سایت ملیون ایران

وقتی مادر برای فرزندان وطن می گريد و پسر بر موج قدرت سوار می شود!

پارسا زندی

نگاهی به پيام بانو فرح پهلوی و فراخوان يک دقيقه سکوت برای جان باختگان اعتراضات دی ماه.

در روزگاری که آسمان وطن خونين شده و باد حوادث بوته های اميد را خم کرده بود، دو سخن از يک ريشه بر زبان روزگار افتاد؛ يکی نغمه ای از دل پر از آه و سوگ و ديگری زمزمه ای از حساب و سياست سرد و بی رحم. اگر سعدی بود می گفت دل ها را نمی توان خريد اما گاه می توان ادای دل را کرد. و اين دو سخن، هرچند از يک خانه برخاسته اند، گويی در دو جهان متفاوت سير می کردند.

بانو فرح پهلوی، چون مادری که بر بالين فرزند افتاده، زبان به سوگ گشود و کشتار گسترده را جنايتی عليه بشريت خواند. او جهان را فراخواند تا در يک دقيقه سکوت جان باختگان را گرامی بدارند؛ فرزندان وطنی که جان خود را نثار ايران و آزادی کرده اند. او خويش را در کنار مادرانی نشاند که حتی حق گريستن از آنان دريغ شده است. و شايد بيش از هر کس اين درد را با گوشت و پوست خود شناخته باشد، چرا که دو فرزند خويش را نيز از دست داده است؛ ليلا پهلوی و عليرضا پهلوی که هر دو در سال های غربت و دوری از وطن و زير سايه اندوه و افسردگی با خودکشی به زندگی خود پايان دادند. همين داغ های سنگين بانو فرح پهلوی را به مادری دادخواه بدل کرده است؛ مادری که امروز رنج شخصی خويش را در آيينه رنج مادرانی می بيند که جمهوری اسلامی در اين چهل و هفت سال فرزندانشان را از آنان گرفته و حتی حق سوگواری را نيز از ايشان دريغ کرده است. اين سخن، سخن دل است نه بيانيه سياسی و آن گونه که تاريخ بيهقی می نويسد، دل را گاه بايد در نامه آورد نه در شمشير.

اعتراض ها در آغاز آرام و ريشه دار بود و حکومت، با آنکه ذاتا تماميت خواه است و کوچک ترين نقد را برنمی تابد و همواره پاسخ پرسش را با سرکوب داده است، اين بار اندکی آهسته تر عمل کرد؛ نه از سر مدارا بلکه از ترس پيامدها. بازار ناآرام بود، سرمايه می گريخت و بهای دلار بالا می رفت و حاکميتی که به خشونت خو گرفته، به فروپاشی اقتصادی حساس تر است. از اين رو سرکوب، اگر در نيت حاضر بود، در عمل کمتر جلوه کرد؛ نه از حرمت مردم، که از ترس زيان و محاسبه سود و زيان. گويی اين بار شمشير نه بر پیکر مردم که بر جيب های لرزان نشانه رفته بود.

اما در سوی ديگر، پسر ايستاده بود؛ نه بر مزار کشته شدگان، بلکه بر ميز مصاحبه. آن گاه که از او پرسيدند مسئول خون هايی که با اميد ياری و وعده همراهی به خيابان آمدند کيست، پاسخ داد: «من نگفتم بيايند؛ اين جنگ است و تلفات عادی است.» اينجا انسان به عدد فروکاسته می شود و خون به حاشيه تحليل رانده می شود. سعدی اگر بود می گفت: «چون کسی اميد را بر آتش می نهد و چون خاکستر شد، مسئوليتش را انکار می کند، خويشتن را فراموش کرده است.»

کنایه آنجاست که مادر از مردم می گويد و پسر از قدرت؛ مادر رنج را می بيند و پسر نتيجه را؛ مادر در سوگ می نشيند و پسر در محاسبه. و تلخ تر آنکه پسر، راه رسيدن به مقصود را نه از کوچه های وطن که از دالان قدرت های بيگانه می جويد؛ گويی تخت ايران را می توان بر شانه آمريکا و اسرائيل به تهران آورد. اگر بيهقی اين صحنه را می نوشت، می گفت: «کاری که از بيرون سامان يابد، اثرش بر خانه مردم فرو می ريزد.»

اعتصاب و اعتراض که می توانست با همبستگی و کاهش هزينه مردم پيش رود، در ميانه راه به موج سواری شعار و شتاب در قدرت سپرده شد؛ و همين شتاب همان بهانه ای بود که حکومتی با چهار دهه خشونت انتظارش را می کشيد. مادر از نور گفت و پسر از پيروزی؛ يکی همدردی کرد و ديگری معامله. يکی حرمت خون را ديد و ديگری تلفات عادی را بر زبان آورد.

و آنجا که مادر می گويد «نور بر تاريکی پيروز خواهد شد»، پسر می گويد «اين جنگ است». مادر می گريد و پسر بر موج قدرت سوار می شود. اين تفاوت نه تفاوت نسل که تفاوت معناست؛ تفاوت ميان انسانی که درد را حس می کند و انسانی که فرصت را می سنجد.

جمع بندی

اين روايت، روايت يک اختلاف خانوادگی نيست؛ روايت دو نگاه به انسان و تاريخ است. يک نگاه از دل مادرانه برمی خيزد که درد را لمس کرده، خون را می شناسد و می داند هيچ قدرتی ارزش يک جان از فرزندان وطن را ندارد. و نگاهی ديگر که قدرت را مقصد می بيند و جان انسان را هزينه راه می شمارد و تلفات را عادی می نامد.

در يک سو، مادری ايستاده که دو فرزند خويش را در غربت از دست داده و رنج شخصی او را به همدردی عميق با مادران اين سرزمين رسانده است؛ مادری که نه از جنگ، که از داد سخن می گويد و نه از فتح، که از حرمت خون. در سوی ديگر، سياستی ايستاده که به هر بها خواهان رسيدن است، حتی اگر آن بها بر شانه مردم و با اميد دخالت بيگانه پرداخت شود.

تاريخ بارها نشان داده است قدرتی که از بيرون تحميل شود هرگز در درون ريشه نمی دواند؛ و نجاتی که با تلفات عادی توجيه شود، خود آغاز فاجعه ای تازه است. مردمی که چهل و هفت سال سرکوب را تجربه کرده اند، بيش از هر چيز نيازمند صداقت اند، نه فراخوان جنگ و وعده پيروزی.

اگر آينده ای بناست از دل اين ويرانه ها برآيد، آن آينده از مسير سوگ آگاهانه می گذرد، نه از موج سواری سياسی؛ از حرمت جان می گذرد، نه از قمار قدرت. و در نهايت، تاريخ نه آنکه بلندتر فرياد زده است، بلکه آنکه صادق تر ايستاده را به ياد خواهد سپرد.

پارسا زندی   (مشاور حقوقی )

Exit mobile version