شالاپّ ژورنالیستی، نگاهی به مقاله “شش دهه پس از شالاپّ بزرگ”، نوشته محمد قائد

روزنامه‌نگاران (به سیری و سادگی) باورهای تاریخی‌شان را چونان حقایق خدشه‌ناپذیر به‌خورد خوانندگان خود می‌دهند، بی‌آن‌که درک و دریافت و داوری‌های تاریخی‌شان برآمده از تأمل و نقد و سنجش‌گری تاریخی باشد. هم از این روست که ژورنالیست‌ها ـ معمولا ـ خود را ملزم به ارائه اسناد تاریخی مؤید درستی ادعاهای‌شان نمی‌بیند

داریوش همایون: این بستگی به ظرفیت اخلاقی و انتلکتوئل یک جامعه ی سیاسی دارد که با گذشته، رفتار در خورَش را بکند.

***

از جمله درد ِسَرهای خواننده ی جدی ِ مباحث تاریخی، ورود روزنامه نگاران به حوزه ی تاریخ و مقوله های تاریخی است. گرچه روزنامه نگاری (بر خلاف آن چه که ـ به طور عام ـ در میان ما مرسوم است) حرفه ای تخصصی است و روزنامه نگار(متناسب و در پیوند ِ با محدوده ی فعالیت های حرفه ای اش) باید اهل تحقیق و پژوهش هم باشد ؛ اما، رفتاری از آن دست که محقق ِ تاریخ با مقوله های تاریخی می کند، معمول ِ روزنامه نگاران نیست. در واقع، روزنامه نگار(از آن رو که ـ عمومآ ـ توده ی عام روزنامه خوان را پیش رو دارد) در سطح رویداد ها حرکت می کند و از ورود کارشناسانه و نقادانه به آن (در خوش بینانه ترین تعبیر) می پرهیزد.

به بیان دیگر، روزنامه نگاران (به سیری و سادگی) باورهای تاریخی شان را، چونان حقایق ِ خدشه ناپذیر، به خورد خوانندگان خود می دهند، بی آن که درک و دریافت و داوری های تاریخی شان، برآمده از تأمل و نقد و سنجشگری تاریخی باشد. هم از این روست که ژورنالیست ها ـ معمولآ ـ خود را ملزم به ارائه اسناد تاریخی ِ مؤید ِ درستی ادعاهای شان نمی بیند.

آخرین نمونه ی ورود روزنامه نگاران، به حوزه تاریخ معاصر ایران و برخورد ژورنالیستی با آن را، در مقاله ی بلندی، با عنوان ِ « شش دهه پس از شالاپّ بزرگ »، از آقای محمد قائد می توان دید.

مقاله ی آقای قائد (صرف نظر از مشکلاتی که بر شمردم و در ادامه ی نوشته ی پیش رو، شواهدی از آن را درمعرض نظر ِخوانندگان قرار خواهم داد) حتی، شیوه های متعارف ِ روزنامه نگاری را، معمول و مرعی نمی دارد (که سهل است) گاه، رنگ وآهنگ ِ تسویه حساب های سیاسی و بیانیه های سازمان ها و احزاب را خود می گیرد.
ـ نقد تاریخ و بازخوانی ِ روایت های تاریخی ِ مقبول ِ عام، گرچه در ایران سابقه ای صد و چند ساله دارد؛ با این همه، با انقلاب اسلامی و متآثر از پی آمدهای آن است که ما، به گونه ای جدی و به مثابه ی ضرورتی عاجل، به تأمل در خویش و کَند و کاو در گذشته ی تاریخی خویش پرداختیم.

اما، تآمل در تاریخ و بازخوانی ِروایت های تاریخی، اگر از سوی خردورزان و پژوهشگران ما، تمهیدی است، برای فهم ِ چرایی ِ حال و قال ِ امروز ِ ما و یافتن پاسخی بر این پرسش، که « چه شد که چنین شد ؟ »، همین رویکرد ِ به گذشته و بازخوانی تاریخ، برای سیاست بازان حرفه ای و فرصت طلبان نامجو و نان پَژوه، « حبل المتین !» ی است، تا با تمسک به آن، با تاریخ شعبده ها کنند و نقشی واژگونه از آن، فراروی اکنونیان و آیندگان قراردهند؛ و از تَبِعات ِ ناگزیرِ دست اندازی به تاریخ و وارونه خوانی آن است، که تاریخ معاصر ایران، و به ویژه، « جنبش ملی شدن نفت »، از حوزه ی پژوهش های تاریخی به در می آید و به قیل و قال ِ غوغائیان فروکاسته می شود.

از این رو، عجیب نیست، که آوازه گران و مدعیان تاریخ پژوهی و پرقیچی های طاق و جفت شان، در کار ِ تاریخ، مغلطه ها کنند و(بی آن که شناختی از مسائل نفت و حقوق بین الملل داشته باشند و حتی نیم نگاهی به کشاکش دوساله ی مذاکرات نفت انداخته باشند و بدانند ـ یا، به روی خود بیاورند ـ که آن« بگو و مگو» ها و چانه زدن ها، بر سرچه بود و رد آن پیشنهاد ها، معطوف به کدام مصلحت ملی، و واکنش در تقابل ِ با کدام فریبکاری ِ هیئت های مذاکره کننده ی غربی بود) دکتر مصدق را به « یکدندگی » و « انعطاف ناپذیری» متهم سازند و شکست مذاکرات نفت را سیاهنامه ی اعمالش کنند و، در این جعل و بی مروتی ِ تاریخی، تا آن چا پیش رَوَند که کودتای ۲۸ مرداد و سقوط دولت ملی را، پی آمد ناگزیر ِشکست ِ مذاکرات نفت وانمود سازند !

