سرهنگ نصرالله توکلی نیشابوری در باره ۲۸ مرداد

پنجشنبه, 1ام شهریور, 1397
اندازه قلم متن

روز ۲۸ امرداد افق رنگ خون گرفته بود، دیگر نتوانستم بغضم را فرو بخورم.

?زمانه با شتابی غیرقابل باور عوض شده بود و حالا عنوان نوکر مصدق جنبه فحش پیدا کرده بود یک عینک آفتابی مشکی به چشمانم زده بودم که ترس خود را پنهان کنم. در دانشکده رسته دژبان، که مقابله با جمعیت ها و شورش ها را تدریس می کردم، همیشه به افسران دانشجو می گفتم: «معمولا شخصیت و اراده فرد در جمعیت ذوب، و جمعیت یا crowed خودش دارای نوعی شخصیت می شود افراد زیر تاثیر آن، قدرت تشخیص و تفکر شخصی را از دست می دهند.

آنها ماشین مرا تکان می دادند، یکی دو نفر روی کاپوت جیپ نشستند و شیشه آن را شکستند. من مرتب می گفتم: «آقایان، آرام باشید. ما نظامی ها مامور هستیم و معذور. ولی آنها به حرفهایم توجهی نداشتند و مرتب فحش می دادند می دانستم که اگر متوجه ترس من بشوند، ممکن است یکی از آنها سیلی یا ضربه ای به من بزند و متعاقب آن، طبق همان قانون و مختصات جمعیت، حتما عده ای دیگر نیز روی سرم می ریزند و مرا می کشند.

?در همان لحظات، چهار یا پنج نفر از روزنامه نگاران مخالف دکتر مصدق، که تا دیروز در کریدور شهربانی بازداشت بودند، جلو آمدند و گفتند:«ایشان آدم باشرفی هستند،وطن پرست اند. همیشه با بزرگواری با ما دوستانه و با احترام رفتار کرده اند.» یکی از آنها طرف راست من نشست تا مانع هر گونه تهاجم شود، سپس پیاده شدند. در همین موقع، یکی از گروهبان های فرصت طلب تیپ خودمان، که امیری نام داشت، به طرف من دوید و گفت: «نوکر مصدق» و با شدت بسیار زیاد با قنداق تفنگ به به پهلوی من کوبید.دنده ام فرو رفت. از درد داشتم بی طاقت می شدم. وقتی به من حمله کرد، باز هم طبق همان مختصات شخصیتی جمعیت ها، حدود ده نفر دیگر با چوب و چاقو هجوم آوردند و روی سقف برزنتی جیپ ریختند. به راننده گفتم:«تندتر بپیچ توی پادگان قصر»آنها که دیگر جرات نداشتند وارد پادگان بشوند، از روی خودرو پایین پریدند. با خستگی و درد وارد پادگان شدم.

?در همان حال، من از درد دنده ناله می کردم و دوستم سرگرد اکبر زند، با آن که خودش نیز جزو کودتاچیان بود، ولی به دلیل خصلت جوانمردی و لوطیگری، به من دلداری می داد و می گفت: ناراحت نباشید، شما را به زودی به خانه یا بهداری و دکتر می رسانم.

غروب غم انگیزی بود و هنوز هم پس از نزدیک به شصت سال در خاطره ام نقش بسته است. قصد شعر گفتن و نوحه سرایی ندارم. سوگند می خورم که به وضوح احساس می کردم افق رنگ خون گرفته است،به خصوص جنوب تهران را گرد و غبار فرا گرفته و انگار به روی خورشید خاک پاشیده بردند.

در پادگان چند طاووس نر و ماده وجود داشت که با صداهای زننده فریاد می کشیدند.هنوز صدای آنها را می شنوم.

?آن موقع، تهران مثل امروز برج های سر به فلک کشیده نداشت و بلندترین ساختمان آن بیش از چهار یا پنج طبقه نداشت. هر چه بود،در غباری از غم فرو رفته بود روی تهران غباری از خاک مرده پاشیده بودند.

از دور صدای غرش چند توپ ١٠۵ میلی متری و تانک هایی که روی مقر نخست وزیری آتش می کردند، به گوش می رسید بغض گلویم را گرفته بود. از آنها که فریاد سرمی دادند:«با خون خود نوشتیم: یا مرگ یا مصدق» هیچ اثری نبود…

دیگر قادر به فرو خوردن بغضی که گلو و قلبم را می فشرد، نبودم. ضمن آنکه سعی داشتم احساسات و خشم خودم را نشان ندهم، درد کمر و شکستگی دنده را که به شدت مرا رنج می داد، بهانه کردم و به تلخی گریستم

سرگرد اکبر زند و راننده خودرو جیپ، که تصور می کردند از درد شکستگی ناله و گریه می کنم، مرا دلداری می دادند.

✅آخرین سقوط آریاها، ص ۲۴۳-۲۴۷


@mohammadmosaddeghتلگرام

از: فیس بوک میثم لقمان


به کانال تلگرام سایت ملیون ایران بپیوندید

هنوز نظری اضافه نشده است. شما اولین نظر را بدهید.