بازگشت به صفحه اول

از روز

 
 

 

داستان تکراري رسيدگي به پرونده مرگ خبرنگاران،

در حضور سرداران و "داد"ستان

مريم کاشاني
m.kashani@roozonline.com

۲۰ آذر ۱۳۸۴

در حضور سرداران و

مادر با دست هاي چروکيده از رنج، بر سر و صورت مي کوبد واز عمق دل پاره پاره، فرياد مي زند: "بچه ام را بدهيد. من چطور دلبندم را شناسايي کنم؟" مادر، از پسرش مي گويد که رفته خبر "بياورد"، و حالا خبرش "آمده" است. دختر جوان، که هنوز لباس عروسيش، بوي نقل و اي يار مبارک مي دهد، به پهناي صورت اشگ مي ريزد و مي گويد: "فقط دست هايش مانده". و کودک، بابا، بابا مي کند، بي آنکه بداند در کدام گوش. بار ديگر فرزندان و همسران و پدراني رفته اند، و "مقامات" باز، بازي تکراري "تکذيب و تاييد" به راه انداخته اند، و از دشمن خارجي مي گويند.

و باز به مانند همه دفعاتي که بايد، قصه پر غصه اي "لوث" شود، مقامات دارند، پيام هاي تسليت تکراري مي فرستند و قوه قضاييه، بررسي پرونده را به "داد"ستاني سپرده است که کس را از او "داد" در خاطر نيست: سعيد مرتضوي. حضور وي در هر پرونده، نماد و نمود، پنهان کاري عملي خلاف است. و برپايي دادگاهي که در آن عاقبت، مقتول، قاتل است.

"پرونده" سانحه اي که همين هفته گذشته روي داد، پرونده هفته پيش نيست، پرونده سال هاست. سال هايي که بر مادران، و همسران و فرزندان همه جانبازان عرصه قلم چنين رفته است، و هر يک به گونه اي.

ديروز مادران و همسران علي، علي، علي...مي گفتند و حسين، حسين، حسين..و مهدي، مهدي، مهدي... مي کردند و پريروز، معصومه شفيعي از اکبر گنجي گفت که با پشت خميده آمد و چشمان گريان "دو طفلش" را گذاشت و رفت. و پسري هست که فارسي نمي داند و چند ساليست که فقط مي گويد: زهرا. زهرا. زهرا. مادرش. زهرا کاظمي.

آري. ما سال هاست که مي ميريم و زنده مي شويم. و به جرم داشتن قلمي، که ادامه دستان ماست. و دوربيني که جاي چشمان ما را و جاي چشمان آدميان ديگري را مي گيرد که ديدن را به ما سپرده اند. و ما سال هاست، به طول کوري قدرت، مي ميريم، در کنج يک سلول سرد سيماني، يا يک سلول پرنده، که سال هاست پر پروازش شکسته در دعواي صاحبان قدرت.

خبرنگار ايسنا، مي نويسد پس از آنكه "پيكر اسماعيل عمراني با اسكورت رسمي نيروهاي انتظامي، از ميان رديف‌هاي منظم نخل‌هاي گرم جنوب گذشت، در ميان جمع هم ‌ولايتي‌هاي خون‌گرم اما پريشان كويري‌اش قرار گرفت؛ تا به سرمنزل موعود رهنمون شود. در مراسم تشييع عمراني، دوستان‌ هم ‌مدرسه‌ايي و هم ‌دانشگاهي، همكارانش در ايسنا - كرمان، همكارانش در ايسنا - تهران، مسوولان محلي و صدها نفر از مردم منطقه كه به ‌صورت نيمه ‌تعطيل درآمده بود، او را تا منزل پدري‌اش مشايعت كردند؛ تا مادرش آخرين وداع‌ها را با دلبندش انجام دهد، اسفند دود كردند و در مقدمش قرباني كشتند؛ تا همه‌ مناسك عروسي‌اش را كه در انتظار بودند، انجام داده باشند."

"حسن قريب" هم "براي هميشه در قاب قبر ثبت شد". و "در جوار شهيدان دفاع مقدس و مرقد مطهر امام‌زاده حمزه". او "بر دستان هزاران نفر از هم‌ دانشگاهيان، همكاران، همشهريان و مقام‌هاي استاني و محلي، تشييع شد و با دستان خانواده و اقوامش، در دل خاك آرام گرفت."

