از سايت روشنگری



به ياد روشنک داريوش - ديتر بدنارتس - برگردان: نسرين بصيری

اول نوامبر 2004 اولين سالروزِ درگذشت همسر و دوستم، روشنک داريوش، است. به اين خاطر متن گفتارِ ديتر بدنارتس، روزنامهنگار مجلهی اشپيگلِ آلمان در مراسمِ يادبود او تقديم ميگردد. ياد و خاطرهاش همواره زنده و گرامی خواهد ماند.

خليل رستمخانی
_________________________

به ياد روشنک داريوش

نويسنده و مترجم

1382- 1330 (2003 – 1951)

ديتر بدنارتس
(روزنامه نگار، مجله اشپيگل)

برگردان: نسرين بصيری

روانشناس و نويسندهی يهودی مانس اشپربر در رمان سه جلدی خود "قطره اشکی در اقيانوس" وضعيت کمونيستها را در نهضت زيرزمينی اروپای مرکزی و شرقی سالهای دههی 1930 و مرحلهی پايانی جنگ دوم جهانی توصيف می کند.

قهرمان اصلی اين تريلوژی ، روشنفکری است بنام دُينو فابر که برای آرمان های چپ مبارزه می کند و برای رسيدن به اين آرمان ها بهای سنگينی می پردازد. فابر دچار سر خوردگی و تلخکامی است؛ هم دچار سرخوردگی سياسی است و هم از انسان ها نااميد است و به جايی می رسد که از همه کس و همه چيز قطع اميد می کند و مايوس و کناره گير وا ميماند. اما دوباره و چند باره از ژرفای يأس بيرون می آيد، اوج می گيرد و برای رسيدن به آرمان هايش مبارزه می کند.

بيش از همه ليبرالهای بدبين، اما استوار با او همراه هستند و با توانايی ذهنی و کمکهای فکری و مهربانيهاشان زير بالش را می گيرند . بيش از هر کس - به ويژه در جلد سوم رمان - پسرکی کوچک منجی اوست. پسرک هر بار به فابر از حال و رمق رفته وظيفهای نو محول می کند و به اين وسيله هر بار - هر چند بطور موقت - از سر به زندگيش معنا ميدهد، تا اينکه فابر با قلبی آکنده از درد به سوی آخرين نبرد می شتابد.

روشی عزيز، من بسيار خوب به خاطر دارم که تو در اولين ديدارمان در سالهای اوليهی دههی 90 در تهران با شور و شوق فراوان از مانس اشپربر برايم حرف زدی. برق چشمانت را خوب به ياد دارم وقتی به من گفتی که چه کسی اين رمان را به زبان فارسی برگردانده: روشنک داريوش.

و از گفتوگوهايی که با دوستان تو در کانون نويسندگان ايران داشتم می دانم که تو به درستی بهخاطر اين ترجمه به خودت می باليدی. چون حاصل کارت چيزی بيش از يک ترجمهی ساده بود، محصول ادبی تو بود. شاهکاری بود برای خودش. شاهکار تو بود روشی!

آن زمان ناچار بودم اعتراف کنم که عنوان کتاب را می شناسم اما چيز زيادی از محتوای آن نمی دانم. تو نادانی مرا با پوز خندی بخشيدی. همانگونه که در طول تمام همکاريهايی که با هم داشتيم نارساييهای مرا بر من بخشيدی.

اينگونه بود که با من از مانس اشپربر سخن گفتي، برانگيخته و با شور و شيدايي؛ همان شور و شيدايی که چهره ات را اينهمه انسانی می کرد و دوست داشتني، شور و شيدايی که تو بودی.

بعد ها، هنگامی که بارديگر به تريلوژی مانس اشپربر پرداختم، به گمانم دريافتم چرا از ميان اينهمه اثر، تو خواسته بودی اين کتاب را به زبان مادری برگردانی.

آيا جدال قهرمان داستان برای بنا کردن دنيايی بهتر، همان مبارزهی تو نبود؟ آيا سرخوردگی فابر از انقلاب روسيه همان سرخوردگی تو از انقلابی کاملاً ديگرگونه نبود؟ آيا تو هم مثل فابر ميان گرمای سوزانِ مبارزه ای آتشين و رخوت گزندهء ناتوانی که زمين گيرت می کرد، سرگردان نبودي؟

آيا تو به اين جهت اين کار را برای ترجمه برگزيدی و آنرا آنگونه تنگاتنگ با احساس و فضای زبان فارسی باز آفريدی که تو هم مثل فابرِ "چپ بدون وطن مانده"، احساس می کردی يک فرد چپ هستی که زمين سفت زير پای خود را، خانهی خود را از دست داده است؟

اشپربر در سخنرانی خود به مناسبت دريافت جايزهی بوشنر، کار خود را نوعی واکنش ادبی به "فاجعههای پياپی سياسی و اخلاقی" می خواند. روشی! آيا درگير شدن با اين فاجعههای پياپی سياسی و اخلاقي، موضوع زندگی تو نيز نبود؟

مايلم گفتهای را از مانس اشپربر نقل کنم که اثرش "قطره اشکی در اقيانوس" را يک تسويه حساب کاملا شخصی ولی در عينحال کلی و عمومی با انقلاب به عنوان ابزار پيشبرد اهداف سياسی ميناميد. اشپربر بعد ها در مقالهای ادبی در اين باره می نويسد:

"اولين قربانی يک انقلاب، آن اصول نظری است که رهبران انقلاب به آن استناد می کنند. قربانی بعدی رهبران آن هستند، البته در صورتی که نظريه پرداز باشند. به مرور زمان آنچه روی می دهد، يعنی واقعيتها، بطور روزافزونی به آنها نارو می زند و به اين ترتيب داغ خيانتکاری به پيشانی شان می خورد. ديالکتيک خيانت. خيانت به ديالکتيک."

روشی عزيز، تو هم انقلاب را ميخواستی و برای اهداف آن مبارزه کردي، اما اين انقلاب به گونهی ديگری از کار در آمد، نه آنگونه که تو می خواستی. با اينهمه تو اميدت را به بهبود هرگز از دست ندادي، مثل فابر مبارز بودی و به رغم شکست ها، بار ها و بار ها تجديد قوا کردی و از نو برخاستی.

تو هم مثل فابر دو نفر را داشتی که در خوشی و ناخوشی همراهت بودند و نقش بزرگی در زندگيت داشتند و در انتخاب مسير زندگی ات نقشی اساسی ايفا کردند. همسر و همرزم سياسی تو خليل و پسر شجاعت کاوه که به درستی به او می باليدی.

همانگونه که مانس اشپربر در پيشگفتار تريلوژی خود می نويسد و همانگونه که از نام اين رمان بر می آيد، رمان اخلاقياتی از نوع دلجويی کردن ندارد. اما تو روشی جان برای عزيزانت، همکارانت، برای همهء کسانی که افتخار آشنايی با تو را داشتند و برايت ارزش قائل بودند ، مظهر اخلاق و مظهر دلجويی بودی. هر گز قطره اشکی در اقيانوس نبودی. برای ما تو خود اقيانوس بودي، دريايی بودی که زندگانی از آن برخاسته است و جاودانگی آن اميد بخش زندگانی روز مره و زود گذر است.

و همانگونه که اقيانوس موج می زند و موج ميزند، تو روشی در ميان ما هستی و ميماني، فراتر از اکنون و اينجا که به يادت گرد آمده ايم .

ديتر بدنارتس، "اشپيگل" (هامبورگ)، 17 ژانويه 2004، در مراسم يادبود روشنک داريوش در ليتراتور هاوس برلين- شارلوتن بورگ