|
|
|||
قدرت منقول و قدرت غير منقولالف. ع. خ"قدرت مطلقه" به نام "ملت" کارهای زيادی می کند، اما هرگز خود را پاسخگوی "ملت" نمی داند. "قدرت مطلقه" اگر روزی مجبور به پاسخگويی شود، که می شود! اين پاسخگويی در مقابل "ملت" نيست، بلکه در مقابل بيگانگان است! چنين قدرتی با ملت تحت سيطره خود "بيگانه" است، درست مثل بقيه بيگانگان! تقديم به نشست ايرانيان آزاديخواه در لندن ---------- در يکی از يادداشت هايم* از عباراتی نظير"قدرت منقول" و "قدرت غيرمنقول" استفاده نموده ام، به دليل دو وجهی بودن مفاهيم اين دو عبارت،لازم دانستم ضمن تعيين وجوه مورد نظر اينجانب، در جهت فهم بيشتر و بهتر هر يک از آنها نيز توضيحاتی را تقديم نمايم. به طور کلی قدرتی که امکان جابجايی آن وجود داشته باشد "قدرت منقول" و قدرتی که امکان جابجايی آن وجود نداشته باشد، قدرت "غير منقول" گفته می شود، البته در عرصه سياسی، مفهوم هريک از اين عبارات، نسبت به موقعيت مکانی "عامل جابجا کننده" تغييرمی کند. مثلا اگر"قدرت" حاکم بر يک کشور توسط شهروندان(ملت) آن کشور جابجا شود، آن "قدرت" نسبت به شهروندان خود "منقول"، ولی نسبت به عامل جابجا کننده خارجی "غير منقول" است. برعکس اگر "قدرت" حاکم بر يک کشور توسط شهروندان(ملت) آن کشور جابجا نشود، آن قدرت نسبت به شهروندانش "غير منقول" ولی نسبت به عامل جابجا کننده خارجی "منقول" است. در کشورهايی نظير فرانسه به دليل آنکه "قدرت" از طريق "عامل داخلی" يعنی "ملت فرانسه" جابجا می شود، چنين قدرتی برای فرانسويان قدرت "منقول" است. قدرتی که نسبت به عامل داخلی (ملت) منقول باشد، ديگر نسبت به عامل خارجی "منقول" نيست، بلکه "غيرمنقول" است، يعنی ثبات چنين قدرتی، نسبت به "عامل خارجی" تضمين شده است. اما برعکس در کشوری نظيرايران، به دليل آنکه قدرت توسط "عامل داخلی" يعنی "ملت ايران" جابجا نمی شود، اين قدرت برای ايرانيان "غير منقول" است. قدرتی که نسبت به عامل داخلی (ملت) "غير منقول" باشد، ديگر نسبت به عامل خارجی "غيرمنقول" نيست، بلکه منقول است! يعنی چنين قدرتی نه تنها نسبت به عامل داخلی(ملت) ثبات ندارد، بلکه نسبت به "عامل خارجی" نيز بی ثبات است. هيچ قدرتی ازلی و ابدی نيست! "قدرت"ها همواره در حال تغييرهستند. اين موقعيت "ملت" هاست که می تواند نسبت به موقعيت "ملت"های ديگر بی ثبات باشد يا با ثبات! ملت هايی که امکان جابجايی مسالمت آميز"قدرت" حاکم بر سرنوشت خود را دارند، می توانند نسبت به "عامل خارجی" موقعيت پايدارتری داشته باشند، اما ملت هايی که امکان جابجايی مسالمت آميز "قدرت" حاکم بر سرنوشت خود را ندارند از ناپايداری بيشتری برخوردارند. بدين ترتيب حتی قدرت هايی نظير قدرت حاکم بر کشور چين نيز، نسبت به عامل خارجی "منقول" بوده و ثبات "ملت" آن نيز در قبال ساير "ملت"ها(که امکان جابجايی قدرت های حاکم بر سرنوشت خود را دارند) درمعرض ترديد بيشتری قرار دارد. بنابه آنچه که گفته شد، منظور از"قدرت منقول" و "قدرت غير منقول" در اين يادداشت و يادداشت مورد اشاره قبل، نسبت قدرت ها به "عامل جابجا کننده خارجی" است. "قدرت بسته ای" نيز عبارتی بوده که در يادداشت هايم از آن استفاده کرده ام، لازم است پيرامون آن نيز توضيح مختصری بدهم. چنين قدرتی! درست مانند يک "بسته محرمانه" اما تزيين شده است. يعنی ملت حق باز کردن اين بسته را ندارد، ظواهر تزئيين شده اين بسته، بسياری از مردمان را از محتويات آن بی نياز می کند، اين تزئينات گاهی با روبان "دين خواهی" انجام می شود و گاهی نيز با روبان "وطن پرستی"! آن عده فضولی! که مدام در فکر باز کردن آن بسته تزئين شده هستند و می خواهند از درون و مناسبات ميان اعضای آن باخبر شوند، با چنان چنگ و دندان خون