سایت ملیون ایران

رپ، فریاد و گلوله؛ اعتراض یک نسل برای زندگی‌های از دست‌رفته

ایران وایر

جمهوری اسلامی جان جوانان بسیاری را گرفت که به خیابان آمده بودند تا اعتراضشان را به زندگی دشواری که بر آن‌ها تحمیل شده بود، فریاد بزنند. در میان آن‌ها، کسانی بودند که پیش از آنکه راه نفسشان با گلوله بسته شود، درک خود از جهان را در کلماتشان جاری کرده بودند؛ جوانانی که با موسیقی رپ و واژه‌هایی صریح، از استیصال، بی‌عدالتی و رویاهای فروپاشیده‌شان می‌گفتند. آن‌ها نماد نسلی هستند که میان تلاش بی‌حاصل و نرسیدن‌های مدام، خود را متعلق به هیچ‌کجا نمی‌یابند و خستگی‌شان را در اعتراض به نبود عدالت اجتماعی و اقتصادی فریاد می‌زنند.

در سال‌های اخیر ناامیدی از یک حس فردی به بخشی از زبان روزمره تبدیل شده و موسیقی رپ به عنوان اصلی‌ترین مجرای بیان این وضعیت هویت یافته است. جوانانی که از کرج و اسلامشهر تا هفشجان دردهای خود را در قالب اشعار رپ ریخته‌اند صرفاً روایتگر زندگی‌های شخصی نیستند بلکه شاهدان عینی زندگی‌هایی هستند که میان فقر، ظلم نظام و آرزوی شنیده شدن، سوختند و خاموش شدند. اما پیش از آنکه گلوله راه نفسشان را ببندد، هنر آن‌ها بخشی از حقیقت اجتماعی ایران را فاش کرده بود؛ حقیقتی درباره نسلی که از وضع موجود به شدت خسته است. جمهوری اسلامی نه تنها عاملِ اصلیِ این بن‌بست، بلکه، قاتل این جوانان و آرزوهای نیمه‌تمامشان شد.

ابوالفضل یغموری

«ابوالفضل یغموری»، نوجوان ۱۷ ساله‌ای بود که برخی از آرزوهایش را در کمد دیواری اتاقش جست‌وجو می‌کرد؛ جایی که استودیوی کوچکی برای ضبط آهنگ‌های خود ساخته بود. از روزگاری می‌خواند که «هرچی می‌ری مشکلات ته ندارن». او تازه رپ را شروع کرده بود و در همان ویدیوهای کوتاهی که از او مانده، از بن‌بستی می‌گوید که برای هم‌نسلانش ساخته بودند: «سخت بود و شده حالا سخت‌تر از قبل… روزات می‌شه از قبلم تیره‌تر و تویی و دلت و تیر و ترکشِ غم.»

آن «تیر و ترکشِ غمی» که ابوالفضل از آن می‌خواند، در شب ۱۹ دی‌ماه ۱۴۰۴ در فردیس کرج، به واقعیت بدل شد و گلوله‌ای جنگی دقیقاً وسط قلبش را شکافت. عمه‌اش می‌گوید چهل دقیقه تمام، در حالی که خون از بدنش می‌رفت، بالای سرش ایستادند، او را زدند و نگذاشتند کسی برای نجاتش نزدیک شود. هر کس جلو می‌آمد، با اسلحه تهدید می‌شد.

او در شعرهایش از «حال تکراری» و «پاشدن‌های اجباری» گله می‌کرد؛ از اینکه در این بازی نابرابر، هر چقدر هم که دل بدهی، در نهایت «بدهکاری» و کسی نمی‌فهمد چقدر برای زندگی جنگیده‌ای. او می‌خواند: «نمی‌فهمتت کسی انگاری… مهم نیست کسی واسش که چقدر دل دادی، هرکاری کنی تهش تو بدهکاری.»

