سایت ملیون ایران

«من ایران را دوباره بزرگ خواهم کرد» (ترجمه از آلمانی) + متن آلمانی + متن انگلیسی نوشته

پروفسور داود غلام آزاد(*)

ترجمه از آلمانی با کمک هوش مصنوعی

تصویر رضا پهلوی از خود و از جهان در آینهی مقایسه با ترامپ

داود غلام‌آزاد

لحظاتی هستند که در آن‌ها یک شخصیت سیاسی، بی‌آنکه بخواهد، خود را آشکار می‌کند. اظهارات رضا پهلوی در سخنرانی‌اش در ۲۸ مارس ۲۰۲۶ دربرابر «کنفرانس اقدام سیاسی محافظه‌کاران» (CPAC) در تگزاس یکی از همین لحظات است. «رئیس‌جمهور ترامپ آمریکا را دوباره بزرگ کرد. من ایران را دوباره بزرگ خواهم کرد» — این جمله نه یک فرمول‌بندی گذراست است و نه یک لغزش زبانی ناخواسته. این جمله پنجره‌ای است به درون تصویری از خود و از جهان شخصی است که با تعهدات دموکراتیک اعلام‌شده ‌اش در تناقضی بنیادین قرار دارد و نیازمند بررسی دقیق‌تری است.

ناسازگاری ساختاری

بگذارید از سطح واقعی آغاز کنیم، چرا که این سطح روشن و بی‌ابهام است. دونالد ترامپ رئیس‌جمهور ایالات متحده آمریکاست — نقشی اجرایی با اختیارات گسترده، فرماندهی کل نیروهای مسلح، و قدرت نهادین برای شکل دادن به سیاست‌های دولتی. رضا پهلوی نقش کنونی خود را «رهبر دوران گذار» تعریف کرده که هیچ بلندپروازی دیگری ندارد. با این حال، او بارها در عرصه عمومی دو نقش احتمالی دیگر هم برای خود مطرح کرده: نقش یک پادشاه مشروطه به الگوی اروپایی، یا نقش یک رئیس‌جمهور منتخب در یک نظام پارلمانی. در هر دو حالت — و این نکته کلیدی است — او هیچ قدرت اجرایی به معنای ترامپی نخواهد داشت. یک پادشاه مشروطه حکومت نمی‌کند، نمایندگی می‌کند. یک رئیس‌جمهور در نظام پارلمانی معمولاً یک شخصیت تشریفاتی است بدون مسئولیت اجرایی و بدون فرماندهی شخصی بر نیروهای مسلح. مقایسه با ترامپ بنابراین نه تنها از نظر بلاغی جسورانه است — بلکه از نظر ساختاری بی‌معناست، مگر آنکه رضا پهلوی در ذهن خود نقشی کاملاً متفاوت از آنچه علناً تبلیغ می‌کند داشته باشد.

«مثل پدربزرگم، مثل پدرم» — تداوم سلسله‌ای به‌مثابه پیام اصلی

فرمول «من ایران را دوباره بزرگ خواهم کرد» بعدی دارد که بسیار فراتر از مقایسه با ترامپ می‌رود: استناد ضمنی به تداوم سلسله‌ای. هر کسی که در این سنت سخن می‌گوید، در واقع می‌گوید: «مثل پدربزرگم رضاشاه و مثل پدرم محمدرضاشاه، من ایران را دوباره بزرگ خواهم کرد.» هر دو پهلوی خود را معماران عظمت ملی تصویر کردند — رضاشاه به‌عنوان نوساز و دولت‌ساز، محمدرضاشاه به‌عنوان حامل یک سنت امپراتوری هزاران‌ساله که وعده «تمدن بزرگ» می‌داد. در این منطق سلسله‌ای، عظمت یک برنامه سیاسی نیست که از طریق نیروهای اجتماعی و فرآیندهای نهادین حاصل می‌شود — بلکه میراثی است که از نسلی به نسل دیگری منتقل می‌شود، یک ویژگی شبه‌طبیعی خاندان پهلوی.

درست همینجاست که تناقض ناگفته با هر تلقی دموکراتیک نهفته است. دموکراسی‌ها هیچ ادعای موروثی سلسله‌ای بر عظمت ملی را به رسمیت نمی‌شناسند. هیچ ولیعهد سوئدی یا اسپانیایی نخواهد گفت: «مثل پدربزرگ و پدرم این کشور را بزرگ خواهم کرد» — چرا که در پادشاهی مشروطه، تداوم تاج‌وتخت از مسئله سیاست حکومتی کاملاً جداست. فرمول‌بندی رضا پهلوی اما میراث سلسله‌ای را به یک ادعای سیاسی تبدیل می‌کند: چون پهلوی‌ها ایران را «بزرگ» کرده‌اند، فرزندشان مجاز اند دوباره چنین کند. این منطق مشروعیت دموکراتیک نیست — بلکه یک منطق پادشاهی‌کاریزماتیک است که نیرویش را از تداوم یک نسب و مأموریت تاریخی آن می‌گیرد.

