تصمیم دولت برای اخذ مالیات بر ارزش افزوده از کسبه و اعلام عقب نشینی یک ساله از اجرای این تصمیم در پی اعتراض بازار، نشانه سیاسی- اقتصادی مهمی است که تحلیل آن، براي درک بهتر تحولات جامعه امروز ایران ضروری به نظر می رسد.
اهمیت نقش بازار در دوره قبل و بعد از انقلاب ایران، موضوعي نيست که نيازمند يادآوري باشد. در حقیقت، این بازار بود که در پیوند با روحانیت، هزینه های اقتصادي انقلاب را تأمین کرد و پس از پيروزي نیز از مزایای تحول سیستم بی بهره نماند. چرا که پس از انقلاب، سمت و سوی اقتصادی کشور به به گونه ای تغییر یافت که منافع بازار را بهتر از گذشته تأمین می کرد و سهم بیشتري از ثروت نفت و درآمد حاصل از تجارت داخلی و خارجی را نصیب آن مي ساخت.
اما صاحبان این درآمد سرشار، بر خلاف صاحبان صنايع و کارخانه داران (که به عنوان نمادهای "سرمایه داری" مورد قهر انقلابیون قرار گرفته بودند) نه تولید شغل می کردند و نه متناسب با درآمد خود مالیات می پرداختند. به این ترتیب در سال های پس از انقلاب، در حالی که کارآفرینان بخش خصوصی علاوه بر ايجاد شغل مالیات هاي سنگين به دولت مي دادند، بازاریان نه تنها توليد اشتغال نمی کردند، که به واسطه عدم شفافیت حاکم بر فعالیت هایشان، از پرداخت مالیات واقعی خود نیز طفره می رفتند.
در چنین بستری بود که تلاش های انجام شده در زمان دولت های هاشمی و خاتمی برای توسعه خصوصی سازی با مقاومت بازار و مؤتلفان آنها در قدرت مواجهه شد و به نتیجه نرسید. چرا که خصوصی سازی، مستلزم تغییر سمت و سوی کشور از یک اقتصاد توزیعی و مبادلاتی (که در آن بازار نقش مسلط را داشت) به یک اقتصاد تولیدی و صنعتی بود (که در آن، صاحبان صنایع قدرت بيشتري داشته باشند). و طبیعتاً، بازار و متحدانش، در مقابل هر رویکردی که منجر به کاهش نقش اقتصادی-سیاسی آنها می شد مقاومت می کردند.
با آغاز دوره احمدی نژاد، چالش خصوصی سازی کماکان در مقابل دولت باقی مانده بود. با اين تفاوت که در این دوره، شدت وابستگی کشور به درآمد نفتی و میزان بی نیازی آن از بخش خصوصی، بیشتر از هر زمان دیگر شد. در واقع، با وجود 4 برابر شدن درآمد نفت در اين دوره، نه تنها برداشت از حساب ذخیره ارزی برای تأمین هزینه های فزاینده دولت بيشتر شد، که صادرات غیر نفتی و نيز کارآفرینی و سرمایه گذاری در صنایع، به دلیل مجموعه ای از سیاست های داخلی و چالش های بین المللی، کاهش یافت. در نتیجه، با تضعیف بیش از پیش بخش خصوصی و اقتصاد تولیدی از یک طرف و جهش واردات از طرف دیگر، نقش اقتصاد مبادلاتی و اقتصاد سایه - مبتنی بر واسطه گری، بازار سیاه و خرید و فروش - افزایش قابل ملاحظه ای پيدا کرد. به اين ترتيب بود که افزایش درآمد نفتی، نه تنها سرمایه گذاری و اشتغال بیشتری به وجود نیاورد، که به واسطه عدم سرمایه گذاری در تولید (که لازمه ايجاد شغل هاي جديد بود) و افزایش واردات (که با ورشکست کردن تولیدات داخلی، شغل هاي موجود را نیز تهدید می کرد) به گسترش بیکاری انجاميد. و همزماني افزايش بيکاري با افزایش تورم، باعث شد تا طبق برخی برآوردها، حدود نیمی از جمعیت فعال کشور برای گذران زندگی خود به فعاليت در اقتصاد سایه وابسته شوند.