اوج این «بدهکاری اجباری» زمانی بود که در کهریزک، از پدرش خواستند تا خونِ پسرش را معامله کند و بپذیرد که ابوالفضل «بسیجی» بوده تا پیکرش را تحویل بدهند. اما پدر زیر بار این سناریو نرفت. جمهوری اسلامی می‌خواست صدای او را حتی بعد از مرگش هم تغییر دهد، اما گواهی پزشکی قانونی همان چیزی را نوشت که ابوالفضل در استودیوی کوچکش فریاد زده بود: اصابت مستقیم به قلب.

ابوالفضل حالا در «بهشت سکینه» آرام گرفته است. او می‌گفت اگر امیدت به دیگران باشد «همش میشه پر» و می‌خواند «رنگ روزات می‌شه از قَبلم تیره‌تر…» ۱۹ دی، تیره‌ترین روز او بود؛ شبی که دوربین‌های خیابان پانزدهم فردیس را جمع کردند تا تصویرِ جان دادنِ نوجوانی که می‌خواست فقط از «دردِ دلِ دفترش» بگوید، پاک شود. اما صدای او از داخل همان کمد دیواری کوچک، حالا به گوش یک شهر رسیده است.

علی جانانی

ماموران نظامی در ۱۹ دی ماه جان جوان دیگری به نام «علی جانانی» را نیز گرفتند. او فرد ۲۰ ساله‌ای بود که زندگیش را با جابجا کردن کالا روی موتور می‌گذراند و جهان را از دریچه «جیب‌های خالی» و «دست‌های سیاه» می‌دید. علی برای اعتراض به خیابان آمده بود و در جریان اعتراضات شهرک قائمیه اسلامشهر در جنوب تهران، با اصابت تیر جنگی نیروهای سرکوبگر جان باخت. 

او در موسیقی خود از تضاد گزنده زندگی می‌گفت: «برای به دست آوردن بهترین روزای زندگیت، باید تو بدترین روزای زندگیت بجنگی». علی که پیش‌تر در سروده‌هایش با لحنی پیشگویانه از معشوقش خواسته بود «فکر کند او مرده است»، در ۲۲ دی‌ماه به خاک سپرده شد تا فریادش برای خروج از این «حال داغون و گوشه‌گیری» در تاریخ اعتراضات ایران ماندگار شود.

علی تصویری از یک انزوای تحمیلی را در شعرهایش کشیده است. او با صراحت اعلام می‌کند: «انقدر داغون بودم گوشه‌گیر خونه شدم». این انزوا نه یک انتخاب فردی، بلکه محصول فشاری است که حتی مقدس‌ترین نهاد، یعنی خانواده را نیز علیه او می‌شوراند؛ تا جایی که از زبان پدر، خود را «اُفت خانواده» می‌نامد. با این حال او، عامل اصلی این وضع را «جیب خالی» می‌داند.

در اشعار علی ناامیدی موج می‌زند. او با گفتن از  «دست‌های سیاه» کارگری‌اش، با بغض می‌گوید: «از اولش خوشی به ما نمیاد». او خود را در میانه یک جنگ نابرابر می‌بیند که در آن «سیگار می‌کشد تا نفسش بالا نیاید» و این استعاره‌ای است از خفقانی که راه را بر هرگونه کنشگری مثبت می‌بندد.

علی نه تنها خود را خسته که فردی می‌بیند که زندگی کوتاهش او را پیر کرده است: «موهام سفید شدن این شونه‌هام». او دنیایی را روایت می‌کند که در آن وفاداری گم شده و در لحظات ناکامی و «جون دادن»، هیچ فریادرسی نداشته است. برای علی، پناه بردن به داروها برای فراموشی، آخرین سنگر در برابر دنیایی است که او را نادیده گرفته است: «اونقدر دارو خوردم تو رو از یاد بردم».

علی، زندگی را مانند یک بازی باخته می‌دید که در آن صلح تنها با نبودن ممکن می‌شود. او که می‌گوید «اصلاً نیا به دیدنم تو فکر کن مُردم»، گله‌ عمیقی بود از جامعه و دنیایی که تا وقتی نفس می‌کشید، او را نادیده‌گرفت؛ دنیایی که تازه پس از خاموش شدنش، ایستاده تا صدای «حرفای توی سینه» او را بشنود.