این یافته با نگاهی تاریخی به پدر تأیید می‌شود. محمدرضاشاه یک پادشاه مشروطه به الگوی اسکاندیناوی نبود. او یک حاکم خودکامه بود که دولت را ابزار شخصی خود می‌دانست، که نیروهای مسلح را — به‌عنوان «ارتش شاهنشاهی» — شخصاً فرماندهی می‌کرد، که ایران را به معنای واقعی کلمه امر شخصی خود تلقی می‌کرد. پسری که به این سنت استناد می‌کند، نه به دموکراسی بلکه به شکلی از حکمرانی استناد می‌کند که دموکراسی را ساختارمندانه طرد می‌کند. «دوباره بزرگ کردن» چون پدر و پدربزرگ یعنی: قدرت شخصی، متمرکز و تقسیم‌نشده بر سرنوشت یک ملت. دقیقاً همین تصویر است که این جمله — آگاهانه یا ناآگاهانه — دوباره فعال می‌شود.

تأخیر ذهنیت درونی‌شدهی سلطه

اینجاست که تحلیل جامعه‌شناختی ضروری می‌شود. آنچه در این جمله مشاهده می‌کنیم فریبکاری آگاهانه‌ای به معنای ساده نیست. بلکه پدیده‌ای است که در جامعه‌شناسی پیکربندی به‌عنوان «تأخیر عادتواره اجتماعی» توصیف می‌شود: طرح‌واره‌های عمیق ادراک، اندیشه و کنش یک شخص از باور هنجارین اعلام‌شده‌اش عقب می‌ماند. رضا پهلوی در محیطی بزرگ شده که در آن قدرت سیاسی به‌صورت اقتدار حاکمانه شخصی، متمرکز و مشروع از طریق نسب سلسله‌ای تجربه شده. در این ذهنیت درونی‌شده، رهبری سیاسی جدایی‌ناپذیر با این ایده است که یک شخصیت بزرگ — یک مرد قدرتمند از یک نسب معین — ملتی را متحول می‌کند و به سرنوشتش جهت می‌دهد.

ترامپ در تخیل پوپولیستی دقیقاً همین تصویر را تجسیم می‌بخشد: مرد قدرتمندی که با زور شخصیت و اراده‌اش ملتی را دوباره برپا می‌دارد. اینکه پهلوی غریزی با این تصویر همانندپنداری می‌کند، بیش از هر اعلامیه دموکراتیکی از مفهوم درونی‌شده‌اش از حکمرانی پرده برمی‌دارد. ذهنیت و تصویر آگاهانه از خود یکی نیستند. کنش بازیگران اجتماعی تا حد قابل توجهی توسط تمایلات درونی‌شده‌ای هدایت می‌شود که به‌آسانی قابل دسترسی آگاهی نیستند. مقایسه با ترامپ نه علی‌رغم اعلامیه‌های دموکراتیک پهلوی — بلکه در کنار آن‌ها رخ می‌دهد، در لحظه‌ای که تصویر عمیق‌تر از خود بی‌مانع به سطح می‌آید.

شکاف میان نمایش و تصویر واقعی از خود

پهلوی در زمینه‌های دیگر حرف‌های کاملاً متفاوتی هم می‌زند. از جامعه مدنی، از حقوق بشر، از ایرانی که به ریشه‌های فرهنگی‌اش بازمی‌گردد، و از فروتنی خودش به‌عنوان شخصیت گذار احتمالی سخن می‌گوید. اطمینان می‌دهد که هیچ بلندپروازی شخصی برای قدرت ندارد، هیچ ادعایی برای تخت پادشاهی ندارد، و تنها می‌خواهد به ملت ایران خدمت کند. این اظهارات لزوماً ناصادقانه نیستند — چه بسا در سطح تصویر آگاهانه از خود واقعاً صادقانه باشند. اما فهم عمیق‌تر از رهبری زبان دیگری دارد.

