|
|
|||
بگيريد ملت ما را...نوشابه اميريیکشنبه 20 اسفند 1385 [2007.03.11]همکاران من در دوبله عادت داشتند بعد از عزاداري براي هر يک از درگذشتگان دوبله، در ساختمان قديمي سنديکاي گويندگان ـ که سخت جاني کرده است براي ماندن ـ گرد هم آيند و فاتحه اي بخوانند و سپس از صميم قلب بگويند: "بيا تا قدر يکديگر بدانيم". چند روزي هم به اين عهد، وفا مي کردند وبعد، باز روز از نو و روزي از نو. آنها در اين عادت قديمي ايراني، تنها نبودند: قدرداني به وقت نبودن و قدر ناشناسي در وقت بودن، و حاصل:هماره فرد ماندن و تفرق.اين عادت اما، نه در ميان گويندگان، که در ميان بسياري از اقشار ايراني در حال بازنگريست. داريم قدر شناسي در زنده بودن، و با هم گفتن برغم يکي نگفتن و يکي نيانديشيدن راتمرين مي کنيم. داريم فراتر از "ملاحظات" روزمره مي آموزيم که به واقع "قدر يکديگر بدانيم". و اين را مديون دوراني هستيم که فرمان آتش توپخانه اش از "کيهان" و از جانب "شريعتمداران" صادر مي شود. در همين راستاست که خواندن مطلب ابراهيم نبوي درباره شادي صدر، سخنان فريبرز رئيس دانا در مورد فعالان جنبش زنان ايران، نوشته مهرانگيز کار به ياد پروين اردلان، مقاله نوشين احمدي خراساني و تجليل وي از پيشکسوتان عرصه مبارزات زنان، تجليل انجمن صنفي روزنامه نگاران از محمد بلوري، مسعود بهنود.... و از همه مهم تر اتحاد عملي که امروز در بين گروه هاي مختلف سياسي، اجتماعي و فرهنگي در حال شکل گيريست، سخت به دل مي نشيند. به قطره آب خنکي مي ماند در پس قرن ها تشنگي. قطره اي که بي شک کافي نيست ـ اگر دريا را نشانه نگرفته نباشد ـ اما نشانه اي مبارک است که خبر از رويش مي دهد. و از اينکه داريم از بختک قديمي "من" دور مي افتيم براي "ما" شدن و در مي يابيم که بودن"من" در گرو شکل گيري آگاهانه "ما"ست؛ برغم همه تفاوت ها. شک نيست که همه اين تجليل ها و دست هم گرفتن ها، هنوز آن ريشه سخت ندوانده که ضرورت دوران است، هنوز دايره اش، آن گونه که بايد از حلقه آشنايان فراتر نرفته، هنوز به بازيگران "تيم" هاي مقابل نرسيده.... اما همه مسئله اين است که آغاز شده، نشانه هاي تداوم دارد و درک دوران. و ما اين آغاز را مديون کساني هستيم که ناخواسته سرود سياوش کسرايي را به يادمان آوردند: همان کسان که زنان مان رادر"روز"شان به انفرادي افکندند، همان ها که معلمين مان را در تاريکي شب از خانه ها بيرون کشيدند، همان ها که بر زبان کارگران مان تيغ کشيدند، همان ها که رشته کلام ما بريدند، قلم هايمان شکسته خواستند و از ما هيچ نگفتند الا آنچه تنها بر هم پيالگانشان زيبنده است:جاسوس، غارتگر بيت المال، مزدور، فاسد....همان ها که امروز خبرها حکايت از پناهنده شدن آخرين شان به دامان غرب دارد: سردار عسگري. اگر اين دوران، همين ارمغان را هم براي ما داشته باشد، اگر آموخته باشيم که فرش زيباي ايران تنها در اتحاد عمل تار ها و پود هاست که بافته مي شود و باقي مي ماند، و اگر به اين نقطه رسيده باشيم که بودن هيج يک از ما بدون بودن ديگري ممکن نيست... همين ها مبارک است، و خوبست که بگوييم بگيريد ملت ما را، دربند کنيد آنان را، نان شان از سفره برباييد، بر جانشان زخم بزنيد...که فردا از آن کسانيست که از آن رو چشم بر جهان مي گشايند که دشمن شان "آزاد" بودن را "زندگي" کند. |
||||
|