نه "حسن" تنهاست و نه "اسماعيل". آنان را در اين سفر مرگبار "علي" ها و "حسين" هاي بسيار همراه بودند و "مهدي" ها نيز. به نام ها نگاه کنيم: "1ـ صفرعلي رستمي، 2ـ حسين مهاجري، 3ـ سيدهادي حسيني سنگري، 4ـ محمدحسن قريب، 5ـ حسن حيدري، 6ـ عباس واعظي، 7ـ منصور محمودي، 8ـ حسين عرب احمدي، 9ـ [علي] حبيب اسدي كرده، 10ـ مسعود جان نثاري، 11ـ محمد[علي] توران پشتي، 12ـ مجتبي محدث، 13ـ سيدمحمد طاووس شيرازي، 14ـ ميثم قمري [ثمري] 15ـ حسين مشكين، 16ـ علي عمران كيااشكوريان، 17ـ مهدي همتي خشدوني، 18ـ محمد باقر بابارشاني، 19ـ علي رضا ارسطويان، 20ـ علي اصغر سليماني، 21ـ عليرضا حماميان قمصري، 22ـ حميد نظري ملك آبادي، 23ـ سيدامير صحرايي، 24ـ ابراهيم بقايي، 25ـ حسين باباپور، 26ـ مهدي صادقي، 27ـ مجيد عسگري 28ـ سيدمهدي ميرافضلي، 29ـ رسول كاظم‌نژاد، 30ـ جواد فراهاني، 31ـ مهدي احمدي [احدي] 32ـ اسماعيل عمراني، 33ـ جمشيد مرشدي، 34ـ سپهدار ساجدي رييسي، 35ـ ابوذر نورايي مطلق، 36ـ سيديحيي مهدوي، 37ـ حسن سرگل، 38ـ عليرضا بردران نجار، 39ـ محمدباقر نشاطي ثاني، 40ـ محسن رحيمي نياكان، 41ـ داود حداديان، 42ـ محمدرضا شادروح، 43ـ مهدي عباسي اناري، 44ـ حسين علي تاجي 45ـ قاسم محمدي، 46ـ محمدرضا معصومي، 47ـ علي حبيبي، 48ـ محمدعلي بخشي، 49ـ جليل عيدي‌زاده، 50ـ رضا سوري، 51ـ محمدصادق نيلي احمدآبادي، 52ـ محمدعلي بهلول، 53ـ خداعفو عبديان، 54ـ حسن علي بابايي، 55ـ محمد كربلايي احمد، 56ـ محمدحسين مقصودي، 57ـ حسين مهنامي، 58ـ امير صفر، 59ـ مهدي ابراهيمي، 60ـ جليل سيدعلي روطه، 61ـ محمود ايل‌بيگي، 62ـ علي عليزاده، 63ـ ناصر عباسي نيكو، 64ـ اسداله عزيزي، 65ـ حسين خسروآبادي، 66ـ بابك گوهري، 67ـ حسن افشاري كرماني، 68ـ روح‌اله احمدوند، 69ـ عليرضا افشار زنجاني، 70ـ بهمن نصراصفهاني، 71ـ بابك غياثوند، 72ـ امين نيكوكار، 73ـ كاظم يعقوبي، 74ـ محمد طاهري، 75ـ رحمان ميرزايي، 76ـ عليرضا خدادادي، 77ـ حميدرضا خيرخواه، 78ـ يوسف لشكري، 79ـ حميد نداف ازقندي، 80ـ امير جعفري، 81ـ محمدرضا فريس آبادي، 82ـ داود برادري، 83ـ جواد زاهد، 84ـ محمدرضا احمدي، 85ـ مهدي يونسي، 86ـ حسن نجفي، 87ـ مجتبي زهره‌اي، 88ـ اميد محمديان،‌89ـ غلامرضا شهبازيان، 90ـ حسين آزموده، 91ـ موسي‌الرضا دليلي، 92ـ سيدفخرالدين حسيني، 93ـ علي‌ اكبري‌نيا، 94ـ حسين جعفري خرمي، 95ـ محمدرضا سليماني، 96ـ سبزعلي عابديان شهركي، 97ـ طاهر دليري ماجلان، 98ـ داريوش شاهيني، 99ـ احسان آرمان نصب، 100ـ محسن پوركرمان".

