|
|
|||
|
گزارشي از شكنجه در زندانهاي ايران ساز مخالف، نيما نامداری: اين روزها من به دقت اخبار درون زندانها را دنبال ميكنم و تلاش ميكنم با زندانيان آزاد شده نيز گفتوگو كنم. خوانندگان قديمي اين وبلاگ ميدانند كه در نقل اخبار اهل احتياطم و با اغراق در هر زمينهاي مخالفم. يكي از نقدهاي من به بسياري از سايتها و وبلاگها در ماههاي اخير دامن زدن به شايعات است. رواج و گسترش شايعه باعث ميشود كه آستانه تحريكپذيري مردم افزايش پيدا كرده و نسبت به خبرهاي واقعي حساسيت كمتري نشان بدهند. شايعات در اين روزها چنان ذهن مردم را پر كرده كه ديگر جائي براي خبرهاي واقعي نمانده، در اين مورد بعدا خواهم نوشت. اينها را از اين جهت گفتم كه تاكيد كنم آنچه در ادامه خواهم نوشت در صحتشان يقين دارم. برآوردها نشان ميدهد در سه ماه اخير بيش از 5 هزار نفر در تهران بازداشت شدهاند از اين 5 هزار نفر حدود سيصد نفر افراد سياسي شناخته شده بوده . مابقي آنها هستند كه در خيابانها و حين شعار دادن و شركت در تجمعات بازداشت شدهاند اينها را با همان ادبياتي كه در داگستري و زندان معمول شده «كف خياباني» مينامم. برخورد با اين دو گروه از اساس متفاوت است: 1- سياسيها يعني همان حدود سيصد نفر، عمدتا در بند 209 و 240 اوين نگهداري ميشوند. اغلب آنها در معرض شكنجه فيزيكي بيشتر از ضرب و شتم نيستند اما شديدترين شكنجههاي رواني در مورد آنها اعمال ميشود. به ويژه مردان وضعيت بدتري دارند. اصليترين ابزار شكنجه فعالان سياسي استفاده از ابزار جديدي است كه تا پيش از اين در زندانهاي ايران نديده بوديم. ظاهرا در زندان اوين فضائي ساختهاند متشكل از سلولهائي كوچك در ابعاد كمي بزرگتر از يك تابوت ايستاده، بدون هيچ منفذي براي نور و صدا، فضاي اين «تابوت زندگان» طوري است كه زنداني امكان تغيير حالت بدن را ندارد. اين همان جائي است كه زيدآبادي در گفتوگو با همسرش آن را به قبر تشبيه كرده است. زندانيان مختلف در مدتهاي متفاوت در اين تابوت حبس شدهاند. براي درك شدت شكنجه تصور كنيد چندين روز در چنين فضائي حبس شويد و ندانيد كه سرنوشتتان چه خواهد شد و در بيخبري و سكوت مطلق باشيد. احساس پوچي و فراموششدگي شما را قطعا خرد خواهد كرد. بي غذائي و گرماي شديد وضعيتي است كه اغلب زندانيان كمابيش دچارش هستند. تقريبا تمام زندانيان سياسي در انفرادي يا در موارد معدودي دو نفر در يك سلول هستند. زندان از امكان تماس تلفني و ملاقات با خانواده به عنوان يك ابزار تهديد يا تطميع استفاده ميكند. شكنجههاي سفيد با شيوههاي مختلف براي افراد متفاوت اعمال ميشود. يك وكيل سالخورده را چندين بار به بالاي يك ارتفاع برده و و او را در شرايط سقوط از ارتفاع قرار دادهاند. جوان روزنامهنگاري را در چندين روز متوالي لخت كرده بر روي بدن او بنزين ريخته و چندين ساعت متوالي در مقابل نور مستقيم آفتاب قرار دادهاند سپس بر روي او آب يخ ريخته و بدون هيچ درماني به سلول انفرادي منتقل كردهاند. شنيدهام كه همين كار را با سعيد حجاريان هم كردهاند. تحقيرهاي كلامي به شدت رواج دارد. با ايزوله كردن زنداني از نظر خبري او را در شرايطي قرار ميدهند كه احساس كند ديگر مقاومت فايده ندارد. به آنها ميگويند كه هاشمي و موسوي هم بازداشت شدهاند و اعترافات ابطحي و عطريانفر را براي آنها پخش ميكنند. 