چهره عریان پوتینیسم (بخش ۱)

دکتر کاظم علمداری، نویسنده و جامعه‌شناس
دکتر کاظم علمداری

برخی بر این باورند که پوتین با تهدید غرب با سلاح هسته‌ای عقل‌اش را از دست داده است. اگرچه ‏تاریخ نشان داده است که از دیکتاتورهای مبتلا به پارانویید هرنوع جنایتی بر می‌آید؛ اما حمله نظامی ‏پوتین به اوکراین و تهدید اتمی غرب چهره عریان پوتینیسم است که حول بازسازی امپراتوری روسیه، ‏مقابله با لیبرال‌دمکراسی، همراه با پوپولیسم روسی، دیکتاتوری، و شخصیت محوری پوتین شکل و ‏اوج گرفته است.

ولادیمیر پوتین با ویکتور یانوکویچ، رئیس جمهور سابق اوکراین، دست نشانده‌ی ‏خود، مخالف پیوستن به ناتو و اتحادیه اروپا که در سال ۲۰۱۴ توسط پارلمان برکنار شد و به روسیه ‏گریخت، و یا الکساندر لوکاشنکو، رئیس جمهور دیکتاتور بلاروس که زیر سایه روسیه و پوتین ۲۷ ‏سال در قدرت مانده است مشکلی نداشته و ندارد. زیرا آن دو نیز دشمن لیبرال دمکراسی و ‏کارگزار سیاست‌های پوتین بوده‌اند.

سیاست خارجی پوتینیسم‎ ‎

پوتینیسم شامل سیاست سلطه‌طلبی خارجی و سرکوب مدافعان لیبرال‌دمکراسی در داخل روسیه است. ‏اساس سیاست خارجی پوتینیسم، که رئوس آن در کنفرانس امنیتی مونیخ در ۱۰ فوریه ۲۰۰۷ توسط ‏پوتین اعلام شد، به‌چالش‌کشیدن “جهان تک قطبی” غرب و گرایش به بازسازی “عظمت از ‏دست‌رفته”ی شوروی سابق است. پوتین در این کنفرانس اعلام داشت که روسیه، کشوری با تاریخی ‏بیش از یک هزار سال، همیشه و در عمل از مزایای اجرای سیاست خارجی مستقل استفاده کرده است. ‏امروز نیز باید نقش فعال در امور جهانی بازی کند.‏

‎سخنرانی اخیر پوتین در توجیه حمله نظامی به اوکراین ابعاد دیگر این سیاست را آشکار کرد. او تأکید ‏کرد که “اوکراین تنها یک کشور همسایه برای ما نیست، بلکه بخش جدایی‌ناپذیر از تاریخ، فرهنگ و ‏سرزمین معنوی ما است.” در این سخنرانی او منکر موجودیت کشور مستقل اوکراین شد. ‏

هیتلر و پوتین

استدلال‌های پوتین شباهت به توجیه و زمینه‌سازی هیتلر برای اشغال کشورهای دیگر داشته است. هر ‏دو در ظاهر بر بستر دفاع از “سرزمین مادری” و حفاظت از “مردم هم‌زبان” در کشورهای همسایه ‏جنایت آفریده‌اند. هدف آنها توسعه‌طلبی و بازسازی قدرت از دست رفته و جبران تحقیر شدگی خود، ‏یعنی شکست آلمان در جنگ جهانی اول، و فروپاشی قدرت فراملی اتحاد جماهیر شوروی در سال ‏‏۱۹۹۰ بوده است. هر دو از مفاهیم پوپولیستی و عوامفریبانه‌ی “دفاع از سرزمین و زبان مادری” ‏استفاده کرده تا سلطه‌طلبی خود را توجیه کنند. هر دو، هیتلر و پوتین بر اساس دمکراسی‌لیبرال، که ‏نسبت به آن نفرت ورزیده‌اند به قدرت دست یافتند. هر دو سازنده دیکتاتور خود بوده‌اند.