گویاست که پهلوی یک پادشاه مشروطه اروپایی را به‌عنوان شخصیت مقایسه انتخاب نمی‌کند — مثلاً پادشاه سوئد، که واقعاً هیچ قدرت اجرایی ندارد و به ندرت به ذهنش خطور می‌رسد که بگوید سوئد را «دوباره بزرگ» خواهد کرد. او ترامپ را انتخاب می‌کند. و ترامپ در دنیای نمادین سیاسی راست جهانی معاصر نماینده نوع خاصی از رهبری است: مشروعیت یافته از رأی مستقیم مردم، متمرکز در شخص، مجهز به ژست نجات دهنده ملی که نهادها را موانع می‌بیند و مردم را منبع مستقیم مشروعیتش تلقی می‌کند. این است الگوی رهبریی که پهلوی با آن همانندپنداری می‌کند — نه الگوی پادشاه مشروطه‌ای بدون اختیار.

«بزرگ کردن» به‌مثابه فهم حاکمانه از خود

فرمول «دوباره بزرگ کردن» به تحلیل مستقلی نیاز دارد. این فرمول سه پیش‌فرض دارد: نخست، اینکه ملت در وضعیتی از تحقیر و زوال قرار دارد؛ دوم، اینکه این وضعیت از شکست سیاسی ناشی شده؛ و سوم — اینجاست هسته تعیین‌کننده — اینکه یک شخصیت رهبری معین، یعنی خود فرد به اتکای اصل‌ونسب و سرنوشتش، می‌تواند و خواهد توانست این وضعیت را از طریق رهبری شخصی‌اش معکوس کند. در این منطق، ملت شیئی است که رهبر درست آن را شکل می‌دهد. نه نهادها، نه نیروهای اجتماعی، نه فرآیندهای دموکراتیک ملت را بزرگ می‌کنند — رهبر این کار را می‌کند، چون او آن درست است، چون خانواده‌اش قبلاً این کار را کرده، چون میراث این مأموریت را در خود حمل می‌کند.

این جهان‌بینی در هسته‌اش اقتدارگراست، حتی اگر در لباس واژگان دموکراتیک پوشانده شده باشد. علوم اجتماعی اینجا از سلطه کاریزماتیک سخن می‌گوید: رهبر کاریزماتیک مدعی است که با اتکای به کیفیت‌های فوق‌العاده‌اش، سرنوشت یک جامعه را تغییر می‌دهد. سلطه کاریزماتیک با دولت مبتنی برقانون‌اساسی ساختارمندانه ناسازگار است — هیچ تفکیک قوایی نمی‌شناسد، هیچ کنترل نهادینی ندارد، تنها اثبات رهبر و پیروی پیروان. فرِّ موروثی این را بیش‌از‌پیش تشدید می‌کند: چنین رهبر کاریزماتیکی حتی نیازی به اثبات کیفیت‌هایش از طریق موفقیت شخصی هم ندارد — آن‌ها را به ارث می‌برد.

پایگاه توده‌ای: آرمان‌من، فرافکنی و پیوند عاطفی ناخودآگاه

تا اینجارضا پهلوی را بررسی کردیم — تصویرش از خود، ادعاهای سلسله‌ای‌اش، ذهنیت حاکمانه‌اش که درونی شده. اما اینجا یک یک‌سویگی تعیین‌کننده وجود دارد:رضا پهلوی به‌عنوان شخصیت سیاسی با نیروی خودش وجود ندارد. او توسط کار روانی هوادارانش ساخته می‌شود. بدون توده‌ای که او را حمل کند، او چیزی بیش از یک شاهزاده تبعیدی بدون کشور، بدون منصب، بدون وکالت نیست. پس پرسش اصلی تنها این نیست: چه چیزی پهلوی را پیش می‌برد؟ بلکه این است: چه چیزی پیروانش را پیش می‌برد؟ چه چیزی صدها هزار ایرانی را به این شخصیت پیوند می‌زند، غالباً با شدتی که با استدلال عقلانی به‌سختی قابل تزلزل است؟

پاسخ در مکانیسم‌های روانی نهفته است که روانشناسی توده‌ها توصیف می‌کند. وقتی توده‌ای گرد یک شخصیت رهبری سازمان می‌گیرد، اعضایش یک عمل درونی با اهمیت دوربرد انجام می‌دهند: رهبر را جای »آرمان‌من« خودشان می‌نشانند. »آرمان‌من« آن نمونه درونی است که تصویر خود را آن‌طور که باید باشد تجسیم می‌بخشد — آرمان کرامت، قدرت و کمال خود است، که در زندگی روزمره چنان غالباً دست‌نیافتنی می‌ماند. با نشاندن پهلوی در این جایگاه، هوادارانش همه آنچه را که خودشان می‌خواهند باشند، همه آنچه کشورشان باید می‌بود، همه آنچه عظمت از دست رفته را تجسیم می‌بخشد، به او منتقل می‌کنند: ایران دوباره متولدشده، کرامت دزدیده‌شده، عصر طلایی پیش از انقلاب در هیئت انسانی.