آلودی روبرو خواهند شد که يا جان خود را از دست می دهند و يا از پی گيری اين کار منصرف و نا اميد می شوند، اما هر روز که می گذرد ارزش اين "بسته" برای شماری از افراد ملت بی اعتبار می شود، تا روزی که بدون حتی باز کردن آن، به ذباله دان انداخته می شود. "قدرت مطلقه" قدرتی است که به سختی می توان از جانب "عامل داخلی" آن را جابجا کرد، اما عامل جابجا کننده خارجی "قدرت مطلقه" را ساده تر از هر قدرتی ديگر، می تواند جابجا کند. يعنی "قدرت مطلقه" برای "عامل جابجا کننده خارجی" محموله ای ايدآل است. بدين ترتيب جابجايی "قدرت مطلقه" هر چقدر اگر برای يک ملت(عامل جابجا کننده داخل) مايه مشکل و مسئله باشد، برای عامل جابجا کننده خارجی (بيگانه) سراسر ساده و "راه حل" است. در کشوری مانند اسرائيل به دليل آنکه قدرت از جانب مردم آن کشور جابجا می شود، به همين دليل از چنان امنيت و ثباتی بر خوردار است که با وجود آن همه عوامل تهديد کننده خارجی، باز هم، ثبات اسرائيل از همه کشورهايی که حکومت "بسته ای" و "مطلقه" دارند، بيشتر است. به نظر من، مسئله و مشکل در ايران "قدرت مطلقه" است! قدرت مطلقه است که باعث بی ثباتی و ناپايداری موقعيت "ملت ايران" در مقايسه با ملت های اروپايی و آمريکا شده است! "قدرت مطلقه" به نام "ملت" کارهای زيادی می کند، اما هرگزخود را پاسخگوی "ملت" نمی داند. "قدرت مطلقه" اگر روزی مجبور به پاسخگويی شود، که می شود! اين پاسخگويی درمقابل "ملت" نيست، بلکه در مقابل بيگانگان است! چنين قدرتی با ملت تحت سيطره خود "بيگانه" است، درست مثل بقيه بيگانگان! از چگونگی جابجايی "قدرت" دراعصارگذشته ايران که بگذريم، شکل جابجايی قدرت در يکصد و پنجاه سال گذشته، نشان می دهد، بی جهت نيست که "قدرت مطلقه" در ايران همواره خود را نه در مقابل "ملت"! بلکه در مقابل بيگانگان پاسخگو ديده است! "قدرت مطلقه" به خوبی و به درستی می داند که جابجايی "قدرت" در ايران، حتی اگر به متغير داخلی وابسته باشد! متغير تعيين کننده آن در خارج است! با توجه به چگونگی جابجايی قدرت در يکصدو پنجاه سال گذشته که جملگی با دخالت و نظارت قدرت های خارجی صورت گرفته، نشان می دهد که اين جابجايی ها بيش ازهر چيز به مناسبات ميان قدرت های برتر، تجارت شرق و غرب و اخيرا نيز به انرژی نفت و گاز وابسته بوده است! همانطور که قبلا نيز گفته شد، "قدرت مطلقه" در اين ميان محموله ای مناسب برای جابجايی است. وقتی فصل جابجايی "قدرت" در کشورهايی که "قدرت مطلقه" دارند، فرا رسد! "عامل جابجا کننده خارجی"، از ملت های اينگونه کشورها به عنوان ابزار اين جابجايی استفاده خواهد کرد. بر خلاف برخی ها که قدرت مطلقه را به "اسلام" و يا "ايران" نسبت می دهند، چنين قدرتی در طول تاريخ ايران و جهان به شکل حکومت های پادشاهی و حکومت های دينی وجود داشته است. يعنی "قدرت مطلقه" مخصوص ايران يا اسلام نيست! آنچه که "قدرت مطلقه" امروز ايران را با قدرت های مطلقه دوران کهن متفاوت می کند، ويژگی "منقول" بودن آن است. البته "منقول" نسبت به عامل جابجا کننده خارجی (بيگانگان)، نه عامل جابجا کننده داخلی (ملت)! بنا به خواست "عامل جابجا کننده خارجی"، "قدرت" در ايران، بايد ويژگی "جابجايی" توسط آن "عامل" را داشته باشد، يکی از ويژگی ها "خودکامگی" و عدم وابستگی "قدرت" به ملت است! يعنی بايد به گونه ای باشد که اگر روزی قرار باشد چنين قدرتی"سقوط" کند، جز عده ای "مزد خوار" کسی برای سقوط آن دلتنگ نشود. اين "خودکامگی" برای آنکه به خود مشروعيت ببخشد! روزی لباس "وطن دوستی" به تن می کند و روزی ديگر لباس "دين خواهی"! درست در همين جاست که نه می توان دوستی های بيگانگان با شاه را جدی گرفت و نه دشمنی های آنها با "ولی فقيه" را