در حالی که (به تصریح اسناد ِمعتبر) بر اندازی دولت دکتر مصدق، از همان نخستین روزهای زمامداری اش، در دستور کار ِ سیاستگذاران انگلیس بود ؛ و در تعقیب ِ همین هدف بود که، «اینتلیجنس سرویس» و« حقوق بگیران ِ» ایرانی اش (در دربار و مجلس، در میان روحانیون و روزنامه نگاران، در درون ارتش و در خیل ِ رجاله ها و لمپن ها و فاحشه ها و حتی، در درون دولت) « پیر مرد» را یک روز آسوده و بی دردسر نگذاشتند. (۲)

«آن لمبتون Lambton Ann، استاد کرسی [ زبان ] فارسی، در مدرسه ی مطالعات شرقی، که مشاور وزارت ِ خارجه ی بریتانیا در امور ایران بود، آن دولت را از هرگونه نزدیکی و تفاهم با مصدق بر حذر می داشت و معتقد بود که باید او را منزوی کرد و وارد هیچ گونه معامله با او نشد. همین لمبتون بود که فکر توسل به عملیات پنهانکارانه بر ضد مصدق را پیش کشید و مقدمات اِعزام [ رابین ] زینر را به ایران فراهم کرد ؛ تا عوامل ِ مخالف مصدق در ایران را به مبارزه با او تشویق کند و زمینه برای سقوط دکتر مصدق را آماده گرداند. زینر در آن زمان معلم زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه آکسفورد بود و در دوران جنگ [ جهانی دوم ] به عنوان افسر اطلاعاتی بریتانیا در ایران کار کرده بود. او در توطئه و پنهانکاری هایی که لازمه ی امر جاسوسی است، تجربه داشت و در ایران بسیار کسانی را که به درد ِ این کار می خوردند می شناخت. هم او بود که پس از ورود به ایران، توسط عباس اسکندری با قوام السلطنه ارتباط یافت و او را نامزد جانشینی دکتر مصدق کرد.

چند هفته بعد از ورود زینر به ایران، وود هاوس (ازمسئولان ارشد سازمان جاسوسی انگلیس، معروف به MI6 نیز به او پیوست. وود هاوس و زینر به همراه گروهی در سفارت انگلیس، دستور صریح از هربرت موریس وزیر خارجه ی دولت کارگری انگلستان داشتند که وسایل سقوط مصدق را قراهم آورند. این دستور، بعد ها مورد تأیید ایدن (وزیر خارجه دولت محافظه کار) نیز قرارگرفت ».(۳)

مقدمه را کوتاه کنم و به مقاله ی « شش دهه پس از شالاپّ بزرگ »، نوشته ی محمد قائد بپردازم.

درنگ بر همه ی آن چه که در مقاله ی بلند ِ آقای قائد آمده است، نه ضرور و بایسته است و نه درحوصله ی خواننده ی متعارف سامانه های اینترنتی. مضافآ این که، نویسنده ی فاضل، آقای محسن یلفانی ـ پیشتر ـ مقاله ی مذکور را (از زوایایی دیگر) مورد سنجشگری و باریک بینی قرارداده است. (۴) از این رو، تنها به مواردی چند، از مدعیات جناب محمد قائد می پردازم.

۱ ـ آقای قائد می نویسد :
«نوشته‌اند [ دکتر مصدق ]، مهمترین اسناد نفت را همواره در کیفی با خود حمل می‌کرد و به دست احدی نمی‌داد.» پایان نقل قول

روایت فوق، نمونه ای از برخورد ژورنالیستی آقای قائد، با تاریخ است.

از گزاره ی فوق، این گونه بر می آید که (در ربط با مسائل نفت) اسناد مهمی در اختیار دکتر مصدق بود که او، در تمام دوران نخست وزیری اش، « آن ها را در کیفی با خود حمل می کرد و به دست احدی نمی داد ». در حالی که، حکایت، از قرارِی دیگر است.

اولآ ـ ماوقع، تنها یک راوی دارد، که آن هم، غلامحسین مصدق (پسر دکتر مصدق) است. این که نویسنده می گوید : « نوشته اند … »، نادرست و (در خوشبینانه ترین داوری) یک غلو ژورنالیستی است.

ثانیآ ـ حکایت، تنها، به مقطع زمانی ِ حضور دکتر مصدق و هیئت نمایندگی ایران، در لاهه مربوط می شود. به گمان ِ من، آقای محمد قائد، در کار القاء این شبهه به خواننده است که، حکایت ِ اسناد نفت و آن کیف کذا، همه ی ۲۸ ماه نخست وزیری دکتر مصدق را در بر می گیرد.

ثالثآ ـ بر خلاف ادعای آقای نویسنده، آن گونه نبود که دکتر مصدق، آن اسناد را « به دست احدی » نداده باشد. آن اسناد (دست کم) در اختیار پروفسور رولن (وکیل ایران در دادگاه لاهه) قرار گرفته بود.

رابعآ ـ گزاره ی آقای قائد، به گونه ای پرداخته شده است که از دکتر مصدق، شخصی مالیخولیانی تصویر کند.