ماهان قدمی

«ماهان قدمی»، جوان آرایشگری از اهالی اسلامشهر بود که زندگی‌اش در پیوند میان هنر رپ و تلاش برای اداره مغازه پیرایشگری‌اش در محله باغ‌فیض (محله‌ای در شمال‌غرب تهران) می‌گذشت. او در جریان اعتراضات دی‌ماه ۱۴۰۴ با شلیک مستقیم نیروهای سرکوب جان باخت، 

پیش از مرگ با انتشار ویدیویی از رپ‌خوانی خود، صدای دردمند آرزوهایش را که کلافه از بن‌بست‌های اقتصادی و سیاسی بود ماندگار کرد. شعرش وضعیت او را به تصویر می‌کشید که میان عشق به وطن و رنج زیستن در آن معلق مانده، اما اکنون پیکرش در قطعه ۷۹ بهشت زهرا به خاک سپرده شده است.

حرف‌های ماهان در ویدیوهایش، آینه‌ای از نسلی است که هر چه دویده، به جایی نرسیده است. او می‌گوید هشت سال است که دارد کار می‌کند اما زندگیش «عذابِ کلش». او می‌گوید که حتی نمی‌تواند با آنچه دارد «یک واحد» آپارتمان بخرد. ماهان مانند بسیاری از هم‌نسلانش، کار کردن را راهی برای رسیدن به خواسته‌های ابتدایی یک زندگی انسانی نمی‌داند، بلکه فقط دست‌وپا زدنی فرسایشی برای زنده ماندن است و این وضعیت را «تباه» می‌نامد. 

ماهان می‌گوید پدرش در جنگ ایران و عراق رفت تا «کشور دست ملخ خور» نیفتد اما اکنون از داخل کشور «داریم می‌خوریم ضربه به مردم» و فریاد می‌زند که «خسته شدیم دیگه بسه چقدر ظلم». او که در یک شب تاریک دارد این ترانه را می‌خواند می‌گوید «نمی‌خوان این وضعیت رو چشام ببینه خالی کن توی صورتم گاز اشک‌آور»

سروش سلیمانی

«سروش سلیمانی»، جوان ۲۶ ساله‌ای از اهالی هِفشجان استان چهارمحال بختیاری است.او در ۱۳ دی‌ماه ۱۴۰۴ با شلیک مستقیم گلوله جان باخت. اما در فضای شهر نام او حضوری جدی دارد و در تجمعی که در ۱۸ دی در این شهر برگزار شد معترضان با نام بردن از او و «محسن آرمک» جان باخته دیگر این شهرستان، فریاد می‌زدند که راهتان ادامه دارد. 

سروش در یکی از ترانه‌هایش از روان خود می‌گفت که زیر فشار بی‌امان زندگی «مریض» شده است. او با صراحتی تلخ، خود را متعلق به «نسل سوخته» می‌دانست؛ نسلی که تمام دلخوشی‌هایش به فضای مجازی محدود شده تا شاید با یک «بابا بنازم»، کمی از تلخی واقعیت فاصله بگیرد. سروش در کلامش بر لبه ناامیدی ایستاده بود؛ جایی که دیگر برایش مهم نبود «ببرد یا ببازد»، چون معتقد بود رویاهای او و هم‌نسلانش همان در دوران بچگی «سوخت و رفت».

او با نگاهی به بن‌بست‌های اطرافش، تصویری از جوانی ایرانی ارائه می‌دهد که به جای آرامش، «درگیر اخبار و جنگ و مواد» شده است. سروش در دردمندترین بخش شعرش به شکاف عمیق میان مردم و قدرت اشاره می‌کند؛ به اینکه اگر کسی به جای «لگد کردن قلب‌هایمان»، دستش را برای یاری دراز می‌کرد، شاید اوضاع فرق می‌کرد. او می‌خواند: «با هم خوب بودیم اگه یه نفر دست جای پاهاش روی قلبمون می‌ذاشت». همین حس پایمال شدن و خشم ناشی از تحقیر است که او را در ۲۶ سالگی به این نتیجه می‌رساند که دیگر زمان «حسرت و غبطه خوردن» تمام شده و باید برای «گرفتن حق» قدم بردارد؛ تصمیمی که در نهایت با شلیک گلوله در خیابان به واقعیت پیوست و نام او را در کنار دیگر جوانان معترض این خاک ثبت کرد.

