بازگشت به صفحه اول

از روز

 
 

 

يک روز در زندان

محمدرضا نسب عبداللهي
abdolahi84@gmail.com

۲۷ آذر ۱۳۸۴

"برپا...برپا... بلند بشين مردني ها..." به زور سرم رو از زير پتو دادم بيرون. ساعت قراضه ي روي ديوار، پنج و نيم صبح رو نشون مي داد. افسر نگهبان با سبيل هاي کلفتش، توي کريدور قدم مي زد و هوار مي کشيد تا زندوني ها از خواب ناز صبح بپرند. براي اينکه پياز داغ ماجرا زيادتر بشه، تلويزيون رو هم روشن کرده بود تا حسابي خواب از سر ملت بپره. شهردار اتاق 9 بند عمومي(همون جايي که من هم بودم) لنگان لنگان پتو رو از سر هم اتاقي ها مي کشيد. به هر بدبختي بود از روي تخت اومدم پايين و بين خواب و بيداري رفتم دستشويي...

تازه رفته بودم دستشويي که يکي با لگد زد به در: "جون بکن،زود باش،ورزش صبحگاهيه..." از زير در پوتين هاي واکس زده اش معلوم بود. زود خودم رو جمع و جور کردم و پريدم تو هواخوري. افسر نگهبان همه رو وادار به دويدن کرد: "تندتر، [...] ها، مردني ها....کثافت ها بجنبين..." حسابي گُر گرفته بودم. از صف اومدم بيرون و شروع کردم به اعتراض: "درست صحبت کن،مگه ما گوسفنديم؟..." افسر نگهبان که خون دويده بود تو صورتش،با چهره اي برافروخته اومد طرفم: "وقتي رفتي انفرادي،آدم مي شي."من هم بي توجه به تهديدهاي افسر نگهبان در گوشه اي از هواخوري خزيدم روي زمين.

بعد از تموم شدن نرمش صبحگاهي، در هواخوري رو بستند و نگذاشتند بريم داخل بند. از پنجره سرک کشيدم، ديدم سربازها ريخته اند تو بند و مي خوان اتاق ها رو بازرسي کنن. عزا گرفتم. تصور اينکه سربازها، اتاق ها رو، زير و رو مي کنن، آدم رو به حد انفجار عصباني مي کنه. داشتم به زمين و زمان ناسزا مي گفتم که در هواخوري باز شد و چهل، پنجاه تا سرباز اومدند تو هواخوري و شروع کردند به بازرسي بدني. چند تايي گير کردن. يکي ترياک داشت، اون يکي سيگاري و....سرنوشت زندوني هايي که چيزي ازشون لو مي رفت از تراشيدن سر تا تبعيد، متفاوت بود. بستگي به اين داشت که پارتي داشته باشي يا نه. بعد از تموم شدن بازرسي بدني، سربازها رفتند داخل بند و در رو هم بستند. يه دو ساعتي توي گرماي کويري، توي هواخوري علاف بوديم. کم کم از گوشه و کنار غر و لندها بلند شد. بوي اعتراض مي اومد... کم پيش مي اومد که زندوني ها دستجمعي از خودشون دفاع کنن. چند تا از زندوني ها در هواخوري رو از بيرون با ميله ي آهني بستند. حالا ديگه زندوني ها، هواخوري بند رو به گروگان گرفته بودند! اعتراض ها گسترده تر شده بود که رييس زندان خودش رو رسوند پشت بام و شروع کرد خواهش و التماس که در رو باز کنين. بعد از يک ساعت، بين زندوني ها اختلاف افتاد و در نهايت هم در هواخوري باز شد.

