‍[بازگشت به صفحه اول]
از ايران امروز





روز دوم
(گزارشی از تحصن دانشجويان دانشگاههای شيراز)
  • در صحن دانشکده پزشکی شيراز، زير سايه درخت توت و در گرمای 40 درجه تابستان، چندين نفر از دانشجويان دختر و پسر دانشگاههای شيراز دومين روز تحصن و اعتصاب غذای خود را سپری می‌کنند. خواست آنان ساده و شفاف است: آزادی! آزادی همه دانشجويان دربند بويژه همکلاسی خود "رضا عامری‌نسب".
     
    س. ر. م.
    siavoshoon@yahoo.com
    دوشنبه ۲۳ تير ۱۳۸۲

  • در بايکوت مطلق خبری رسانه های داخلی، از شهروندان شيرازی مگر عابرانی که از ميدان ستاد عبور می‌کنند چشمشان به اين جمع غريب بيفتد: در صحن دانشکده پزشکی شيراز، زير سايه درخت توت و در گرمای 40 درجه تابستان، چندين نفر از دانشجويان دختر و پسر دانشگاههای شيراز دومين روز تحصن و اعتصاب غذای خود را سپری می‌کنند. خواست آنان ساده و شفاف است: آزادی! آزادی همه دانشجويان دربند بويژه همکلاسی خود "رضا عامری نسب".
    فشار بر خانواده ها و فشار خانواده ها در روز دوم بيش از گرسنگی امان از متحصنين بريده است. گرسنگی بی حوصلگی می‌آورد اما هنوز بازار شوخی و خنده به راه است. کتابهای درسی گاهی ورق می‌خورند و از دوستانی که برای ديدار می‌آيند خبرها پرسش می‌شود. خبر؟ بازداشت و باز بازداشت دانشجويان و روزنامه نگاران، تعطيلی روزنامه‌ای ديگر، تاييد حکم زندان برای آقاجری، دردنامه عبدی از زندان، اعلام مرگ زهرا کاظمی در بيمارستان سپاه و .... بچه ها خدا را شکر می‌کنند که خانم کاظمی اين شانس را داشته که تابعيت کانادايی بگيرد وگرنه کی خاتمی 4 وزير را يکجا مامـــور رسيدگی می‌کرد! چه کسانی مطالبات دانشــجويان را رسـيدگی می‌کنند؟ از مقامات استان آيا کسی برای ديدار و دلجويی آمده است؟ هيچ کس!
    تلويزيون جمهوری اسلامی انگار که همه خبرنگارانش را به عراق و لبنان و افغانستان فرستاده است و برای ضبط اين نشست مظلومانه فيلم و دوربينی نمانده است. امروز تلويزيون مکررا تصاوير مردمانی سياهپوش را نشان می‌داد که پشت سر 300 تابوت حامل پلاک و استخوان بر سروسينه می‌زدند. دريغ و درد که من خود بچه هايی که امروز نامشان بر اين تابوتهاست و تابوتها خالی از آنهاست می‌شناختم. به خدا سوگند که آنان شباهتی به اين جماعت نوحه خوان نداشتند. آنان در آرمانخواهی و صداقت و مظلوميت عين همين بچه هايی بودند که ظهر 22 تيرماه 82 در صحن داشکده پزشکی شيراز زير درخت توت بست نشسته اند.
    صابر چشمانش قرمز شده است نمی‌دانم از گرسنگی است يا از آفتاب تند شيراز، فرهاد که امروز حکم دادگاهش را (به جرم توهين به مقام معظم رهبری در سخنرانی اعتراض به حکم اعدام آقاجری) به او ابلاغ کرده‌اند با بيم و اميد آرام از من می‌پرسد که آيا 6 ماه حبس تعليقی سوپيشينه محسوب می‌شود؟ آه . همه امنيت و اميد و آينده را دوست دارند. دلم می‌خواهد استخوانهای آن 300 نفر را با اشک بشويم و سر دست گيرم و فرياد کنم که اينان نيز زندگی را دوست داشته‌اند. اما خودم گاهی آرزو می‌کنم ای کاش، من به جای يکی از آن 300 نفر بر شنهای داغ شلمچه جان سپرده بودم تا شاهد اينهمه تلخی و واژگونگی نباشم. دانشجويان زندانی چند نفرند؟ 300 نفر؟ آيا اين تابوتهای خالی آيت آن نيست که جوانان پرشور و آرمانخواه به محبس رفته‌اند؟!!
    ياران دبستانی برای متحصنين دسته ای از گل سرخ آورده‌اند که سبد آن به شکل قفس است. با اين يادداشت کوچک: "به اميد آزادی". وقتی که عکاس شمارش معکوس را شروع می‌کند بچه‌ها قفس (سبد گل) را وسط می‌گذارند و سعی می‌کنند با توان اندکی که مانده است لبخند بزنند. صدای پرده شاتر دوربين گواهی می‌کند که اين لحظه در تاريخ ثبت شده است.





    [بازگشت به صفحه اول]