بخشی کوتاه از ماوقع را، از قلم دکترغلامحسین مصدق بخوانیم، تا ببینیم، « ژورنالیسم وطنی ِ» آقای قائد، با تاریخ چه می کند :

«یک روز. .. پروفسور رولن. .. از بروکسل به لاهه آمده بود تا در مورد تنظیم لایحه ی دفاعی با پدرم [ دکتر مصدق] مشورت کند… پدرم به تقاضای رولن، اسنادی را که از ایران آورده بود، و آن ها را از خودش جدا نمی کرد، به او داد تا در تهیه لایحه ی دفاعی استفاده کند. این ها اسنادی بودند مربوط به مداخلات دولت بریتانیا و شرکت نفت در مورد ایران. .. پدرم از رولن خواهش کرده بود، هرچه زود تر اسناد مزبور را عودت دهد تا در نطق دفاعیه ی خود در دادگاه، از آن ها استفاده کند. .. ». پایان نقل قول (۵)

۲ – آقای قائد می نویسد :

«فروکاستن شاه به هیچ و زدن ریشهٔ او هدف دیگر مصدق بود. از مطالب غریبی که روی کاغذ آورد چند جمله بود پشت قرآنی که برای شاه فرستاد: ”دشمن قرآن باشم اگر بخواهم خلاف قانون اساسی عمل کنم و همچنین اگر قانون اساسی را نقض کنند و رژیم مملکت را تغییر دهند من ریاست جمهوری را قبول نمایم.“ یعنی به حول و قوهٔ الهی به‌زودی وقتی سلطنت برچیده شد من یکی اهل رئیس جمهورشدن نیستم. گویی مسئلهٔ شاه این است که وقتی بساط سلطنتش چپه شد اسم نفر بعدی چه باشد و چه نباشد.». پایان نقل قول

من نمی دانم، این حُکم « مُتأمّلانه ! » ی همراه با لودگی ِ آقای محمد قائد را، به حساب ِ بی اطلاعی ایشان، از تاریخ معاصر ایران بگذارم، یا تلاش تحسین برانگیزشان، در به نمایش گذاشتن قابلیت و توانمندی های ژورنالیستی، به منظورغافلگیری یا اغفال خواننده ؟!

بر خلاف ادعای اقای نویسنده، آن گونه نیست که دکتر مصدق، ابتدا به ساکن، چنین متنی را قلمی کرده باشد. ماجرا، زمینه ی قبلی دارد، که آقای تاریخ نگار، باید بر آن واقف باشد.

یکی از تمهیدات ِ مخالفان نهضت ملی (در ایجاد درد سربیشتر برای دکتر مصدق و به بیراهه و به هرز کشاندن انرژی و توان او) تقویت این شایعه بود که، دکتر مصدق در تدارک «خلع پهلوی» و« نصب قاجار» است…

ماجرا را، از قلم دکتر مصدق بخوانیم :

یک روز «آقای حسین علاء، وزیر در بار شاهنشاهی به ملاقات من آمدند و در ضمن مذاکرات اظهار نمودند، مبادا یک وقت مملکت جمهوری بشود، که من گفتم کی است که چنین نظری داشته باشد؟ گفتند مقصودم شما نبودید. بعضی از اطرافیان شما هستند که ممکن است مملکت را به جمهوری سوق دهند. آنوقت من [ مصدق ] متوجه شدم که این ها مطالبی است که در دربار مذاکره شده و با این حرف های می خواهند خاطر خطیر شاهانه را مشوب کنند، که باز من گفتم که در مجلس چهاردهم به شاهنشاه قسم یادکرده ام ؛ چطور ممکن است راضی شوم که در مملکت چنین اتفاقی روی دهد و یا خود بخواهم از تغییر رژیم استفاده کنم. .. پس از واقعه ی ۳۰ تیر.. برای آن که [ مغرضین ] ذهن شاهنشاه را از تصدی وزرات جنگ ِ من، مشوب نکنند، از پیشگاه همایونی درخواست نمودم نظر خود را نسبت به سه نفر از تیمساران که مورد اعتماد شاهانه بودند، اظهار فرمایند تا امور، با مشورت آنان بگذرد و ایجاد هیچگونه سوء ظنی ننماید. .. و باز برای این که خاطر ملوکانه کاملآ اطمینان حاصل فرمایند که من نه مخالف سلطنت مشروطه هستم و نه می خواهم رئیس جمهور بشوم، شرحی به این مضمون : ” دشمن قرآن باشم اگر بخواهم خلاف قانون اساسی عمل کنم و. .. ” پشت قرآنی نوشته و فرستادم. .. » پایان نقل قول (۶)

اتهام غریبی از این دست را، حتی مورخین ِ نشاندار ِ وابسته به خاندان پهلوی نیز جدی نگرفته اند.

۳ ـ آقای قائد می نویسد :

«فشردهٔ‌ نبرد سه‌جانبه بر سر نفت ایران از این قرار بود: با تصویب مجلس شورای ملی و تأیید سنا، صنعت نفت ملی شد و آن گاه نوبت به این بحث رسید که آیا به شرکت نفت ایران‌وانگلیس به عنوان دارندهٔ سرقفلی غرامتی پرداخت شود، و به چه میزان. به بیان دیگر، تأسیسات نفت فقط ملی شده یا مصادره هم شده است.

روش مصدق گویی ترکیبی بود از دو چرخ‌ فلک افقی و عمودی. مسافتی بالا می‌رفت، دور که برمی‌داشت پائین می‌آمد، قدری دور خودش می‌چرخید، سر جای اول برمی‌گشت،‌ باز اوج می‌گرفت و حرکت از نو. خواست مصرّانهٔ امروز خیلی زود جایش را به درخواستی متفاوت و حتی متضاد می‌داد. آنچه را پریروز رد کرده بود حالا مطالبه می‌کرد اما وقتی حریفان موافقت می‌کردند از آن هم دست می‌کشید. فیصله با مصالحه را پایان زندگی سیاسی و خوشنامی خویش می‌دید.» پایان نقل قول

نویسنده محترم، گرچه (در سطور بالا) گناه شکست مذاکرات نفت را به گردن دکتر مصدق می اندازد. اما، در چند پاراگراف پایین تر ِ نوشته اش (گویا) تغییر رأی می دهد و دلایل دیگری برای شکست مذاکرات، منظور می دارد :

محمد قائد : « ترکیب عسرت بریتانیای پس از جنگ دوم با تحقیرش نسبت به جامعهٔ‌ ایران سبب شد گره مذاکرات نفت خیلی زود کور شود.» پایان نقل قول

به هر حال، بحث آقای قائد، بر سر واکنش هیئت ایرانی مذاکره کننده، نسبت به پیشنهادهایی است که (از سوی میسیون جکسون، میسیون هاریمن، میسیون استوکس، بانک جهانی و…) به منظور حل مناقشات نفتی (بین ایران وانگلیس) به دکتر مصدق و هیئت ایرانی، داده شده بود.