ساعت هشت و نيم صبح رو نشون مي داد. بعد از خوردن صبحونه، رفتم رو تخت و خودم رو با نوشتن سرگرم کردم. حدود يک هفته بود که هر روز به رييس زندان نامه مي نوشتم تا بتونم همسرحامله ام رو که آن سوي ديوار و در بند زنان زنداني بود، ببينم.بعد از امروز و فردا کردن ها، اميدوار بودم که بعد از ظهر بتونم"نجمه"رو ببينم. در دنياي خودم در حال دست و پا زدن بودم که با صداي همهمه، قلبم اومد کف پاهام. دوباره مثل هميشه درگيرهاي خونين بين زندانيان در حال وقوع بود. اين درگيري ها بر سر مسائل گوناگوني مانند لباس، غذا، ترياک و...رخ مي داد و گاه به خونريزي منجر مي شد. سرم داشت منفجر مي شد. گيج شده بودم. استرس تمام وجودم رو گرفته بودم. تماشاي صحنه هاي خشونت بار خيلي آزارم مي داد. بعضي وقت ها اين درگيري ها به گونه اي رخ مي داد که"امنيت جاني ام" رو در خطر مي ديدم. با پا در مياني عده اي، درگيري تموم شد و آرامش دوباره به بند برگشت.

موقع ناهار بود که اسامي زندوني هايي رو که ملاقاتي داشتند،اعلام کردند. اون هايي که ملاقاتي نداشتند به زندوني هايي که ملاقات داشتند، سفارش هايي مي کردند. ولي اين سفارش ها معمولا فراموش مي شدند. معاون فرهنگي زندان که يه آخوند بود اومد داخل بند: "زنداني هايي که در کلاس قرآن شرکت نکردن، نمي تونن برن ملاقات"و چند تا اسم رو هم اعلام کرد که از ليست خط خورده بودند. زندوني هايي که روي اسمشون خطي قرمز کشيده شده بود هر چه اعتراض کردند به جايي نرسيدند. معاون فرهنگي زندان اومد دم در اتاق 9 و رو به من گفت: "اگه تو کلاس هاي فرهنگي شرکت نکني، نمي توني با خانواده ات ملاقات داشته باشي."من هم گفتم: "اولا من ملاقاتي ندارم، بعدش هم از کلاس ها خوشم نمياد..."

"محمدرضا نسب عبداللهي!" يکي داشت اسم منو صدا مي کرد. از روي تخت پريدم پايين و رفتم زير هشتي(هشتي به محل استقرار افسر نگهبان داخل بند مي گويند). گفتند بيرون باهات کار دارند. در حين رفتن به طرف در خروجي بند، يکي با شيشيه اي خون آلود، از درمانگاه اومد بيرون. از اون معتادهايي بود که براي گرفتن قرص متادون رفته بود درمانگاه و اونجا با خودزني همه ي قرص ها رو به زور از دکتر گرفته بود. چون ايدز هم داشت کسي جرات نمي کرد در اون اوضاعي که شيشه شکسته ي آلوده به خون مبتلا به H.I.V دستش بود، بره طرفش. با دلهره از کنارش گذشتم و مامور زندان که اومده بود دنبالم، من رو برد بيرون. رفتم اتاق رييس زندان. واي چي مي ديدم! نجمه بلند شد اومد طرفم. پريدم تو آغوشش. از همه جا با هم حرف زديم و درددل کرديم. مامورهاي وزارت اطلاعات هم بالاي سرمون ايستاده بودند. نجمه از فشارهاي روحي که اطلاعات بهش وارد کرده بود گفت و از زجرهايي که کشيده بود.

از کوره در رفتم و رو به ماموران اطلاعات که در حال خنديدن بودند، گفتم:"روز گريه کردن شما هم مي رسه...حکومت با ظلم هميشه نمي مونه ..." اطلاعاتي ها هيچي نگفتن. پس از چند دقيقه ما رو جدا کردند. قلبم داشت مي ايستاد. تحمل زندون با ديدن وضعيت بد جسمي نجمه برام خيلي سخت به نظر مي اومد. مثل اينکه يکي بخواد خفه ات کنه. بغض گلوم رو گرفته بود. نجمه رو بردند دادگاه. من رو هم بردند توي بند. نمي دونم چه جوري خودم رو به تخت رسوندم. خوابيدم روي تخت و پتو رو کشيدم روي سرم. اشک امانم نداد. زدم زير گريه...

 

 
 
بازگشت به صفحه اول

ساير مطالب مربوط به سیمای نظام