رپ، راهی برای بیان احساس از زندگی‌های بر بادرفته

 در سال‌های اخیر رپ‌خوانی در میان جوانان ایرانی افزایش قابل توجهی داشته است. رپ برای آن‌ها به زبانی برای بیان شکاف‌های مختلف اجتماعی بدل شده است. این نوع موسیقی در عین حال که فضایی است که به واسطه آن جوانان می‌توانند در برابر هژمونی ایدئولوژیک جمهوری اسلامی بایستند فضایی است که می‌توانند فهم خود از وضعیتشان را نیز صورت‌بندی کنند. مطالعات انجام شده در ایران نشان می‌دهد که بیان احساسات و اعتراض یکی از دلایل عمده گرایش جوانان در ایران به این سبک است. سبکی که در سال‌های گذشته حتی توانسته است با موج‌های اعتراضات اجتماعی نیز همراهی قابل توجهی داشته باشد. تا جایی که برخی از چهره‌های رپ فارسی به نمادهایی از جنبش‌ها بدل شده‌اند، مانند «هیچکس» در جنبش سبز و «توماج صالحی» در جریان جنبش «زن زندگی آزادی».

بخشی از فهم مان نسبت به آنچه در میان جوانان و در اذهان آنان می‌گذرد مدیون رپ هستیم. به واسطه رپ هست که آن‌ها توانسته‌اند بحران‌های زندگی خود را فریاد بزنند. رپ، بخشی از صدای نسلی شده است که در بن‌بست‌های اجتماعی قد کشید و حالا به واسطه آن، صریح از احساسات خودش می‌گوید. حرف مشترک این چهار جوان کشته شده، روایت یک «خستگیِ عمیق» است؛ خستگی از دویدن در دنیایی که تمام درهای پیشرفت را به رویشان بسته است. در این سروده‌ها، فقر و ناامیدی دیگر یک حسِ گذرا نیست، بلکه به بخشی از پوست و استخوان روزمرگی‌شان تبدیل شده است. آن‌ها با کلماتی صریح، از فروپاشیِ تکیه‌گاه‌هایی می‌گویند که قرار بود پناهشان باشد؛ از اینکه خانه، شغل و حتی میهن، به جای آرامش، به منبعی برای فشار، سرزنش و استیصال بدل شده است. اشعار آن‌ها، برخلاف شعارهای رسمی که سعی دارد به زور «امیدواری» را تزریق کند، آگاهانه از «حق ناامید بودن» حرف می‌زند و با فریاد زدن درد، خودش سعی در مقاومت در مقابل  وضعیتی دارد که جمهوری اسلامی سازنده آن است.

آنچه آن‌ها می‌گویند نشان می‌دهند که چطور اعتراض از سیاست‌های کلان به قلب «زندگی روزمره» کشیده شده است. رپ در اینجا دیگر فقط موسیقی نیست؛ بلکه زبان کسانی است که شنیده نمی‌شوند. آن‌ها مفاهیمی مثل عدالت یا عزت‌نفس را نه با کلمات پر طمطراق، بلکه با همان تجربه‌ جیب خالی و دست‌های کارگری بازتعریف می‌کنند. مرگ این جوانان در خیابان، برخورد دو روایت است، روایتی که می‌خواهد با زور ساکت کند، و روایتی که می‌خواهد با شعر و کلمه، دیده شود. آن‌ها فقط قربانی نیستند، بلکه کسانی هستند که توانستند رنج‌های شخصی و تنهایی‌شان را به یک «فریاد جمعی» تبدیل کنند تا نشان دهند که حتی در اوج سختی . خشونت، می‌توان سخن گفت و ایستاد.

 

خروج از نسخه موبایل