2- كف خيابانيها انصافا وضعيت دردناكي دارند. آنها در بازداشتگاههاي مختلف نگهداري ميشوند و اغلب در معرض شكنجههاي فيزيكي بودهاند. در يك مورد مشخص اطلاع دارم كه پيكر يكي از درگذشتگان در حالي به خانوادهاش تحويل داده شده كه ناخن پايش كشيده شدهبودهاست. تقريبا تمام اين زندانيان به شدت كتك خوردهاند به نحوي كه در بسياري موارد منجر به صدمه يا خونريزي شديد شدهاست. موارد متعدد شكستگي استخوان، خونريزي شديد، آسيب ديدن اندام حساس بدن و كوفتگي و ورم در ميان اين زندانيان وجود دارد. خشونتهاي فيزيكي شديد، گرسنگي و تشنگي دادن، نگهداري آنها درگرما و رطوبت زياد، دشنام و توهين مستمر، وادار كردن آنها به ماندن در يك حالت (مثلا خوابيده با دستهاي از پشت بسته يا سرپا ايستادن) در مدتهاي طولاني بيشتر از 20 ساعت و ... در مورد بسياري از اين زندانيان اتفاق افتاده است. كف خيابانيها در معرض تحقير و عقدهگشائي ماموران هم بودهاند. رفتارهاي متعددي نظير لخت كردن زندانيان، واردار كردن آنان به انجام رفتارهاي نامتعارف و گفتن جملات مشمئزكننده ( مثلا دادن نسبتهاي زشت به مادر خود) به نظر نميرسد جز بيماري دگرآزاري يا عقده خشونت ماموران علت ديگري داشته باشد. اگرچه مجال دادن به ماموران براي چنين رفتارهائي خود مي تواند بخشي از فرايند سركوب باشد. متاسفانه تمركز رسانه ها محدود به زندانيان سياسي است و از زندانيان كف خياباني تنها نام برخي از آنها كه به علت شدت شكنجه درگذشتهاند منتشر شدهاست. نكته دردناك ديگر در مورد كف خيابانيها وضعيت خانوادههاي آنان است. اغلب اين افراد اصلا سياسي نبوده و خانوادههاي آنها آمادگي چنين شرايطي را ندارند. به ويژه در روزهاي اول كه وضعيت اغلب اين زندانيان روشن نبود من خانوادههايي را ميديدم كه از شهرستان آمده و شب و روز را در پيادهرو يا مقابل زندان اوين ميگذراندند. بسياري از خانوادهها معلوم بود شرايط روحي و مالي مناسبي براي پيگيري وضعيت عزيز خود را ندارند. بسياري از آنها از هرگونه اطلاع رساني وحشت دارند. حال تصور كنيد از چنين خانوادهاي بعد از يك ماه بيخبري و عذاب خواسته شود كه وثيقه 100 ميليوني براي فرزندش تهيه كند. زندانيان آزاد شده تعريف ميكنند كه بسياري از اين كف خيابانيها درون زندان هم اوضاع مناسبي ندارند. آنها به دليل اينكه از پيش آمادگي چنين وضعيتي را نداشتهاند، نميدانند در مقابل بازجو و مامور چگونه رفتار كنند و از نظر روحي شكننده و مستاصل ميشوند. به ويژه برخي از آنها كه بدون اطلاع خانواده در تجمعات حاضر مي شدهاند نگران وضعيت خانواده و پريشاني و بيخبري آنها بوده و اجازه تماس و ملاقات هم به آنها داده نميشدهاست. ---- احمد زیدآبادی؛ «۳۵ روز انفرادی، ۱۷ روز اعتصاب غذا» ۱۳۸۸/۰۵/۳۰ رزا آژیری دوشنبه گذشته، احمد زیدآبادی، روزنامهنگار و دبیرکل ادوار تحکیم وحدت، پس از گذشت بیش از دو ماه از بازداشتش، با همسر خود دیدار کرد. رادیو فردا: خانم محمدی، لطفاً برای ما از چگونگی میسر شدن دیدارتا با آقای زیدآبادی بگویید. مهدیه محمدی: آقای زيدآبادی روز يکشنبه تلفن زد. اول صبح که تماس گرفت خيلی سرحال بود و حالش خوب بود. دوباره بعد از ظهر هم تماس گرفت و گفت فردا ساعت چهار بياييد ملاقات.