پوتین برخلاف سلف خود که بر برتری سوسیالیسم و ایدئولوژی طبقه کارگر تکیه می‌کردند، و یا مانند ‏نازی‌ها که با تاکید بر برتریِ نژادی، سیاستِ کشورگشاییِ خود را توجیه می‌کردند، بر برتری فرهنگی ‏روسیه در برابر”لیبرال‌دمکراسی فاسد” غرب که تا حد قانونی کردن ازدواج هم‌جنس‌گرایان پیش رفته ‏تکیه کرده است. هیتلر همجنس‌گرایی را عامل تخریب تمدن یونان باستان می‌دانست و همجنس‌گرایان را دشمن کشور آلمان. پوتین نیز برای مقابله و مجازات همجنس‌گرایان از تصویب قوانینی علیه ‏دگرباشان پشتیبانی کرده است. ‏

پوتینیسم و ناسیونالیسم روسی

پوتینیسم با ویژگی‌های منحصر به‌‌فرد روسی از جمله برخورداری از ایدئولوژی و اقتدارگرایی شبیه ‏دوره‌های قبل از فروپاشی، اقتصاد مبتنی بر بازار آزاد که امتیازهای کلان آن عمدتاً به الیگارشی، ‏حلقه‌ای از نزدیکان پوتین محدود می‌شود، ناسیونالیسم افراطی روس؛ و قدرت استبدادی با سابقه دیرینه ‏در پوششِ ظاهری انتخابات و دموکراسی مدیریت شده، خود را نشان می‌دهد. به اعتبار این ویژگی‌ها می‌توان افزود که پوتینیسم ترکیبی از اشرافیت و تشریفات پرزرق و برق و نمایشی تزاریسم برای به ‏رخ کشیدن عظمت امپراتوری روسیه، غرب‌ستیزی کمونیسم، و سیاست استبدادی پوشیده در لفافه ‏مدرنیسم است. این ویژگی‌های منحصر به‌فرد همراه فرهنگ روسی بیگانه‌هراسی، سوءظن و انتقام ‏است. در این رویکرد فرهنگی، هر اتفاق بد ناشی از نفوذ غرب است؛ و هر رخداد خوب ناشی از ‏ناسیونالیسم روسی است که حمایت کلیسای محافظه‌کار اُرتدوکس و مواجب‌بگیر دولت را نیز به همراه ‏دارد.

به عبارت دیگر این رویکرد فرهنگی از مشارکت دولت – کلیسا و کمونیسم شوروی به‌وجود آمده است. ‏که به پوتین اجازه داده است با استفاده از قدرت انحصاری، و معرفی خود به عنوان نماد اقتدار روسیه، ‏با تغییر قانون اساسی تا سال ۲۰۳۶ در قدرت بماند. یعنی بیش از دوره ۳۰ ساله دیکتاتوری مطلق ‏استالین. سوسیالیسم نیز در ساختار استبدادی روسیه به دستگاه ترور مخالفان تبدیل و به ابتذال کشیده شد.‏

پوتین، مانند پیشکسوتان خود، قدرت را در اسلحه دیده است. به همین دلیل به شیوه کره شمالی می‌‏خواهد جهان غرب را با بمب هسته‌ای بترساند و تابع خواست‌های خود کند. روسیه با همین نگاه ‏تخریبی از جهان پیشرفته عقب‌مانده است. یکی از دو بنیانگذار شبکه گوگل، سرگی میخائیلوویچ برین، ‏با ۱۱۸ میلیارد دلار ثروت، روس‌تبار است که در هفت سالگی به همراه خانواده‌اش خاک روسیه را ‏ترک و به آمریکا مهاجرت کرد. او نمی‌توانست در صورت نبود دیکتاتوری و فساد منشا ثروت و ‏پیشرفت تکنولوژی برای روسیه باشد؟