این یک ویژگی جنبش پهلوی را توضیح می‌دهد که ناظران سیاسی بارها به آن توجه کرده‌اند: جدایی کامل پیوند هواداران بی توجه به برنامه سیاسی‌اش. پهلوی می‌تواند برنامه‌اش را تغییر دهد، اظهارات متناقض بگوید، یک بار خود را پادشاه آینده و بار دیگر رهبر گذار فروتن نشان دهد — پیوند عاطفی هوادارانش عمدتاً دست‌نخورده باقی می‌ماند. دلیلش این است که این پیوند برنامه‌محور نیست. پیوندی عاطفی-روانی ناخودآگاه است: پیوند روح، نه خرد. آنچه اهمیت دارد نه برنامه، بلکه شخصیت است — به‌عنوان حامل »آرمان‌من« جمعی.

مکانیسم دیگری هم بر این می‌افزاید: اعضای توده از طریق قرار دادن مشترک همان شخص در جای آرمان‌من‌شان با یکدیگر همانندپنداری می‌کنند. جامعه هواداران پهلوی نه اساساً از طریق باورهای سیاسی مشترک، بلکه از طریق فرافکنی مشترک بر همان شخصیت شکل می‌گیرد. هر کسی که این شخصیت را زیر سؤال ببرد، بنابراین نه تنها یک موضع سیاسی را مورد حمله قرار می‌دهد — بلکه آرمان‌من مشترک را هدف حمله قرار می‌دهد، و با آن رشته عاطفی که مجموع توده ای را نگه می‌دارد. از همین روست است که غالباً عکسلعمل تدافعی تهاجمی در برابر هر نقد عقلانی مشاهده می‌شود: این نقد نه به‌عنوان یک اعتراض موضوعی، بلکه به‌عنوان حمله‌ای به هویت گروه تجربه می‌شود.

بعد سلسله‌ای چنین پیوندعاطفی این مکانیسم را به شیوه‌ای مشخص تشدید می‌کند. »آرمان‌منی« که بر پهلوی فرافکنده می‌شود نه تنها شخصی بلکه از نظر تاریخی بارگذشته و از نظر سلسله‌ای لنگرانداخته است. هواداران نه تنها آرزوهای فردی‌شان، بلکه یک خیال جمعی تاریخی را فرافکنی می‌کنند: دوران ایده‌آلیزه‌شده شاه، شکوه امپراتوری پیشاسلامی، «ایران بزرگ» پدربزرگ‌ها. پهلوی لولای زنده‌ای است میان این خیال تاریخی و آینده موردامید. او آرمان‌من ملت را در خونش حمل می‌کند — چنین است منطق ناخودآگاه این پیوندعاطفی توده ا ی که در جمهوری اسلامی امکان سازمان یافتن مدنی نیافته است  . دقیقاً به همین دلیل است که جمله «من ایران را دوباره بزرگ خواهم کرد، مثل پدربزرگ و پدرم» برای هوادارانش نه گستاخی، بلکه وعده‌ای است: تأیید اینکه موضوع فرافکنی‌شان در خور نقشش است.

برای یک فرهنگ‌سازی سیاسی روشنگرانه که به دگرگونی دموکراتیک چشم دارد، این تحلیل اهمیت عملی فوری دارد. هر کسی که بخواهد پایگاه توده‌ای پهلوی را از طریق نقد موضوعی تناقضاتش دریابد، در سطح اشتباهی کار می‌کند.چرا که پیوند آنهااز طریق استدلال عقلانی شکل نگرفته؛ از اینرواز طریق رد عقلانی هم حل نمی‌شود. آنچه می‌تواند این پیوند را بگسلد، تجربه این واقعیت است که آرمان‌منی که بررضا پهلوی فرافکنده می‌شود در واقع باید جای دیگری جستجو شود — در توانایی عمل خود فرد، در پراکتیس دموکراتیک خودش، در اشکال جمعی سازماندهی سیاسی خودگردانه ای که به هیچ شخصیت رهبری به‌عنوان حامل آرمان‌من ملی نیازی ندارد. دموکراتیزاسیون از آن نقطه آغاز می‌شود که «افراد توده» از تفویض آرمان‌من خود دست می‌کشند و به  شخصیت‌های خودمختارتبدیل مسشوند. نا دیده گرفتن این امر علت شکست روند دمکراسی از انقلاب مشروطه تا بحال بودها ست. کم بها دادن به ا»سزماند‌هی جامعه مدنی» و «نهادهای مدنی» زمینه این عقب افتادگی ذهنی وهر نوع دخیل بستن به رهبران »کاریسماتیک« است.