در ديدار با همسر خود وضعيت روحی و جسمی او را چگونه ديديد؟ اين تنها ديداری بود که طی مدت ۶۴ روز داشتيم. اکنون میتوانم بگويم شرايط او در مجموع بد نيست البته خوب هم نيست. ---- بدتر از ابوغریب؟ گزارش تکان دهنده تایمز از تجاوز به رضا نوجوان 15 ساله در زندان
تایمز انگلیس با همکاری عفو بین الملل و منابع معتبر خود گزارش کاملی از تجاوز به بازشدگان را فاش ساخته است. در این گزارش آمده رضا نوجوان 15 ساله ای است که در مرکز ایران، در یک خانه امن پناه گرفته است اما به تائید پزشک معالج، قصد خود کشی دارد. وی به همراه عده ای نوجوان هم سن و سال خود که حتی هنوز به سن رای دادن هم نرسیده اند در تجمعی دستگیر شده و در زندان بارها مورد تجاوز وحشیانه و تحقیر جنسی قرار گرفته اند. مجله تایمز تحقیرهای جنسی علیه این زندانیان را معادل و یا بدتر از آنچه می داند که جمهوری اسلامی ایران ایالات متحده را برای ارتکاب آن در زندان ابوغریب ملامت نموده است. این نوجوان که نام وی، محل اقامت و نام پزشک معالج وی نزد تایمز محفوظ است می گوید در روز اول در بازداشتگاه نامعلوم (سپاه یا بسیج) سه نفر لباس شخصی به وی حمله کرده اند و یکی او را به زور نگه داشته، یکی رویش نشسته و دیگری روی وی ادرار نموده و سپس به طرز وحشیانه ای به وی تجاوز کرده اند. وی در طول مدت زندان (حدود 20 روز) بارها مورد تجاوز قرار گرفته است، حتی پس از انتقال به بازداشتگاه رسمی نیروی انتظامی. رضا برای خودکشی در زندان سر به زمین کوبیده است. او شاهد تجاوز به چندین نفر دیگر نیز بوده و به شهادت پزشک معالج و تائید نماینده عفو بین الملل در ایران، ادعاهای رضا مبنی بر تجاوز، جراحات جسمی، آسیبهای روحی و تحقیرهای جنسی با واقعیات منطبق می باشد. رضا شاهد زندۀ مهدی کروبی، افشاگر تجاوز به زندانیان دربند می باشد. تجاوز کنندگان به رضا مرتبا می گفته اند این کارها را در راه خدا انجام می دهیم و سزای معترضین به نظام اسلامی همین است. گویا صورت وی را در مدفوع فرو کرده اند و در اعتراض به تجاوز، بازجوی وی دوباره به او تجاوز نموده است. رضا می گوید زندانیان نوجوان را مجبور به "عمل جنسی با یکدیگر" نیز نموده اند و گفته اند با این عمل "پاک می شوید". در نهایت رضا با وثیقه ای در حدود 70 میلیون تومان در دادگاه انقلاب و با سپردن تعهد مبنی بر عدم افشاگری در مورد این رفتارهای وحشیانه آزاد شده است. در بیمارستان، نوجوان شانزده ساله دیگری که از وی به عنوان سردسته نام برده شده در اثر شدت جراحات به شهادت رسید. شخصیتهای این گزارش با بیان این واقعیات جان خود را به خطر انداخته و خانواده رضا قصد خروج از کشور دارند. ترجمه ---- گزارشی یک روانشناس زندانی از جنایتهای اردوگاه مرگ کهریزک من ا. ب. هستم لیسانس روانشناسی دارم و در یک کلینک پزشکی در خیابان ج. کار می کنم با دکتر ص. و کار ما پزشکی و تهیه دارو برای مردم است. مامورین پلیس ما را به دلیل داشتن یک جعبه آرسنو موتون و پیش بازرس شعبۀ 6 تخلافات پزشکی خیابان مطهری بردند و او بعد از این مرا به آگاهی و پس از آن به کهریزک فرستاد در صورتیکه من سوء سابقه ای نداشتم و هیچ تخلفی نداشتم .