آب توبه؟!!

 

با جمع شدن بساط ديکتاتوری حاکم بر عراق و تسلط مدعيان دفاع از حقوق بشر و آزادی بر اين سرزمين اميدوار بوديم و تلاش ميکنيم.

بر اساس مينيمهای اعلاميه جهانی حقوق بشر و حتی کنواسيون ژنو فارق از خيمه شب بازيهای تسليم و خلع سلاح داوطلبانه و ...  شرايط و امکاناتی فراهم شود تا قربانيان قلعه الموت رجوی که در آنجا (عراق) قرار دارد بتوانند آزادانه مسير زندگی آينده شان را بدور از هر جبر و فشاری انتخاب کنند. در هيمن راستا جمعی از خاونواده ها و اعضای سابق سازمان در جلو سفارت سوسيس (حافظ منافع آمريکا در ايران) با به جان خريدن همه عواقب آن جمع شدند آيا گوش شنوايی هست؟

گويا در اين جا نيز منافع سياسی و اقتصادی خودشان مفدم بر هر چيز ديگر ميباشد  و در همين راستا زمزمه ها و  تدارک مقدمات ريختن آب توبه بر سر آقای رجوی از "گروه تروريستي" هستند تا بتوانند از اين طريق با بيرون کشيدن او از ليست سازمانهای تروريستی مجددا اين فرقه را به عنوان وسيله و اهرم فشار در معامله و چانه زدن با رژيم ملايان بکار بگيرند.

واقعا آنها از ميزان تنفر مردم ايران از اين فرقه که ضربات جبران ناپذيری در سايه عملکردهای به غايت ضد ملی آن متحمل شده اند اطلاعی ندارند.

حضور کسانی مثل مرجان که سالها خودش در قلعه الموت محبوس بوده و با پوست و گوشت خود درد و رنج قربانيان رجوی را لمس کرده در جمع اعتراض فوق من را به جای ديگری ميبرد.

مرجان برای عمليات خمپاره زنی به تهران اعزام شده بود و در حالی که رجوی فکر ميکرد او کشته شده از آنجا که حيات خودش را در خون ريخته شده ديگران ميبيند شخصا به صحنه آمد و مغرورانه گفت: مرجان گوهر بی بديل انقلاب مريم ...

اين گوهر بی بديل مريم ميگويد:

هر کدام از ما در قلعه الموت که بوديم شرايط ايران و جامعه را مثل همان زمانی که ايران را ترک کرديم ميديديم چرا که ارتباطمان با دنيای بيرون با ورود به قلعه الموت کاملا قطع شد.

در اينجا ناخودآگاه به خودم نگاه ميکنم که در فضای حاکم بر ايران سالهای 1360 يعنی در اوج اعدام و بگير و ببندهای رژيم در واکنش به ترورهای کور سازمان از جامعه جدا شده و وارد قلعه الموت شدم و هنوز با همان ذهنيات دارم زندگی ميکنم.

با همين استدلال پس مرجان نه تنها خودش بلکه هفت پشت بعد از خودش نيز بايد از دم تيغ رژبم گذشته باشد به  همين دليل حتی صحنه ای را که ميبينم هم نميتوانم باور کنم.

گيج شده ام آخر مگر ما (در چهارچوب سازمان مجاهدين) با توسل به ترور با اين توجيه که با زدن سرانگشتان رژيم و پاره کردن تور اختناق و به ميدان کشيدن غنصر اجتماعی (مردم)  رژيم را ساقط ميکنيم ( اين ماه ماه خون است   خمينی سرنگون است _ شعار تظاهرات مسلحانه 5مهر 1360) به صحنه نرفتيم. پس بعد از 20 سال محصولش چيست؟

و مگر تلاش و کار همه افراد و جريانات سياسی داخلی و خارجی را که معتقد بودند "آزادی و رهايی از قيد سرگوب و خفقان نه از لوله سلاح بلکه بدون توسل به ترور و خشونت ممکن است" را با مارک سازش و مزدوری تخطئه نکرديم.

خدا ميداند در راستای خنثی کردن اثرات اين اعمال مردم  ايرن چه بهای سنگينی تا به امروز پرداخت کرده اند.

ذهنم نميکشد و شايد هم ميخواهم از گذشته ام فرار کنم چرا که پاسخی ندارم وقتی که چهره غم انگيز پدری را که آرزويش چيزی جز ديدن و يا حتی يک تماس تلفنی با فرزندش بيشتر نيست و زندگی اش خلاصه شده در همين وبه اميد فرو ريختن ديوارهای قلعه الموت ميبينم.

تنم می لرزد چرا که دردها و اميد و آرزوهای خانواده های ما نيز مثل خود ما ظاهرا مشترک است.

برايم تعريف کردند پدرم در هنگام مرک خواسته و آرزويی جز ديدن من نداشته وباهمين آرزونيز چشم فرو بست ..........

درست مثل هميشه باز کنترلم را از دست داده ام چرا که ما نه تنها به جامعه و مردم ضربه زديم بلکه خوانواده هايمان را نيز متلاشی کرديم.

در زير اين فشارهاست که دوست ندارم ديگر نفس بکشم و اگر احساس مسئوليت فرياد کردن ناله های خفه شده در گلوی کسانی که هنوز در حصارهای ديوارهای سربه فلک کشيده قلعه الموت رجوی محبوس هستند نبود ديگر انگيزه ای برای نفس کشيدن نيز نداشتم .....                                      

 

 

جمشيد طهماسبی