معضل اپوزیسیون مشروطه‌خواه

ساده‌انگاری است که رضا پهلوی را صرفاً یک ریاکار بدانیم. معضل واقعی عمیق‌تر است. جنبش احیاگر پهلوی — و پهلوی خواسته یا ناخواسته  مرکز نمادین آن است — ساختارمندانه ناگزیر است دو وعده متناقض را هم‌زمان بدهد: وعده دموکراسی برای کسانی که دنبال گسست از نظام اقتدارگراانه هستند، و وعده تداوم سلسله‌ و رهبری قوی برای کسانی که آرزوی یک نجاتدهنده کاریزماتیک از خاندان پهلوی دارند. مقایسه با ترامپ لحظه‌ای است که وعده دوم — بازگشت به عظمت نیاکان — ناگهان و بی‌پرده آشکار می‌شود.

برای اپوزیسیون ایرانی دموکراتیک، این لحظه آموزنده است. نه از آن رو که رضاپهلوی را به‌عنوان انسان بدی رسوا می‌کند، بلکه از آن رو که نشان می‌دهد ادعای دموکراتیک و هویت سلسله‌ای از طریق اعلامیه‌های عمومی قابل پل زدن نیستند. هر کسی که بگوید «من ایران را دوباره بزرگ خواهم کرد، مثل پدربزرگ و پدرم»، ضمناً یک آغاز دموکراتیک نو را رد کرده — چرا که یک آغاز دموکراتیک نو دقیقاً نه با بازگرداندن تداوم سلسله‌ای، بلکه با پذیرفتن این آغاز می‌شود که هیچ‌کس به اتکای اصل‌ونسبش محق رهبری ملتی را ندارد، و عظمت میراث نیست بلکه یک فرآیند اجتماعی است.

غلبه بر ذهنیت اقتدارگرا مسئله اراده خیرخواهانه یا قصد روشنگرانه نیست. مسئله تصویری است از خود و از جهانی است که در یک فرآیند طولانی اجتماعی درونی شده — و نه از طریق تصمیم، بلکه تنها از طریق تجربه‌های اجتماعی دیگر و اشکال نهادین دیگر واقعاً دگرگون می‌شود. هر کسی که در یک میدان اجتماعی بزرگ شده که در آن قدرت سیاسی به‌صورت اقتدار حاکمانه سلسله‌ای تجربه شده، این تصویر را در خود دارد — حتی اگر متون دموکراتیک بخواند و اعلامیه‌های دموکراتیک بدهد. جمله «من ایران را دوباره بزرگ خواهم کرد» نه علی‌رغم زندگی‌نامه پهلوی، بلکه از درون آن گفته شده است.

منابع

نوربرت الیاس: فرآیند تمدن (۱۹۳۹)؛ همو: جامعه‌شناسی چیست؟ (۱۹۷۰).

پییر بوردیو: منطق عمل (۱۹۸۰).

ماکس وبر: اقتصاد و جامعه (۱۹۲۲).

زیگموند فروید: روانشناسی توده‌ها و تحلیل من (۱۹۲۱).

ژان پیاژه: روان‌شناسی هوش. زوریخ ۱۹۴۸.

داود غلام آزاد: ایران — پیدایش انقلاب اسلامی (۱۹۸۵)؛ همو: شکار افسانه‌ها. درباره ضرورت اخلاق مسئولیت در اپوزیسیون ایران (از ۲۰۲۳).

هانوفر، ۳۱ مارس ۲۰۲۶

https://gholamasad.jimdofree.com/kontakt/

 

(*) داود غلام آزاد پروفسور بازنشسته رشته جامعه شناسی در دانشگاه هانوفر آلمان است. از ایشان نوشته ها و کتب متعددی در زمینه مشکلات دموکراسی در ایران موجود میباشد.

