سایت ملیون ایران

چرا ایرانیان با دیکتاتور می‌جنگند، اما نه با دیکتاتوری – اثر تأخیر دگرگونی خوی اجتماعی و بازتولید حکومت استبدادی (ترجمه از آلمانی) + متن آلمانی نوشته

پروفسور داود غلام آزاد(*)

ترجمه از آلمانی با کمک هوش مصنوعی

نکته
«کسی می‌آید، کسی بهتر.»
(فروغ فرخزاد، اوایل دههٔ ۱۹۶۰)

این شعر، از یکی از برجسته‌ترین شاعران آزاده ایران، تصویری فشرده از حس عدالت اخلاقی–آرمان‌شهری ارائه می‌دهد. امید آن نه به قواعد و نهادها، بلکه به رستگاری اخلاقی و ظهور رهبری عادل است. همین تمایز، ارزش تحلیلی این شعر را برای فهم استدلال پیشِ رو نشان می‌دهد و مسیر فکری متن را از ابتدا روشن می‌سازد.

تکرار متناقض

تاریخ ایران در صد و پنجاه سال گذشته الگویی معماگونه را پیش چشم می‌گذارد؛ الگویی که با نظمی هولناک بارها تکرار شده است. در سال ۱۹۰۶، انقلاب مشروطه سلطنت مطلقه را فروپاشاند و خواستار قانون اساسی، مجلس و تفکیک قوا شد. با این‌همه، چندان نپایید که نظمی استبدادی تازه جای آن را گرفت. در ۱۹۲۵، رضاشاه پهلوی با شعارهای نوسازی، اما با شیوه‌های اقتدارگرایانه، قدرت را به دست گرفت. یک دیکتاتوری، بی‌وقفه، جای دیکتاتوری دیگر را گرفت.

در سال ۱۹۷۹، این چرخه بار دیگر تکرار شد. مردم ایران دیکتاتوری پهلوی را سرنگون کردند. میلیون‌ها نفر به خیابان‌ها آمدند و آزادی طلب کردند. اما در فاصله‌ای کوتاه، جمهوری اسلامی به‌عنوان دیکتاتوری تازه‌ای مستقر شد؛ دیکتاتوری‌ای که در بسیاری از ابعاد، از نظام پیشین نیز سرکوبگرتر بود. در سال‌های ۲۰۰۹، ۲۰۱۷–۲۰۱۸، ۲۰۱۹ و ۲۰۲۲–۲۰۲۳، بار دیگر میلیون‌ها ایرانی علیه رژیم، علیه سرکوب و بی‌عدالتی، به خیابان‌ها آمدند؛ با شجاعتی چشمگیر و با قربانی‌هایی سنگین.

و سرانجام، در دسامبر ۲۰۲۵، در مشهد: در مراسم یادبود یک وکیل حقوق بشری که به قتل رسیده بود، گروهی از سلطنت‌طلبان شعار «زنده‌باد شاه» سر دادند و به‌سوی نرگس محمدی، برندهٔ جایزهٔ صلح نوبل، سنگ پرتاب کردند. هم‌زمان فریاد می‌زدند: »مرگ بر سه مفسد؛ ملا، چپی، مجاهد«

چرا این الگو پیوسته تکرار می‌شود؟

چرا ایرانیان بارها موفق می‌شوند دیکتاتورها را سرنگون کنند، اما از ساختن دموکراسی بازمی‌مانند؟ چرا هر انقلاب، به‌جای گسست از استبداد، دیکتاتوری تازه‌ای را جایگزین قبلی می‌کند؟

توضیح‌های رایج برای این چرخه قانع‌کننده نیستند. گاه از دخالت قدرت‌های خارجی سخن می‌رود، گاه از خیانت روحانیان، گاه از ضعف اپوزیسیون یا توطئهٔ جناح‌های خاص. هر یک از این عوامل ممکن است بخشی از واقعیت را توضیح دهد، اما هیچ‌کدام قادر نیستند تداوم این الگو را در طول بیش از یک قرن و نیم توضیح دهند. علت بنیادی‌تر در جایی دیگر نهفته است: در اثر تأخیر دگرگونی خوی اجتماعی.

تز مرکزی:

ایرانیان با دیکتاتور می‌جنگند، زیرا حس عدالت‌خواهی در آنان نیرومند است. بی‌عدالتی عینی، خودسری، فساد و سرکوب، خشم اخلاقی برمی‌انگیزد. این احساس عدالت‌خواهانه زنده، پرقدرت و بسیج‌کننده است. اما آنان با دیکتاتوری نمی‌جنگند، زیرا حس حقوق‌مداری در جامعه ضعیف است. احترام درونی و نهادینه به رویه‌های دموکراتیک، تحمل پایدارِ دگراندیشان و توان حل‌وفصل مسالمت‌آمیز تعارض‌ها، به‌صورت عادت اجتماعی شکل نگرفته است.

تمایز میان دیکتاتور و دیکتاتوری در همین‌جاست. دیکتاتور یک شخص است؛ چهره‌ای مشخص، قابل رؤیت و قابل نشانه‌گیری. محمدرضاشاه، روح‌الله خمینی یا علی خامنه‌ای را می‌توان نام برد، متهم کرد و از او خشمگین شد. شخص را می‌توان سرنگون کرد.

اما دیکتاتوری یک نظام است؛ شکلی از حکومت و، فراتر از آن، نوعی خوی اجتماعی، مجموعه‌ای از سازوکارهای تصمیم‌گیری اقتدارگرایانه، عدم تحمل نسبت به مخالفت، آمادگی برای توسل به خشونت علیه «دشمنان»، سلسله‌مراتب مردسالارانه و بی‌اعتنایی به تفکیک قوا. چنین نظمی را نمی‌توان به‌سادگی فروپاشاند، زیرا در عادت‌ها، الگوهای فکری، شیوه‌های کنش و واکنش‌های درونی‌شدهٔ اجتماعی ریشه دوانده است.

تراژدی تاریخ ایران دقیقاً در همین‌جاست: می‌توان دیکتاتور را سرنگون کرد، بی‌آنکه دیکتاتوری از میان برود. در این صورت، تنها دیکتاتوری تازه با همان ساختارها و همان خوی استبدادی سر برمی‌آورد. این همان مسیری است که ایران در ۱۹۰۶، ۱۹۲۵ و ۱۹۷۹ پیمود ــ و اگر چیزی دگرگون نشود، بار دیگر نیز خواهد پیمود.

چرا حس عدالت‌خواهی نیرومند است؟

حس عدالت‌خواهی در فرهنگ ایرانی ریشه‌هایی ژرف دارد. در سنت پیش‌ازاسلامی، تصویر «حاکم عادل» جایگاهی محوری دارد؛ چه در شاهنامه و چه در اخلاق زرتشتی. این سنت، حاکم را مسئول مردم می‌داند و بی‌عدالتی را از اساس نامشروع می‌شمارد.

سنت شیعی این منطق را تشدید می‌کند. بزرگداشت شهادت، به‌ویژه در روایت کربلا، شخصیت مظلوم و وظیفهٔ ایستادن در برابر ستم را در مرکز اخلاق دینی قرار می‌دهد، حتی به بهای جان. انقلاب مشروطهٔ ۱۹۰۶ نیز نشان داد که ایرانیان به‌خوبی مفهوم عدالت، قانون اساسی و نفی خودسری را درک می‌کنند.

در سال ۱۹۷۹، میلیون‌ها نفر نه از سر محاسبهٔ مادی، بلکه از خشم اخلاقی نسبت به ساواک، شکنجه، فساد و نابرابری به خیابان آمدند. اعتراض‌های پی‌درپی از ۲۰۰۹ تا ۲۰۲۵ بار دیگر این آمادگی برای مبارزه با بی‌عدالتی را نشان داد، آن هم در شرایط سرکوب، زندان و اعدام.

این حس عدالت‌خواهی در واکنش‌های خودجوش آشکار می‌شود: همبستگی با قربانیان، آیین‌های سوگواری، همانندسازی با چهره‌هایی چون مهسا امینی، و آمادگی برای به‌خطرانداختن آزادی و جان. این نیروی عظیم، سرمایه‌ای اجتماعی است ــ اما به‌تنهایی کافی نیست.

چرا حس حقوق‌مداری ضعیف است؟

حس حقوق‌مداری صرفاً آگاهی از قوانین یا باور نظری به دموکراسی نیست. این حس، الگویی رفتاری است؛ عادتی ریشه‌دار و تقریباً خودکار. احترام به قواعد حتی زمانی که امکان نقض آن‌ها وجود دارد؛ تحمل دگراندیش حتی زمانی که نظرش نفرت‌انگیز است؛ ترجیح حل مسالمت‌آمیز تعارض بر خشونت؛ پذیرش شکست حتی با اطمینان از حقانیت خویش؛ و مقدم‌داشتن رویه بر نتیجه، حتی وقتی نتیجه «نادرست» به نظر می‌رسد. این‌ها باور نیستند؛ عادت‌اند. این‌ها خوی اجتماعی هستند.

چرا این عادت‌ها در ایران شکل نگرفته‌اند؟ قرن‌ها حکومت خودکامه اثر خود را گذاشته است. از امپراتوری‌های کهن تا قاجار، قانون محدودکنندهٔ قدرت نبود؛ ارادهٔ حاکم قانون بود. خودسری عادی بود. دورهٔ پهلوی نوسازی آورد، اما نه حاکمیت قانون. ساواک، بازداشت‌های خودسرانه، شکنجه و سانسور آموختند که قدرت بر حق مقدم است.