و اينها تازه کساني هستند که پاره هاي تن شان شناسايي شده است: "از بستگان درجه اول قربانيان كه تاكنون مراجعه نكرده‌اند يا پيكر عزيزانشان كماكان شناسايي نشده"، خواسته شده است "با در دست داشتن هرگونه مدارك شناسايي كه به تشخيص هويت شهدا كمك مي‌كند، به مركز تحقيقات علمي و آموزشي پزشكي قانوني كشور در كهريزك واقع در جاده قديم قم، بعد از درب شرقي بهشت زهرا[س] ، ابتداي شهر كهريزك مراجعه و يا با شماره تلفن 9ــ2524800ـ 0229 تماس حاصل كنند." و آمديم و شناسايي هم شد، تازه آغاز ماجراست.

بازي تکراري

"خلبان اول، به دليل نقص فني حاضر به پرواز نشده بود"[ انتخاب] و محمد جواد روح ، روزنامه نگار و وبلاگ نويس هم در وبلاگ خود خبر از "نقص فني" مي دهد: "الان خبري شنيدم كه بسيار تأسف بارتر از اصل حادثه است. عليرضا برادران از عكاسان خوب خبرگزاري فارس كه در جريان حادثه كشته شد، حدود ساعت 11 و 30 دقيقه [يعني قبل از پرواز] در تماسي با همكارانش در خبرگزاري مي گويد: هواپيماي ما نقص فني دارد؛ بطوريكه خلبان حاضر نيست سوار شود. به همين خاطر به دستور مسؤولان، منتظر هستيم خلبان شيفت بعد بيايد و پرواز كنيم؛ مي گويند دل و جرأت او بيشتر است. عليرضا برادران [پيش از پرواز] گفته كه ما داريم وصيتنامه مي نويسيم." و خبرنگار انتخاب، پيگير صحت و سقم ماجرا از زبان مسوولين است، اما پيگيري هايش "بي نتيجه" است. نظاميان، مصاحبه کردن و پاسخ دادن را دوست ندارند، آنها بيانيه مي دهند: "امير سرتيپ نامي جانشين ستاد مشترك ارتش جمهوري اسلامي تاكيد كرد كه هواپيماي سي ‪ ۱۳۰‬حامل خبرنگاران و تصوير برداران رسانه‌ها پيش از انجام عمليات پروازي نقص فني نداشته است." و سردار سخن از اين مي گويد که: "نيروي هوايي به طور ويژه، با دقت و شدت مساله سلامت هواپيما قبل از عمليات پروازي را كنترل مي‌كند و چنانچه هواپيمايي داراي نقص فني باشد، اجازه پرواز نخواهد يافت." و چه اهميت دارد که يک نماينده مجلس، بگويد: "اين هواپيما دچار نقص فني شده و در حال بازگشت به فرودگاه بودند. پس در اينكه هواپيماي ياد شده دچار نقص فني شده است، ترديدي وجود ندارد." اصل اين است که سردار بر نظري جز اين است: "نقص فني نبوده." همين. او حتي با "رد اين مساله كه هواپيماي مذكور بيش از ظرفيت خود حامل ‪۱۰۰‬ نفر بوده است" تاكيد مي کند كه "مسافران هواپيما به اندازه ظرفيت آن بودند." و چون اعداد را پيش رويش مي گذارند، باز بيانيه مي دهد، و دستان و چشماني را ناديده مي گيرد، چرا که در قاموس وي "هواپيماي سي ‪ ۱۳۰‬هواپيماي ترابري است كه هم باري تلقي مي‌شود و هم مي‌تواند ‪ ۹۴‬نفر را جا به جا كند" و نه بيشتر. حالا بگذار مخبر کميسيون امنيت ملي، بپرسد که: "چرا تعداد زيادي خبرنگار، عكاس و فيلمبردار را در اين هواپيما سوار مي‌كنند، آن هم مسافريني كه خود قصد سفر ندارند، بلكه يك رسالت و وظيفه آنها را به اين سفر وامي‌دارد." و فکر کند: "سوار كردن شهروندان غيرنظامي در اين هواپيما، آن هم شهرونداني كه ما در مقابل صيانت از جانشان وظيفه مضاعف داريم، غير قابل توجيه است."