 

 

متن آلمانی نوشته:

„Ich werde Iran wieder groß machen”

Reza Pahlavis Selbst- und Weltbild im Spiegel des Trump-Vergleichs

Dawud Gholamasad

Es gibt Momente, in denen eine politische Figur sich selbst enthüllt, ohne es zu beabsichtigen. Reza Pahlavis Aussage bei seinem Vortrag am 28. März 2026 vor der „Conservative Political Action Conference” (CPAC) in Texas ist ein solcher Moment. „Präsident Trump hat Amerika wieder groß gemacht. Ich werde Iran wieder groß machen” — dieser Satz ist keine beiläufige Formulierung, kein rhetorisches Versehen. Er ist ein Fenster in ein Selbst- und Weltbild, das mit den erklärten demokratischen Bekenntnissen seines Urhebers in einem fundamentalen Widerspruch steht, der einer näheren Betrachtung bedarf.

Die strukturelle Unvereinbarkeit

Beginnen wir mit der sachlichen Ebene, denn sie ist eindeutig. Donald Trump ist Präsident der Vereinigten Staaten von Amerika — eine Exekutivrolle mit weitreichenden Verfügungsgewalten, dem Oberbefehl über die Streitkräfte und der institutionellen Macht, Regierungspolitik zu gestalten. Reza Pahlavi hat sich in seiner jetzigen Rolle als „Führer der Übergangsphase” definiert, der keinerlei weitere Ambitionen verfolgt. Dessen ungeachtet hat er für sich in der Öffentlichkeit wiederholt zwei mögliche Rollen beansprucht: jene eines konstitutionellen Monarchen nach europäischem Vorbild oder jene eines gewählten Staatspräsidenten in einem parlamentarischen System. In beiden Fällen — und das ist entscheidend — besäße er keine exekutive Gewalt im Sinne Trumps. Ein konstitutioneller Monarch regiert nicht, er repräsentiert. Ein Präsident in einer parlamentarischen Demokratie ist in der Regel eine Zeremonialfigur ohne Regierungsverantwortung und ohne den Oberbefehl über Streitkräfte als persönliches Herrschaftsinstrument. Der Vergleich mit Trump ist also nicht nur rhetorisch kühn — er ist strukturell sinnlos, es sei denn, Pahlavi denkt an eine ganz andere Rolle als jene, die er öffentlich propagiert.

„Wie mein Großvater, wie mein Vater” — die dynastische Kontinuität als eigentliche Botschaft

Die Formel „Ich werde Iran wieder groß machen” enthält eine Dimension, die über den Vergleich mit Trump weit hinausgeht: die implizite Berufung auf eine dynastische Kontinuität. Wer in dieser Tradition spricht, sagt in Wirklichkeit: „Wie mein Großvater Reza Schah und wie mein Vater Mohammed Reza Schah werde ich Iran wieder groß machen.” Beide Pahlavis haben sich als Schöpfer nationaler Größe inszeniert — Reza Schah als Modernisierer und Staatserbauer, Mohammed Reza Schah als Träger einer jahrtausendealten Reichstradition, der die „Große Zivilisation” (Tamaddon-e Bozorg) versprach. In dieser Dynastielogik ist Größe kein politisches Programm, das durch gesellschaftliche Kräfte und institutionelle Prozesse erarbeitet wird — sie ist ein Erbe, das von Generation zu Generation weitergegeben wird, eine quasi-natürliche Eigenschaft des Hauses Pahlavi.

Genau hier liegt der unausgesprochene Widerspruch zu jedem demokratischen Selbstverständnis. Demokratien kennen keine dynastischen Erbansprüche auf nationale Größe. Kein schwedischer oder spanischer Kronprinz würde sagen: „Wie mein Großvater und mein Vater werde ich dieses Land groß machen” — denn im konstitutionellen Monarchismus ist die Kontinuität der Krone strikt von der Frage der Regierungspolitik getrennt. Reza Pahlavis Formulierung macht hingegen aus dem dynastischen Erbe einen politischen Anspruch: Weil die Pahlavis Iran „groß” gemacht haben, steht ihrem Nachkommen die Vollmacht zu, dies erneut zu tun. Das ist keine demokratische Legitimationslogik — es ist eine monarchisch-charismatische, die ihre Kraft aus der Kontinuität einer Blutlinie und ihrer historischen Mission zieht.

Dieser Befund wird durch den historischen Blick auf den Vater bestätigt. Mohammed Reza Schah war kein konstitutioneller Monarch nach skandinavischem Vorbild. Er war ein autokratischer Herrscher, der den Staat als sein persönliches Instrument betrachtete, der die Streitkräfte – als „Streitkräfte des Königs der Könige“ – persönlich befehligte, der Iran im wörtlichen Sinne als seine Privatveranstaltung verstand. Der Sohn, der sich auf diese Tradition beruft, beruft sich damit nicht auf Demokratie, sondern auf eine Herrschaftsform, die Demokratie strukturell ausschließt. „wieder Groß machen” bedeutete wie bei Vater und Großvater: persönliche, zentralisierte, ungeteilte Verfügungsgewalt über das Schicksal einer Nation. Genau dieses Bild reaktiviert der Satz — ob bewusst oder nicht.