آقای محمد قائد، با آن که نیک می داند که مذاکرات مذکور، در دو حوزه ی تخصصی (نفت و حقوق بین الملل) جریان داشت. اما، نه تنها، در هیئت ِ کارشناس ِ تؤامان ِ « نفت» و «حقوق بین الملل »، وارد گود می شود و سر و تَه دو سال مذاکره و بحث و کشاکش پیچیده ی نفتی را، با حکمی ژورنالیستی به هم می آورد ومتعاقب آن، مصدق را به دار ِ مکافات ِ پوپولیسم می کشد (که سهل است) داوری در مورد یکی از پیچیده ترین رویدادهای تاریخ معاصر ایران را، میدان ِ مشق ِ لودگی و شیرین زبانی می فرماید !

طرح موضوع مذاکرات نفتی، از سوی آقای قائد و همین طور، نتیجه گیری ایشان نشان می دهد که اطلاعات نویسنده ی محترم، یا برگرفته از نوشته های ردیه نویسان درباری است و یا، جناب ِ ایشان، اِشراف چندانی، حتی بر کلیات ِ موضوع مورد ِ گفت و گو ندارد. هدف اقای محمد قائد (آن گونه که از نوشته ی ایشان بر می آید) تخطئه ی دکتر مصدق است، که با بهره گیری از شگرد های ژورنالیستی و بازی های کلامی (ظاهرآ) به خوبی از عهده اش برآمده است.

گرچه، ورود به بحث اخیر و نشان دادن سوء نظر آقای قائد، کار چندان مشکلی نیست. اما، محض محکم کاری، ترجیح می دهم، داوری یکی از صاحبنظران و کارشناسان نفتی را در زیر باز نویسی کنم، تا ببینیم، مخالفت ِ دکتر مصدق و هیئت ایرانی، با پیشنهادات ارائه شده از سوی طرف های غربی، دلایل حقوقی داشت ؛ نه آن که (عطف به ادعای آقای نویسنده) دکتر مصدق « فیصله با مصالحه را پایان زندگی سیاسی و خوشنامی خویش می‌دید» !

دکتر پرویز مینا (۷) [ کارشناس مسائل نفتی و مدیر پیشین امور بین المللی در شرکت ملی نفت ایران] در بخشی از گفت و گو، با خانم فرخنده مدرس، نشان می دهد که دکتر مصدق و هیئت ایرانی مذاکره کننده ی نفت، اگر خطایی هم کرده باشند، رد آخرین پیشنهاد مشترک آمریکا و انگلیس بوده است.

دکتر مینا تصریح دارد که « مرحوم دکتر مصدق، در رد پنج پیشنهاد اول، کاملا مُحق بود. زیرا هیچ یک از آن ها شرایط و اصول مندرج در قانون ملی شدن نفت را به طور کامل تأمین نمی نمود. ولی پیشنهاد آخر، یعنی پیشنهادمشترک چرچیل ـ ترومن و اصلاحیه ی مشترک چرچیل / ترومن / روزولت، کلیه ی اصول و اهداف قانون ملی شدن را در بر می گرفت.»

آقای دکتر مینا، در ادامه ی این داوری می افزاید :

«طبق نوشته ی اقای دکتر فؤاد روحانی، در کتاب ” زندگی سیاسی مصدق “، خود ِ دکتر مصدق پیشنهاد آخر مشترک امریکا و انگلیس را قابل قبول می دانست و اکثر مشاورانش نیز همین نظر را داشتند. ولی دو نفر آن ها (مهندس حسیبی و دکتر شایگان) عقیده داشتند که شرایط مربوط به تعیین غرامت، یک دام حقوقی است که پیش پای ایران گسترده است و اگر ایران در آن قدم گذارد، دچار آنچنان سقوطی خواهد شد که دیگر نخواهد توانست قد علم کند… » پایان نقل قول (خواننده علاقمند می تواند توضیح نسبتآ مشروح و کارشناسانه ی دکتر مینا را، در بخش ارجاعات نوشته ی پیش رو پِی گیرد. ) (۸)

واقعیت آن است که « آمریکا به هیچ وجه حاضر نبود که ایران در نتیجه ی ملی کردن نفت خود، فراتر از فرمول پنجاه ـ پنجاه برود و کار کمپانی های امریکایی را در سراسر خاور میانه مختل گرداند. از طرف دیگر مسلم بودکه تا آنگاه که مصدق بر سر کار باشد بن بست ادامه خواهد یافت. مصدق در نهایت به چیزی کمتر از آثار و نتایج کامل حقوقی ملی کردن تن در نمی داد. در نظر وی ملی کردن نفت مستلزم آن بود که حق انحصاری ایران بر مالکیت منابع نفتی و هم بر نحوه ی اداره ی آن قرارگیرد و تمام سود حاصل از نفت، و نه پنجاه درصد آن، دراختیار ایران قرارگیرد. » پایان نقل قول (۹)

۴ـ آقای قائد می نویسد :

«دستگاه سیاسی آمریکا رفته‌رفته به همان تصویری از سست‌پیمانی و بی‌مرامی در ایرانی رسید که یونانیان باستان و انگلیسیها رسیده بودند. لوی هندرسن، سفیر ایالات متحده در تهران که ساعتها و روزها و شبها کنار تخت مصدق با او چانه می زد، به دولتش گزارش داد ”ایران کشوری بیمار و نخست‌وزیر یکی از بیمارترین رهبران آن است و نمی‌توان از آنها توقع برخورد عادی داشت.“» پایان نقل قول

من مانده ام، در مقابل این گزاره های پریشان و بی ربط، و(به علاوه) جعل آگاهانه ی تاریخ، چه بگویم ؟!