کابوس از اینجا شروع شد برادرم مفقود اثر است و خودم در جنگ ایران و عراق در اوایل جنگ در کردستان شرکت کردم و جزوه خانبازان می باشم. موقعی که من را به آگاهی فرستادند بعد از شکنجه هایی که در آگاهی مثل کابل و کتک خوردن ،دستبند و پا بند و بازجوئیهای شدید مشت و لگد در آگاهی شاپور بعد از چند روز به دستور همان دادیار شعبۀ 6 تخلافات پزشکی مرا به آدرس کهریزک بازداشتگاه کهریزک فرستادند .ما را با یک ون به آنجا بردند . وقتی که بطرف قم می روید از سه راهی کهریزک می پیچید به سمت جنوب شرق تهران و کاملا نظامی است و تپه ماهور دارد با سیم خاردار و پادگان کهریزک در لابلای تپه ماهورها است، که دسترسی آن برای افراد عادی سخت است بعد از گذشتن از یک فضای نظامی و عجیب و غریب به فنس اول می رسیم که کلاه سبزها هستند از گارد نیروی انتظامی و بعد از فنس دوم 3 کیلومتر بعد به یک پایگاه نظامی میرسیم که تا بازداشتگاه فاصله ای ندارد بعد از فنس دوم وارد ورودی می شویم. این تابلو نصب شده است که روی آن نوشته است، تحت نظرگاه 210 کهریزک فنس دوم پایگاه نظامی بود که تمام سربازها مسلح بودند و در وسط یک منطقۀ کاملا نظامی که بعضا صدای گلوله از میدان تیر شنیده می شد. در داخل این پایگاه شاهد مجموعه ای بودیم که زندانبانان در بالای دیوار نگهبانی می دادند و زندانیان در کف آن ،قسمتی داشت بنام زیر زمین که قرنطینۀ 1 و 2 آنجا بود و بالای آن دفتر امور اداری آن و سوله ای که داخل آن چند قفس ساخته بودند جهار قفس در حدود 4 اتاقک کوچک دقیقا شبیه قفس های که برای حیوانات مثل یوزپلنگ و شیر و گرگ در باغ وحش تهران ساختند . پشت سر هم 3 قفس را نصب کردند و جوشکاری کردند که احتمالا این قفسته ها را در کارخانه های زندان کچوئی ساخته اند .ارتفاع قفس 3 متر است و هر قفس حدود 25 الی 30 مترمربع مساحت دارد و کف کل سوله موزائیک شده است که پر از لکه های خون،استفراغ و قی و چرک زندانیان قبلی است . 4 اتاقک که روی قفسها ساختند حدود 20 متر مربع مساحت دارند و در داخل هر کدام بین 30 تا 40 نفر را انداخته اند درهای فلزی دارند که روی آن توری کشیده اند و شبها همۀ درها قفل می شد سوله با 3 هواکش ،هوایش عوض می شود .(سوله بزرگ 400 الی 500 متر مربع و دیوارهای سوله سیمانی هستند. تحمل این فضا و سر و صداهای آن فن ها خیلی سخت است . دستشوئیها و سرویسهای بهداشتی به عمد خراب هستند و در انتهای سوله قرار دارند . حمام ندارد ،آب ندارد . تانکر آبی که برای زندانیان می آورند مخلوطی از آب و گازوئیل است. آبی لجن و کثیف که ممکن است از چاله ها پر کنند و بیارند و زندانیان مجبور بودند همان آب را از یک بطری خانواده هر نفر یک قولپ در طول روز یا 2 بار 2 قولپ در طول روز بنوشد تازه این آب را 48 ساعت یکبار یا گاهی 24 ساعت یکبار نمی آوردند و گاهی جیره نان و سیب زمینی را هم نمی دادند و 24 ساعت گرسنه و تشنه می ماندیم و زندانیها همیشه نگران بودند که از گرسنگی نمیرند و نای حرف زدن نداشتند . مجموعه آنجا همراه با سربازهای مسلح و فضاسازی که از روز اول همراه با کتک زدن و فحاشی ناموسی و لخت و مادر زاد کردن ما به محض ورود و شلاق زدن و لوله زدن و ایجاد رعب و وحشت بود تا روح ما را بکشند. متهمی که بیمار و گاها بی گناه است.