|
|
|||
عادت به ترسيدن
بابک مهديزاده
ديگر عادت کرده ايم به فاجعه. هر سال اگر يک فاجعه رخ ندهد در اين مملکت انگار خمار مي شويم و روزمان نمي گذرد. يک روز مهد کودکي آتش مي گيرد و نوگلان مان پرپر مي شوند. روز ديگر قايق تفريحي حامل کودکان در استخر پارک شهر غرق مي شود. روزي پسرکي بازيگوش بر حوضچه يخ زده متعلق به يکي از ادارات دولتي به بازي مشغول مي شود و ناغافل با شکستن يخ هاي نازک به زير آب مي رود و روز ديگر در جاده اي آنچنان تصادفي مي شود که اتوبوس دانشجويان، اين آينده سازان مملکت، از جاده خارج و چپ مي شود. روزي هواپيماي حامل وزير به صخره مي خورد و روز ديگر سکوهاي ورزشگاهي مي ريزد و تماشاگران زير آوار دست و پا له مي شوند. روزي هم قطار حامل مواد منفجره از ريل خارج مي شود و روستايي را از بين مي برد و روز ديگر هم که همين چندي پيش باشد هواپيمايي بر شهرکي سقوط مي کند. به اين ها اضافه کنيد آمار تصادفات رانندگي و بلاياي طبيعي مانند سيل و زلزله را. در اين مملکت جان انسان ها ارزشي ندارد انگار. به راحتي از دست مي رود و کسي هم پاسخگو نيست. وزير راه، وزير صنايع را مقصر خواهد دانست و وزير صنايع هم وزير ... و اين دور باطل و اين مقصر انگاري ها همينطور تا ابد ادامه پيدا مي کند و مقصر يابان نيز خسته و کلافه از اين جوابگويي ها کاسه کوزه ها را بر سر يک بدبخت بي نوايي مي شکنند در آخر. بعد مي گويند در غرب انسان ها ارزشي ندارند. اخلاقيات سقوط کرده است. جامعه شان در منجلاب گرفتار آمده است، اما نمي گويند اگر در شهري در ژاپن زلزله اي بيايد و سرسوزني از دماغ شهروندي خون بريزد، شهردار استعفا مي دهد. نمي گويند رييس پليسي به خاطر گروگانگيري و موفق نبودن عمليات، درجه اش را مي کند. نمي گويند همين چند سال پيش شهردار يکي از شهرهاي اروپايي به خاطر ناموفق بودن در مهار يکي از بلاياي طبيعي خودکشي مي کند از شرمندگي. نمي گويند ... چون نمي خواهند بگويند. چون نمي خواهند مردم بفهمند آنجا چگونه با انسان ها رفتار مي کنند و اينجا چگونه انسانيت را به هيچ مي انگارند. اما نمي دانند که مردم مي دانند همه چيز را در اين دنيايي که به دهکده اي مي ماند. خسته شديم از اينکه هر روز بترسيم از بلايي که در انتظار ماست. مي ترسيم از خياباني کم عرض رد شويم مبادا راننده اي ديوانه و ترمز بريده با سرعت، ماشينش را به ما بکوبد. مي ترسيم در خانه هاي ناامن و غيراستانداردمان زندگي کنيم، مبادا با کمترين ريشتر زلزله اي، با آوارش يکي شويم. مي ترسيم در خيابان راه برويم و مبادا يکي از همين ساختمان هاي کهنه و يا درختي کهنسال کمرشان خم شود و جايي بهتر از هيکل نحيف ما براي سقوط نيابد. مي ترسيم مبادا خداي نکرده مرضي کوچک و پيش افتاده بر جان ما افتد و ما در بيمارستاني بي درو پيکر تلف شويم از بي دقتي ها. ما فقط مي ترسيم. انگار اين فجايع ملموس است و روزي براي همه ما پيش مي آيد. در ايران خطر همواره در کمين است. از خطرات رواني هم بگذريم؛ بيکاري که دارد جوانان ما را ديوانه مي کند، ازدواج که به آرزويي دور دست و دست نيافتني تبديل شده است و خلاصه آينده اي گنگ و مبهم. از همه اين ها مي گذريم که خود درد ديگري را نهفته دارد. به همين ترس هاي جاني بسنده کنيم که عادت کرده ايم به آن ها و هر روز انگار همدم هرروزه مان شده است. با او در خيابان قدم مي زنيم، در کافي شاپ قهوه مي نوشيم، در رستوران مهمان سفره مان مي کنيم و در رختخواب همواره خوابش را مي بينيم. ما همواره و هميشه مي ترسيم. اصلا مي ترسيم از آن روزي که همه چيز درست شود و ما ديگر نترسيم. چون نمي دانيم درآن صورت چطور بايد زندگي کنيم. آخر عادت کرديم به اين نوع زندگي. از قديم هم گفتند ترک عادت موجب مرض است.
|
||||
|