جمهوری اسلامی این تجربه را در طول ۴۶ سال تشدید کرد. دادگاه‌های انقلابی، اعدام‌های دسته‌جمعی، شکنجه و فساد نهادینه، هرگونه اعتماد به حق و رویه را فرسود. نتیجه روشن است: نسل‌هایی که هرگز تجربه نکرده‌اند که قانون برای همه یکسان اجرا شود. «حق داشتن» از «حق گرفتن» جدا شده است؛ حق به ابزار قدرت بدل شده، نه محدودکنندهٔ آن.

رویداد مشهد در دسامبر ۲۰۲۵ این کمبود را به‌روشنی نشان داد. سنگ‌پرانی به نرگس محمدی ــ برندهٔ جایزهٔ صلح نوبل، فعال حقوق بشر و هم‌رزم اپوزیسیون ــ نه واکنشی حاشیه‌ای، بلکه نشانه‌ای از همین فقدان بود. مخالفت سیاسی با او نه از طریق استدلال و گفتگوی مشورتی، بلکه از طریق خشونت بیان شد. این دقیقاً همان جایی است که حس حقوق‌مداری غایب است. خشونت زمانی که «حق» با شما باشد مشروع تلقی می‌شود.

عدم تحمل نسبت به دگراندیشی در شعار «مرگ بر سه مفسد: ملا، چپی، مجاهد» آشکار شد. نه فقط رژیم، بلکه همهٔ جریان‌های مخالف نیز «دشمن» اعلام شدند. این نشانهٔ تفکردوگانه گرایی دوست-دشمن است، نه پذیرش کثرت‌گرایی.

محمدی حق سخن گفتن داشت. او دعوت شده بود. مشروعیت او حاصل دهه‌ها مبارزه برای حقوق بشر بود.اما به این حق احترام گذاشته نشد. او را با فریاد خاموش کردند، به سویش سنگ پرتاب شد، و وادار به سکوت شد. این نشانهٔ فقدان حسّ حقوقی است. تشریفات و قواعد اهمیتی ندارند. تنها قدرت تعیین‌کننده است. هر کس اکثریت را در اختیار دارد یا هر کس که پرهیاهوتراست، خود را تحمیل می‌کند — در صورت لزوم با خشونت.

سلطنت‌طلبان مدعی دموکراسی، آزادی، حقوق بشراند و حکومت قانون را می‌خواهند. اما خودشان را به این اصول متعهد نمی‌کنند. از خشونت استفاده می‌کنند، نظرهای مخالف را سرکوب می‌کنند و به حقوق شکلی ومحتوایی احترام نمی‌گذارند. این فقدان حس حقوق‌مداری است. قوانین فقط برای دیگران است، نه برای ما.

اثر تأخیر دگرگونی خوی اجتماعی: چرا دیکتاتوری خود را بازتولید می‌کند

چرخهٔ سرنگونی و بازتولید استبداد را می‌توان در پنج مرحله دید.

مرحلهٔ اول: : حس عدالت‌خواهی میلیون‌ها نفر را بسیج می‌کند »دیکتاتور باید برود«!

مرحلهٔ دوم: دیکتاتور سرنگون می‌شود. سرخوشی، امید و پیروزی حاکم است.

مرحلهٔ سوم: خلأ قدرت پدیدار می‌شود. پرسش تعیین‌کننده سر برمی‌آورد: چه کسی قدرت را می‌گیرد؟ چگونه تصمیم گرفته می‌شود؟

در این‌جاست که ضعف حس حقوق‌مداری خود را نشان می‌دهد.

مرحلهٔ چهارم: تسخیر استبدادی اتفاق می‌افتد. نیروهایی با خوی استبدادی نیرومندتر پیروز می‌شوند، نه از طریق استدلال بلکه از طریق خشونت؛ نه از طریق گفتگوی مشورتی بلکه از طریق عدم تحمل؛ نه از طریق رویه بلکه از طریق قدرت.

مرحلهٔ پنجم: دیکتاتوری تازه‌ای مستقر می‌شود؛ با پرچمی نو، با ایدئولوژی‌ای متفاوت، اما با همان ساختار و همان خوی استبدادی. دیکتاتوری باقی می‌ماند.

این همان اثر تأخیردگرگونی خوی اجتماعی است. نهادها می‌توانند سریع تغییر کنند. سلطنت سقوط می‌کند. قانون اساسی بازنویسی می‌شود. رهبران جدید ظهور می‌کنند. اما خوی اجتماعی آهسته تغییر می‌کند، خیلی آهسته، طی نسل‌ها. عادت‌های استبدادی باقی می‌مانند. عدم تحمل باقی می‌ماند. آمادگی برای خشونت باقی می‌ماند. تفکر دوگانه‌انگاری دوست-دشمن باقی می‌ماند. بنابراین دیکتاتوری خود را تحت پرچم‌های جدید، با توجیهات جدید، اما اساساً با همان ساختار، بازتولید می‌کند.

شواهد تاریخی

۱۹۰۶۱۹۲۵: از انقلاب مشروطه به رضاشاه

جنبش مشروطه‌خواهی حکومت مطلقهٔ قاجار را فروپاشاند و خواستار مجلس، تفکیک قوا و حکومت قانون شد. اما خوی دموکراتیک وجود نداشت. مردم هرگز یاد نگرفته بودند دموکراسی چگونه کار می‌کند، چگونه تعارض را از طریق گفتگوی مشورتی حل کنند، چگونه کثرت‌گرایی را تحمل کنند.

نتیجه، هرج‌ومرج و وضعیتی شبیه به جنگ داخلی شد. سپس رضاشاه پهلوی با کودتای خود ظاهر شد و یک دیکتاتوری جدید برقرار کرد.
چرا توانست خود را تحمیل کند؟ زیرا انسان‌هایی که فاقد حسّ حقوقی‌اند، در نهایت فریادِ «نظم» سر می‌دهند و نظم با «دستِ قوی» تداعی می‌شود: با اقتدار، با فرمانروایی، با دیکتاتوری.

.۱۹۷۹۱۹۸۱: از انقلاب به جمهوری اسلامی

در ۱۹۷۹، مردم شاه را با شجاعت عظیم و قربانی بزرگ، از روی اعتقاد اخلاقی عمیق، سرنگون کردند. امید این بود: بالاخره آزادی، بالاخره عدالت، بالاخره دموکراسی. اما خوی دموکراتیک وجود نداشت. عادت‌های استبدادی دورهٔ پهلوی باقی ماند.

خمینی توانست از این اثر تأخیردگرگونی خوی اجتماعی بهره ببرد.او رهبری کاریزماتیک، ارائه دهنده تصاویر واضح از دشمن،رحقیقتِ مطلق و نظمِ اقتدارگرا ی جانشین گفت‌وگوی عقلانی شد.
این امر با «عادات نسبتاً عقب‌مانده اجتماعی» هم‌جهت شد. مردم به پیروی از یک رهبر خو گرفته بودند؛ به بحث و گفت‌وگو، و به چانه‌زنی بر سر سازش‌ها عادت نداشتند. جامعه‌ای که به تبعیت خو گرفته بود، به‌سرعت به پذیرش سرکوب و دیکتاتوری تن داد.به این ترتیبب در کوتاه‌ترین زمان، دادگاه‌های انقلابی، اعدام‌های دسته‌جمعی و سرکوبِ همهٔ گروه‌های دیگر پدید آمد. دیکتاتوریِ تازه‌ای شکل گرفت.

مشهد به‌عنوان هشدار:

و امروز، در ۲۰۲۵ در مشهد، هشدار روشن است: خوی استبدادی هنوز آنجاست، ۴۶ سال بعد از ۱۹۷۹. سلطنت‌طلبانی که ادعا می‌کنند دموکراسی می‌خواهند استبدادی رفتار می‌کنند. خشونت، عدم تحمل، بدون گفتگوی مشورتی، بدون احترام به رویه. اگر این نیروها به قدرت برسند، دقیقاً کاری را خواهند کرد که در مشهد کردند: با خشونت، با سرکوب، با عدم تحمل مخالفان را ساکت خواهند کرد. دیکتاتوری جدید با پرچم‌های سلطنتی به‌جای اسلامی، اما اساساً همان ساختار استبدادی.

چرا «دیکتاتور رفت» کافی نیست؟

توهم تعویض شخص دیکتاتور گسترده است. مردم اغلب فکر می‌کنند: «اگر فقط حاکم بد را از بین ببریم، همه‌چیز خوب می‌شود.» این توهم قابل فهم است. دیکتاتور قابل رؤیت، مشخص و ملموس است. دستور می‌دهد، مسئولیت دارد و چهرهٔ سرکوب است. اما این توهم خطرناک است چون واقعیتی حیاتی را نادیده می‌گیرد: دیکتاتوری یک سیستم یک‌نفره نیست. یک دیکتاتوری از لایه‌های متعددی تشکیل شده است:

– ساختارهای نهاد(ی پلیس مخفی، قوهٔ قضاییهٔ سیاسی‌شده، اداره)

– شبکه‌های اجتماعی( حامیان، سودجویان، همراهان) 

 – الگوهای فرهنگی (اعتقد به اقتدار، عدم تحمل، اطاعت)

– تمایلات عادی (آمادگی برای خشونت، تفکردوگانگی دوست-دشمن، ناتوانی در گفتگوی مشورتی)

 

دیکتاتور تنها نوک کوه یخ است.

