سایت ملیون ایران

چشم‌هایش؛ نابینا کردن جوکر تهران، گناهش شاد کردن مردم بود

«محمد فرضی»، معروف به «جوکر تهران»، خود را هنرمندی می‌داند که رسالتش شاد کردن مردم است. در جمهوری اسلامی که فرهنگش بر عزاداری و سرکوب بنا شده اما، شادی جرم است و محمد بهای سنگینی برای هنرش پرداخت.

با محمد چند روز پس از ورودش به آلمان صحبت کردم، کشوری که این روزها به خانه دوم بسیاری از معترض‌های ایرانی تبدیل شده است. نخستین بار در بهمن۱۴۰۱ بود که درباره جوکر تهران نوشتم؛ چند ماهی پس از آغاز تحقیقات‌مان درباره نابینا کردن معترضان به‌عنوان سلاحی برای سرکوب. آن زمان هنوز اعتراضات «زن، زندگی، آزادی» جریان داشت و مدام پرده از جنایتی دیگر برداشته می‌شد. حالا دو سال از آن روزها می‌گذرد، اما زندگی بر آسیب‌دیده‌ها نگذشته و بسیاری را راهی روزگار تبعید و مهاجرت کرده است و همچنان درگیر درمان نابینایی چشم‌ها یا ترمیم نقص عضوهایی هستند که ماموران جمهوری اسلامی به زندگی آن‌ها روانه کرد. 

***

محمد در ایران، وقتی در نوجوانی به سر می‌برد و در جست‌وجو پاسخ به سوال‌های خود می‌گشت، با الگو گرفتن از «مایکل جکسون» می‌رقصید و هم‌زمان ورزش‌های رزمی هم تمرین کرد. او حتی سر از حوزه علمیه «زین‌الدین» هم درآورد و به گفته خودش فقط دو ماه توانست آن محیط را طاقت بیاورد. محمد در کنار رقص، ورزش‌های رزمی مثل جودو و کاراته هم انجام می‌داد و می‌خواست که پیشرفت کند، اما در جمهوری اسلامی ورزش هم مانند تمامی موارد، زیر سلطه نظام است و محمد برای پیشرفت، به عضویت بسیج درآمد.

خودش می‌گوید:‌ «در سبک رزمی هرکس که وارد می‌شود باید عضو بسیج شود، وگرنه حکم مربی‌گری باطل می‌شود، یا پیشرفت نمی‌کنید. من در شهرداری هم رفتم و ایده‌پردازی کردم و با [محمدباقر] قالیباف هم عکس دارم. خیلی‌ها می‌گویند که این عکس‌ها را پاک کن. اما من می‌خواهم بگویم که کی بودم. گول نخورید، من هم فکر می‌کردم این‌ها خوب هستند، وقتی رفتم دیدم که چه خبر است. می‌خواستم کاری انجام دهم، ولی بعدتر فرار کردم. همه‌چیز، حتی دزدی هم آنجا یاد می‌گیری.» 

پس از چندین سال ورزش حرفه‌ای، محمد تصمیم گرفت که آن را کنار بگذارد و وقت خود را صرف هنر دلخواه خود کند؛ دلقکی که هم دل خود و هم دل مردم را شاد می‌کرد. محمد این تصمیم را درحالی گرفت که می‌دانست که هم حکومت و هم بعضی از مردم، نسبت به شخصیت دلقک نظری منفی داشتند.

خودش می‌گوید: «من در هنر،‌ خدمت کردن به مردم را دیدم. هنرم را نخواستم سلبریتی‌‌محوری انجام دهم، دلی انجام دادم تا به جامعه خدمت کنم؛ در خیریه‌ها، برای مراسم مربوط به آلودگی هوا و …، هزار برخورد متفاوت با ما می‌شد. مردم کم‌کم به سمتم می‌آمدند، اما نه برای خندیدن؛ می‌آمدند حرف می‌زدند تا خودشان را خالی کنند.» 

جوکر تهران می‌گوید: «اگر کسی پیش من می‌آمد و با لبخند می‌رفت، به‌خاطر بازی من نبود، به‌خاطر خالی کردن دردهایش بود. نمی‌دانستم چطور توصیف کنم، تا اینکه یک روز حسین باقرپور در صفحه‌ اینستاگرامش استوری کرد “لبخندم درد دارد”، به سادگی توضیح بود.» 

در حین مصاحبه ما، محمد تصمیم گرفت که شخصیت جوکر را جلوی دوربین بازآفرینی کند. با محمد به یک فروشگاه لوازم آرایشی رفتیم. میز و آینه را آماده کردیم، او رو به آینه نشست و من دورتر،‌ تا اشک را زیر سیاهی چشمش ترسیم کند.

به قول خودش: «این تضاد بین لبخند دردمند، خندیدن جوکر و چشمی که اشک از آن می‌چکد، همان است که در میان مردم می‌دیدم؛ و متوجه شدم که همین می‌تواند “جوکر تهران” باشد و همین را می‌خواستم.» 