فضای رعب آور و وحشتناک در عمق و در دور افتادگی و گرسنگی دلایل مرگ در کهریزک بود هر رور به چشم خودمان 2 الی 3 تا و گاه 7 الی 8 نفر را می دیدم که کشته می شدند داخل کیسه و یا پتو می انداختن و زیپ کیسه ها را می کشیدند و داخل ماشین می انداختند و می بردند گاها مرده ها چند ساعت زیر آفتاب می ماندند تا باد بکنند و بترکند و صورتشان شناخته نشود یا در آن محوطه پشت سوله خاک می کردند. کانکسها را چیده بودن و در داخل هر کانکس 60 الی 70 نفر زندانی بود تپه ای وجود داشت بنام تپه سفید که افراد را با بدنی برهنه بالای آن می دواندن که زخمی می شدند. پشت همان تپه سفید بسیاری از جسدها را دفن کردند در زیر خاک و همینطور در دور تپه ماهورهای اطراف. با چشمان خود دیدم کسی را که حقی سرهنگ نیروی یگان ویژه اردوگاه بود کف اردوگاه نشاند و با کلت تیر مستقیم از بالا به سرش شلیگ کرد که طرف مرد و خون دورش را گرفته جسدش را پشت کانکسها بردند. گاهی از دور بوی چوب و دود و گوشت سوخته یا پشم موی وز کرده به مشاممان می رسید. ما همیشه گرسنه بودیم وبا یک تکه نان لواش نازگ و یک تکه سیب زمینی در طول 24 ساعته زندگی می کردیم. بازداشتگاههای مثل داخائو،ماتازن ،آشویتس،ابوغریب و گوانتانامو را از یاد ببرید. اول اینجا است و کورگاه و قبر شما ،دنیا و آخرت شما همینجا است. این جملاتی بود که احمد رضا رادان جانشین فرمانده نیروی انتظامی تهران بزرگ وقتی هفته ای یکبار پنچشنبه ها صبح با هلیکوپتر به اینجا می آمد و خودش به همراه کشمیری،عامریان،حقی ،کومیجانی، زندی، خمیس آبادی، حسینی ،موسوی ،سید،حاجی ،مهندس و رئیس اسامی مستعار که بقیه آنها داشتند و گاردهایی که با عینک دودی و نقاب صورت خود را پوشانده بودند و ما را کتک می زدند. این شکنجه گران و آدم کشان اسامی مستعار هم داشتند که ما نمی دانستیم چه کسی هستند روزهای دوشنبه و سه شنبه حقی با گاردیها و کومیجانی می آمدند و ما را می زدند. روزهای پنجشنبه رادان و عامریان و کشمیری با هلی کوپتر می آمدند و همینطور ماکان که خانواده های زندانیان را جلوی در کتک می زد. اگر در طول ماه یا هفته گذر خانواده با هزار بدبختی به آنجا می افتند و می توانستند از یک قاضی برای زندانی خود نامه بگیرند با لاستیکهای توپر سفید، با باتون ،با چوب با هر چیزی که باور نمی کنید می زدند. ما را لخت و مادر زاد و خیس می کردند و می کوبیدن روی زمین و روی آسفالت داغ وسنجاق قلت می زدیم و می زدند تا توی شیبی که پایین بود بیهوش شویم و دوباره آب روی ما می ریختند و ما را به هوش می آوردند و به سربالایی می گفتند بدوید ،یا دیوار را هل بدهید که عقب برود و هر کسی عقب می ماند بیشتر کتک می خورد. افراد گرسنه از شدت شکنجه ها به استقبال مرگ می شتافتند و خودکشی می کردند وقتی شخص اضطراب و ترس و گرسنگی و بیماری و سرکوبگری در پیرامونش باشد به همین جا می رسد زمانی که از شدت گرسنگی و تشنگی به مرگ راضی می شود و چندین ماه در این شرایط احاطه شده باشد استقبال از مرگ براش کاملا عادی است .