زیر سطح یک سیستم کامل وجود دارد که توسط میلیون‌ها نفر حمل می‌شود، از طریق شیوه‌های رفتارروزمره بازتولید می‌شود، در عادت‌ها و کنش و واکنش ها لنگر انداخته است. وقتی دیکتاتور سرنگون می‌شود، نوک کوه یخ می‌شکند، اما کوه یخ باقی می‌ماند. ساختارها باقی می‌مانند. شبکه‌ها باقی می‌مانند. الگوها باقی می‌مانند. خوی اجتماعی باقی می‌ماند. و این خوی، تقریباً خودکار، دنبال رهبر جدید می‌گردد. چون مردمی که عادت دارند از یک رهبر پیروی کنند، دنبال رهبر جدید می‌گردند. چون مردمی که عادت دارند تعارض را با خشونت حل کنند، به استفاده از خشونت ادامه می‌دهند. چون مردمی که عادت دارند دگراندیشان را دشمن ببینند، به ساختن دشمن ادامه می‌دهند.

 خوی قدیمی دیکتاتوری جدید تولید می‌کند.

چرا که دیکتاتوری تنها یک شکل حکومت نیست؛ بلکه نظمی اجتماعی است که در رفتارها، عادت‌ها و شیوه‌های کنش جامعه ریشه دارد. تجربهٔ ایرانی این واقعیت را به‌طور بی‌رحمانه تأیید می‌کند. در ۱۹۲۵، شاه قاجار رفت اما ساختارهای استبدادی ماند. رضاشاه قدرت گرفت و دیکتاتوری جدید برپا کرد. در ۱۹۷۹، شاه پهلوی رفت اما عادت‌های استبدادی ماند. خمینی قدرت گرفت و دیکتاتوری جدید برپا کرد. و در آیندهٔ نزدیک، وقتی خامنه‌ای برود اما  عادات اجتماعی استبدادی بمانند – آنگاه چه کسی قدرت می‌گیرد؟ یک دیکتاتور جدید، شاید سلطنتی، شاید نظامی، شاید مذهبی-اصلاح‌طلب، اما در هر صورت استبدادی. چرا؟ چون خوی اجتماعی تغییر نکرده است. چون مردم یاد نگرفته‌اند دموکراتیک زندگی کنند.

مبارزه با دیکتاتوری به چه معناست؟

مبارزه با دیکتاتوری در درجهٔ نخست به معنای سرنگونی اشخاص نیست. بلکه به معنای تغییر عادت‌هاست. این دگرگونی باید از خودِ هر فرد آغاز شود. باید از خود پرسید:
آیا دیدگاه‌های دیگران را تحمل می‌کنم، یا آن‌ها را سرکوب می‌کنم؟ آیا تعارض‌ها را با استدلال حل می‌کنم، یا با خشونت؟ آیا به قواعد و رویه‌ها احترام می‌گذارم، یا با اتکاء به قدرت نظر خود را تحمیل می‌کنم؟ گوش می‌دهم، یا دیگران را با فریاد خاموش می‌کنم؟ آیا دگراندیشان را دشمن می‌بینم، یا رقیبان سیاسیِ مشروع؟

دیکتاتوری با تغییر ذهنیت‌ها فرو می‌ریزد، نه فقط با تغییر حاکمان.

پرسش از خود آغاز می‌شود: مدارا یا سرکوب؟ استدلال یا زور؟ قانون یا قدرت؟ شنیدن یا فریاد؟ رقابت یا دشمنی؟ این پرسش‌ها ناخوشایند اند چون معطوف‌ به درون از خود آغاز می‌کنند، نه به بیرون به دیکتاتور.

از این منطر مشهد آینه‌ای به روی اپوزیسیون گرفت: سلطنت‌طلبان خود را مبارزان راه دموکراسی می‌دانند. اما رفتارشان نشان دادکه بر خوی استبدادی خود غلبه نکرده‌اند. سنگ‌پرانی به محمدی، عدم تحمل نسبت به گروه‌های دیگر اپوزیسیون، خشونت به‌جای گفتگوی مشورتی، قدرت به‌جای رویه. این ضد-دیکتاتوری نیست. این دیکتاتوری است.

ساختن نهادهای دموکراتیک

مبارزه با دیکتاتوری همچنین به معنای ساختن نهادهای دموکراتیک است؛ نه پس از سرنگونی، بلکه از همین حالا.
در سازمان‌های اپوزیسیون باید تصمیم‌گیری‌های شفاف انجام شود، انتخابات عادلانه برگزار گردد، صدای اقلیت‌ها شنیده شود، پاسخ‌گویی وجود داشته باشد و گردشِ منظمِ مسئولیت‌های رهبری تمرین شود.

در جوامعِ تبعیدی، ساختارهای دموکراتیکِ انجمنی لازم است، میانجی‌گری در منازعات، نبودِ ممنوعیت‌های فکری و ارج‌گذاری به کثرت‌گرایی.

در دیاسپورا، کودکان باید به‌صورت دموکراتیک پرورش یابند، ارتباطِ بدون خشونت تمرین شود و مدارا در عمل الگو قرار گیرد.

این کارها دشوار و فرساینده است. کم‌هیجان‌تر از اعتراضات خیابانی است،  کم‌احساسی‌تر از شعار دادن. اما تعیین‌کننده است. زیرا درست در همین‌جا، عادات دموکراتیک از طریق تمرین، از طریق تکرار، و از خلالِ سال‌ها عملِ مداوم شکل می‌گیرد.

خلق روایت‌های جدید: مبارزه با دیکتاتوری در نهایت به معنای آفریدن روایت‌های نو است.

روایت‌های قدیمی که باید کنار گذاشته شوند: روایت‌های کهنه از «رهبرِ خردمند»ی که ملت را نجات می‌دهد، از «قهرمان»ی که نظم برقرار می‌کند، از «مردِ قدرتمند»ی که دشمنان را شکست می‌دهد. این‌ها روایت‌هایی اقتدارگرایانه هستند. آن‌ها زمینۀ ظهور دیکتاتورها را آماده می‌کنند. زیرا دیکتاتورها تنها با زور به قدرت نمی‌رسند؛ آن‌ها بر شانه‌های روایت‌های اقتدارگرا بالا می‌آیند.

روایت‌های نو و دموکراتیک لازم‌اند: روایتهایی ازتصمیم‌گیریِ جمعی به‌مثابهٔ قدرت، سازش به‌مثابهٔ خرد، کثرت‌گرایی به‌مثابهٔ ثروت، پایبندی به رویه‌ها به‌مثابهٔ تضمینِ عدالت، و پرهیز از خشونت به‌مثابهٔ شجاعت.

این روایت‌ها باید از نظر احساسی اثرگذار باشند. باید داستان بگویند، قهرمان داشته باشند – اما قهرمانانِ جمعی، جوامعی که با همکاری مسائل را حل می‌کنن. انسان‌هایی که با وجود اختلاف نظر، همکاری می‌کنند.

ده گام عملی: چگونه با دیکتاتوری به‌جای فقط دیکتاتور مبارزه کنیم؟

: خوی استبدادی را در خود، در راعمال و عادت‌های خود خودبازاندیشی بشناسیم. نامش را ببریم. با آن بجنگیم.

  تمرین تحمل و تساهل: آگاهانه گفتگو با مردمی با اعتقادات سیاسی متفاوت بجوییم، نه برای تبدیلشان بلکه برای گوش دادن، فهمیدن و یادگیری همزیستی.

عمل به عدم خشونت: در همهٔ موقعیت‌ها، حتی زمانی که احساسی برانگیخته شده‌ایم، حتی زمانی که خشونت «مؤثرتر» باشد. عدم خشونت ضعف نیست؛ دستاورد تمدنی است.

احترام به رویه : وقتی گروه مان رأی‌گیری دارد، نتیجه را بپذیریم، حتی زمانی که می‌بازیم، حتی زمانی که مطمئنیم حق با ماست. رویه مهم‌تر از نظر ماست.

حمایت فعال از اقلیت‌ها: حتی زمانی که به گروه ما تعلق ندارند، حتی زمانی که نظرشان را رد می‌کنیم. حق آن‌ها برای وجود، بیان و مشارکت بنیادی است.

تقاضای شفافیت: در همهٔ سازمان‌هایی که در آن‌ها درگیریم: شفافیت مالی، شفافیت تصمیم، بدون معاملات مخفی، بدون حزب‌بازی.

 تمرین گفتگوی مشورتی: نه فقط صحبت کردن بلکه گوش دادن، تبادل استدلال، قادر بودن به تغییر نظر و جستجوی سازش. این کار سخت است اما ضروری.

برابری کامل زنان: نه به‌عنوان امتیاز بلکه به‌عنوان امری عادی، در همهٔ حوزه‌ها، بدون استثنا. این مورد آزمون برای تعهد واقعی به دموکراتیک است.

تغییر روایت: داستان‌های همکاری موفق، سازش‌های موفق، حل‌وفصل مسالمت‌آمیز تعارض بگوییم، نه از قهرمانان و رهبران.

اکنون شروع کنیم: نه بعد از سرنگونی بلکه اکنون، در خانوادهٔ خود، در سازمان خود، در جامعهٔ خود. خوی دموکراتیک فقط از طریق تمرین ظهور می‌کند.

هشدار: مشهد به‌عنوان نشانه

آنچه در مشهد در ۱۳ دسامبر ۲۰۲۵ رخ داد ، به‌طور نمونه‌وار نشان داد که این متن چه موضلی را توضیح می‌دهد.

حس عدالت‌خواهی قوی بود:هزاران نفر به مراسم یادبود آمدنده بودند، برای یک وکیل حقوق بشری که به قتل رسیده بود،علیرغم خطر سرکوب، از روی اعتقاد اخلاقی عمیق.

اما حس حقوق‌مداری وجود نداشت:نرگس محمدی با سنگ زده شد، برندهٔ جایزهٔ صلح نوبل، هم‌رزم در مبارزه علیه رژیم، چون از پهلوی حمایت نمیکند.