این وضعیت، البته از ابتدای روی کارآمدن دولت جدید برای کارشناسان قابل پیش بینی بود و در قالب هشدارهای مکرر اقتصاد دانان، و حتی اقتصاددانان محافظه کار، به آقای احمدی نژاد نمود داشت. اما ظاهراً، دولت جدید به دلایل مختلف، تمایلي برای تقویت اقتصاد تولیدی در مقابل اقتصاد توزیعی و مبتنی بر صادرات نفت نداشته است. آقای احمدی نژاد و همکاران وي، به وضوح در مسير مقابله با خصوصی سازی و کاهش نقش دولت حرکت کرده اند. آنها، بخش فرآینده ای از درآمد نفت را خرج سیاست های پرهزینه داخلي و خارجي نموده و توجهی به تأثیرات مخرب افزایش واردات و تزریق حساب نشده پول به جامعه نداشته اند که نتیجه آن، افزایش تورم و پایین آمدن شدید قدرت خرید شهروندان و به ویژه اقشار حقوق بگیر (تا حد 20 درصد در طول سال گذشته) بوده است. نتيجه آن که افزایش درآمد نفتی در دوره آقاي احمدي نژاد، موجب افزایش سرمایه گذاری مولد و اشتغال یا بهبود وضعیت معیشتی مردم نشده و در عوض، به بالا رفتن هزینه های دولت، رشد تورم و افزايش وابستگي اقتصاد به نفت انجاميده است.
با توجه به آنچه گفته شد، درک این واقعیت دشوار نیست که چرا رو به کاهش گذاشتن قیمت جهانی نفت از اواخر تابستان، اقتصاد بیمار ایران را به وضعیتی بحرانی دچار کرده است. اقتصادی که تولید ارزش افزوده در آن، عمدتاً نه به تولید و بخش صنعت، که به صادرات نفت و واردات و توزیع کالاهای مصرفی وابستگی دارد و این وابستگی، در سه سال گذشته تشدید شده است. در شرایطی اینچنین، کاهش شدید درآمد نفتی، مجموعه فعالیت های دولتی که وابستگی آن به صادرات نفتی از هر زمان دیگر بیشتر شده را به شدت تحت تأثیر قرار داده است. نتيجه آن که به طور طبيعي، خلاء شديد ایجاد شده در منابع درآمدی دولت نهم، که امکان کاهش هزینه های خود را در کوتاه مدت (حداقل تا آستانه انتخابات) ندارد، اين دولت را مجبور به جستجو و ايجاد منابع درآمدی جدید برای خود کرده است.
این، اصلي است که می توان بر مبنای آن، حداقل بخشی از انگيزه هاي تلاش اخير دولت برای وضع مالیات های جدید بر درآمد اصناف و بازاریان را درک کرد. با توجه به اين معني، یک تحلیل اوليه در مورد علت وضع مالیات های جدید بر اصناف، البته مي تواند در پيوند با تلاش دولت به تأمین منابع مالی جدید در شرایط کاهش درآمد نفت باشد. می توان احتمال داد که به راستی دولت آقای احمدی نژاد زیر فشار اقتصادی دست به چنین اقدام جنجالی و پر هزینه اي زده باشد. به ویژه که نشانه هایی در دست است - از قبیل "پیش بینی" اخير وي مبنی بر این که قیمت نفت هرگز از 100 دلار پایین تر نخواهد آمد - که گویی کاهش قیمت نفت برای رييس جمهور قابل پیش بینی نبوده است .
اما آیا تلاش دولت برای افزایش درآمد خود، به سادگی می تواند همه چیز را در مورد سیاست مالیاتی جنجالی اخیر توضیح دهد؟ مشکل می توان این پیش فرض را قبول کرد. حتی اگر تصور کنیم دولت احمدی نژاد هیچ کدام از هشدارهای مبنی بر موقتی بودن افزایش قیمت نفت را جدی نمي گرفته، یا واقعاً امید داشته که یک شبه بتوان سیستم مالیاتی کشور را تغییر داد، باز نحوه برخورد این دولت با اعتراضات اخیر بازار تأمل برانگیز به نظر می رسد.