حکایت ِ «سست‌پیمانی و بی‌مرامی در ایرانی ها »، که (به ادعای آقای نویسنده)، « یونانیان باستان و انگلیسیها » به آن رسیده اند !! دیگر چه صیغه ای است ؟ و این

ادعای غریب، چه ربطی به نشست ها و گفت و گو های لوی هندرسن، با دکتر مصدق دارد؟

آقای قائد، « تأمل تاریخی » می فرماید، یا دق ِ دل خالی می کند ؟

اولآ ـ آن چه که نویسنده ی محترم، از لوی هندرسن باز نویسی کرده است، فرازی از گزارشی است که سفیرآمریکا (در تاریخ ۴ ژانویه ۱۹۵۲) متعاقب دوساعت گفت و گو با دکتر مصدق، برای دولت متبوع اش فرستاده بود. این گفت و گو(بعضآ) در پیوند با سفر ِ فرستادگان بانک جهانی، به آبادان و دیگر مناطق نفتی ایران بود و هیچ ربطی به ادعا های اقای قائد (یعنی، « سست‌پیمانی و بی‌مرامی در ایرانیان » !!) ندارد.

ثانیآ ـ گرچه، بخشی از گزارش هندرسن، ایران را « کشوری بیمار » و دکتر مصدق را « یکی از بیمارترین رهبرانش » ارزیابی می کند، اما (با مراجعه به مشروح ِ گزارش لوی هندرسن) خواهیم دید که حکایت از لون دیگری است:

گزارش ۲۶ دسامبر ۱۹۵۲ هندرسن (به وزارت امور خارجه ی آمریکا)، در ربط با گفت و گوی او با محمد رضاشاه است. هندرسن، در بخش پایانی گزارش خود، بخشی از گفته های شاه را، این گونه نقل می کند :

«[ شاه گفت ]، در چهار سال [ اخیر ] بسیاری از ایرانیان که در سال های ۱۹۴۵، ۱۹۴۶، ۱۹۴۷ امید زیادی به غرب بسته بودند مأیوس شده [اند]. .. ایران با احساس این که شدیدآ منزوی گردیده، به تدریج از نظر روانی بیمار شده است. وی[ شاه ] امیدوار بود ایالات متحده در برخوردهای خود با ایران، به یاد بیاورد که ایران یک کشور بیمار است و نمی توان از آن انتظار داشت به طور طبیعی رفتار کند… » پایان نقل قول

هندرسن، در بخش پایانی گزارش بعدی اش (در پیوند با گفت و گویش با دکتر مصدق) می نویسد :

«من صمیمانه امیدوارم، بانک جهانی نسبت به راستای اقداماتی که نمایندگان آن بانک و سفارت به عنوان مطلوب ترین راه برگزیده اند، اعتراضی نداشته باشد. در تلگراف پیشین خود توضیح دادم، ایران یک کشور بیماراست و نخست وزیر یکی از بیمارترین رهبران آن است و نمی‌توان از آنها توقع برخورد عادی داشت. بنا بر این بایستی حداکثر شکیبایی را. .. از خود نشان دهیم. » پایان نقل قول (۱۰)
می بینیم :
الف ـ برخلاف ادعای آقای نویسنده، هیچ صحبتی از « سست ‌پیمانی و بی‌مرامی » ایرانیان در میان نیست.

ب ـ گزاره ی : « ایران کشوری بیماری است و نخست وزیرش، یکی از بیمارترین رهبران آن است »، به انزوای ایران و دکتر مصدق (در صحنه ی جهانی) نظر دارد. منشاء گزاره هم، کسی جز محمد رضا شاه نیست.

در واقع، ماجرا، به انزوای جهانی ایران (در ربط با امتناع کارتل های نفتی، از خرید نفت ایران) مربوط می شود.

آقای قائد (همچون دیگر ردیه نویسان و مورخین درباری) گزاره ی مورد بحث را از کتاب « خواب آشفته ی نفت »، بر می دارد، آن را از مضمونش تهی می سازد و سپس، از آن، در راستای تخفیف دکتر مصدق و مردم ایران، بهره می بَرَد. (۱۱)

برای روشن شدن موضوع، گزاره ی گزینش شده ی آقای محمد قائد را (همراه با چند سطرپیشین و پَسین ِ آن) از کتاب « خواب آشفته ی نفت»، باز نویسی می کنم :

دکتر موحد : «. .. در هم ریختگی و نابسامانی حاکم، در اطراف دکتر مصدق، هندرسن را بر آن داشت که در پایان نامه ی مورخ ۴ ژانویه. .. بنویسد :

“ایران یک کشور بیمار است و نخست وزیر یکی از بیمارترین رهبران آن است و نمی‌توان از آنها توقع برخورد عادی داشت. » پایان نقل قول (۱۲)

آقای محمد علی موحد (در ادامه ی گزاره ی فوق) می افزاید :

«تصور تنهایی وحشتناک و نومیدی مصدق در آن روزها، موی بر تن انسان راست می کند. او پس از کوششی تلخ و سهمگین در واشنگتن به یک بن بست هراس انگیز رسیده و اینک با دست خالی و خاطری پریشان به ایران برگشته بود و دورنمای وضع مالی اسف بار کشور، خواب از چشم او می ربود. اطلاعاتی که از فعالیت های جاسوسان بریتانیا و توطئه ی مخالفان به او می رسید، بر نگرانی های او می افزود. نه راه پیش داشت و نه راه پس. ..در چنین وضعی، اطرافیان که سنگ ارادت او را به سینه می زدند، هر یک نغمه ای ساز می کردند…» (۱۳)

نویسنده ی کتاب ِ «خواب آشفته نفت»، سپس، بخشی از یادداشت مورخ ۱۴ دی ماه ۱۳۳۰ مهندس حسیبی را، نقل می کند :

مهندس حسیبی: « ساعت هشت به منزل دکتر مصدق رفتم. ..دکتر [ مصدق ] توصیه می کرد که با توجه به مشکلات ِ مالی فعلی. ..، صلاح است از تئوری پا را پائین تر بگذاریم و کاری کنیم که موضوع نفت به جریان بیفتد. .. » پایان نقل قول(۱۴)

ژورنالیسم وطنی، چه بلایی بر سر ِ تاریخ می آورد!

