
پارسا زندی
دیماه ۱۴۰۴، فصلی سیاه و سنگین بر دفتر روزگار ایران گشود؛ فصلی که خون جوانانش، پیش از آنکه سخن به جهان برسد، بر سنگفرش خیابانها نشست و صداها، پیش از آنکه روایت شوند، در خاموشی تحمیلی اینترنت و تلفن دفن شد. آمار جانباختگان، از سه هزار تا دوازده هزار، و یا بیشتر،خود به روایتی چندپاره بدل شد و این پراکندگی نه از اغراق، که از همان تاریکی خبری بود که حکومت بر کشور افکند. گویی تاریخ بار دیگر تکرار شد و یاد کشتارهای سالهای ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۷ را زنده کرد؛ اما این بار، شاید فجیعتر، چون نسل جوان و بیصدا، بیپناه و بیاطلاع، در کوچهها و خیابانها به خاک افتاد.
این خیزش از تنگی معیشت و سقوط ارزش پول آغاز شد؛ بازاری که کرکرهاش پایین افتاد و مردمی که بیدعوت به خیابان آمدند. خیزشی خودجوش، بیپرچم و بیرهبر؛ فریادی از انسداد افق، نه از بلندای سیاست. و در همین روزها، ناگهان صدایی از بیرون شنیده شد؛ صدایی که وعده پیروزی میداد، اما مسئولیت نمیپذیرفت.
پنج روز پس از اعتصابها و حضور پراکنده مردم، رضا پهلوی با فراخوانی انقلابی ظاهر شد؛ فراخوانی پر از واژههای درشت و شورافروز: قیام، تسخیر ادارات، جشن پیروزی و جملهای که همچنان معلق ماند: «کمکها در راه است». اما کمکها از کجا میآیند؟ از کدام دست و کدام مسیر؟ هیچ نگفت. جز صدای طنیندار فراخوان، چیزی بر زمین ننشست. وعدهها بیپشتوانه و بیزمان، چون سکهای بودند که پشت آن هرگز دیده نمیشد.
و سپس، هنگامی که ابعاد کشتار روشن شد، همان که مردم را به تسخیر و قیام فراخوانده بود، شانه خالی کرد. نه سخنی از تسلیت بر زبان آورد و نه پیام حقیقی برای خانوادههای داغدار فرستاد. گویی فراخوان فقط بازی بود با واژهها و امیدهای مردم و نه مسئولیتی واقعی. کلام او پرهیاهو بود، اما بییار و بیپناه؛ گویی کسی که خود از بیرون نقش رهبر را بازی میکند، فراموش کرده است که جان انسانها بازیچه نیست.
در مقابل، سخنرانی مسیح علینژاد در جلسه اضطراری شورای امنیت سازمان ملل، رویکردی متفاوت و تیزبینانه را آشکار ساخت. او از نام بردن کشته شدگان خونین دیماه تا قربانیان پیشین، صدای عدالت و حقیقت را فریاد زد. او نامها را بر زبان آورد؛ از مهسا امینی گفت، از ندا آقا سلطان، سهراب اعرابی و پویا بختیاری. او مخاطب را نه فقط مردم، که دبیرکل سازمان ملل و روسای دولتها قرار داد. سخنش شهادت به رنج و خون بود، نه وعدهای بیپشتوانه. بغضش که به گریه انجامید، نه ضعف، که صداقت و پاسخگویی بود؛ صداقتی که فراخوانهای پرهیاهوی رضا پهلوی از آن تهی .
تفاوت آشکار است: یکی امید میفروشد و از پیروزی سخن میگوید، اما جانها را به بازی میگیرد؛ دیگری حقیقت را، هرچند تلخ، بازگو میکند و نام قربانیان را زنده نگاه میدارد. یکی رهبر فرضی است که چون پیامد پدیدار شود، کنار میایستد؛ دیگری زبان کسانی میشود که صدایشان خاموش شده است.
و به زبان اهل ادب:
یکی آتش میافروزد و از دور نظاره میکند
دیگری از سوختگان میگوید، بی آنکه وعده خاموشی دهد
اولی امید میفروشد
دومی حقیقت را، هرچند تلخ
بدینسان، فراخوانهای احساسی و شتابزده نه تنها راه وحدت و رهایی را نبست، که هزینه خون جوانان را بر دوش مردم گذاشت. و رضا پهلوی، با وعده کمکهای نامعلوم و سکوت پس از کشتار، خود را از مسئولیت مبرا ساخت؛ گویی که بازی سیاسی، بالاتر از اخلاق انسانی و جان شهروندان است.
و اگر قدما سخن بگویند:
دعوی کشتیبانی، در شب طوفان آسان است
هنر آن است که کشتی به ساحل برساند
یا اگر شکست، در کنار غرق شدگان بایستد
بدینسان، نقد نقش رضا پهلوی در وقایع دیماه، نه از سر دشمنی، که از منظر اخلاق و مسئولیت سیاسی است. جامعهای که بهای سنگین میپردازد، حق دارد شفافیت، صداقت و پاسخگویی بطلبد؛ و بی این سه، هیچ فراخوانی، هرچند پرطنین و به نام «نجات»، جز افزودن بر رنج مردم، ثمری نخواهد داشت.
پارسا زندی (مشاور حقوقی)