به بیان مشخص تر، طرح جنجالی اخذ مالیات 3 درصدي جديد از بازار، که حتي در صورت تحقق بخش قابل توجهي از کاهش درآمد دولت را پوشش نمي داد، و آن گاه عقب نشینی سریع دولت در مقابل اعتراضات بازاریان، به این فرضیه دامن می زند که دلیل اصلی اعلام سیاست های مالیاتی جدید نه اقتصادی، که سیاسی بوده باشد.
در اين ارتباط، اختلافات میان دولت نهم و سایر جریانات داخلی جناح محافظه کار و به ویژه جناح موسوم به راست سنتی (که از بازار، روحانیت و احزابي چون مؤتلفه تشکیل شده است) عامل مهمي است که مي تواند در تحليل وقايع اخير، مورد توجه قرار بگيرد. به ویژه آن که که نشانه های اختلافات مزبور، در آستانه انتخابات ریاست جمهوری در حال پر رنگ شدن هستند و البته، یکی از نمودهای برجسته اين اختلافات، در انتقادات فزاینده جناح راست سنتی به عملکرد اقتصادی دولت بروز دارد. تا جایی که برخی تحلیلگران جناح راست به درستی اقتصاد را با "پاشنه آشیل" دولت نهم توصیف کرده اند.
اکنون دولت آقای احمدی نژاد، که اولا علی رغم درآمد بی سابقه نفت موفق به حل مشکلات معیشتی رأی دهندگان نشده و ثانيا هشت ماه مانده به انتخابات، با بد اقبالی از درآمد بالای نفت نیز محروم شده است، برای تحقق وعده اقتصادی خود (چون پرداخت نقدی یارانه ها) و حتی برای حفظ وضع موجود و جلوگیری از وخامت بیشتر آن، با چالش های مهمي مواجه است. دولت نهم قاعدتاً به این واقعیت آگاه است که با توجه به زیان هایی که در ابعاد اقتصادی و اجتماعی بر طبقه متوسط و تحصیل کرده جامعه تحمیل کرده، امکان کسب رأی را از اين طبقه را ندارد و مجبور است با پافشاری بر سیاست های پوپولیستی، بر روی کسب آرای طبقات پایین جامعه سرمایه گذاری کند. طبقاتی که معلوم نیست دولت، برای جذب آنها (از طریق مکانیزم هایي چون توزیع مستقیم پول) درآمد نفتی کافی در اختيار داشته باشد.
در نتيجه دولت نهم، در مواجهه با بحران اقتصادی نابهنگامي که گريبانگير آن شده، به وضوح تلاش های خود را برای "متهم سازی" دیگران به کارشکنی اقتصادی و انداختن تقصیر مشکلات معیشتی به گردن رقبا را افزایش داده است.
در چنين فضايي، به نظر می رسد آقاي احمدی نژاد، در اعلام و سپس عقب نشینی تبلیغاتی سیاست های مالیاتی خود، دو هدف مشخص سياسي را در نظر داشته است: در درجه نخست، رویکرد فوق در برگیرنده نوعی هشدار ضمنی به راست سنتی است که در صورت ادامه مخالفت با دولت نهم، این دولت قابلیت بحران آفرینی برای اين جناح و موتلفان آن را دارد. اما از آن مهم تر، سياست هاي جديد، در برگيرنده این پیام تبليغاتي به جامعه بودند که گويي دولت نهم، تمام تلاش خود را برای حل مشکلات اقتصادی و توزیع عادلانه ثروت به کارگرفته، اما رقباي آن – شامل بازار و متحدان سیاسی آن - با مقاومت و کارشکنی در مقابل سیاست های دولت مانع از حل مشکلات معیشتی مردم شده اند.
می توان پیش بینی کرد که با نزديک شدن به زمان مبارزات انتخاباتی، تيم تبليغاتي دولت نهم در توضیح دلايل ناکامی اقتصادی این دولت، بیش از هر چیز بر "کارشکنی" های انجام شده در مقابل آقای احمدی نژاد و همکارانش تکیه کنند. و قابل پیش بینی است که در آن هنگام، یکی از مهمترین استنادهاي مقامات دولتی براي اثبات ادعاي فوق، مقاومت بازار در مقابل پرداخت مالیات باشد. اقدامي که تبعات سياسي آن در مقطع انتخابات، مستقيما دامنگير موتلفان سياسي بازار - اعم از روحانيت و احزاب راست سنتي – خواهد شد.