/۰۳
راديوفردا: چهار پناه‌جوی ایرانی در اعتراض به نپذیرفته شدن درخواست پناهندگی آنها در بریتانیا و تصمیم دولت این کشور برای بازگرداندن آنها به ایران، دست به اعتصاب غذا زده و لب‌های خود را دوخته‌اند.

روزنامه بریتانیایی گاردین روز جمعه در سایت اینترنتی خود گزارش داده است، این چهار مرد ایرانی، که یکی از آنها  ۱۷ سال سن دارد، به همراه شش معترض دیگر از ۱۶ روز پیش دست به اعتصاب غذا زده و لب‌های خود را با استفاده از نخ ماهیگیری دوخته‌اند.

این پناه‌جویان ایرانی که در پیاده‌روی مقابل اداره مهاجرت در مرکز شهر کریدون بریتانیا چادر زده‌اند، می‌گویند، در اعتراض‌ها به نتایج انتخابات ریاست جمهوری در ایران در سال ۱۳۸۸ خورشیدی شرکت داشته و از سوی نیروهای امنیتی جمهوری اسلامی مورد ضرب و شتم واقع شده و شکنجه شده‌اند.

همچنین یکی از این پناهجویان که ۱۷ سال سن دارد، گفته است که در جریان اعتراض‌های سال ۱۳۸۸ در ایران از سوی نیروهای امنیتی بازداشت و در دوره بازداشت مورد تجاوز نیز قرار گرفته است.

با این حال دستگاه‌های ذیربط در بریتانیا قصد دارند، این پناهجویان ایرانی را که سال گذشته به این کشور پناه آورده‌اند، به ایران بازگردانند.

یکی از این پناهجویان در باره اقدام خود در دوختن لب‌هایشان گفته است: «هیچ کس در بریتانیا به حرف ما گوش نمی‌دهد و کسی علاقه‌ای به آنچه ما می‌گوییم از خود نشان نمی‌دهد، بنابر این ما چاره دیگری نداریم.»

به گفته فعالان طرفدار حقوق پناهجویان، این گونه اقدام پناهجویان ایرانی نشانگر افزایش حس ناامیدی و یاس در میان آنها است.

چندی پیش نیز یک پناهجوی ایرانی در اعتراض به رد شدن درخواست پناهندگی‌اش در مرکز شهر آمستردام هلند خود را آتش زده و جان باخته بود.

همچنین پیشتر نیز چند پناه‌جوی ایرانی دیگر در یونان لب‌های خود را دوخته بودند.

----

به مناسبت زادروز مجید دری

نویسنده: آبتین غفاری

جمعه، ۲ ارديبهشت ۱۳۹۰

مثل حشراتی که دور چراغ می چرخند - دایره وار- آن ها هم می چرخیدند. با گام هایی آرام و به شکل حرص آوری منظم... سرها پایین و ساکت... سکوتشان در آن صبح گاه معانی مختلفی می توانست به ذهن بیاورد: غم، خشم، بهت و یا حتی ترس... اما آیا این ها معانی مختلفی بود؟ در جهان حقیقی این ها حتما مفاهیم متفاوتی هستند اما این جا که ماییم، گاهی این مرزها از بین می رود. هر چه باشد این جا که جهان حقیقی نیست. یعنی این جا هر جایی می تواند باشد اما هر جا که باشد حتما حقیقی نیست. شاید حقیقت پشت دیوارهای بلند این جا متوقف شده است و لابد حکمت دیوارهای بلند و آن سیم خاردارهای زشتش حتما همین است که نکند حقیقت مثل آن سروهای بلند روی تپه گاهی سرک بکشد و از بالای دیوار ما را ببیند... حالا حقیقت به جهنم، اگر ما آن را ببنیم که خیلی بد می شود... پس سکوت این ها با آن گردش دایره وار و منظم و حرص آور می تواند همه آن معانی را تداعی کند و این حقیقتی است... حقیقت در این جا که ماییم...

اما چیزی که من در آن صبح گاه هرگز نفهمیدم این بود که چطور این موضوع یک مرتبه آن همه برای من مهم شد؟ مگر بار اولشان بود؟ مگر هر روز صبح در آن 10 – 15 دقیقه انتظار تا زمان آمار صبحگاهی، نمی چرخیدند؟ مگر بار اولم بود که این چرخیدن را می دیدم؟ پس چرا باید این همه اعصابم را به هم ریخته باشد؟ اصلا مگر چاره دیگری هم داشتند؟

آن هم با آن دیوار لعنتی... مگر خودم بارها این انسداد را تجربه نکرده بودم؟ گیرم که من صبح ها راه نمی رفتم و عصر ها قدم می زدم... گیرم که من دور حیاط نمی چرخیدم و طول حیاط را می رفتم و می آمدم... مگر فرقی هم می کند؟ وقتی به دیوار می رسی کار تمام است و باید مسیرت را عوض کنی... من بر می گردم و آن ها می چرخند... چه فرق می کند؟ دیوار، انسداد است و انسداد چرخش می آورد و بازگشت... وقتی نتوانی مستقیم راه بروی دیگر چه فرقی می کند که بچرخی یا برگردی؟ مهم این است که پیش نمی روی...