ـ آقای قائد می نویسد:

«مدافعان مصدق بازداشت افسری که نامهٔ عزل از طرف شاه آورد و کندن پاگون او را نشانهٔ‌ حضور ذهن و سرعت عمل حقوقدان سالخورده می‌دانند. دفاعی است صرفاً عاطفی و جای بحث دارد. هر پیکی از مصونیت برخوردار است. خلع درجه در محکمهٔ‌ نظامی طی روندی قانونی انجام می‌گیرد نه سرپایی در مکانی که حتی دفتر نخست‌وزیر هم نیست. یعنی مصدق رئیس گارد شاه را گروگان گرفت و در زیرزمین خانه‌اش حبس کرد تا رقیب حساب کار دستش بیاید.» پایان نقل قول

پاسخ :

آقای قائد، مزاح ژورنالیستی می فرماید، یا آن که من ِ خواننده را دست انداخته است؟

فرمان عزل نخست وزیر را، وزیر در بار، در یکی ساعات اداری (در دفترش) به او ابلاغ می کند. نه این که رئیس گارد شاهنشاهی، در نیمه شب و سوار بر تانک و نفر بر زرهی (ظاهرآ برای رساندن فرمان عزل نخست وزیر، و در واقع، برای دستگیر او) به سراغش برود !

دکتر مصدق چه باید می کرد؟ به رئیس ِ گارد ِ کودتا چی، مدال افتخار می داد و به نفرات مسلح زیر فرمانش، دسته گل تقدیم میکرد و سپس، آن ها را، با سلام و صلوات و همراه با گارد احترام روانه ی خانه شان می ساخت؟ « تا رقیب ! »، خوش خوشانش بشود و بار دیگر، همان فرمانده ی گارد را، همراه با یک لشکر، برای دستگیری اش روانه سازد؟

جناب قائد! شما صحیح می فرمایید. « پیک »، از مصونیت برخوردار است، اما نه پیک کودتا گر.

۶ـ آقای قائد می نویسد :

«در گیرودار مذاکره در نیویورک، [ مصدق ] به جرج مک‌گی، معاون وزیر خارجهٔ‌ آمریکا، حرفی می‌زند که او را مات و مبهوت می‌کند: پالایشگاه آبادان ملی نشده است و گرچه از مالک آن خلع ید شده مشمول قانون ملی‌کردن نفت نیست. مرد آمریکایی بیدرنگ تقاضا می‌کند این را بنویسد. مصدق به فرانسه می‌نویسد و مک‌گی به انگلیسی و هر دو در حضور مترجم وزارت خارجهٔ آمریکا امضا می‌کنند… اگر پالایشگاه آبادان ملی نشده پس چه چیزی ملی شده و دعوا بر سر چیست؟ گریزی نیست از اینکه نتیجه بگیریم مصدق هیچ چیز را به اندازهٔ کافی جدی نمی‌گرفت درعین آنکه هر فکری را با جدیتی حماسی تا بینهایت ادامه می‌داد» پایان نقل قول

پاسخ : گرچه می توان، متناسب با همان لحن و آهنگ ملامتگر و طعنه زن ِ آقای محمد قائد، به ایشان پاسخ داد. اما من ترجیح می دهم، در فضای متین ِ نقد تاریخی حرکت کنم.

حکایت «ملی نشدن پالایشگاه نفت آبادان» و تآئید آن از سوی دکتر مصدق و باقی قضایا (که در سطور بالا، به قلم آقای قائد خوانده ایم) نخستین بار (در منابع فارسی زبان) در کتاب «خواب آشفته ی نفت » آمده است. اما، تاریخ نگارمنصف ِ ما، (به منظور اغفال و انگشت به دهن کردن ِ خواننده) تنها بخشی از روایت را (آن هم به مثابه ی کشف تاریخی خود) نقل می کند و از باز نویسی دنباله ی ماجرا که (ناظر بر درستی نظر دکتر مصدق و همسویی آقای موحد با اوست) عالمأ و عامدآ امتناع می ورزد.

به علاوه، لحن و زبان جرج مکی گی (طرف گفت و گوی دکتر مصدق) به گونه ای نیست که آقای محمد قائد مدعی است.با هم بخوانیم :

جرج مک گی : « مصدق گفت ” ولی پالایشگاه نفت ملی نشده است “. من [ مک گی ]حیرت زده و با لکنت زبان گفتم ” منظورتان چیست ؟” جهانیان بر این باورند که پالایشگاه آبادان جزو تأسیسات ِ ملی شده است. مصدق گفت : ” این را به عنوان نقل قول تلقی نکنید بلکه عین گفته ام بدانید که پالایشگاه ملی نشده است “. گفتم اگر این موضوع تاکنون به صورت یک مسئله بوده است، اکنون راهگشای مشکل شده است و امکان حصول توافق را میسر ساخته ایت. من با اعلام پشتیبانی از موضع و نظریه ی مصدق پرسیدم آیا موافق است که ما هر دو بیانیه ی مشترکی مبنی بر این که پالایشگاه آبادان ملی نشده است، یکی به زبان فرانسه از طرف او و دیگری به زبان انگلیسی از سوی من بنویسیم ؟ والتز [ مترجم ] دو صفحه کاغذ تهیه کرد و من و مصدق مطلب را پاراف کردیم. .. ». خواب آشفته ی نفت، ص ۲۲۸

بر خلاف ادعای آقای نویسنده، پیرمرد اشتباه نمی کرد. پالایشگاه آبادان(از منظر حقوقی) ملی نشده بود. و چرایش :

پس از شکست میسیون جکسن، ترومن (رئیس جمهور وقت آمریکا) اورل هریمن را، برای وساطت در کار ِ نفت، به تهران فرستاد.