حلقه اصلی قدرت

حلقه‌ی اصلی قدرت در روسیه از دو گروه بزرگ مالی و سیاسی تشکیل شده است. هر دو گروه، پیش ‏از به‌قدرت‌رسیدنِ پوتین، شکل گرفته بودند. گروه مالی با استفاده از فساد دوره‌ی یلتسین، به دور او حلقه ‏زدند و در فرایند خصوصی‌سازیِ اموال دولتی، به ثروت‌های کلان دست یافتند. آن‌ها پوتین، دست ‏پرورده آندره پوف، رئیس کا گ ب، و دبیرکل حزب کمونیست شوروی قبل از گورباچف را برای حفظ ‏و پیشبرد اهداف خود “کشف”کردند. گروه دوم از این حلقه، سیاست‌مدارانی بوده‌اند که همراه پوتین از ‏لنین‌گراد به مسکو مهاجرت کرده بودند. یلتسین، پوتین، مشاور شهردار لنین‌گراد را در یک معامله دو ‏جانبه، یعنی ممانعت از هر نوع تعقیب قانونی یلتسین، به‌جانشینی خود برگزید و با برجای‌نهادن ‏میراثی از فساد و تباهی صحنه را ترک کرد.‏

گروه تازه‌به‌ثروت‌های‌کلان دست‌یافته خواستارِ مشارکت تعیین‌کننده در سیاست هم بودند. ولی پوتین ‏آن‌ها را تابع خواست خود، یعنی عدم مداخله در سیاست کرد. زیرا او می‌دانست در غیر این صورت ‏بازیچه دست آن‌ها خواهد شد. اما او دست آنها را بازگذاشت که به ثروت‌های افسانه‌ای برسند.‏

پیوستن ۱۳ کشور بلوک شرق به ناتو

بعد از فروپاشی شوروی، به دلیل نگرانی از تجاوز نظامی روسیه، ۱۳ کشور از بلوک شرق که برخی ‏از آنها حملات خونین روسیه علیه کشور خود را تجربه کرده بودند از ترس حمله روسیه به کشور خود، ‏به پیمان دفاعی ناتو پیوستند. کشورهایی مانند لهستان، مجارستان، چکسلواکی، استونی، لتونی، استونی، ‏و سرکوب خونین و بی‌رحمانه چچن‌ها، جورجیا(گرجستان)، آبخازیا، اوکراین، بعد از اشغال کامل کریمه، جدی ‏بودن این ترس و نگرانی را ثابت کرد. به همین دلیل پس از حمله نظامی اخیر روسیه به اوکراین، ‏کشورهای سوئد و فنلاند که تا به حال عضو پیمان ناتو نشده‌اند به رغم تهدید پوتین، که در صورت ‏پیوستن آنها با واکنش روسیه روبرو خواهند شد، به فکر پیوستن به ناتو افتاده‌اند.

نزدیک شدن ناتو به ‏مرز روسیه، با عضویت اوکراین در آن نیز توجیه دیگری برای حمله به دمکراسی در این کشور بوده ‏است. وگرنه سه کشور بالتیک هم مرز روسیه عضو پیمان دفاعی ناتو هستند. اروپا خوب می‌داند که ‏سراسر سده ۱۹ روسیه تزاری چماق سرکوب جنبش‌های انقلابی و ضد دیکتاتوری بود. تجاوز نظامی ‏دردوره شوروی علیه خواست استقلال کشورهای بلوک شرق، توسط ارتش سرخ شوروی ادامه یافت. ‏بعداز فروپاشی شوروی در دوره پوتین نیز اشتهای سلطه برکشورهای دیگر از بین نرفته است.‏