تجلیِ آن کاملاً آشکار بود: خشونت به‌جای گفتگو، عدم تحمل به‌جای کثرت‌گرایی، قدرت به‌جای رویه، دوگانه‌گرایی  دوست-دشمن به‌جای فرهنگ بحث دموکراتیک.

نتیجه:

رژیم ۳۸ فعال را دستگیر کرد، محمدی به‌طور جدی زخمی شد، اپوزیسیون ضعیف شد، خوی استبدادی خود را بازتولید کرد.

آنچه مشهد نشان می‌دهد:

۱:

  1. حس عدالت‌خواهی به تنهایی کافی نیست. حتی می‌تواند نیروی مخرب شود وقتی حس حقوق‌مداری کم باشد.
  2.  ۴۶ سال بعد از ۱۹۷۹، خوی استبدادی تغییر نکرده است. در میان دقیقاً همان نیروهایی باقی ‌مانده که ادعا می‌کنند دموکراسی ‌خواهند.
  3. اگر این نیروها به قدرت برسند، دقیقاً به همان روش استبدادی مثل رژیم‌های قبل حکومت خواهند کرد. با دیکتاتور می‌جنگند اما نه با دیکتاتوری.
  4. زمان تنگ است. رژیم باید هر چه سایعترسرنگون شود. اما اگر سرنگونی با تحول عادت واره ها همراه نشود، ۱۹۷۹ تکرار می‌شود. فقط تغییر خوی اجتماعی غیر دمکراتیک مانع رجعت دیکتاتوری است.

پیش‌بینی:

اگر هیچ‌چیز تغییر نکند، چشم‌انداز تیره است. اگر اپوزیسیون نتواند از عادات اقتدارگرایِ خود عبور کند، اگر همچنان دیکتاتور را هدف بگیرد، اما نه دیکتاتوری را، آنگاه انقلابِ بعدی همان سرنوشتی را خواهد داشت که همهٔ انقلاب‌های پیشین: سقوطِ رژیم، شور و سرخوشی و امید،  کشمکش‌های بر سر قدرت، تصرفِ اقتدارگرایانه، دیکتاتوریِ تازه، و پس از چند سال، خشمِ نو، شورشِ نو و چرخه از نو آغاز می‌شود. این چرخه باید شکسته شود.

راه خروج: انقلاب دوگانه

دو انقلاب همزمان:

ایران نیاز به یک انقلاب ندارد بلکه به دو انقلاب، همزمان:.

انقلاب اول (لازم، اما ناکافی): سرنگونی رژیم، قانون اساسی جدید، انتخابات آزاد،ایحاد نهادهای حاکم به قانون.

انقلاب دوم (تعیین‌کننده): تحول خوی اجتماعی، توسعهٔ حس حقوق‌مداری، پرورش عادت‌های دموکراتیک، تمرین حل‌وفصل مسالمت‌آمیز تعارض، ایجاد تحمل و کثرت‌گرایی.

انقلاب اول می‌تواند در عرض چند ماه اتفاق بیفتد – سرنگونی رژیم، تصرف قدرت، گذار رسمی. انقلاب دوم نسل‌ها طول می‌کشد – دگرگونی عادات عمیقاً ریشه‌دار، غلبه بر واکنش‌های اقتدارگرایانه، توسعه‌ی تمایلات دموکراتیک.

مشکل این است که انقلاب اول نمی‌تواند منتظر انقلاب دوم بماند. رژیم باید همین حالا سرنگون شود. فاجعه اقتصادی، تخریب محیط زیست، تهدید جنگ – همهٔ این‌ها تأخیر را تحمل نمی‌کنند. راه حل این است: انقلاب دوم باید همین حالا، به موازات انقلاب اول، آغاز شود، نه پس از آن.

همزمانی

اکنون، در تبعید، در خفا، در آوارگی، در حالی که انقلاب اول در حال آماده شدن است، در حالی که مبارزه علیه رژیم در حال انجام است، انقلاب دوم باید از قبل در جریان باشد. سازمان‌های مخالف باید دموکراسی را تمرین کنند. جوامع تبعیدی باید مدارا را تمرین کنند. خانواده‌ها باید فرزندان را به صورت دموکراتیک تربیت کنند. رسانه‌ها باید استانداردهای حرفه‌ای را توسعه دهند. فعالان باید مشورت را بیاموزند. همه باید بر تمایلات اقتدارگرایانه خود غلبه کنند.

اکنون، در تبعید، در زیرزمین، در دیاسپورا، در حالی که انقلاب اول آماده می‌شود، در حالی که مبارزه علیه رژیم انجام می‌شود، انقلاب دوم باید در حال وقوع باشد

این کار سختی است، به اندازه اعتراضات خیابانی چشمگیر نیست، به اندازه شعارهای انقلابی احساسی نیست. اما کار حیاتی است. زیرا تنها از این طریق است که طرز فکر دموکراتیکی می‌تواند ظهور کند که بتواند دموکراسی را پس از سرنگونی آن حفظ کند. بدون این انقلاب دوم، انقلاب اول بیهوده خواهد بود.

فراخوان پایانی به کل اپوزیسیون ایرانی

ما دهه‌ها، نسل‌ها، با دیکتاتور مبارزه کرده‌ایم با شجاعت عظیم، با قربانی بزرگ، با اعتقاد اخلاقی عمیق. این مبارزه محترم است. لازم است. باید ادامه یابد. اما کافی نیست.

ما همچنین باید با دیکتاتوری مبارزه کنیم، نه فقط با شخص در راس بلکه با نظام، با ساختارها، با عادت‌ها، با خوی مستبدانه. و این مبارزه با خودمان شروع می‌شود، با واکنش‌های استبدادی خودمان، با عدم تحمل خودمان، با آمادگی برای خشونت خودمان، با تفکردوگانه‌گرایی دوست-دشمن خودمان.

مشهد زنگ هشدار بود

 سلطنت‌طلبان سنگ به محمدی پرتاب کردند. این انقلابی نبود. این استبدادی بود. این دیکتاتوری بود. اگر اینطور ادامه دهیم، ۱۹۷۹ را تکرار خواهیم کرد، یک دیکتاتور را با دیگری جایگزین خواهیم کرد. دیکتاتوری باقی خواهد ماند.

دست برداریم از: ساکت کردن دیگران با خشونت، بی‌اعتبار کردن دیگر گروه‌های اپوزیسیون، دیدن خود به‌عنوان تنها جایگزین واقعی، رفتار با دگراندیشان به‌عنوان دشمن.

شروع به تشخیص گرایش‌های اقتدارگرایانه خود کنیم، مدارا را تمرین کنیم، بدون خشونت زندگی کنیم، در مشورت و تفکر مشارکت کنیم و دموکراسی را تجسم بخشیم. نه پس از سقوط رژیم. همین حالا.

به نیروهای سلطنت طلب

شما خواهان باز گشت سلطنت هستید. این حق شماست. این یک موضع سیاسی مشروع است. اما اگر واقعاً دموکراسی می‌خواهید و نه فقط یک دیکتاتوری سلطنتی، آنگاه باید خوی خود را تغییر دهید.

مشهد شما را افشا کرد:

می‌گویید «دموکراسی» اما سنگ می‌اندازید. می‌گویید «آزادی» اما نظرهای مخالف را سرکوب می‌کنید. می‌گویید «حکومت قانون» اما به رویه‌ها احترام نمی‌گذارید. این خوی استبدادی دورهٔ پهلوی است، بدون تغییر و عقب‌مانده، عدم‌تحمل و خشن. اگر اینطور به قدرت برسید، دقیقاً مثل رژیم کنونی حکومت خواهید کرد: استبدادی. خودتان را تغییر دهید، یا تاریخ را تکرار خواهید کرد.

به کل جهان

اگر به ایران کمک می‌کنید با تحریم علیه رژیم و با حمایت از اپوزیسیون، پس فقط به سرنگونی دیکتاتور کمک نکنید. قدرت‌های خارجی این کار را در ۱۹۷۹ هم کردند، با نتایج فاجعه‌بار

.با تحول خوی اجتماعی کمک کنید: از آموزش دموکراتیک حمایت کنید، جامعهٔ مدنی را تقویت کنید، روزنامه‌نگاری حرفه‌ای را تقویت کنید، تبادل و یادگیری را امکان‌پذیر کنید، در انقلاب دوم، انقلاب عمیق‌تر سرمایه‌گذاری کنید. وگرنه کمک شما فقط دیکتاتور بعدی را به قدرت خواهد رساند.

امید

علیرغم همه‌چیز، امید هست. جامعهٔ ایرانی ثابت کرده است که حس عدالت‌خواهی قوی دارد. آماده است بجنگد. به‌طور دائم سرکوب نخواهد شد. این حس عدالت‌خواهی یک نیروی عظیم است، یک پتانسیل.

اگر این نیرو هدایت شود، اگر با حس حقوق‌مداری تکمیل شود، اگر خشم نه فقط سرنگونی بلکه ساختن شود، اگر احساس ضد-رژیم به خوی طرفدار-دموکراسی تبدیل شود، آنگاه ایران یک شانس دارد: یک شانس واقعی، نه برای دیکتاتور بعدی بلکه برای دموکراسی.

اما بازه زمانی محدود است. . رژیم باید سقوط کند. زیرا فجایع هر روزشدت بیشتری می‌یابند. شورش بعدی در راه است. اگر تا آن زمان خوی دموکراتیک توسعه نیافته باشد، تاریخ تکرار خواهد شد.