افرادی در اینجا 18 ماه بودند وقتی بدن هیچ مواد مغذی مثل نمک ویتامین نمی گیرد چگونه می تواند در مقابل استرس و وحشت و کتک مقابله کند حالا بر این شرایط دائما کرامت انسانی ما را از بین می برند و ما را لخت و مادر زاد می کردند و در حضور 800 چشم با باتون به لای پاها و رانها و کفلها و مقعد بمالند و در اتاقکی تجاوز جنسی نمایند و هتک حرمت بکنند و علاوه بر اینها ضرب و شتم و لوله و شلنگ و باتون و مشت لگد که هر روز وجود داشت. هر روز وقتی ما را به آمار می بردند با کتک می بردند و با کتک می آوردند یعنی روزی 2 بار جیره کتک خوردن داشتیم برای رفتن به آمار و برگشتن از آمار این فجایعی است که هر ساعت و دقیقه در کهریزک برای زندانیان اتفاق افتاده است. به خانوادۀ زندانیان می گفتند او را به کهریزک فرستادیم معلوم نبود کجاست وقتی شما می گویید زندان قصر معلوم،وقتی می گویید اوین ،قزل الحصار،رجائی شهر معلوم است. اما کهریزک کجاست؟ کسی نمی دانست! عدم اطلاع رسانی به خانواده ها،عدم دسترسی به بازداشت شدگان، نبودند تلفن برای اطلاع دادن به خانواده ها ،قطع هرگونه ارتباط با دنیا بیرون از زندان ،غذای ما فقط نان و سیب زمینی و آب کثیف و تنها ارتباط ما با دنیا فقط شکنجه و توهین و مامورانی که به تو فحش می دهند .بعضی وقتها جیره کتک تا 5 بار تکرار می شد در ساعت ورود که لخت و مادر زادمان می کردند دیگر حیثیت و آبرو و غرورمان از بین می رفت . سئوال و پرسش و نام نشان در یک دفتر ثبت می شد نه کارتکس داشتیم و نه چیز دیگری ،هیچی فقط آبرویت را می ریزند و کتک می زنند و این فاجعه ادامه دارد وتمام نمی شود و فکر می کنی دچار یک کابوس شدی که انتهاهی ندارد . مشکل بیماری جسمی ،روحی،روانی شرایط نامطلوب و تنک هم خوابیدن 100 نفر آدم در 70 مترمربع جا و در صورت در خواست درمان افسر نگهبان ما را آنقدر کتک می زدند تا دیگر حوس قرص یا دارو نکنی. بیماران که دچار خونریزی می شوند و آنقدر به آن حالت نگه داشته می شوند تا. محوطه پر از اقرب ،رتیل و سگهای ولگرد و شغال و موشهایی درشت و عجیب و غریب است گورکن ها و تشیها شب همه جا به چشم می خوردند و تپه ماهورها را می کنند و دنبال چی می گردند نمی دانی هر لحظه منتظر چیزی باید بود.کل منطقه نظامی و فنس کشیده است که حتی این سئوال با وجود آن که ورودی و خروجی حدود 5 کیلومتر راه است به نظر بی انتها می آیید در طول این 2 سال در حدود شاید 20 هزار نفر را به اینجا آورده اند و این طور روحیه شان را داغون کردند تا به جامعه بروند و برای دیگران تعریف کنند تا آنها از شدت ترس هیچوقت اعتراضی نکنند . اصل و هدف از ایجاد این کهریزک ایجاد رعب و وحشت در بین مردم بخصوص جوانان ،اینجا آدم های بودند که یک ماه زیر شکنجه در آگاهی بودند و اعتراف نکردند. اما وقتی به کهریزک می آوردند و 2 ساعت زیر شکنجه آنها را می گذاشتند هر چیز راست و دروغی را قبول می کردند و از آنها امضاء و اثر انگشت می گرفتند .