اما از این ها گذشته چیزی که دیروز صبح روی اعصاب من رفته بود و آزارم می داد مشخصا نه این چرخش دایره وار و آرام آن ها بود و نه این نظم حرص آور. شاید این که نمی توانستم مثل آن ها باشم: راه بروم و بچرخم، عصبانیم می کرد. هرچه بود آن ها که کمتر از من ناراحت نبودند... حالا ناراحت یا خشمگین یا بهت زده و یا حتی ترسیده... مهم نیست هر چه بود ساکت بودند و حال من هم از بقیه بهتر یا بدتر نبود. مگر نه این که باران که ببارد همه به اندازه هم خیس می شوند... اما من انگار که جان از تنم در رفته باشد همین طور خشک به نیمکت فلزی چسبیده بودم و تکان نمی خوردم. فقط گاهی که شدت اشکم زیاد می شد، با دستمال صورتم را پاک می کردم و چه اصطلاح نچسبی است این "پاک کردن" ، مگر اشک ناپاک است؟

اصلا چه شد که دیروز صبح من آن جا نشستم؟ آن طرف حیاط و روی نیمکت فلزی... من که هر روز این طرف و روی سکوهای سیمانی می نشستم تا آمار شروع شود و زود به اتاق برگردم...آن هم در شرایطی که هیچ وقت آن چرخیدن همه روزه - دایره وار و منظم و آرام - حرصم را در نمی آورد. راستی چرا دیروز آن قدر متفاوت بودم؟ نمی دانم... اما ظاهرا این فقط من نبودم که متفاوت بودم. به نظرم هر کس که آن جا بود مثل همیشه نبود. همین راه رفتن های علی مثلا... گردش دایره وارش داخل دایره بزرگ چرخش عمومی و در خلاف جهت بقیه، حتما در روزهای عادی می توانست خنده دار باشد. اما نمی دانم چرا نگاهش که می کردم سینه ام می سوخت و شدت اشکم بیشتر می شد. حتی با وجود حرکت های منظم سرش که با هر قدمی که برمی داشت مثل شتری که بارش کرده باشند بالا و پایین می رفت و در هر روز دیگری می توانست سوژه خوبی برای دست انداختنش باشد، اما این جا همدلی مرا بر می انگیخت و نمی دانم چرا فکر می کردم که اگر من هم بخواهم راه بروم حتما بهتر از این نخواهد شد و کاش می توانستم راه بروم... کاش می توانستم راه بروم تا حداقل آن طور بی فایده و منفعل به نیمکت فلزی میخ نشده باشم. اصلا دلیل عصبانیتم از راه رفتن دیگران حتما همین بوده که در مقابل حرکت دیگران احساس انفعال می کردم.

البته شاید این راه رفتن ها عملاً کار مهمی نباشد و مشکلی را حل نکند، اما حداقل این حسن را دارد که آدم فراموش می کند. می خواهم بگویم همین که فکر کنی داری کاری می کنی فراموش می کنی که هیچ کاری ازت برنمی آید! من هم اگر می توانستم بر خودم غلبه کنم و این تن لش را - که حالم ازش به هم می خورد- از روی نیمکت بکنم و دنبال بقیه راه بروم- همان طور دایره وار و منظم و آرام - شاید حالم کمی بهتر می شد و یا حداقل فراموش می کردم... آخر همین کار، کلی مغز آدم را مشغول می کند: راه پیمایی در حیاط با آن انسداد لعنتی که تا آدم بیاید خودش را پیدا کند و "عادت" کند به دیوار می رسد و باید مسیرش را عوض کند و بچرخد و باید همیشه هم حواست جمع باشد که سرعتت را با همه هماهنگ کنی تا سریع تر یا کندتر راه نروی... این طوری یک دفعه می بینی کلی وقت است که داری راه می روی و نفهمیده ای... حالا اگر بخواهی چیزی را فراموش کنی، چه کاری ازین بهتر می تواند کمکت کند؟ اما من نتوانستم ... فقط همان طور مثل سنگ آن جا نشستم ، به چرخیدن بقیه نگاه کردم و به سکوتشان گوش دادم.