”امنیت” در برابر دمکراسی‏

همه دیکتاتورها برای نابودی آزادی و دمکراسی امنیت مردم را بهانه قرار می‌دهند. اگرچه با فروپاشی ‏شوروی و رونمایی اسناد، استالین به دلیل نقشی که در جنایت‌های دوره سی‌ساله‌ی دولت خود داشت ‏محکوم شد، اما در ادامه، با قدرت‌گرفتن و تثبیت حکومت پوتین بر بستر ناسیونالیسم روسی، چهره ‏استالین بازسازی شد. به‌طوری که بعد از سال۱۹۹۲، بیش از ده مجسمه جدید از استالین ساخته و ‏برپاشده است. پوتین در تقویت پروژه خود “شیطان نشان دادن بیش از حد” استالین را محکوم کرد، و ‏گفت حمله به استالین حمله به اتحاد جماهیر شوروی و روسیه است. پیامی که به مذاق ناسیونالیست‌های روسی خوش نشسته است. «بر اساس یک نظرسنجی و در پاسخ به این پرسش که «استالین برای ‏شما امروز چه کسی است؟» ۷۱ درصد از پاسخ‌دهنده‌گان جواب داده‌اند: «یک رهبر عالی» و ۱۱ ‏درصد نیز استبداد استالین را تأیید کردند.‏

با توجه ‌به تصلب فرهنگ سیاسی روسیه و سابقه‌ی تاریخی دیکتاتوری حزب کمونیست شوروی، بخشی ‏از مردم روسیه با این مجموعه خصایص پوتینیسم و دموکراسی مدیریت‌شده، و ضدیت با غرب ‏راحت‌تر کنار آمده‌اند و آن را برابر با امنیت و اقتدار ملی می‌دانند. با این تفاوت که جامعه کنونی، ‏صرفاً ظاهری مدرن و پر زرق‌وبرق از نوع کشورهای غربی پیدا کرده ‌است؛ اما از نظر دیگر ‏ویژگی‌های تمدن مدرن، مانند رعایت حقوق بشر، آزادی رسانه‌ها، انتخابات منصفانه، و چرخشِ ‏نخبگان در قدرت، استقلال دادگاه‌ها و وجود جامعه مدنی مستقل از دولت هنوز عقب مانده است. مانند ‏هر دیکتاتور دیگر، پوتین به بهانه‌ی حفظ “امنیت” در دو دهه گذشته عامل ترور، حذف فیزیکی، ‏زندان و شکنجه ده‌ها روزنامه‌نگار، وکیل مدافع، فعالان سیاسی و مدنی بوده است.

‎‎مقابله دیکتاتوری با دمکراسی

جدا کردن بخشی از خاک گرجستان در سال ۲۰۰۷، و اشغال کریمه در سال ۲۰۱۴، و به رسمیت ‏شناختن به اصطلاح “جمهوری‌های خلق” دو ایالت دونتسک و لوهانسک در یورش نظامی اخیر، ‏همراه کردن تهدید اتمی علیه غرب می‌تواند، در صورت موفقیت، مقدمه تجاوزهای بیشتری در خاک ‏کشورهای همسایه باشد. آیا در شرایطی که لیبرال‌دمکراسی در غرب نیز ضربه خورده است، چین، ‏دشمن دیگر لیبرال‌دمکراسی، از متحد ساکت پوتین به متحد فعال او بدل می‌شود و فارغ از نگرانی، ‏به تایوان حمله خواهد کرد؟

پاسخ این پرسش‌ها را سرنوشت تجاوز نظامی پوتین علیه دمکراسی در ‏اوکراین تعیین می‌کند. آنچه تا به کنون رخ داده است، از جمله اتحاد جهان دمکراتیک در کنار مقابله ‏مردم اوکراین علیه تجاوز ارتش روسیه، پروژه ضمیمه کردن کشور اوکراین به روسیه با شکست ‏روبرو شده و شیشه‌ی عمر پوتینیسم نیز در همین جا شکسته خواهد شد. با شکست پوتین، متحدین ‏جهانی او نیز محکوم به عقب‌نشینی خواهند بود. ‏

پوتینیسم نوعی حکومت استبدادی

به نظر استیون فیش، استاد علوم سیاسی در دانشگاه برکلی، پوتینیسم نوعی حکومت ‏استبدادی است که در سه ویژگی برجسته: محافظه کاری، پوپولیسم و شخصیت محوری پوتین ‏تجلی یافته است. بخش‌های از مطالب زیر از تحقیق او استخراج شده است.