Der Nachhinkeffekt des einverleibten Herrschaftsbildes

Hier wird die soziologische Analyse unumgänglich. Was wir in diesem Satz beobachten, ist keine bewusste Täuschung im schlichten Sinne. Es handelt sich vielmehr um jenes Phänomen, das in der Figurationssoziologie als Nachhinkeffekt des sozialen Habitus beschrieben wird: Die tiefenstrukturellen Wahrnehmungs-, Denk- und Handlungsschemata einer Person hinken der erklärten normativen Überzeugung hinterher. Reza Pahlavi ist in einem Milieu aufgewachsen, in dem politische Macht als personale, zentralisierte, dynastisch legitimierte Verfügungsgewalt erlebt wurde. In diesem einverleibten Habitus ist politische Führerschaft untrennbar mit der Idee verbunden, dass eine große Persönlichkeit — ein starker Mann aus einer bestimmten Linie — eine Nation transformiert und ihrem Schicksal eine Richtung gibt.

Trump verkörpert in der populistischen Imagination genau dieses Bild: den starken Mann, der kraft seiner Persönlichkeit und seines Willens eine Nation wieder aufrichtet. Dass Pahlavi sich instinktiv mit diesem Bild identifiziert, verrät mehr über seinen internalisierten Herrschaftsbegriff als jede noch so elaborierte Demokratieerklärung. Habitus und bewusstes Selbstbild sind nicht dasselbe. Das Handeln von Akteuren in sozialen Feldern wird zu einem erheblichen Teil von einverleibten Dispositionen gesteuert, die dem Bewusstsein nicht ohne weiteres zugänglich sind. Der Vergleich mit Trump passiert nicht trotz der demokratischen Bekenntnisse Pahlavis — er passiert neben ihnen, in einem Moment, in dem das tiefere Selbstbild ungehindert an die Oberfläche drängt.

Die Diskrepanz zwischen Inszenierung und Selbstbild

Pahlavi gibt in anderen Kontexten durchaus andere Töne von sich. Er spricht von Zivilgesellschaft, von Menschenrechten, von einem Iran, der zu seinen kulturellen Wurzeln zurückfindet, und von seiner eigenen Bescheidenheit als möglicher Übergangsfigur. Er versichert, keine persönliche Machtambition zu hegen, keinen Thron zu beanspruchen, sondern dem iranischen Volk zu dienen. Diese Aussagen sind nicht notwendigerweise unaufrichtig — sie mögen auf der Ebene des bewussten Selbstbildes durchaus ernst gemeint sein. Aber das tiefere Führungsverständnis spricht eine andere Sprache.

Es ist bezeichnend, dass Pahlavi nicht etwa einen europäischen konstitutionellen Monarchen als Vergleichsfigur wählt — etwa den schwedischen König, der tatsächlich keine Exekutivgewalt besitzt und kaum je auf die Idee käme zu sagen, er werde Schweden „wieder groß machen”. Er wählt Trump. Und Trump steht in der politischen Symbolwelt der gegenwärtigen globalen Rechten für einen spezifischen Typus von Führerschaft: plebiszitär legitimiert, personal zentriert, mit dem Gestus des nationalen Retters ausgestattet, der Institutionen als Hindernisse und das Volk als direkte Quelle seiner Legitimität betrachtet. Dies ist das Führungsverständnis, mit dem Pahlavi sich identifiziert — nicht jenes des konstitutionellen Monarchen ohne Machtbefugnisse.

„Groß machen” als herrschaftliches Selbstverständnis

Die Formel „wieder groß machen” verdient eine eigene Analyse. Sie setzt dreierlei voraus: erstens, dass die Nation in einem Zustand der Erniedrigung und des Verfalls ist; zweitens, dass dieser Zustand durch politisches Versagen verursacht wurde; und drittens — hier liegt der entscheidende Kern — dass eine bestimmte Führungspersönlichkeit, nämlich man selbst kraft seiner Herkunft und seiner Bestimmung, diesen Zustand durch seine persönliche Führung umkehren kann und wird. In dieser Logik ist die Nation ein Objekt, das vom richtigen Führer geformt wird. Nicht Institutionen, nicht gesellschaftliche Kräfte, nicht demokratische Prozesse machen die Nation groß — der Führer tut es, weil er der Richtige ist, weil seine Familie es schon getan hat, weil er das Erbe dieser Mission in sich trägt.