اما اگر انقلاب دوم – انقلاب عادت‌ها، واکنش‌ها و منش‌ها – از قبل آغاز شده باشد، انقلاب اول، سرنگونی رژیم، می‌تواند سرانجام به چیزی منجر شود که از سال ۱۹۰۶ همواره برای آن تلاش شده است: آزادی، عدالت، دموکراسی. نه فقط به عنوان حرف، بلکه به عنوان یک واقعیت زنده.

به امیداین که این هشدار شنیده شود.

هانوفر، ۱۸ دسامبر ۲۰۲۵

https://gholamasad.jimdofree.com/kontakt/

مفاهیم کلیدی

اعدل: واژه عربی-فارسی برای عدالت. مرکزی در هر دو سنت پیش از اسلام ایرانی و اسلامی.

تنظیم عاطفی (Affektregulierung): توانایی کنترل احساسات و تکانه‌های خودبه‌خودی و هدایت آن‌ها به شیوه‌های اجتماعاً پذیرفته‌شده.

مشورت (Deliberation): فرآیند شکل‌گیری عقیده جمعی از طریق تبادل استدلالی، تأمل و سنجش دیدگاه‌های مختلف.

حس عدالت: احساس شهودی و پیش از تأملی درباره درست و نادرست که مردم را از نظر عاطفی راهنمایی می‌کند.

Habitus: عادات، الگوهای فکری و رفتارهای عمیقاً ریشه‌دار که از طریق دهه‌ها جامعه‌پذیری شکل می‌گیرند.

(Interdependenz) وابستگی متقابل: وابستگی دوسویه و پیوستگی.

  (Unterdrückte)مظلوم: واژه فارسی-عربی برای «ستمدیده». به ویژه در سنت شیعی اهمیت دارد.

اثر تأخیری عادات(Nachhinkeffekt des sozialen Habitus):

 تأخیر زمانی بین تغییر نهادی و دگرگونی هابیتوس. انقلاب‌ها می‌توانند به سرعت نهادها را تغییر دهند، اما الگوهای فکری ریشه‌دار به آهستگی تغییر می‌کنند.

(Rechtssinn) Recحس قانون: آمادگی عادت‌شده برای پایبندی به نظم‌های هنجاری به این دلیل که مشروع تلقی می‌شوند.

عمل متقابل(Gegenseitigkeit): اصل دوسویگی («آن‌چه تو با من می‌کنی، من با تو می‌کنم»).

عدالت انتقالی: اقداماتی برای رسیدگی به نقض حقوق بشر پس از تغییر رژیم.

فرآیند تمدن(Zivisierungsprozesse): دگرگونی بلندمدت استانداردهای رفتاری، کنترل عاطفی و روابط اجتماعی.

Literature

Elias, Norbert (1997 [1939]): The Civilizing Process: Sociogenetic and Psychogenetic Investigations. Revised edition. Oxford: Blackwell.

Bourdieu, Pierre (1990): The Logic of Practice. Stanford: Stanford University Press.

 

(*) داود غلام آزاد پروفسور بازنشسته رشته جامعه شناسی در دانشگاه هانوفر آلمان است. از ایشان نوشته ها و کتب متعددی در زمینه مشکلات دموکراسی در ایران موجود میباشد.

 


متن آلمانی نوشته:

Warum Iraner den Diktator bekämpfen, aber nicht die Diktatur

Der Nachhinkeffekt des sozialen Habitus als Erklärung für die Wiederholung autoritärer Herrschaft

Hinweis:
„Jemand kommt, jemand Besseres …“
(Forugh Farrokhzad, frühe 1960er Jahre).

Dieses Gedicht einer der emanzipiertesten Dichterinnen Irans artikuliert paradigmatisch einen ethisch-utopischen Gerechtigkeitssinn. Es verweist nicht auf institutionell verankerten Rechtssinn oder auf prozedurale Ordnung, sondern auf die Hoffnung auf moralische Erlösung durch eine kommende gerechte Führungsgestalt. Gerade in dieser Differenz liegt sein analytischer Wert für das folgende Argument.

Die paradoxe Wiederholung

Die iranische Geschichte der letzten 150 Jahre zeigt ein rätselhaftes Muster, das sich mit erschreckender Regelmäßigkeit wiederholt. Im Jahr 1906 stürzte die konstitutionelle Revolution die absolutistische Monarchie und forderte Verfassung, Parlament und Gewaltenteilung. Doch schon bald etablierte sich neue autoritäre Herrschaft. 1925 übernahm Reza Schah Pahlavi die Macht mit modernisierenden Ambitionen, aber autoritären Methoden. Eine Diktatur ersetzte die andere.

۱۹۷۹ stürzte die iranische Bevölkerung die Pahlavi-Diktatur. Millionen gingen auf die Straße und riefen nach Freiheit. Aber innerhalb kürzester Zeit etablierte sich die Islamische Republik als neue Diktatur, schlimmer als die vorherige. In den Jahren 2009, 2017/18, 2019 und 2022/23 erhoben sich immer wieder Millionen Iraner gegen das Regime, gegen Unterdrückung und Ungerechtigkeit, mit großem Mut und enormen Opfern.

Und nun, im Dezember 2025 in Mashhad: Bei einer Gedenkfeier für einen ermordeten Menschenrechtsanwalt skandierten Royalisten “Lang lebe der König!” und warfen Steine auf die Friedensnobelpreisträgerin Nargess Mohammadi. Sie riefen “Tod den drei korrupten Kräften – Mullah, Linke, Mujahedin!” Die Royalisten in Diaspora feiern diese Störaktion als einen Wendepunkt und Paradigmenwechsel im Iran.

Warum wiederholt sich dieses Muster? Warum gelingt es den Iranern immer wieder, Diktatoren zu stürzen, aber nicht, Demokratie aufzubauen? Warum ersetzt jede Revolution einen Diktator durch den nächsten?

Die üblichen Erklärungen greifen zu kurz. Man sagt, ausländische Mächte hätten sich eingemischt, die Geistlichen hätten die Revolution verraten, die Opposition sei zu schwach gewesen oder die Rechten hätten sich verschworen. All dies mag teilweise zutreffen. Aber es erklärt nicht die systematische Wiederholung über anderthalb Jahrhunderte. Die tiefere „Ursache“ liegt woanders: im Nachhinkeffekt des sozialen Habitus.

Die These:

Iraner bekämpfen den Diktator, weil ihr Gerechtigkeitssinn stark ist. Sie empören sich über konkrete Ungerechtigkeit, über Willkür, Korruption und Unterdrückung. Ihr emotionales Gerechtigkeitsempfinden ist lebendig und kraftvoll. Aber sie bekämpfen nicht die Diktatur, weil ihr Rechtssinn schwach ist. Sie haben keinen verinnerlichten, habituellen Respekt vor demokratischen Verfahren, keine tief verankerte Toleranz gegenüber Andersdenkenden und keine habituelle Fähigkeit zur gewaltfreien Konfliktaustragung.

Der Unterschied zwischen Diktator und Diktatur ist fundamental. Der Diktator ist eine Person – konkret, sichtbar, greifbar. Man denkt an Mohammad Reza Schah, Ruhollah Khomeini oder Ali Khamenei. Gegen eine Person kann man sich empören. Eine Person kann man anklagen. Eine Person kann man stürzen.

Die Diktatur hingegen ist ein System, eine Herrschaftsform, ein sozialer Habitus. Sie besteht aus autoritären Entscheidungsstrukturen, Intoleranz gegenüber Dissens, Gewaltbereitschaft gegen “Feinde”, patriarchalischen Hierarchien und fehlender Gewaltenteilung. Ein System kann man nicht einfach stürzen. Ein System ist verankert in Gewohnheiten, in Denkmustern, in Verhaltensweisen, in tiefsitzenden Reflexen.

Die Tragik liegt darin, dass man den Diktator stürzen kann, ohne die Diktatur zu überwinden. Dann kommt nur ein neuer Diktator mit demselben System, mit denselben Strukturen, mit demselben autoritären Habitus. Das ist die iranische Geschichte: 1906, 1925, 1979. Und wenn sich nichts ändert, auch in der nächsten Revolution.

Warum ist der Gerechtigkeitssinn stark?

Der iranische Gerechtigkeitssinn hat tiefe kulturelle Wurzeln. Die vorislamische Tradition kennt das Konzept des gerechten Herrschers im Schahnameh und in der zoroastrischen Ethik. Die Idee besagt, dass ein Herrscher gerecht sein und Verantwortung für sein Volk tragen muss.

Die schiitische Tradition mit ihrer Märtyrerverehrung spielt eine zentrale Rolle. Hussein in Kerbela und die Figur des Mazlum, des Unterdrückten, vermitteln die religiös verankerte Pflicht, gegen Ungerechtigkeit aufzustehen, auch unter großem persönlichem Risiko. Die Konstitutionelle Revolution von 1906 zeigte, dass Iraner ein entwickeltes Bewusstsein für konstitutionelle Rechte, für Gerechtigkeit und für die Ablehnung von Willkür besitzen.

Die Revolution 1979 brachte Millionen auf die Straße, nicht aus materiellem Kalkül, sondern aus moralischer Empörung über SAVAK, Folter, Korruption und Ungleichheit. Die Proteste von 2009 bis 2025 beweisen immer wieder die Bereitschaft der Iraner, für Gerechtigkeit zu kämpfen, trotz brutaler Repression, Gefängnis und Todesurteilen.