هریمن، در جهت ِ حل مسئله ی نفت، « با اعضای کمیسیون مختلط نفت، و وزیران دارایی و راه ِ [ ایران ] به گفت و گو نشست و پیش نویس تصمیم، راجع به قبول مذاکره با هیئت انگلیسی را مورد بحث قرارداد. این پیش نویس… در نشست مشترک هیئت وزیران و هیئت مختلط (که در منزل دکتر مصدق تشکیل شده بود) به تصویب رسید… در صورت مجلس [ این نشست] آمده است :

مقصود از اصل ملی شدن صنعت نفت، پیشنهادی است که در کمیسیون مخصوص نفت ِ مجلس شورای ملی تصویب شده (و در قانون مورخه ۲۹ اسفند ماه ۱۳۲۹) تأیید گردیده و متن آن ذیلآ درج می شود :

به نام سعادت ملت ایران و به منظور کمک به تأمین صلح جهان، ما، امضاء کنندگان ذیل پیشنهاد می نمائیم که صنعت نفت در تمام مناطق کشور بدون استثناء ملی شود. یعنی تمام عملیات اکتشاف، استخراج و بهره برداری در دست دولت قرارگیرد. » خواب آشفته ی نفت، صص ۲۱۸ـ ۲۱۹

می بینیم، در این جا، حرفی از« تملک تأسیسات نفتی » در میان نیست.

دکتر موحد، همین معنی را، به گونه ای دیگر بیان می دارد :

دکتر موحد : « این مطلب [ یعنی، ملی نشدن پالایشگاه نفت آبادان ]که مایه ی شگفتی مک گی شده بود، هنوز هم مایه ی شگفتی است. مصدق راست می گفت. قانون ملی کردن صنعت نفت، مطلقآ در باره ی پالایشگاه و تأسیسات مربوط به آن ساکت است… « عملیات ” اکتشاف، استخراج و بهره برداری “، همان است که در اصطلاح صنعت نفت ” عملیات بالادستی ” نام دارد و عملیات تصفیه و و بازاریابی و فروش که ” عملیات ِ پایین دستی ” خوانده می شود، از این تعریف خارج است. پس نظر مصدق در این خصوص که قانون ملی شدن ربطی به عملیات پالایشگاه و تأسیسات آن ندارد، از دیدگاه حقوقی کاملآ درست بود. اما نمی شود فراموش کرد که برداشت عموم از قانون، چه در آن زمان و چه پس از آن، همواره چنین بوده است.» پایان نقل قول

دو دیگر آن که، گرچه آقای نویسنده، گفتگوی دکتر مصدق با معاون وزیر خارجهٔ‌ آمریکا را هم، دستمایه مایه ی لودگی و شیرین زبانی می کند و جا دارد که، در این مورد هم، پاسخی مناسب به ایشان داده شود. اما، از آن جا که مورد ِ اخیر بحثی دراز دامن است (و مضافآ این که، اقای محسن یلفانی و پیشتر، دکتر محمد علی موحد به آن پرداخته اند) از ورود به آن می پرهیزم.

کوتاه کنم:
پیشتر گفتم، داوری تاریخی، در گرو کمینه ای از اهلیت و پایبندی به اخلاق پژوهشی است. آن گاه که، تاریخ و مقوله های تاریخی، بازیچه ی دست سیاست بازان می شود، لاجرم، وقار بحثهای نظری و چون و چرا های تاریخی، به هیاهوی بازار مکاره ی سیاست و قیل و قال زنده باد ـ مرده باد فرو کاسته می شود.
در این جا، روی سخن با آقای محمد قائد نیست (که نویسنده ای ست موجه و مورد احترام جامعه ی روشنفکری ایران). بحث بر سر آن است که، درسال های اخیر، بازخوانی تاریخ و شک در میراث فکری و فرهنگی مجوزی شده است، تا هرعابر سرگردان، با هر میزان دانش تاریخی و اخلاق علمی، در جایگاه مدعی العموم تاریخ، مصدق و یارانش را به دارمکافات بیاویزد.

تاریخ ملی شدن صنعت نفت، « یکی داستان است پُر آب چشم ». دکتر مصدق، در ۲۸ ماه حکومتش، حتی یک روز از توطئه ی عوامل انگلیس و فرصت طلبان ِ نان به نرخ روز خور، آسوده نبوده است.

من در این جا (به عنوان نمونه) تنها گوشه هایی از این بساط بی مروتی و نامردمی را باز نویسی می کنم؛ بلکه مدعیان، در داوری های خود، کمی جانب انصاف و مروت را نگهدارند.