او می‌نویسد: ‏روسیه سال‌هاست که برای دست‌یابی به تمام اهداف عملی، با دیکتاتوری اداره می‌شده. اما ‏پوتین دیکتاتوری خود را به ارث نبرده است. او خود آن‌ را ساخته است. قانون اساسی سال ‏‏۱۹۹۳ با محتوایی دموکراتیک به تصویب رسید.

محافظه‌کاری کنونی اما به معنای تقدم‌دادن به ‏وضعیت حاکم بر هر نوع دوره‌ی انتقالی، پرهیز از بی‌ثباتی و همچنین هم‌پوشانی با ‏خواست‌های پوپولیستی یعنی سوارشدن بر موج‌های توده‌پسندی مانند برتری جهانی روسیه، و یا ‏مقابله با دگرباشان و فمینیسم است. پوتین در سال ۲۰۱۳ علیه “تبلیغ هم‌جنس‌گرایان” از ‏تصویب قانونی پشتیبانی کرد که به افزایش خشونت علیه هم‌جنس‌گرایان در روسیه بدل گردید. ‏استیون فیش می‌نویسد: “او برای جلوگیری از فمینیسم، در سال ۲۰۱۷ از برخی از انواع ‏خشونت خانگی حمایت کرد. مطابق آمار پلیس، روزانه چهل زن در خانه‌های‌شان توسط ‏شرکای خشونت‌گر خود در روسیه کشته می‌شوند.”

استیون فیش اضافه می‌کند که‎: پوتین، مسلح به شعارهای سنت‌گرایانه و قوانینی برای حمایت از سیاست زن‌سیتزانه‌ی خود، ‏قصد دارد پیامی واضح برای توده‌ها در جوامع در حال توسعه بفرستد: مردم روسیه و من تحمل ‏مباحث عجیب و غیراخلاقی را نداریم. ما نیز توسط دولت‌های غربی و سازمان‌های غیردولتی ‏که به ما می‌گویند هم‌جنس‌گرایی را بپذیریم و نقش و هویت سنتی جنسی را رد کنیم، محکوم ‏می‌شویم. کلیساها و مساجد و معابد ما، مانند شما، خواست‌های غیراخلاقی لیبرال‌ها را رد ‏می‌کنند. به ما بپیوندید و ما همگی برای حاکمیت فرهنگی و حق زندگی خود به همان اندازه ‏ایستاده‌گی خواهیم کرد.‏‎ ‎

پوتین به همان میزان و با همان الفاظ کشورهای دیکتاتوری در حال توسعه را دعوت می‌کند که در ‏برابر لیبرال‌دموکراسی غربی مقاومت کنند و اعلام می‌کند که با ما همراه شوید تا از نوع حکومتی ‏که خواهان آن هستیم محافظت کنیم. آمارها نشان می‌دهد که در دو زمینه، یکی پذیرش ‏هم‌جنس‌گرایی، روسیه با رقم ۷۴ درصد در مقایسه با اسپانیا که ۱۱ درصد است؛ و مقایسه برتری ‏رهبری مردان نسبت به زنان، روسیه نیز ۵۷ درصد نسبت به اسپانیا که ۱۵ درصد است به ترتیب ‏بالاترین و پائین‌ترین نرخ را در میان کشورهای پیشرفته جهان داشته‌اند.