Dieser starke Gerechtigkeitssinn manifestiert sich in spontaner Empörung: Wenn Menschen Ungerechtigkeit sehen, reagieren sie unmittelbar, emotional und kraftvoll. Er zeigt sich in Solidarität mit Opfern – in den Ashura-Zeremonien, in der Identifikation mit Mahsa Amini, in der Trauer um ermordete Demonstranten. Das ist gelebter Gerechtigkeitssinn. Er manifestiert sich auch in Protestbereitschaft: Millionen riskieren Freiheit und Leben, nicht rational kalkuliert, sondern aus tiefer moralischer Überzeugung.

Dieser Gerechtigkeitssinn ist eine Stärke, eine immense Kraft, ein Mobilisierungspotenzial. Aber allein genügt er nicht.

Warum ist der Rechtssinn schwach?

Rechtssinn ist nicht das Wissen über Gesetze, nicht die Fähigkeit, Verfassungen zu zitieren, nicht theoretische Überzeugung von Demokratie. Rechtssinn ist eine habituelle Disposition, ein tief verankertes Verhaltensmuster, eine quasi-automatische Bereitschaft: Regeln zu respektieren, auch wenn man die Macht hat, sie zu brechen; Andersdenkende zu tolerieren, auch wenn man ihre Meinung verabscheut; Konflikte gewaltfrei auszutragen, auch wenn Gewalt schneller zum Ziel führen würde; Niederlagen zu akzeptieren, auch wenn man überzeugt ist, Recht zu haben; Verfahren über Ergebnisse zu stellen, auch wenn das Verfahren zum “falschen” Ergebnis führt. Das sind keine kognitiven Überzeugungen. Das sind Gewohnheiten, Reflexe, Habitus.

Warum fehlt dieser Rechtssinn in Iran?

Jahrhunderte orientalischer Despotie haben ihre Spuren hinterlassen. Die persischen Reiche von den Achämeniden bis zu den Qajaren waren keine Rechtsstaaten, sondern patrimoniale Herrschaften. Der Wille des Herrschers war Gesetz. Willkür war Normalität. Die Pahlavi-Zeit brachte zwar Modernisierung, aber keine Rechtsstaatlichkeit. SAVAK, willkürliche Verhaftungen, Folter und Zensur lehrten die Menschen, dass Macht über Recht steht.

Die Islamische Republik hat in 46 Jahren systematisch jedes Vertrauen in Recht zerstört durch politische Justiz, Revolutionstribunale, Massenhinrichtungen, Folter und Korruption. Das Ergebnis ist verheerend: Generationen von Iranern haben nie erlebt, dass Recht verlässlich ist, dass Verfahren fair sind, dass Regeln für alle gelten, auch für die Mächtigen. Sie haben gelernt, dass “Recht haben” und “Recht bekommen” zwei völlig verschiedene Dinge sind. Recht ist Werkzeug der Macht, nicht umgekehrt.

Die Manifestationen fehlenden Rechtssinns sind erschreckend konkret. Mashhad 2025 zeigt dies exemplarisch. Royalisten warfen Steine auf Nargess Mohammadi, eine Friedensnobelpreisträgerin, eine Menschenrechtsaktivistin, eine Mitstreiterin gegen das Regime. Warum? Weil sie nicht ihrer Meinung war, weil sie Pahlavi nicht unterstützte. Die Reaktion war nicht Argumentation, nicht Deliberation, sondern Gewalt, Steinwürfe, Verletzung. Das ist fehlender Rechtssinn. Gewalt gilt als legitim, wenn man “im Recht” ist.

Intoleranz gegenüber Dissens zeigte sich in der Parole “Tod den drei korrupten Kräften: Mullah, Linke, Mujahedin!” Nicht nur das Regime wird abgelehnt, sondern alle, die anders denken. Linke, MEK, Reformisten werden zu “Feinden” erklärt. Das ist fehlender Rechtssinn – kein Respekt vor Pluralismus, keine Akzeptanz verschiedener politischer Positionen, nur Freund-Feind-Denken.

Mohammadi hatte das Recht zu sprechen. Sie war eingeladen. Sie war legitimiert durch jahrzehntelangen Kampf für Menschenrechte. Aber dieses Recht wurde nicht respektiert. Sie wurde niedergeschrien, mit Steinen beworfen, zum Schweigen gebracht. Das ist fehlender Rechtssinn. Verfahren zählen nicht. Nur Macht zählt. Wer die Mehrheit hat, setzt sich durch, mit Gewalt, wenn nötig.

Royalisten fordern Demokratie, Freiheit, Menschenrechte und Rechtsstaatlichkeit. Aber sie binden sich selbst nicht an diese Prinzipien. Sie wenden Gewalt an, unterdrücken andere Meinungen und respektieren keine Verfahren. Das ist fehlender Rechtssinn. Regeln gelten nur für andere, nicht für uns. Wir stehen über den Regeln, die wir fordern.

Der Nachhinkeffekt: Warum sich die Diktatur reproduziert

Die Dialektik von Sturz und Wiederkehr verläuft in fünf Phasen. In der ersten Phase mobilisiert der starke Gerechtigkeitssinn Millionen mit dem Ruf: “Der Diktator muss weg!” In der zweiten Phase wird der Diktator tatsächlich gestürzt. Es herrschen Euphorie, Hoffnung und Triumph.

In der dritten Phase entsteht ein Machtvakuum. Die Frage lautet: Wer übernimmt? Wie wird entschieden? Hier zeigt sich, dass der Rechtssinn fehlt. In der vierten Phase erfolgt die autoritäre Übernahme. Die Kräfte mit dem stärksten autoritären Habitus siegen, nicht durch Argumente, sondern durch Gewalt; nicht durch Deliberation, sondern durch Intoleranz; nicht durch Verfahren, sondern durch Macht.

In der fünften Phase etabliert sich eine neue Diktatur mit anderer Ideologie und anderem Diktator, aber derselben Struktur und demselben autoritären Habitus. Die Diktatur bleibt.

Das ist der Nachhinkeffekt des sozialen Habitus: Die Institutionen ändern sich schnell. Die Monarchie fällt. Die Verfassung wird neu geschrieben. Neue Führer treten auf. Aber der soziale Habitus ändert sich langsam, sehr langsam, über Generationen. Die autoritären Gewohnheiten bleiben. Die Intoleranz bleibt. Die Gewaltbereitschaft bleibt. Das Freund-Feind-Denken bleibt. Deshalb reproduziert sich die Diktatur unter neuen Vorzeichen, mit neuen Rechtfertigungen, aber im Kern dieselbe.

Die historische Evidenz ist erdrückend. Von 1906 bis 1925 führte der Weg von der Konstitutionellen Revolution zu Reza Schah. Die konstitutionelle Bewegung stürzte die absolutistische Qajar-Herrschaft und forderte Parlament, Gewaltenteilung und Rechtsstaatlichkeit. Aber der demokratische Habitus fehlte. Die Menschen hatten nie gelernt, wie Demokratie funktioniert, wie man Konflikte durch Deliberation löst, wie man Pluralismus aushält.

Das Ergebnis war Chaos und bürgerkriegsähnliche Zustände. Dann kam Reza Schah Pahlavi mit seinem Putsch und errichtete eine neue Diktatur. Warum konnte er sich durchsetzen? Weil Menschen, die keinen Rechtssinn haben, nach Ordnung rufen. Und Ordnung wird mit starker Hand assoziiert, mit Autorität, mit Diktatur.

Von 1979 bis 1981 führte der Weg von der Revolution zur Islamischen Republik. 1979 stürzte die Bevölkerung den Schah mit enormem Mut und großen Opfern aus tiefer moralischer Überzeugung. Die Hoffnung war: endlich Freiheit, endlich Gerechtigkeit, endlich Demokratie. Aber der demokratische Habitus fehlte. Die autoritären Gewohnheiten der Pahlavi-Zeit wirkten nach.

Khomeini konnte dies nutzen. Er bot einen charismatischen Führer, klare Feindbilder, absolute Wahrheit und autoritäre Ordnung. Das sprach den nachhinkenden Habitus an. Die Menschen waren gewohnt, einem Führer zu folgen. Sie waren nicht gewohnt, selbst zu deliberieren, zu diskutieren und Kompromisse auszuhandeln. Innerhalb kürzester Zeit kamen Revolutionstribunale, Massenhinrichtungen und die Unterdrückung aller anderen Gruppen. Es entstand eine neue Diktatur.

Und heute, ۲۰۲۵ in Mashhad, zeigt sich als Warnung: Der autoritäre Habitus ist immer noch da, 46 Jahre nach 1979. Royalisten, die behaupten, Demokratie zu wollen, verhalten sich autoritär. Gewalt, Intoleranz, keine Deliberation, keine Toleranz. Wenn diese Kräfte an die Macht kommen, werden sie genau das tun, was sie in Mashhad getan haben: ihre Gegner zum Schweigen bringen mit Gewalt, mit Unterdrückung, mit Intoleranz. Eine neue Diktatur mit royalistischen statt islamischen Vorzeichen, aber im Kern dieselbe autoritäre Struktur.

Warum funktioniert “Diktator weg” nicht?

Die Illusion des Personenwechsels ist weit verbreitet. Menschen denken oft: “Wenn wir nur den schlechten Herrscher loswerden, wird alles gut.” Diese Illusion ist verständlich. Der Diktator ist sichtbar, konkret. Er gibt Befehle, trägt Verantwortung und ist das Gesicht der Unterdrückung. Aber diese Illusion ist gefährlich, denn sie übersieht etwas Entscheidendes: Die Diktatur ist kein Ein-Personen-System.