دو سوي يک قصه

داستان، دو روايت دارد. و دو سوي روايت، سخت در تناقض است با يکديگر: "دستور نادرست به خلبان، عامل اصلي سقوط هواپيما" ست. اين را "بازتاب" مي گويد و مي افزايد: "اگر اصرار مركز كنترل پرواز و مسوولان حاضر در فرودگاه مهرآباد نبود، اين هواپيما امكان فرود بدون سانحه در سه نقطه فرودگاه امام، اتوبان قم ـ تهران و بيابان‌هاي جنوب غربي تهران را داشته است... ابلاغ دستور نادرست به خلبان براي بازگشت به مهرآباد تحت هر شرايط، علت اصلي سانحه مرگبار روز گذشته در جنوب مهرآباد بود." از قول يک منبع آگاه هم در توضيح ماجرا مي نويسد: "نقص فني در هواپيماي C-130 پس از گذشت هشت دقيقه از پرواز، رخ داده كه در آن لحظه هواپيما در اواسط مسير تهران ـ قم قرار داشته است و اگر اصرار مركز كنترل پرواز و مسوولان حاضر در فرودگاه مهرآباد نبود، اين هواپيما امكان فرود بدون سانحه در سه نقطه فرودگاه امام، اتوبان قم ـ تهران و بيابان‌هاي جنوب غربي تهران را داشته است." روزنامه همشهري نيز از "اطلاعاتي" خبر مي دهد که "افشا" خواهد کرد، اگر به موضوع "رسيدگي" نشود. اما به هر حال هيچکدام، نه مي گويند آن "مسوولان حاضر در فرودگاه" چه کساني بودند، و چرا آنجا بودند، و نه کسي از علت"اصرار" بر لزوم نشستن هواپيما در فرودگاه مهرآباد، سخن مي گويد. سخن هم نخواهد گفت، به تجربه.

و در اين سو مقامات نظامي، در روز روشن همه چيز را تکذيب مي کنند، و شايد اگر لاشه هواپيما نبود، و دستان در هم قفل شده قربانيان، اصلا سقوط هواپيما را تکذيب مي کردند و آن را شايعه اي مي خواندند منتسب به"دشمن کور دل خارجي و عوامل خود فروش داخلي". و در نهايت هم اينکه: "آنان به مقام منيع شهادت نايل آمدند" و آرزو مي کنند "استحقاق پيوستن" به آنان را داشته باشند.

  • خبرگزاري شايعه"

و ما مردمان، خبرگزاري شايعه را مرور مي کنيم: "هواپيماي محمود احمدي نژاد در آسمان بوده و آن مسئولان بي نام، با کور شو و دور شو، هواپيماي از دور خارج شده و داراي نقص فني سي 130 را وادار به بازگشت به فرودگاه مهرآباد کردند. آنها براي نمايش قدرت، روزنامه نگاران را وادار به سوار شدن در هواپيمايي کردند که نقص فني آن بر همگان روشن بود. همان ها که با صلوات، هواپيما هار ا به آسمان مي فرستند و با صلوات، لاشه آن را پس مي گيرند. همان ها که براي تن هاي بي سر، و صورت هاي بي چشم، ختم هاي مفصل مي گيرند و گريه به راه مي اندازند، که گريه آنان را زنده نگاهداشته است... و در عين زنده بودن آرزو مي کنند که لياقت پيوستن به خيل شهدا را داشته باشند..."

و ما مردمان، جز آنکه دعا کنيم اينان صاحب چنين لياقتي بشوند و به اين فيض نايل ـ هم دعاي اينان اجابت شود و هم مردماني رها ـ چه مي توانيم بکنيم؟ در انتظار "داد" ستان هايي بمانيم که خود با کفش بر سر روزنامه نگاران مي کوبند و مرگ آنان را موجب مي شوند؟ که زهرا کاظمي را جاسوس مي خوانند و دوربينش را شيئي نامحرم که بايد به زور شکست؟ شايد هم بايد منتظر "ژنريک شان" بمانيم که در حادثه اي به عظمت 18 تير، تنها يک نفر را به جرم سرقت يک ريش تراش محکوم و سپس تبرئه کردند. يا همان قاضي عادلي که پرونده قتل هاي زنجيره اي را پيش مي برد؟ يا آن ديگري که وبلاگ نويسان را وادار به اعتراف هاي رنگارنگ مي کند، روزنامه ها را يک شبه مي بندد.... منتظر کدام يک؟ به ويژه آنگاه که مي دانيم اين "داد" ستانان و قاضيان "عادل" چون از راه مي رسند معنيش آن است که بايد گناهي را "پنهان" کرد و بيگناهاني را بر دار.