بیش تر که فکر می کنم می بینم شاید چیزی که در آن صبح گاه مرا مجاب می کرد که تکان نخورم این بود که کسان دیگری هم غیر از من بودند که نمی چرخیدند. همیشه احساس تعلق به یک جمع گناه کار، از عذاب وجدان آدم کم می کند و هر چه باشد گناه دست جمعی راحت تر از گناه فردی است. پس این که کسان دیگری هم مثل من نشسته بودند و تکان نمی خوردند به طور کلی برای من مجاب کننده بود... مثل عمو رضا که آن طرف حیاط و روی سکوهای سیمانی نشسته بود... یعنی همان جایی که من هر روز صبح می نشستم و نمی دانم چرا دیروز ننشستم... عمو رضا آن جا نشسته بود و نمی دانم چرا خودش را از من مخفی می کرد؟ و این یکی را حتی حاضرم قسم بخورم: عمو رضا که درست رو به روی من، آن طرف حیاط و روی سکوهای سیمانی نشسته بود، خودش را از من مخفی می کرد... شاید باید درکش می کردم. اما من مدام به طرفش نگاه می انداختم و او هر بار سرش را پایین می گرفت و این خودش کلی در آن صبح حرص مرا در می آورد. نمی فهمم مثلا چه می شد اگر یک مرتبه به هم نگاه می کردیم؟ فوقش اشکمان بیش تر در می آمد... خب که چه؟ مگر حالا که این کار را نکردیم کم اشک ریختیم؟ من که دوست داشتم نگاهمان به هم گره بخورد و حسابی گریه کنیم. اما خب... یک طرفه هم نمی شود قضاوت کرد و باید درکش می کردم. شاید او این را نمی خواست. مثل خود مجید که این را نمی خواست... یعنی نمی خواست گریه کند. هیچ وقت هم نخواسته بود... اصلا مگر نه این که کل این ماجرا مربوط به او بود: این همه اشک و غم و بهت و شاید حتی ترس، مگر به خاطر تبعید مجید نبود؟ اما او اشک همه را درآورد و خودش گریه نکرد. پس مجید هم گریه را نمی خواست. البته این هم خودش از چیزهایی بود که دیروز صبح حسابی حرص مرا درآورد. منظورم این است که حتما کسان دیگری هم بودند که این را نمی خواستند... یعنی نمی خواستند که گریه کنند. اما مجید در کمال نامردی اشک همه ما را در آورد و خودش گریه نکرد.

خوب که فکر می کنم می بینم دلیل گریه ما این نبود که فکرش را نمی کردیم. هرچه بود، همگی کم و بیش می دانستیم که این روز می رسد و مجید رفتنی است... به خصوص که ضیا هم رفته بود. اما آدم ذاتاً این جوری است. یعنی حتی اگر منتظر یک خبر بد هم باشد، باز ممکن است همان خبر بد غافلگیرش کند... و در آن صبح گاه ما غافلگیر شدیم و این شاید بیش از هر چیز دیگری دلیل ناراحتی ما بود، حالا ناراحتی یا خشم یا بهت و یا حتی ترس...

از این ها گذشته اصولاً یکی از چیزهایی که من تا این سن و سال یاد گرفته ام این است که همان قدر که پیش آمدن یک اتفاق ناخوشایند می تواند زندگی آدم را به هم بریزد، به هم ریختن زندگی هم می تواند آدم را ناراحت کند. مثل همان روز صبح که کورش یک ساعت زودتر از موعد همیشگی مرا از خواب بیدار کرد... همیشه همین بیدار شدن بی موقع به اندازه خودش مرا ناراحت و عصبی می کرد... اما آن روز نیازی به عصبانیت نبود چون لازم نبود که بگوید برای چه بیدارم کرده... خودم فهمیدم... خودم می دانستم... گفتم که همگی کم و بیش می دانستیم که خبر بد بالاخره می رسد... البته نه این که من آدم نا امیدی باشم و خوش بین نباشم... نه... حداقل من یکی هر جور که باشد دست کم یک ذره خوش بین و خیالاتی هستم. مثل آن بار که عمویم در عراق مرده بود و چون همان جا خاکش کرده بودند و من ندیده بودم، تا مدت ها فکر می کردم که شاید اشتباه شده باشد و او زنده برگردد! این یکی را هیچ وقت و به هیچ کس نگفته بودم اما قسم می خورم که گاهی توی دلم این طور فکر می کردم. اما مجید بالای تختش که طبقه سوم بود، نشسته بود و داشت تند و تند وسایلش را جمع می کرد. نمی دانم این تصویر زیادی واقعی بود و یا قوۀ تخیل من به خاطر کم خوابیدن و زود بیدار شدن درست کار نمی کرد و یا این که چون تخت مجید روبروی تخت من بود و لازم نبود کار خاصی بکنم تا ببینمش و همین که از تخت پایین آمدم دیدمش باعث شد که فرصت نکنم و نشود که خوشبین باشم. هر چه بود خیلی هم فرق نمی کرد... مگر در همان ماجرای عمویم که گفتم، خوش بینی من عمویم را زنده کرد؟ اصلا همین طور بهتر است چون خوش بینی که کار آدم را راه نیاندازد، دو زار هم نمی ارزد !