از او پرسیدم، جوکر تهران چقدر با محمد فرضی نزدیک است. او پاسخ داد: «زندگیم در [این صورت] نقش بسته. با موفقیت پیش می‌رفتم، ولی با هزاران درد و عقب‌نشینی؛ و این اشک روی همین چشمم اتفاق افتاد.» 

سال ۲۰۲۱ بود که محمد فرضی برای نخستین بار چهره جوکر را با اشک خلق کرد و با آن به خیابان و میان مردم رفت، اما هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد همان چشمی که از آن اشک می‌چکد، یک روز هدف نیروهای سرکوبگر جمهوری اسلامی قرار بگیرد و نابینا شود. 

چشم گریان جوکر هدف سلاح ساچمه‌ای شد

در شهریور ۱۴۰۱، قتل حکومتی «مهسا (ژینا) امینی»، دختر ۲۲ ساله‌ای که برای سفری تفریحی به تهران آمده بود و توسط گشت ارشاد کشته شد، همه‌چیز را برای محمد و بسیاری از جوانان ایرانی عوض کرد.

محمد هنگام صحبت درباره کشته شدن ژینا، دیگر فقط اشک نداشت، بغضش به گریه نشست: «او هم مثل خواهر من است، مثل خانواده من است، دختر ایرانم است. تصمیم گرفتم. من که نه زن دارم و نه بچه دارم، کسی که اتفاقی برایش بیفتد من هستم؛ حتی اگر کشته شوم. با دو تا از بچه‌ها رفتیم خیابان.»‌

۳۱شهریور۱۴۰۱ بود. نزدیک به یک هفته از شروع اعتراضات از سقز، شهر محل زندگی ژینا، می‌گذشت. از صبح، معترضان در جریان محل‌های برگزاری اعتراضات قرار گرفته بودند. محمد با دوستانش به اعتراضات پیوست، اما خودروها و موتورهای سرکوبگران به معترضان حمله و آن‌ها را متفرق کردند: «برگشتم دیدم دوستانم نیستند. مقابل من یک دختری را گرفته بودند از موهایش می‌کشیدند. نتوانستم خودم را کنترل کنم.» 

محمد با آن مامورها که به گفته خودش «لباس سوسکی» [یگان ویژه] داشتند، درگیر شد. مامورها عقب‌نشینی کردند و محمد ناگهان با گروهی از مامورها که به صف شده بودند، مواجه شد: «همه‌چیز به‌سمت من پرت کردند. گوش‌هایم صوت کشید و همه‌جا را دود گرفت. چشمانم را باز کردم که متوجه شدم یک لیزر سبز روی پیشانی‌ام، بالای چشمم نشانه گرفته شده.» 

محمد می‌گوید که شنیده است مامور سرکوبگر به زبان عربی چیزی گفته است و شات‌گان به‌سمت او نشانه رفته است: «مثل حسی می‌ماند که انگار انسان از بدنش جدا می‌شود. شلیک کرد. انگار یک مگس به چشمت می‌رود، ناگهان سر و صورتم سوزش گرفت. چشمم نمی‌دید. سیاه شده بود. پر از خون بود. همه‌چیز آهسته شده بود.»

جوکر تهران فکر می‌کرد، پلکش بریده شده و روی چشمش افتاده است: «اصلا باورم نمی‌شد شلیک کند. فوقش می‌خواست بترساند، من هم می‌رفتم.» 

شش ساچمه به سر و صورت و گردن او وارد شد. یکی از ساچمه‌ها کره چشم او را به داغی شکافته بود و به جمجمه‌اش چسبیده بود. 

سلاح کم‌تر کشنده‌ای که هم کور می‌کند و هم می‌کشد

از محمد پرسیدم که آیا سلاحی را که سرکوبگر با آن به محمد شلیک کرد، دیده بود؟ وقتی پاسخ مثبت داد، تصاویر یک سری از سلاح‌های شات‌گان را که طی تحقیقات‌مان جمع‌آوری کرده بودیم، به محمد نشان دادم و او یک گزینه را انتخاب کرد. 

این سلاح، شبیه به سلاح «شات‌گان صیاد ۲»، سفارش نیروی انتظامی است. در کل شات‌گان‌های مشکی را به سفارش نیروی انتظامی می‌سازند. 

پس از اصابت ساچمه‌ها به چشم و دیگر اعضای بدنش، محمد نمی‌دانست چه کار باید بکند. در حالت عادی او به بیمارستان یا کلینیک مراجعه می‌کرد، اما در طول جنبش ژینا بسیاری از مراکز پزشکی تحت کنترل مامورین دولتی بودند و چندین آسیب‌دیده دستگیر شده بودند. وقتی که محمد هنوز هاج‌وواج با صورتی خونین وسط خیابان ایستاده بود، شخصی به او نزدیک می‌شود و می‌گوید: «مستقیم برو فارابی. منم رفتم. دو سال پیش رفتم. هیچ کاریت ندارند.»‌

«محمدحسین عرفان»، کسی است که سعی ‌می‌کند به محمد دلداری دهد، او چشم چپ خود را در جنبش سراسری آبان ۱۳۹۸ از دست داد، چهار سال با درد مبارزه کرد و با چشمانی نابینا به جنبش ژینا پیوست. محمدحسین را با سلاح ساچمه‌ای کور کرده بودند. 