و حالا همه نگراني آن است که مامور بيچاره برج مراقبت، قرباني شود در پاي اين سرداران و اين قاضيان عادل. بي جهت نيست که به طرفه العين، آثار بر جا مانده از خبرنگاران، به همت لباس شخصي ها، از بين رفته است. انتخاب در اين باره مي نويسد: "با توجه به زمان سپري شده از برخاستن هواپيما از مهرآباد تا لحظه درخواست فرود اضطراري و دور زدن، خبرنگاران فرصت داشته‌اند تا از صحنه‌هاي پيش از فرود عكس گرفته و احتمالا تصويربرداري كنند. اين نظريه كه سرنشينان هواپيما از فرود اضطراري مطلع نشده‌اند، منطقي نيست چرا كه به علت حضور افراد ارتشي در ميان خبرنگاران، وضعيت موجود از سوي كادر پروازي براي آنها شرح داده شده است. از سوي ديگر حتي در صورت عدم آگاهي سرنشينان از فرود، افراد نظامي بر اثر تجربه قادر بوده‌اند از راه تحليل صداي موتورها، تكان‌ها و باز شدن چرخ‌هاي هواپيما، به نقص فني و فرود اضطراري پي ببرند." ضمن آنکه "روز سه‌شنبه به دنبال مشاهده يك تلفن موبايل سالم در ميان لاشه‌هاي هواپيما، احتمال سالم بودن دوربين خبرنگاران افزايش يافت. اين در حالي است كه باقيمانده بدنه دوربين‌هاي عكاسي و تصويربرداري بر اثر حضور و رفت و آمد جمعيت در محل حادثه، زير پاها از بين رفته و حتي ممكن است آن تجهيزات از محل حادثه سرقت شده باشند." و چه کساني بيشترين رفت و آمد را داشته اند؟ گروه تحقيقاتي RESCUE SQUAD در اطلاعيه اي: "با مشابه خواندن صحنه حادثه‌هاي شهرك توحيد، مسجد ارك تهران و پارك‌شهر، با اشاره به ناهماهنگي نيروهاي امدادرسان و وجود نداشتن مديريت مشترك، به حضور افراد لباس‌ شخصي غيرمسئول" در محل حادثه، اعتراض و "حضور اين افراد را بحراني جديد و باعث اخلال نظم محل حادثه و فعاليت امدادگران عنوان" مي کند. در اين اطلاعيه آمده است: "بايستي محل حادثه بلافاصله مسدود شده و از ورود مردم عادي و نيروهاي غيرمسئول جلوگيري مي‌شد. در حالي كه مسدود شدن خيابان‌ها و تقاطع‌هاي اطراف محل حادثه و خارج كردن عابران و ساكنين محل، يك ضرورت است، اما افراد لباس‌شخصي در عوض همكاري با پليس در دور كردن جمعيت از محل حادثه، به برخورد با خبرنگاران عكاس پرداختند." به گفته سردار نامي، اين هواپيما "جعبه سياه" هم که ندارد ـ که اگر داشت هم باز فرقي نمي کرد، تا زماني که سرداران چنين اند و قاضيان چنان.

تنها در عجبيم اينان که يک شبه "قپه" مي دهند و "درجه"، چرا براي خنکاي دل مادري که فرزندش را تکه تکه نمي خواهد، اين درجه ها وقپه ها را نمي کنند، حداقل براي يک شب؟ نمي دانند که وقتي مردمان درجه ها و قپه ها را بکنند، ديگر پس دادني در کار نيست؟ تاريخ، فراموش شان شده؟

 

 
 
بازگشت به صفحه اول

ساير مطالب مربوط به سیمای نظام