حتی مال و اموال مردم را با کتک از آنها می گرفتند و هیچ مدیریتی بر روح خود و رفتار خود نداشتند یکی از آنها که از هوش رفته بود انگشتش را گرفتند و زیر ورقه زدند و با همان ورقه رفتند خانه و زندگی اش را صاحب شدند .سئوالی که همیشه در ذهن داشتم این بود که این اجساد کجا می برند .پزشک قانونی که بدون هویت و کارتکس جسد قبول نمی کند و ما هم آنجا مدرک و پرونده ای نداشتیم .پس این اجساد چی شده اند .یادم یک روز جوانی را زیر شکنجه دچار خونریزی شدید شد. گفت من فرزند شهیدم چرا من را می زنید .سرهنگ پاسدار کومیجانی که فرمانده کهریزک بود خودش آمد و شخصا جوان را با لوله سفید توپر آنقدر کوبید تا بی هوش شد .سرهنگ پاسدار کومیجانی می گفت :پدر سگ حالا که پسر شهید هستی بیشتر باید کتک بخوری تا آبروی پدرت را نبری . هر وقت کومیجانی می خواست افراد را بزند لباس پلنگی می پوشید و من به چشم خودم دیدم خمیس آبادی و با قفلی سر محسن روح المینی کوبید و آنرا جلوی سوله در هواخوری آنقدر آویزان کرد تا خون از سرش رفت و مرد . 200 نفر شاهد مرگ او بودند دیدن که لای پتو انداختند و بردند . همین طور محمد کامرانی وامیر جوادی فر لنگرودی و چند نفر دیگر که ما اسم هایشان را نمی دانستیم که در دفتر اسامی آنها ثبت نشده است و یک دفتر جداگانه داشتند وقتی آن دانشجوها و جوانان را آوردند ما را از قرنطینه بیرون کردند و بجای ما آنها را در قرنطینه زیرزمینی کردند .جمعا 20 نفر از جوانان زیر دست احمد رضا رادان ،حقی عامریان ،کومیجانی ، کشمیری ،موسوی ،حسینی و خمیس آبادی ،زندی و ماکان کشته شدند. سربازها خیلی کم زندانیان را می زدند مگر اینکه روسای به آنها دستور بدهند.زندی این اواخر بهتر شده بود و کمتر می زد و در شیفت خودش اجازه نمی داد حتی سرگرد کومیجانی وارد میدان شود و بزند و از پشت سر او صحبت می کرد و می گفت اگر من شما را می زنم بخاطر اینکه اونها نیاند بدتر بزنند و این فشارهای روانی باعث شده بود که خود زندی بیمار شود و یک هفته نیایید و حتی می خواست دست به خودکشی بزند وقتی احمد رضا رادان می آمد نهره می زد که هیچ کس از اینجا بیرون نمی رود با لهجۀ اصفهانی اش می گفت: ها چاق شدید،گنده شدید همین الان میدم دارتون بزنند ،چرا به اینها غذا میدین مگر نگفتم هیچی ندین!در صورتیکه به ما فقط نان و سیب زمینی داده بودند .می گفت بایستی اینها مثل خر سوارشون شد. تا صدای خر در نیاوردن صدای سگ در نیاوردن بیرون از اینجا نباید بروند .رادان خودش از همه بی رحمتر بود پنجشنبه ها که می آمد .یکبار دیگر هم در آنجا شاهد بودم که در جایی که می خوابیدیم لابلای هم زندانیان جا نداشتند و شب به همدیگر مشت و لگد می زدند مجبور شدیم صبح برای آنها صحبت کنیم و بگویم ما همه همدردیم چرا همدیگر را می زنیم .اینها از خدا می خواهند که ما به جون هم بیفتیم و بعد زندانیان آرامتر شدندو کمتر همدیگر را می زدند. این فاجعه ای بود که ماداشتیم تا روزی که بالاخره بازرسها آمدند . روزی که بازرسها آمدند ما را تهدید کردند اگر بگویید چه بلائی سر شما آمده همتون را می ترکونیم. به بازرسها بگویید غذا می دهند با ما خوب رفتار می کنند پتو می دهند و پتو آوردند زیر همۀ ما برای اولین بار پتو انداختند ولی خوشبختانه چندتا از دانشجوها و 6 نفر از لیسانسه ها که در قرنطینه بودند همۀ حقایق را گفتند و آبروی آنها را بردند . وقتی فلاح و کومیجانی می خواستند بیایند جلو یکی از اعضای بازرسی سر آنها داد زد و گفت بروید عقب.