سایت ملیون ایران

تفنگ‌تان را زمین بگذارید؛ نگاهی به بیانیه میرحسین موسوی از حصر 

از حصر تا حریت؛ وقتی سکوت مسئولانه از فریاد بی‌تدبیر شرافتمندانه‌تر است

پارسا زندی

گاه در تاریخ یک ملت، جمله‌ای گفته می‌شود که بی‌آنکه فریاد باشد، از هزاران شعار رساتر است. جمله پایانی بیانیه میرحسین موسوی از حصر، از همین جنس است: جمله‌ای کوتاه، اما سنگین از تجربه، درد و مسئولیت:

«تفنگ‌تان را زمین بگذارید و از قدرت کناره بگیرید تا ملت، خود این سرزمین را به آزادی و آبادانی برساند.»

این جمله نه دعوت به خشونت است و نه وعده پیروزی سریع، بلکه پایان یک منطق فرساینده و آغاز بازگشت سیاست به مردم است.

شانزده سال حصر، اگرچه جسم را محدود می‌کند، اما اندیشه را در بند نمی‌کشد. موسوی این سال‌ها را در سکوتی طولانی و معنادار سپری کرده است؛ سکوتی که نه از ترس، بلکه از شناخت عمیق سازوکار قدرت برمی‌خیزد. او حکومت را از درون تجربه کرده و می‌داند نظامی که بقا را اصل مطلق خود می‌داند، برای حفظ آن از هیچ چیز دریغ نمی‌کند؛ حتی از جان و آینده فرزندان این سرزمین.

در سال هشتاد و هشت، موسوی از پشتوانه اجتماعی گسترده‌ای برخوردار بود. می‌توانست بر موج خشم و امید سوار شود، مردم را به رویارویی مستقیم با ساختاری مسلح فرا بخواند و خود را در جایگاه رهبر یک تقابل تعیین‌کننده بنشاند. اما چنین نکرد. او مردم را قربانی جاه‌طلبی نساخت و جوانان را خرج رسیدن به قدرت نکرد. او می‌دانست که هیجان، اگر بی‌تدبیر باشد، پیش از آنکه بنیاد ظلم را بلرزاند، جان مردم را می‌گیرد.

این منش را اگر در کنار فراخوان‌های شتاب‌زده برخی دیگر بگذاریم، تفاوت اخلاق سیاسی آشکار می‌شود. فراخوان‌هایی که بدون ابزار حمایت، بدون برنامه روشن و بدون پاسخگویی داده شد و نتیجه آن، روانه شدن ده‌ها هزار جوان به میدان خشونتی بود که پایانش از پیش معلوم بود. وقتی هزینه‌ها بر دوش مردم افتاد، نه پوزشی در کار بود و نه اعترافی به خطا؛ بلکه همان زبان توجیه و اصرار ادامه یافت، زبانی که سال‌هاست از رأس قدرت شنیده‌

تلخ‌تر آنکه برخی برای پوشاندن این بی‌پایگی فراخوان‌ها، دست نیاز به سوی بیگانه دراز کردند؛ بیگانه‌ای که نه دل در گرو ایران دارد و نه دغدغه‌ای برای کرامت مردم این سرزمین. تاریخ ایران بارها نشان داده که قدرت‌های خارجی نه برای آزادی ملت‌ها، بلکه برای منافع خود وارد میدان می‌شوند و پس از برداشت سهم خود، ویرانی را به جا می‌گذارند.

از این نیز فراتر، تکیه بر دولت‌هایی است که نام‌شان با جنگ و کشتار و جنایت گره خورده است. سر خم کردن در برابر کسانی که دست‌شان به خون هزاران زن و مرد و کودک آلوده است و در افکار عمومی جهان با اتهام جنایت و نسل‌کشی شناخته می‌شوند، هیچ توجیه اخلاقی و ملی ندارد. آزادی را نمی‌توان از دست‌های آلوده وام گرفت و انتظار داشت پاک و شرافتمندانه به مقصد برسد.

در این میان، راه موسوی راه دیگری است. نه بیگانه را منجی معرفی می‌کند و نه مردم را سپر تصمیم‌های خود می‌سازد. او به مبارزه مدنی باور دارد؛ به ایستادگی تدریجی، آگاهانه و پرهزینه، اما کم‌خون‌تر. او می‌داند خشونت، حتی اگر به ظاهر پیروز شود، ویرانه‌ای به جا می‌گذارد که بر آن نمی‌توان خانه آزادی ساخت.

بیانیه موسوی از حصر، سند همین نگاه است. دعوتی است به نیروهای مسلح که سلاح را از سیاست جدا کنند و قدرت را به مردم بازگردانند. یادآوری این حقیقت ساده که مشروعیت از لوله تفنگ بیرون نمی‌آید، بلکه از اراده ملت زاده می‌شود.

در پایان، تفاوت میان این دو راه، تفاوت میان اخلاق و جاه‌طلبی است. یکی حاضر است سال‌ها حصر را تحمل کند، اما مردم را به قربانگاه نفرستد؛ و دیگری حاضر است مردم را به میدان مین بفرستد، اما هیچ مسئولیتی نپذیرد. تاریخ قضاوت خواهد کرد، اما امروز نیز می‌توان دید که گاه سکوت مسئولانه، شرافتمندانه‌تر از فریاد بی‌تدبیر است.

پارسا زندی (مشاور حقوقی)

 

 

خروج از نسخه موبایل