مجید هم به هر حال داشت آماده می شد که برود و من فقط نگاهش می کردم... راستش کار دیگری هم نمی توانستم بکنم. ظاهر خون سردش حرصم را در می آورد. من که می گویم داشت ادای آدم های خون سرد را در می آورد! آخر مگر می شود آدمی که سر هر مسئله کوچک یا بزرگ حرص و جوش می خورد و عصبانی و آتشی می شود، حالا در حالی که دارند تبعیدش می کنند به یک جهنم دره ی دور، یک مرتبه آن همه خون سرد بشود؟ من که می گویم نمی شود... اما خب ممکن است بعضی ها با من موافق نباشند و تاییدش کنند و بگویند که کار خوبی کرد و حداقل در ظاهر خون سردیش را حفظ کرد و دیگران را بیش تر ناراحت نکرد. اما من مطمئن نیستم... نظر من را بخواهید می گویم مجید در حق ما نامردی کرد. چون با این که خوب می دانست چه قدر از رفتنش ناراحت می شویم، اما به روی خودش نیاورد و هی ادای آدم های خونسرد و قوی را درآورد. می توانست به هم بریزد... می توانست عصبانی شود... این طوری همه چیز معمولی تر به نظر می رسید. لااقل وقتی بستن ساکش تمام شد و شروع کرد به خداحافظی کردن از بچه های اتاق، به خصوص آنجا که رشیدی نیا بغلش کرد و گریه اش گرفت، می توانست با او گریه کند... اما فقط لبخند تلخش را تحویل داد و حرص مرا بیش تر درآورد. تازه خداحافظی هاکه تمام شد و دید که هنوز وقت دارد، رفت تا در حیاط سیگار بکشد. انگار نه انگار که من و عبدالله مومنی و علی پرویز و خیلی های دیگر داریم زار زار گریه می کنیم! از همه بدتر زمان رفتن که رسید به جای آن که مثل بچه ی آدم سرش را بیاندازد پایین و برود، آن معرکه را راه انداخت... آن هم با آن وضعیت... وقتی می گویم نامردی کرد همین کارهایش را می گویم: در حالی که جلوی همه از پله ها بالا می رفت، ناگهان اواسط پله ها ایستاد... با آن تن نحیف و قوز منحصر به فردش... یک مرتبه به سمت بقیه برگشت... با چهره ای خشمگین و عصبی... با چشم هایی که داشت از کاسه در می آمد به همه نگاه کرد... عینکش را برداشت و همراه با حرکات دست هایش و با صدای بلند شروع به شعر خواندن کرد:

گیرم که در باورتان به خاک نشستم
و ساقه های جوانم از ضربه های تبرتان زخم دار است...
با ریشه چه می کنید؟

گیرم که در سر این بام بنشسته در کمین پرنده ای
پرواز را علامت ممنوع می زنید
با جوجه های نشسته در آشیانه چه می کنید؟

گیرم که می زنید
گیرم که می برید
گیرم که می کشید
با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید؟

* * *
 
حالا تصور کنید حال ما را که چه کشیدیم... به قول علی ملیحی هر کس تا آن موقع جلوی خودش را گرفته و گریه نکرده بود، منفجر شد... همین چیزهاست که می گویم مجید نامردی کرد... می توانست این شعر را نخواند... می توانست اشک ما را در نیاورد... می توانست لااقل خودش هم گریه کند... حالا این ها همه به جهنم، می خواهم بگویم شاید چیزی که در آن صبح گاه و بعد از رفتن مجید مرا ناراحت می کرد و باعث می شد که آن طور مثل سنگ به نیمکت فلزی بچسبم و از چرخیدن دایره وار و آرام و منظم دیگران حرص بخورم همین فکرها بود و این که می دانستم مجید دلتنگی هایش را برای خودش نگه داشت و با ما تقسیم نکرد... و نمی دانم که در آن جهنم درّه ی دور ، آیا کسی پیدا می شود که بغض مجید – لاجرم- پیش او بترکد؟ ... نمی دانم، نمی دانم، نمی دانم...

به هر حال شاید بقیه هم مثل من در همین فکرها بودند که چرخیدنشان آن قدر ساکت بود و سرشار از غم... حالا غم یا خشم یا بهت و یا حتی ترس...

تهران – زندان اوین –
بند 350 – بیست و پنج مهرماه 1389

http://nedayeazadi.org/articles_cur.php?id=403

 

 
 

بازگشت به صفحه اول

مطالب مشابه 

 

ارسال به: Balatarin بالاترین :: Donbaleh دنباله :: Twitthis تویتر :: Facebook فیس بوک :: Addthis to other دیگران