
پارسا زندی
بهمن باز می رسد، و با خود بوی کهنهٔ خدعه را می آورد!
بهمن باز می رسد؛ فصلی که در حافظه جمعی این سرزمین با امید بهبود و تغییر گره خورده، اما تاریخ، بارها نشان داده است که این فصل، اغلب، بهار نمی آورد و تنها چرخه کهنهٔ فریب و سرکوب تکرار می شود. امسال نیز، میان سرمای استخوان سوز معیشت و خشم فروخورده مردم، صدای پاهایی شنیده می شود که نه با تانک و توپ، بلکه با نقاب وعده و شعار، وارد میدان شده اند؛ فاشیسمی خزنده، که آرام و بی صدا، مرزهای امید را تهدید می کند.
دی ماه ۱۴۰۴ ، بازار تهران تنها بازاری نبود؛ آینه ای بود که خشم و رنج انباشته مردم از فشار اقتصادی و بی عدالتی های گسترده را بازتاب می داد. این اعتراض، زاییده سفره های خالی و دل های به تنگ آمده بود. اما در همان لحظه، گروهی آشنا، با شعارهای نخ نمای «جاوید شاه» و وعده های کهنه، خود را به صف اول رساندند. آنان نه برای شنیدن درد مردم، بلکه برای مصادرهٔ اعتراض و تبدیل خشم مردم به ابزار رویاهای پوسیده سلطنت آمده بودند. موج سواری بر خشم معیشتی مردم، تنها هدفی بود که بیش از هر چیز دیگر آنان را هدایت می کرد؛ اهدافی که در ظاهر سیاسی و ملی جلوه می کرد، اما در باطن، بازتولید همان منطق انحصار و تمرکز قدرت بود که سال هاست تاریخ ایران با آن آشناست.
در مقالات پیشین، از «دفترچه پروژه شکوفایی ایران مرحله اضطرار» سخن گفته شد؛ سندی که در ظاهر، نقشه نجات است، اما در باطن، فهرستی از انحصارطلبی، تمرکز قدرت و نادیده گرفتن تکثر اجتماعی و سیاسی کشور است. این دفترچه ایران را نه به مثابه جامعه ای زنده و متنوع، بلکه ملکی یک دست و قابل اداره از بالا می بیند؛ جایی که همه چیز باید تحت کنترل باشد، و هر صدای مخالف، مزاحم نظم خیالی آنهاست. خبری از آزادی، پاسخ گویی، یا تضمین حقوق مردم نیست؛ همه چیز در دایرهٔ «مرحله اضطرار» حل می شود، اضطراری که پایانش هرگز معلوم نیست و گویی همیشه بهانه ای برای ماندن قدرت در دست اقلیتی کوچک فراهم می کند.
سلطنت طلبی امروز، بیش از بازگشت به گذشته، بازتولید الگویی آشناست؛ نوعی خمینیسم بی عمامه. الگویی که سال ها پیش، دیکتاتوری کهن به جا مانده از پهلویسم را به ارث برد و آن را با دین درآمیخت. امروز، همان منطق، بی نیاز از دین، با نوستالژی و وعده باز می گردد. محتوا همان است: تمرکز قدرت، قیم مابی و حذف صدای دیگران. تنها بسته بندی عوض شده است؛ این بار تاج و پرچم جای عمامه را گرفته و هر وعده، تنها پوستین تازه ای بر بدن کهنه اقتدارگرایی است.
وعده ها، همان وعده های سبک تر از هواست: «کمک ها در راه است»، «حمایت جهانی نزدیک است»، «همه چیز سریع درست می شود». تجربه نشان داده پایان چنین وعده هایی، زندان، خون و سوختن جوانان بوده است. آنان که با امید و انتظار به خیابان ها آمدند، بار دیگر قربانی بازی قدرت شدند؛ بازی ای که بیشترین سودش به جیب همان حکومتی می رود که سال هاست ایران را به گروگان گرفته است. ضحاک وار، هر روز از خون فرزندان این سرزمین ارتزاق می کند و از تکرار این چرخه نیرو می گیرد؛ چرخه ای که نه پایان دارد و نه رحم.
و در این میان، نمی توان از کشتار خونین دی ماه چشم پوشید؛ فاجعه ای که تاریخ معاصر ایران کمتر دیده است. در فاصله دو روز، بیش از سی هزار انسان، جوان و پیر و کودک، به خاک و خون کشیده شدند؛ قتلعامی که فراتر از سرکوب، رنگی از نسل کشی در قرن بیست و یکم به خود گرفت. بیش از سیصد هزار زخمی بر جای ماند و هزاران اسیر، که هر لحظه ممکن است برای تغذیه ضحاک زمانه، روانهٔ جوخه های مرگ و دار شوند. جهانیان، اگرچه دیر، این بار لرزش زمین را حس کردند؛ تصاویری که وجدان عمومی دنیا را تکان داد و نشان داد استبداد، وقتی به بن بست می رسد، بی پرده ترین چهره خود را عیان می کند.
این کشتار، نه حادثه ای ناگهانی، که نتیجه منطقی همان ساختار قدرتی است که سال هاست با خون ارتزاق می کند. و درست در چنین لحظه ای، خطر مصادرهٔ خون این قربانیان به نام نجات، دوچندان می شود. آنان که امروز با کراوات، نوستالژی یا دفترچهٔ «مرحله اضطرار» ظاهر می شوند، اگر مرز خود را با این کشتار روشن نکنند، ناخواسته یا عامدانه، در تداوم همان چرخه مرگ شریک اند. خون این قربانیان، نه سوخت پروژه های قدرت، بلکه سند اتهام همهٔ اشکال استبداد است؛ چه با عمامه، چه با تاج و چه با بزک مدرن.
به روایت بیهقی، «کار ملک به تدبیر و خرد است، نه به شتاب و شعار». و سعدی، قرن ها پیش هشدار داده بود که:
ان که به بهانه خیر، راه شر هموار کند، عاقبت نه خیر می بیند و نه خیر می افریند.
اعتراض معیشتی مردم، میدان آزمایش رؤیاهای اقتدارگرایانه نیست؛ نه با نام دین، نه با نام سلطنت و نه با عنوان فریبندهٔ «مرحله اضطرار». اگر قرار است بهمن، ماه تغییر باشد، نخستین گام، پرهیز از همین خدعه های آشناست. تاریخ ایران به روشنی می گوید: استبداد، هر بار با نامی تازه می آید، اما همیشه همان است.
پارسا زندی (مشاور حقوقی)