|
|
|||
|
رفتنت را نبینیم! هادی خرسندی
رقص پر در باد از قتل کبوتر گفت
و رفت
«قامت
آزاده و سرسبزی ما جرم
ماست»
پرتو شمعی به رخسار پسر افتاده
بود
دست بيجان و جوانی با کبودیهای
خويش
«شام
دارم ميکشم» مادر به دختر
گفت و ماند
«من
تجاوز را حريفم تا فراسوهای
مرگ»
«بيشمارانيم
در اين باغ ای دست
خزان»
«قدرت
ما وامدار عشق پوتين و
علیست!»
«باش
برّان تا به زودی غرق
زنگارت کنيم»
روی منبر قاتلی عمامه بر سر،
خون به لب
راه و رسم قتل کافر را و
کافربچه را
شعر تلخت هاديا آئينهی ايام
شد |
||||
|