استفاده از سلاح‌هایی مثل شات‌گان که «کمتر کشنده» توصیف شده‌اند اما، می‌تواند تبعات کشندگی هم داشته باشند. محمدحسین سرانجام در اسفند۱۴۰۲، چند روز پیش از مراسم دامادی‌اش، جان خود را از دست داد.

کودکی ۱۷ ماهه که صورتش هدف سلاح ساچمه‌ای قرار گرفت 

بیمارستانی را تصور کنید که وسط بحبوحه اعتراضات مدام زخمی به آن وارد می‌شود. هرکس گوشه‌ای از درد وارد شده به تن و چشمش ناله می‌زند. پزشکان مورد مشورت «ایران‌وایر»، در دو سال بررسی پرونده‌های آسیب‌دیده‌های چشمی، به‌صراحت گفته‌اند که درد ناشی از شلیک گلوله‌ای داغ به درون کره چشم انسان‌ها، مثل شکنجه‌ای است که آسیب‌دیده ترجیح می‌دهد چشمش را تخلیه کنند تا از آن درد خلاصی یابد. 

محمد به بیمارستان فارابی مراجعه کرد: «یک مردی با یک بچه‌ای در بغلش دوید وسط سالن. بچه ۱۷ ماهه کلا پر از ساچمه، یک چشمش هم پر از خون. دست پدر که بچه در بغلش بوده، کلا پر از ساچمه شده بود. مادرش دوید. کف زمین پر از خون بود. مادر لیز می‌خورد وسط خون‌ها و فریاد می‌کشد که «بچه‌ام را نجات دهید.» وضعیتی بود که خودمان را هم فراموش می‌کردیم. بچه ۱۷ ماهه انگار آبله مرغان شده بود؛ بس که سوراخ سوراخ شده بود.» 

به گفته محمد فرضی، نیروی سرکوبگر درست وقتی که این پدر و مادر و فرزندشان در خودرو بودند، شات‌گان را به‌سمت آن‌ها نشانه رفته و شلیک کرده بود. 

بازجویی در خانه امن و امضای تعهدنامه همکاری 

چند روز پس از آسیب‌دیدگی، ماموران لباس شخصی محمد را بازداشت و او را در مکانی نامعلوم که آن را خانه امن می‌خواندند، زندانی کردند. به گفته محمد، ماموران گوشی او را ضبط کردند و می‌خواستند درباره مراودات جوکر تهران اطلاعات کسب کنند: «اسامی برخی را درآورده بودند که ضد آن‌ها صحبت کنم.» 

جوکر تهران را بعد از گرفتن تعهدنامه رها کردند. او امضا کرده بود که با آن‌ها همکاری خواهد کرد و ضد آن‌ها در اعتراضات شرکت نمی‌کند. بازپرس به محمد گفته بود که از طریق «تلگرام» با  او در تماس خواهد ماند. این تماس برقرار شد و ادامه یافت: «مثلا می‌گفت فلان شخص را می‌شناسی؟ یا می‌توانی بروی سمت فلان شخص؟ خودم را از بچه‌ها دور کردم. به آن‌ها گفته بودم که در تلگرام بهم پیام می‌دهند. هرچه من عقب‌نشینی کردم، تهدیدها بیشتر شد. به من گفتند برو ترکیه، بچه‌ها را بکش سمت خودت تا ما دستگیرشان کنیم. بهانه آوردم، خودم خارج شدم و از دست‌شان فرار کردم.» 

جمهوری اسلامی باور داشت که با نابینا کردن گروهی از جوان‌های معترض می‌تواند دیگر معترضان را هم بترساند و صدای اعتراض آن‌ها را خاموش کند، اما آسیب‌دیده‌های جنبش ژینا با پیدا کردن همدیگر، تشکلی غیررسمی را تشکیل دادند و به جنبش دادخواهی مردم ایران پیوستند.

محمد در این روزهای سرنوشت‌ساز نگران دوستانش در ایران است. جمهوری اسلامی مانند همه رژیم‌های استبدادی در هر زمان که احساس خطر می‌کند، فشار را بر کنشگران مدنی بیش‌تر کرده و آن‌ها را مورد آزارواذیت قرار می‌دهد. جوکر تهران که بخش بزرگی از زندگی‌اش شاد کردن دل مردم بود، این روزها از دور سعی می‌کند که یکی از صداهای دادخواهی مردم ایران باشد. او به‌همراه یکی از نزدیکان خود، ویکی‌پدیای آسیب‌دیده‌های چشمی اعتراضات ژینا را ایجاد و تارنمایی به نام «چشم برای آزادی» راه‌اندازی کرد برای مستندسازی کور کردن معترضان به‌عنوان سلاحی برای سرکوب. 

Exit mobile version