بعد این 6 نفر گفتند اگر ما بگوییم که این چیزها را شما بروید ما را می کشند . اسم این 6 نفر را بنویسید و سر آنها فریاد زد . یک مو از سر این 6 نفر کم بشود وای به احوال شما و بالاخره این 6 نفر را با تحت الحفظ به قرنطینه آوردند از آن روز که بازرسها آمدند تا روزی که کهریزک را بستند و ما را به قزل حصار و بعد رجائی شهر آوردند 48 ساعت گذشت که برای اولین بار آنشب برای ما برنج دادند و دیگه کتک نزدند و بعد از ان ما به اینجا آمدیم. ثمرۀ بستن کهریزک و آزاد شدن ما از کهریزک بخاطر خون شهیدانی بود که این جوانان که در خیابان برای آزادی کشته شدند و در کهریزک شهید شدند و اسامی آنها در دنیا منتشر شده است .خون آنها هدر نشد و هزاران انسان مثل ما از کهریزک نجات پیدا کرد. به امید روزی که همۀ مردم ایران در آزادی و بدون شکنجه و قول و زنجیر استبداد زندگی کنند زندانی ا. ب 27 مرداد 1388 این زندانی به مدت 85 روز در اردوگاه مرگ کهریزک زندانی بوده و بر او تمامی این جنایتها روا داشته شده است.بنابه اظهارات زندانیانی که از اردوگاه مرگ کهریزک نجات یافته اند آمار این اردوگاه بیش از 400 نفر بوده است . دستگیر شدگان قیام را به زندان اوین منتقل کرده اند . و سایر زندانیان را به شکنجه گاه آگاهی شاهپور،زندان قزل حصار و زندان گوهردشت منتقل شده اند. اکثر آنها در زندان قزل حصار بسر می برند. این زندانیان بی دفاع دچار ناراحتیهای متعدد جسمی و روحی هستند و از فرط گرسنگی تا حد زیادی وزن خود را از دست داده اند. از طرفی دیگر برای از بین بردن اسناد جنایت واقع شده بخصوص قربانیان آن سعی دارد زندانیان را اعدام نماید و حتی گفته می شود که 24 نفری را که از زندان قزل حصار برای اعدام به زندان گوهردشت منتقل و اعدام کردند تعدادی از آنها از زندانیان کهریزک بودند. فعالین حقوق بشر و دمکراسی در ایران 30 مرداد 1388 برابر با 21 اگوست 2008 ---- طانب جنایتکار به ترانه موسوی تجاوز کرده استحسین طائب و ترانه موسوی
وبلاگ سهرابستان:
سرکوب تظاهرات مسجد قبا توسط قرارگاه
ثارالله که زیر نظر طائب می باشد صورت گرفت. دستگیرشدگان آنروز با ون های سیاه
رنگی
از
صحنه منتقل شدند که این ون های سیاه انحصاراً متعلق به قرارگاه ثارالله می باشد.
بازداشتی ها از محل دستگیری به مرکز قرارگاه ثارالله در خیابان سئول انتقال
داده
شدند. در این مرکز یکی از وحشتناک ترین زندانهای حکومت وجود دارد که به زندان
ابوغریب معروف است.ـ
دو چیز
مسلم است، طائب دستور داده که ترانه موسوی را برای بازجویی نزدش
ببرند و دیگر اینکه ترانه موسوی بعد از آن ناپدید شده است. حتی اولین خبرها از
این
موضوع نیز بطور غیرمستقیم توسط پرسنل همین بازداشتگاه به بیرون درز داده شد،
آنها
اطمینان یافته بودند که دلیل برنگشتن ترانه به بازداشتگاه، سوء استفاده جنسی
طائب
از
این دختر مظلوم است.ـ
|
||||
|