Eine Diktatur besteht aus institutionellen Strukturen wie Geheimpolizei, Justiz und Verwaltung. Sie besteht aus sozialen Netzwerken von Unterstützern, Profiteuren und Mitläufern. Sie besteht aus kulturellen Mustern wie Autoritätsgläubigkeit, Intoleranz und Gehorsam. Und sie besteht aus habituellen Dispositionen wie Gewaltbereitschaft, Freund-Feind-Denken und der Unfähigkeit zur Deliberation. Der Diktator ist nur die Spitze des Eisbergs.

Unter der Oberfläche existiert ein ganzes System, getragen von Millionen, reproduziert durch alltägliche Praktiken, verankert in Gewohnheiten und Reflexen. Wenn der Diktator gestürzt wird, bricht die Spitze des Eisbergs ab, aber der Eisberg bleibt. Die Strukturen bleiben. Die Netzwerke bleiben. Die Muster bleiben. Der Habitus bleibt.

Und dieser Habitus sucht sich einen neuen Führer. Nicht bewusst, nicht geplant, sondern quasi-automatisch. Weil Menschen, die gewohnt sind, einem Führer zu folgen, nach einem neuen Führer suchen. Weil Menschen, die gewohnt sind, Konflikte mit Gewalt zu lösen, weiter Gewalt anwenden. Weil Menschen, die gewohnt sind, Andersdenkende als Feinde zu sehen, weiter Feinde konstruieren. Der alte Habitus produziert eine neue Diktatur.

Die iranische Erfahrung bestätigt dies brutal. 1925 war der Qajar-Schah weg, aber die autoritären Strukturen blieben. Reza Schah übernahm und errichtete eine neue Diktatur. 1979 war der Pahlavi-Schah weg, aber die autoritären Gewohnheiten blieben. Khomeini übernahm und errichtete eine neue Diktatur. Und in naher Zukunft, wenn Khamenei weg ist, aber die autoritären Reflexe bleiben – wer wird dann übernehmen? Ein neuer Diktator, vielleicht royalistisch, vielleicht militärisch, vielleicht religiös-reformistisch, aber auf jeden Fall autoritär. Warum? Weil der soziale Habitus nicht geändert wurde. Weil die Menschen nicht gelernt haben, demokratisch zu leben.

Was bedeutet es, die Diktatur zu bekämpfen?

Die Diktatur zu bekämpfen bedeutet nicht primär, Personen zu stürzen. Es bedeutet, Gewohnheiten zu ändern. Diese Transformation muss bei sich selbst beginnen. Man muss sich fragen: Toleriere ich andere Meinungen, oder unterdrücke ich sie? Löse ich Konflikte durch Argumentation, oder durch Gewalt? Respektiere ich Verfahren, oder setze ich mich mit Macht durch? Höre ich zu, oder schreie ich andere nieder? Sehe ich Andersdenkende als Gegner, oder als legitime politische Konkurrenten?

Diese Fragen sind unbequem, denn sie richten sich nach innen, nicht nach außen auf den Diktator. Mashhad hält der Opposition einen Spiegel vor. Royalisten sehen sich als Kämpfer für Demokratie. Aber ihr Verhalten zeigt: Sie haben den autoritären Habitus nicht überwunden. Steinwürfe auf Mohammadi, Intoleranz gegenüber anderen Oppositionsgruppen, Gewalt statt Deliberation, Macht statt Verfahren. Das ist nicht anti-diktatorisch. Das ist diktatorisch.

Die Diktatur zu bekämpfen bedeutet auch, demokratische Institutionen aufzubauen, nicht nach dem Sturz, sondern jetzt. In Oppositionsorganisationen müssen transparente Entscheidungen getroffen, faire Wahlen abgehalten, Minderheitenstimmen gehört, Rechenschaft abgelegt und Rotation von Führungspositionen praktiziert werden. In Exil-Gemeinden braucht es demokratische Vereinsstrukturen, Mediation bei Konflikten, keine Denkverbote und die Wertschätzung von Pluralismus. In der Diaspora sollten Kinder demokratisch erzogen, gewaltfreie Kommunikation praktiziert und Toleranz vorgelebt werden.

Diese Arbeit ist mühsam. Sie ist weniger spektakulär als Straßenproteste, weniger emotional als das Skandieren von Parolen. Aber sie ist entscheidend. Denn hier entsteht der demokratische Habitus durch Übung, durch Wiederholung, durch jahrelange Praxis.

Die Diktatur zu bekämpfen bedeutet schließlich, neue Narrative zu schaffen. Die alten Narrative vom weisen Führer, der das Volk erlöst, vom Helden, der Ordnung schafft, vom starken Mann, der Feinde besiegt – diese Narrative sind autoritär. Sie bereiten den Boden für Diktatoren.

Neue, demokratische Narrative sind nötig: kollektive Entscheidungsfindung als Stärke, Kompromiss als Weisheit, Pluralismus als Reichtum, Verfahren als Garant der Gerechtigkeit, Gewaltfreiheit als Mut. Diese Narrative müssen emotional wirksam sein. Sie müssen Geschichten erzählen, Helden haben – aber kollektive Helden. Communities, die zusammen Probleme lösen. Menschen, die trotz Meinungsverschiedenheiten kooperieren.

Die zehn konkreten Schritte

Wie bekämpft man die Diktatur statt nur den Diktator? Der erste Schritt ist Selbstreflexion: Man muss den autoritären Habitus in sich selbst erkennen, in den eigenen Reflexen und Gewohnheiten. Man muss ihn benennen und bekämpfen. Der zweite Schritt ist, Toleranz zu üben: Man sollte bewusst den Dialog mit Menschen anderer politischer Überzeugung suchen, nicht um sie zu bekehren, sondern um zuzuhören, zu verstehen und Koexistenz zu lernen.

Der dritte Schritt ist, Gewaltfreiheit zu praktizieren, in allen Situationen, auch wenn man emotional aufgebracht ist, auch wenn Gewalt “effektiver” wäre. Gewaltfreiheit ist nicht Schwäche, sie ist zivilisatorische Errungenschaft. Der vierte Schritt ist, Verfahren zu respektieren: Wenn die eigene Gruppe eine Abstimmung hat, muss man das Ergebnis akzeptieren, auch wenn man verliert, auch wenn man überzeugt ist, Recht zu haben. Das Verfahren ist wichtiger als die eigene Meinung.

Der fünfte Schritt ist, Minderheiten aktiv zu schützen, auch wenn sie nicht zur eigenen Gruppe gehören, auch wenn man ihre Meinung ablehnt. Ihr Recht zu existieren, sich zu äußern und mitzuwirken ist fundamental. Der sechste Schritt ist, Transparenz zu fordern in allen Organisationen, an denen man beteiligt ist: finanzielle Transparenz, Entscheidungstransparenz, keine Geheimbündelei, keine Klientelwirtschaft.

Der siebte Schritt ist, Deliberation zu praktizieren: nicht nur reden, sondern auch zuhören, Argumente austauschen, Meinungen ändern können und Kompromisse suchen. Das ist harte Arbeit, aber essentiell. Der achte Schritt ist, Frauen vollständig gleichzuberechtigen, nicht als Zugeständnis, sondern als Selbstverständlichkeit, in allen Bereichen, ohne Ausnahme. Dies ist der Testfall für echten Demokratiewillen.

Der neunte Schritt ist, Narrative zu ändern: Man sollte Geschichten von erfolgreicher Kooperation erzählen, von gelungenen Kompromissen, von gewaltfreier Konfliktlösung, nicht von Helden und Führern. Der zehnte und letzte Schritt ist, jetzt zu beginnen, nicht nach dem Sturz, sondern jetzt, in der eigenen Familie, in der eigenen Organisation, in der eigenen Community. Der demokratische Habitus entsteht nur durch Übung.

Die Warnung: Mashhad als Menetekel

Was geschah in Mashhad am 13. Dezember 2025? Es zeigte sich exemplarisch, was dieser gesamte Text beschreibt. Der Gerechtigkeitssinn war stark: Tausende kamen zur Gedenkfeier für einen ermordeten Menschenrechtsanwalt, trotz Repressionsrisiko, aus tiefer moralischer Überzeugung. Aber der Rechtssinn fehlte: Nargess Mohammadi, eine Friedensnobelpreisträgerin und Mitstreiterin gegen das Regime, wurde mit Steinen beworfen, weil sie nicht Pahlavi unterstützte.

Die Manifestation war eindeutig: Gewalt statt Dialog, Intoleranz statt Pluralismus, Macht statt Verfahren, Freund-Feind-Denken statt demokratischer Streitkultur. Das Ergebnis: Das Regime verhaftete 38 Aktivisten, Mohammadi wurde schwer verletzt, die Opposition wurde geschwächt und der autoritäre Habitus reproduzierte sich.

Was zeigt Mashhad?

Erstens: Der Gerechtigkeitssinn allein genügt nicht. Er kann sogar zur zerstörerischen Kraft werden, wenn der Rechtssinn fehlt. Zweitens: ۴۶ Jahre nach 1979 hat sich der autoritäre Habitus nicht geändert. Er wirkt nach bei genau jenen Kräften, die behaupten, Demokratie zu wollen. Drittens: Wenn diese Kräfte an die Macht kommen, werden sie genauso autoritär regieren wie die Regimes vor ihnen. Sie bekämpfen den Diktator, aber nicht die Diktatur. Viertens: Die Zeit läuft ab. Das Regime muss gestürzt werden. Aber wenn der Sturz nicht von Habitus-Transformation begleitet wird, wiederholt sich 1979.

Die Prognose ist düster, wenn sich nichts ändert. Wenn die Opposition ihren eigenen autoritären Habitus nicht überwindet, wenn sie weiter den Diktator bekämpft, aber nicht die Diktatur, dann wird die nächste Revolution so ausgehen wie alle vorherigen: Sturz des Regimes, Euphorie und Hoffnung, Machtkämpfe, autoritäre Übernahme, neue Diktatur, nach einigen Jahren neue Empörung, neuer Aufstand – und die Wiederholung beginnt von vorn. Dieser Kreislauf muss durchbrochen werden.