به حساب آورد! اگر رژيم "خودکامه" حاکم بر ايران "استقلال" آن را داشت که با مخالفان خود وارد گفتگو شده و جابجايی "قدرت" را،نه برای بيگانگان، بلکه برای ملت ايران "منقول" می نمود، قطعا برای "مصلحت" خودش هم که شده، تا کنون به چنين اقدامی دست زده بود، چرا که در اين صورت جابجايی "قدرت حاکم" را بر خلاف روال گذشته، برای بيگانگان "غير منقول" و غير ممکن می نمود، اين درست همان چيزی است که "حکام" کنونی، اجازه انجام آن را ندارند. بنابر آنچه که گفته شد، "طرف" گفتگوی ما برای برپايی دمکراسی در ايران نه "قدرت منقول"! که در "خودکامگی" آخوندها نمود دارد، بلکه گفتگو با قدرت های "غير منقول" و برتر جهان نظير آمريکا، انگليس و فرانسه است! قبلا نيز نوشته ام «"غرب" قدرت های مطلقه "بسته ای" و حتی "هسته ای" نظير پاکستان را به يک کشور دموکراتيک ترجيح می دهد»** پس بر خلاف آنان که "سياست بين الملل" را اخلاقی می بينند و بر تلاش های "دموکراسی خواهانه" آقای بوش! و يا اعلاميه های حقوق بشر سازمان ملل و اتحاديه اروپا، چشم دوخته اند! بهتر است، همت کنند و از همين امروز"نهاد ملی دموکراسی خواهی ايران" را متشکل از تمامی نفی کنندگان "قدرت مطلقه" شکل دهند و هر چه سريعتر با جابجا کنندگان اصلی قدرت در ايران(يعنی جهان غرب) وارد گفتگو شوند. گفتگو با نمايندگان احزاب، سازمانها و نهادهای مدنی که در پارلمانها و دولت های "غربی" حضور دارند، می تواند راه را برای درک متقابل طرفين بيشتر کند،اما تمام اين گفتگوها زمانی موثر است که به نمايندگی از يک اپوزيسيون دموکرات و فراگير(ملی) صورت گيرد، نه به طور انفرادی و يا حتی گروهی! هيچ اتحادی صورت نخواهد گرفت مگر آنکه در ارتباط با يکديگر زبانی دموکراتيک و بهداشتی اختيار کنيم، همچنين، هيچ "اتحادی" موفق نخواهد شد، مگر آنکه نسبت به باورهای مردم، با زبانی دموکراتيک رويارو شود. در ميان خود، از دو جنبه و دو گروه در خطر هستيم، يکی آنها که "دين اسلام" را مايه "هويت ملی" می دانند، و به گونه ای فيلسوفانه! حاکميت فعلی را تبليغ می کنند. ۱- اين گروه "اسلام" را مايه "هويت ملی" قلمداد می کنند و "قدرت" را ناشی از پايبندی به اسلام می دانند! حتی به منظور ايجاد اختلال در مفاهيمی نظير دموکراسی و استقلال، بين "قدرت" از يک طرف و «استقلال و دموکراسی» از طرف ديگر، نسبتی قائل نمی شوند! و تنها قدرت را "دينی" می بينند. جالب است که اين افراد "قدرت شاه سابق" را شاهد مثال می آورند که "قدرت" زيادی داشته اما از هيچ استقلال و دموکراسی برخوردار نبوده است. اين دسته از افراد غافل از آن هستند که "قدرت شاه" در مقايسه با قدرت کوچکتزين کشورهای دموکراسی اروپايی، ارزنی به حساب نمی آمد! اگر شاه قدرتی داشت! که داشت، همه در مقابل حکومت های "بسته ای" و "مطلقه" منطقه بود، که چون "ژاندارم" نگهبانی منطقه را عهده داری می کرد! او از قدرتی بهره می برد، که آن را مديون قدرتمندان اصلی يا همان "عامل جابجا کننده خارجی" بود. ۲- گروهی ديگر که "دين اسلام" را مايه فتنه و تفرقه می دانند و هرگونه تغييرات دموکراتيک را موکول به حذف آن، نه از سياست، بلکه از جامعه می دانند و از ضرورت طرد آن سخن می گويند، غافل از آن هستند که هر چقدر يک "دين حکومتی" می تواند در صفوف يک "ملت" و حتی ديگر ملت ها، تفرقه ايجاد کند، بر خلاف آن، يک "دين غير حکومتی" می تواند(به خوب و بدش کاری ندارم) چنان وحدتی را بين آدميان(از هر مليتی) سبب شود، که هيچ نهاد اجتمايی جز دين، تا کنون قدرت ايجاد چنان کاری را نداشته است. برای "اتحاد دموکراتيک ملی" ضرورت دارد از اين هر دو انديشه برحذر باشيم. الف-ع-خ توضيح آخر: بخشی از مطالب فوق تکرار نوشته های قبلی من است. |
||||
|