گرایش برتری‌جویی ‏ناسیونالیسم روسی نیز در نظرسنجی‌ها رقم قابل توجه‌ای را نشان می‌دهد. در نظرسنجی‌های سالانه‌ی ‏گالوپ، رتبه‌های تأیید عملکرد دولت پوتین بین سال‌های ۲۰۰۸ تا ۲۰۱۳ از ۸۳ به ۵۴ درصد ‏کاهش داشته است. اما در سال ۲۰۱۴، پس از تصرف کریمه، رتبه او بار دیگر به ۸۳ درصد رسیده ‏است. این خود نشان می‌دهد که اکثریت مردم روسیه با سیاست توسعه‌طلبی پوتین و بازسازی قدرتِ ‏از دست رفته‌ی شوروی همسو هستند، اما نه با جنایاتی که امروز در اوکراین می‌گذرد.‏

‎پوپولیسم روسی با پوپولیسم غرب متفاوت است. معنای شخصیت‌محوری پوتین به معنای ‏یکی‌کردن دیکتاتوری فردی با کل حاکمیت است. از نظر اقتصادی، پوتینیسم بر پایه اقتصادی ‏نفتی، رانتیر، سودبری نخبگان جامعه، بورژوازی و طبقه کارگری که شغل و درآمد و موقعیت ‏اجتماعی‌اش وابسته به دولت است استوار شده است. در پوتینیسم حفظ شغل، ارتقا و یا از دست ‏دادن کار افراد نه بر اساس شایستگی‌ها و کارآمدی، بلکه غالباً بر اساس وفاداری آن‌ها به ‏حکومت و دوری و نزدیکی‌شان به حزب حاکم پوتین صورت می‌گیرد. این ویژگی‌هایِ یک ‏اقتصاد توسعه‌گرا که بر رشد اقتصادی و ارتقای استانداردهای زندگی عمومی استوار است، ‏نیست. به همین دلیل نابرابری ثروث در روسیه با ۸۷ درصد در بالاترین رده‌ها در بین ‏کشورهای جهان قرار دارد.‏

‎‎پوتین فرد مذهبی نیست، اما از آن‌جا که نهادهای مذهبی روسیه وابسته به حمایت‌های مالی ‏دولت‌اند، و رهبران آن‌ها در عمل توسط دولت گزینش می‌شوند، او با ایجاد رابطه‌ی بده و بستان از ‏حمایت‌های رهبران فرقه‌های مذهبی برخوردار می‌شود.‏‎ ‎

‎‎پوتین بی‌آن‌ که به دام مرام (کالت) شخصیتی مانند استالین و مائو بیفتد، با تمرکز قدرت در بخش ‏اجرایی، به نوعی ساختار قدرت سابق شوروی را احیا کرده و مجلس فدرال را به مهر تأییدی بر ‏سیاست‌های خود بدل ساخته است. ‌اکنون در ساختار سیاسی روسیه مانند گذشته، هیئت اجرایی (پولیت ‏بورو) برای اتخاذ سیاست‌های دولت وجود ندارد. اما حلقه‌ای درونی از متحدان ایدئولوژیک پوتین، ‏سیاست و اقتصاد کشور را می‌چرخانند و سرنوشت مردم و مملکت را در کنترل خود گرفته‌اند. ‏به‌طوری که بدیل قدرتی باقی نگذاشته‌اند. اقتصاد رانتی‌نفتی و دست‌رسی به منابع مالی به پوتین در ‏مقام رییس‌جمهور روسیه فرصت‌های استثنایی می‌دهد که بتواند با اجرای خدمات اجتماعی بر جامعه ‏حکم براند. درست است که مالکیت خصوصی رسمیت یافته است، اما بیش از ۷۰ درصد درآمد ‏ناخالص داخلی از طریق دولت فراهم می‌گردد. این رقم ظرف دو دهه گذشته دو برابر شده است.‏‎ ‎