Der Ausweg: Die doppelte Revolution

Iran braucht nicht eine Revolution, sondern zwei, gleichzeitig. Die erste Revolution ist notwendig, aber nicht hinreichend: Sturz des Regimes, neue Verfassung, freie Wahlen und rechtsstaatliche Institutionen. Die zweite Revolution ist die entscheidende: Transformation des sozialen Habitus, Entwicklung von Rechtssinn, Kultivierung demokratischer Gewohnheiten, Einübung gewaltfreier Konfliktlösung und Aufbau von Toleranz und Pluralismus.

Die erste Revolution kann in Monaten geschehen – der Sturz des Regimes, die Machtübernahme, die formale Transition. Die zweite Revolution braucht Generationen – die Transformation tief verankerter Gewohnheiten, die Überwindung autoritärer Reflexe, der Aufbau demokratischer Dispositionen.

Das Problem liegt darin, dass die erste Revolution nicht auf die zweite warten kann. Das Regime muss jetzt gestürzt werden. Die wirtschaftliche Katastrophe, die Umweltzerstörung, die Kriegsgefahr – all dies duldet keinen Aufschub. Die Lösung lautet: Die zweite Revolution muss jetzt beginnen, parallel zur ersten, nicht danach.

Jetzt, im Exil, im Untergrund, in der Diaspora, während die erste Revolution vorbereitet wird, während der Kampf gegen das Regime geführt wird, muss die zweite Revolution bereits stattfinden. Oppositionsorganisationen müssen Demokratie üben. Exil-Gemeinden müssen Toleranz praktizieren. Familien müssen Kinder demokratisch erziehen. Medien müssen professionelle Standards entwickeln. Aktivisten müssen Deliberation lernen. Alle müssen ihren eigenen autoritären Habitus überwinden.

Das ist harte Arbeit, weniger spektakulär als Straßenproteste, weniger emotional als revolutionäre Rhetorik. Aber es ist die entscheidende Arbeit. Denn nur so entsteht jener demokratische Habitus, der nach dem Sturz die Demokratie tragen kann. Ohne diese zweite Revolution wird die erste ins Leere laufen.

Schluss: Der Appell

An die gesamte iranische Opposition: Ihr bekämpft seit Jahrzehnten, seit Generationen, den Diktator mit enormem Mut, mit großen Opfern, mit tiefer moralischer Überzeugung. Dieser Kampf ist ehrenwert. Er ist notwendig. Er muss weitergehen. Aber er genügt nicht.

Ihr müsst auch die Diktatur bekämpfen, nicht nur die Person an der Spitze, sondern das System, die Strukturen, die Gewohnheiten, den Habitus. Und dieser Kampf beginnt bei euch selbst, bei euren eigenen autoritären Reflexen, bei eurer eigenen Intoleranz, bei eurer eigenen Gewaltbereitschaft, bei eurem eigenen Freund-Feind-Denken.

Mashhad war ein Weckruf. Royalisten warfen Steine auf Mohammadi. Das war nicht revolutionär. Das war autoritär. Das war diktatorisch. Wenn ihr so weitermacht, werdet ihr 1979 wiederholen, einen Diktator durch einen anderen ersetzen. Die Diktatur wird bleiben.

Hört auf, andere mit Gewalt zum Schweigen zu bringen, Oppositionsgruppen zu delegitimieren, euch als einzige wahre Alternative zu sehen und Andersdenkende als Feinde zu behandeln. Fangt an, euren eigenen autoritären Habitus zu erkennen, Toleranz zu praktizieren, Gewaltfreiheit zu leben, Deliberation zu üben und Demokratie zu verkörpern. Nicht nach dem Sturz. Jetzt.

An die royalistischen Kräfte: Ihr wollt die Monarchie zurück. Das ist euer Recht. Das ist eine legitime politische Position. Aber wenn ihr wirklich Demokratie wollt und nicht nur eine royalistische Diktatur, dann müsst ihr euren Habitus ändern.

Mashhad hat euch entlarvt. Ihr sagt “Demokratie”, aber ihr werft Steine. Ihr sagt “Freiheit”, aber ihr unterdrückt andere Meinungen. Ihr sagt “Rechtsstaatlichkeit”, aber ihr respektiert keine Verfahren. Das ist der autoritäre Habitus der Pahlavi-Zeit, unverändert und nachhinkend. Wenn ihr so an die Macht kommt, werdet ihr genauso regieren wie das jetzige Regime: autoritär, intolerant und gewalttätig. Ändert euch, oder ihr wiederholt Geschichte.

An die gesamte Welt: Wenn ihr Iran helft mit Sanktionen gegen das Regime und mit Unterstützung der Opposition, dann helft nicht nur beim Sturz des Diktators. Das haben ausländische Mächte 1979 auch getan, mit desaströsem Ergebnis. Helft bei der Transformation des sozialen Habitus. Unterstützt demokratische Bildung, fördert Zivilgesellschaft, stärkt professionellen Journalismus, ermöglicht Austausch und Lernen und investiert in die zweite, die tiefere Revolution. Sonst wird eure Hilfe nur den nächsten Diktator an die Macht bringen.

Die Hoffnung

Trotz allem gibt es Hoffnung. Die iranische Gesellschaft hat bewiesen, dass sie einen starken Gerechtigkeitssinn hat. Sie ist bereit zu kämpfen. Sie lässt sich nicht dauerhaft unterdrücken. Dieser Gerechtigkeitssinn ist eine immense Kraft, ein Potenzial.

Wenn diese Kraft kanalisiert wird, wenn sie ergänzt wird durch Rechtssinn, wenn aus Empörung nicht nur Sturz wird, sondern Aufbau, wenn aus Anti-Regime-Gefühl Pro-Demokratie-Habitus wird, dann hat Iran eine Chance. Eine echte Chance, nicht auf den nächsten Diktator, sondern auf Demokratie.

Aber die Zeit läuft ab. Das Regime muss fallen. Die Katastrophen verschärfen sich. Der nächste Aufstand kommt. Wenn bis dahin der demokratische Habitus nicht entwickelt ist, wird sich Geschichte wiederholen.

Wenn aber die zweite Revolution schon begonnen hat – die Revolution der Gewohnheiten, der Reflexe, des Habitus – dann kann die erste Revolution, der Sturz des Regimes, endlich zu dem führen, was seit 1906 immer angestrebt wurde: Freiheit, Gerechtigkeit, Demokratie. Nicht nur als Worte, sondern als gelebte Realität.

Möge diese Warnung Gehör finden.

Hannover, 18. Dezember 2025

https://gholamasad.jimdofree.com/kontakt/

Literatur

Elias, Norbert (1997 [1939]): Über den Prozeß der Zivilisation. Soziogenetische und psychogenetische Untersuchungen. Frankfurt am Main: Suhrkamp.

Bourdieu, Pierre (1987): Sozialer Sinn. Kritik der theoretischen Vernunft. Frankfurt am Main: Suhrkamp.

SCHLÜSSELKONZEPTE ERKLÄRT

Die doppelte Revolution

Iran braucht nicht eine, sondern zwei gleichzeitige Revolutionen:

Revolution 1 (institutionell): Sturz des Regimes, neue Verfassung, Wahlen, formale Transition – kann in Monaten geschehen.

Revolution 2 (habituell): Transformation tief verankerter autoritärer Reflexe in demokratische Dispositionen – braucht Generationen, muss aber jetzt beginnen.

Die Tragödie von 1906, 1925 und 1979 bestand darin, nur Revolution 1 ohne Revolution 2 zu versuchen, was zur Reproduktion der Diktatur unter neuen Bannern führte.

Warum “Diktator weg” ≠ “Diktatur weg”

Der Diktator ist die sichtbare Spitze des Eisbergs. Darunter liegen:

Wenn nur die Spitze entfernt wird, bleibt der Eisberg und produziert eine neue Spitze.

Der Mashhad-Vorfall als Diagnose

  1. Dezember 2025, Mashhad: Royalisten bewerfen die Nobelpreisträgerin Nargess Mohammadi mit Steinen, während sie die Rückkehr der Monarchie fordern. Dies zeigt:

Die zehn praktischen Schritte

Keine theoretischen Vorschläge, sondern konkrete Praktiken, die jetzt beginnen müssen:

  1. Selbstreflexion: Die eigenen autoritären Reflexe erkennen
  2. Toleranz: Aktiv mit Andersdenkenden in Dialog treten
  3. Gewaltfreiheit: In allen Situationen, keine Ausnahmen
  4. Verfahrensrespekt: Ergebnisse akzeptieren, auch wenn man verliert
  5. Minderheitenschutz: Rechte derer verteidigen, mit denen man nicht übereinstimmt
  6. Transparenz: In allen Organisationen, finanziell und politisch
  7. Deliberation: Ebenso viel zuhören wie sprechen, Kompromisse suchen
  8. Geschlechtergleichheit: Vollständig und sofort, als Test demokratischen Engagements
  9. Narrativwechsel: Geschichten von Kooperation erzählen, nicht von Helden
  10. Jetzt beginnen: Nicht nach dem Fall des Regimes, sondern sofort im täglichen Leben

Dies sind keine Zukunftsaspirationen, sondern Gegenwartserfordernisse, denn Habitus entsteht nur durch langfristige Praxis.

https://gholamasad.jimdofree.com/kontakt/

 

خروج از نسخه موبایل