مورد اول :

در جلسه ی یکشنبه ۱۰ شهریور ماه ۱۳۳۰مجلس شورای ملی، لایحه ای از سوی یوسف مُشار، وزیر پست و تلگراف ِ دکتر مصدق، به مجلس ارائه می شود. مُشار، در بخشی از سخنرانی توضیحی اش، نمایندگان را به همکاری و همدلی با دولت و حفظ وحدت فرامی خواند. عبدالقدیر آزاد (که همانند دیگر نمایندگان مخالف دکتر مصدق، همچون جمال امامی تیمورتاش، شوشتری و. ..) منتظر بهانه ای بود، تا در کار مجلس اخلال کند و از این طریق، چوب لای چرخ دولت بگذارد) از فرصت استفاده می کند و با یوسف مشار گلاویز می شود. همانگونه که در گزارش مجلس خواهیم دید، عبدالقدیر آزاد کیف دستی دکتر طبا(یکی از نمایندگان حاضر در مجلس را، که در کنار او می نشست) برداشت و به سوی مشار پرتاب کرد و…

حکایت را، عینأ از مذاکرات مجلس شانزدهم، جلسه ی ۱۸۴ تاریخ یکشنبه ۱۰ شهریور ماه ۱۳۳۰نقل می کنم. اما، پیشتر، این را گفته باشم که عبدالقدیر آزاد، در آغاز ملی شدن نفت، در شمار هواداران دکتر مصدق بود. اما، پس از آن که مشاهده کرد که دکتر مصدق در انتخاب کابینه اش، با اعضای جبهه ی ملی رایزنی نکرده است و در واقع، کسی از حزب او (یعنی، خود ِ عبدالقدیر آزاد !) در شمار وزرای کابینه ی دکتر مصدق نیست، جداسری آغاز کرد و در شمار دشمنان او در آمد. ۱۵
برگزیده از صورت مجلس شورای ملی، تاریخ کشنبه ۱۰ شهریور ماه ۱۳۳۰:

«یوسف مشار (وزیر پست و تلگراف و تلفن) :. .. این سیستمی که بعضی از آقایان نمایندگان برای خود اتخاذ کرده‌اند که اگر فرمایش و مطلبی دارند. .. با درشت گویی و بالاخره شانتاژ کارشان را پیش ببرند، ترتیب صحیحی نخواهد بود و سابقاً این ترتیب وجود نداشت. سابقاً مجلس شورای ملی و وزرا هر وقت با هم کار داشتند، یا اگر وزرا با مجلس کاری داشتند، می‌آمدند حضورآ با فرد فرد نمایندگان یا با هیئت‌های جمعی آنها صحبت می‌کردند و مطالب را با آنها در میان می‌گذاشتند و آنها را اقناع می‌کردند و لایحه خودشان را مطرح می‌کردند و تقاضای موافقت می‌کردند و آقایان نمایندگان هم اگر با وزرا کاری داشتند آنها را ملاقات می‌کردند و ترتیب کارشان را می‌دادند…

عبدالقدیر آزاد – این صحبت‌ها را برای چه می‌کنید؟ به شما چه مربوط است که به مجلس دستور می‌دهید؟ مزخرف چرا می‌گویی؟

(زنگ رئیس دعوت به سکوت)

رئیس – آقای آزاد ساکت باشید

(در این موقع آقای آزاد کیفی را به طرف تریبون پرتاپ کردند)

عبدالقدیر آزاد – حرف خودت را بزن به مجلس چه کاری داری؟ خجالت نمی‌کشد مردکه احمق، این چه حرف‌هایی است که می‌زنی به وکیل چه کار داری.‏

(زنگ ممتد رئیس)

وزیر پست و تلگراف – عرض کردم، اگر آقایان نمایندگان مطلبی داشتند مطلب خودشان را به وزرا می‌گفتند و آن مطلب بدون سر و صدا حل می‌شد.

عبدالقدیر آزاد – (خطاب به نمایندگان) پا شوید برویم اینجا چرا نشسته‌اید، نشسته‌اید که مزخرف بشنوید؟ (آقای آزاد از جلسه خارج شدند)

فرامرزی – گاهی مزخرف شنیدن هم عیبی ندارد

وزیر پست و تلگراف – هر چه بگویید خواهید شنید….

ختم جلسه به عنوان تنفس… »

عبدالقدیر آزاد، مجددآ، در سرسرای مجلس، با یوسف مشار گلاویز می شود.

ماجرا، البته به همین درگیری فیزیکی ختم نمی شود، جناب عبدالقدیر آزاد، پس از مجروح ساختن مشار، با اسلحه تهدیدش می کند که مغزت را سوراخ می کنم.». ۱۶

نمونه ی دیگر:

مخالفین دکتر مصدق، به مهندس حسیبی (از مشاوران و یاران دکتر مصدق) نسبت داده بودند که گفته است : « اگر استقلال مملکت از بین برود، مسئله ای نیست. »
نمایندگان اقلیت، همین را دست آویزی کردند، تا جنجال دیگری، علیه دولت به پا کنند :

شرح ماوقع، برگرفته از صورت ِمذاکرات مجلس شورای ملی، روز یکشنبه سوم شهریور ماه ۱۳۳۰:

«تیمورتاش : آقایان نمایندگان محترم در این دو روزه البته در جراید ملاحظه فرمودید که یکی از اعضای دولت مصاحبه‌ای داد و در ضمن مصاحبه خودشان فرموده‌اند که اگر استقلال مملکت هم از بین رفت، رفت.

شوشتری – هر کس که می‌گوید استقلال ایران از بین برود گه خورده است خائن بوده‏

سنندجی – گه خورده است که گفته است غلط کرده

فرهودی – نظر شخصیش بوده‏

شوشتری – نظر شخصی چیست گه خورده است‏

نایب رئیس – آقایان احترام مجلس را حفظ کنید استعمال کلمات زشت شایسته نیست.

شوشتری – خائن بوده و دزد بوده.

دکتر طبا – آقای مهندس حسیبی یکی از وطن پرست‌ترین اشخاص است روی وطن پرستی شاید گفته‏

سنندجی – آقا این حرف‌ها را نزنید

شوشتری – استقلال ایران از بین برود؟

دکتر طبا – به مهندس حسیبی نباید اهانت بکنید

سنندجی – ساکت باشید.

دکتر طبا – شما نباید به من بگویید ساکت باشید مجلس رئیس دارد (زنگ رئیس)

نایب رئیس – آقایان خواهش می‌کنم نظم مجلس را رعایت کنید اگر نمی‌خواهید که ادامه پیدا کند بنده مجلس را ترک کنم.
…»

احمد افرادی
afradi@gmx.de

از: گویا

 

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.