‎‎پوتین اگرچه ایدئولوژیک است اما با ظاهری مدرن، عقلانی و قانونی عمل کرده خود را مدافع ‏قانون معرفی می‌کند، نه خودِ قانون. دو تفاوت با گذشته وجود دارد. یکی تمرکز قدرت در مسکو و ‏دیگری در دست شخص پوتین است. در گذشته حزب کمونیست با تشکیلات بسیار گسترده‌ و با شعبه‌ها ‏و ارگان‌های مختلف وجود داشت که در شوروی نقش ایفا می‌کردند. ولی امروز حتا شهرداران و ‏فرمانداران با تأیید شخص پوتین انتخاب می‌شوند. برای نمونه در انتخابات محلی ۲۰۱۸ شهر ‏خاباروفسک، در شرق روسیه، نزدیک مرز چین، سرگئی فورگال با حمایت گسترده مردم توانست ‏نامزد حزب حاکم پوتین را شکست بدهد. اما در تاریخ ۹ ژوئیه ۲۰۲۰، فورگال به اتهام صدورِ فرمانِ ‏به‌ قتل رساندنِ برخی افراد در سال ۲۰۰۴ و ۲۰۰۵ دستگیر و به مسکو منتقل و زندانی شد. در پی آن ‏ده‌ها هزار نفر برای چندین هفته پی در پی اعتراض‌های گسترده و بی‌سابقه‌ای در پشتیبانی از فورگال، ‏خواهان آزادی وی و استعفای پوتین شدند.

‎میلیاردرهای تازه به دوران رسیده نیز در همسویی با پوتین به ثروت دست یافته‌اند. آن‌هایی که ‏برای ثروتمندشدن، پوتین را دور می‌زنند یا نادیده‌اش می‌گیرند سرنوشتی جز زندان و تبعید نداشته‌اند. ‏درست است که احزاب اپوزیسیون: ناسیونالیست‌های افراطی، کمونیست، لیبرال‌دموکراسی و ‏سوسیال‌دموکراسی در مجلس حضور دارند اما در عمل آن‌ها نیز به سیاست‌های پوتین صحه ‏می‌گذارند تا بتوانند در بلوک قدرت بمانند. زیرا آن‌ها خود می‌دانند که مجلس در برابر قدرت دستگاه ‏اجرایی نقش چندانی ندارد. اپوزیسیون خارج از این دایره‌ی قدرت، سرنوشت بسیار وخامت‌باری ‏داشته و همواره با تهدید، زندان و ترور روبه‌رو بوده است. حزب “روسیه متحد” که پوتین ساخته ‏است بسیار شبیه حزب کمونیست در دوره شوروی عمل می‌کند.‏

با تمام این ویژگی‌ها و موارد ناامیدکننده، استیون فیش یادآوری می‌کند، اما پوتین برابر با روسیه ‏نیست. بنابراین باید به روسیه قبل و پس از پوتینیسم توجه کرد. پوتین به آرامی سیستمِ سیاسیِ هر چند ‏معیوب ولی اساسأ دموکراتیک را که از رسانه‌های مستقل، جامعه مدنی و مخالفان برخوردار بود، ‏تغییر داد. همزمان با منع حضور این عوامل بقا و دوام دموکراسی، مردم روسیه به‌طور فزاینده‌ای در ‏خیابان‌ها دست به مقاومت و اعتراض زده‌اند. با ارزیابی از تظاهرات گسترده ضد فساد در سال ‏‏۲۰۱۷، و با توجه به تغییرات نسلی و ناامیدی از رژیم غیر پاسخگوی کنونی، کسانی آمادگی خود را ‏برای تغییر نشان می‌دهند. این “نشان دهنده آینده روسیه است.”

ادامه دارد

* ‎این نوشته بخش‌های تعدیل شده از کتاب “چرا شوروی فروپاشید: از لنینیسم تا پوتینیسم” است‎.

از: ایران امروز

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.