این ادعا دقیقاً در همان لحظهای که گذشته را جمعبندی میکند آینده را نیز قالب میریزد. دلالتی سیاسی دارد بس آشکار: اگر همۀ راههای درونی بسته شدهاند، پس تنها راه باقیمانده عبارت است از مداخلۀ عامل بیرونی. در این نقطه است که «بنبست سیاسی» درجا به «ضرورت تهاجم» ترجمه میشود. حتی اگر گوینده صریحاً از جنگ دفاع نکند، همین که همۀ گزینههای داخلی را پیشاپیش منتفی اعلام میکند، عملاً میدان را برای گزینۀ خارجی خالی میگذارد…
«ما همۀ راهها را رفتیم» ادعایی است که این روزها همچون حکمی قطعی در فضای عمومی طنین انداخته. این حکم فقط روایت گذشته نیست، افق آینده را نیز ترسیم میکند. برای درک نیروی اغواگرش باید هم جدی گرفته شود هم بهدقت شکافته.
ابتدا باید پذیرفت که این ادعا بیپایه نیست. چهار دهه تجربۀ انباشته نشان داده که مسیرهای گوناگون آزموده شدهاند: از مشارکت انتخاباتی و امیدبستن به اصلاحات تدریجی تا خیزشهای خیابانی، از کنشهای مدنی تا شکلهای مختلف فشار اجتماعی از پایین. هر بار یا حاکمیت توانسته این انرژیها را جذب و خنثی کند، یا سرکوب عملاً راه چنین ابتکاراتی را سد کرده، یا خود نیروهای اجتماعی بر اثر ضعف سازماندهی و فرسایش درونی با شکست مواجه شدهاند. حاصل برای بخش مهمی از جامعه چیزی نبوده جز حس تکرار شکست. نه حاکمان تغییر کردند نه رفتار حاکمان در حدی که باید. ازاینرو ادعای «ما همۀ راهها را رفتیم» بیان تجربۀ زیستۀ بنبست سیاسی است.
اما این ادعا دقیقاً در همان لحظهای که گذشته را جمعبندی میکند آینده را نیز قالب میریزد. دلالتی سیاسی دارد بس آشکار: اگر همۀ راههای درونی بسته شدهاند، پس تنها راه باقیمانده عبارت است از مداخلۀ عامل بیرونی. در این نقطه است که «بنبست سیاسی» درجا به «ضرورت تهاجم» ترجمه میشود. حتی اگر گوینده صریحاً از جنگ دفاع نکند، همین که همۀ گزینههای داخلی را پیشاپیش منتفی اعلام میکند، عملاً میدان را برای گزینۀ خارجی خالی میگذارد. بدینسان، تهاجم خارجی از یک انتخاب پرریسک بدل میشود به «آخرین راه ناگزیر».
اما حاملان و قائلان این ادعا چه کسانیاند؟ پاسخ را باید در لایههای گوناگون اجتماعی جست. بخشی از طبقۀ متوسط شهری که سالها سرمایهگذاری خود را بر اصلاح تدریجی نهاده و اکنون در وضعیت بیافقی قرار گرفته به این جمعبندی رسیده که زمان دیگر به سودش نمیگذرد. برای این گروه اصولاً تغییر سریع، هر قدر هم پرهزینه، تصورپذیرتر از انتظار طولانی است. در کنار اینان، بخش وسیعی از دیاسپورای ایرانی ایستاده که از هزینههای مستقیم جنگ فاصله دارد و آسانتر میتواند از مداخلۀ نظامی دفاع کند. بهعلاوه، بخشهایی از طبقات بالا که داراییهایشان بهراحتی قابلانتقال به خارج است چهبسا از سر محاسبه به این نتیجه برسند که تغییرات سریع، هر قدر هم پرریسک، برای حفظ منافعشان مناسبتر از تداوم وضع موجود است.
در مقابل، فرودستان که بیشترین بار هزینه را بر دوش میکشند عموماً محتاطترند، هرچند در شرایط فرسایش شدید حتی در میان آنان نیز زمزمۀ «بدتر از این نمیشود» به گوش میرسد. اینجاست که یک همگرایی نگرانکننده شکل میگیرد: همصدایی میان گروههایی که یا هزینۀ تهاجم خارجی را مستقیماً نمیپردازند یا از شدت استیصال به پذیرش چنین هزینههایی تن میدهند.
بااینهمه، تهاجم خارجی نه راهحل بلکه راهحلنماست، زیرا مسئله را بس نامحسوس از «تغییر نظم سیاسی» به «تخریب نظم موجود» جابهجا میکند. تخریب میتواند سریع رخ دهد اما ساختن نظمی پایدار بهتمامی محتاج همان عناصری است که پیشتر غایب بودهاند: سازماندهی اجتماعی، نهادسازی، و توازن قوای درونی به نفع بهبود اوضاع. تهاجم خارجی نهفقط این کمبودها را جبران نمیکند بلکه غالباً مسبب تشدیدشان نیز میشود. وانگهی، این مسیر بر پیشفرضی لغزان استوار است: این که بدتر از وضع موجود ممکن نیست. حالآنکه تجربۀ تاریخی بارها نشان داده است که فروپاشی دولت میتواند به بیثباتی مزمن و چندپارگی و چرخههای خشونت گستردهتر بینجامد. مهمتر از همه، این گزینه فاعلیت را از جامعه سلب میکند و در دیسی طلایی به بازیگران بیرونی وامیگذارد، آنهم درحالیکه هزینهها کماکان بر دوش شهروندان قرار دارد. این همان منطق راهحلنماست: وعدۀ خروج از بنبست با تعمیق همان بنبست.
در برابر این افق سرابگونه، بدیلهای درونزا هر قدر هم که کُند و دشوار و بیمیانبُر باشند واقعیترند. نکتۀ تعیینکننده این است که بسیاری از این مسیرها هرگز به طور جدی آزموده نشدهاند. سازماندهی پایدار در محیطهای کار و زیست، شکلدهی به تشکلهای صنفی و حرفهای ماندگار، پیگیری سیاست مطالبات مشخص و بسیجپذیر، و بهکارگیری شکلهای متنوع نافرمانی و فشار اجتماعیِ پراکنده اما مستمر، جملگی، راههاییاند که نه در لحظههای انفجاری بلکه فقط در تداوم و انباشت معنا پیدا میکنند. اینها مسیرهای پرزحمتیاند، اما دقیقاً به همین دلیل اصولاً ظرفیت میسازند و فاعلیت را در درون جامعه حفظ میکنند.
خلاصه این که مسئله مبادرت به انتخابی سرنوشتساز است: میان «راه سختِ درونزا» و «میانبُرِ پرریسکِ برونزا». اگر ادعای «ما همۀ راهها را رفتیم» به حذف اولی و توجیه دومی بینجامد، دیگر صرفاً توصیف یک بنبست نیست بلکه خود به عاملی در بازتولید همان بنبست بدل میشود.
نقل از: تلگرام محمد مالجو