Dies ist eine im Kern autoritäre Vorstellungswelt, auch wenn sie in demokratisches Vokabular gekleidet wird. Die Sozialwissenschaft spricht hier von charismatischer Herrschaft: Der Charismatiker beansprucht, kraft seiner außeralltäglichen Qualitäten das Schicksal einer Gemeinschaft zu wenden. Charismatische Herrschaft ist strukturell unvereinbar mit dem Verfassungsstaat — sie kennt keine Gewaltenteilung, keine institutionelle Kontrolle, sondern nur die Bewährung des Führers und die Gefolgschaft der Geführten. Erbcharisma verschärft dies noch: Der Charismatiker muss seine Qualitäten nicht einmal durch eigene Bewährung belegen — er erbt sie.

Die Massenbasis: Ich-Ideal, Projektion und libidinöse Bindung

Bisher haben wir Pahlavi betrachtet — sein Selbstbild, seine dynastischen Ansprüche, seinen einverleibten Herrschaftshabitus. Doch hier liegt eine entscheidende Einseitigkeit: Pahlavi existiert als politische Figur nicht aus eigener Kraft. Er wird durch die psychische Arbeit seiner Anhänger erst konstituiert. Ohne eine Masse, die ihn trägt, ist er nichts weiter als ein Exilprinz ohne Land, ohne Amt, ohne Mandat. Die eigentliche Frage lautet deshalb nicht nur: Was treibt Pahlavi? Sondern: Was treibt jene, die ihm folgen? Was bindet Hunderttausende Iranerinnen und Iraner an diese Figur, oft mit einer Intensität, die durch rationale Argumente kaum erschütterbar ist?

Die Antwort liegt in den psychischen Mechanismen, die die Massenpsychologie beschreibt. Wenn eine Masse sich um eine Führerfigur organisiert, vollziehen ihre Mitglieder einen inneren Akt von weitreichender Bedeutung: Sie setzen den Führer an die Stelle ihres eigenen Ich-Ideals. Das Ich-Ideal ist jene innere Instanz, die das Bild des Selbst verkörpert, wie es sein sollte — das Ideal der eigenen Würde, Stärke und Vollkommenheit, das im Alltag so häufig unerreicht bleibt. Indem die Anhänger Pahlavi an diese Stelle setzen, übertragen sie auf ihn alles, was sie selbst sein möchten, was ihr Land sein sollte, was die verlorene Größe verkörpert: den wiedergeborenen Iran, die gestohlene Würde, das goldene Zeitalter vor der Revolution in Menschengestalt.

Dies erklärt eine Eigentümlichkeit der Pahlavi-Bewegung, die politischen Beobachtern immer wieder auffällt: die vollständige Entkopplung der Anhängerbindung von seinem politischen Programm. Pahlavi kann sein Programm ändern, widersprüchliche Aussagen machen, sich einmal als künftiger Monarch und ein anderes Mal als bescheidener Übergangsführer darstellen — die emotionale Bindung seiner Anhänger bleibt davon weitgehend unberührt. Das liegt daran, dass diese Bindung keine programmatische ist. Sie ist eine libidinöse: eine Bindung der Seele, nicht des Verstandes. Was zählt, ist nicht das Programm, sondern die Figur — als Träger des kollektiven Ich-Ideals.

Hinzu kommt ein weiterer Mechanismus: Die Mitglieder der Masse identifizieren sich untereinander dadurch, dass sie dasselbe Objekt an die Stelle ihres Ich-Ideals gesetzt haben. Die Gemeinschaft der Pahlavi-Anhänger konstituiert sich nicht primär durch gemeinsame politische Überzeugungen, sondern durch die gemeinsame Projektion auf dieselbe Figur. Wer diese Figur in Frage stellt, greift deshalb nicht nur eine politische Position an — er greift das geteilte Ich-Ideal an, und damit das psychische Band, das die Gemeinschaft zusammenhält. Daher die häufig zu beobachtende aggressive Abwehr jeder rationalen Kritik: Sie wird nicht als sachlicher Einwand, sondern als Angriff auf die Identität der Gruppe erlebt.

Die dynastische Dimension verschärft diesen Mechanismus in charakteristischer Weise. Das Ich-Ideal, das auf Pahlavi projiziert wird, ist nicht nur personal, sondern historisch aufgeladen und dynastisch verankert. Die Anhänger projizieren nicht allein ihre individuellen Wünsche, sondern ein kollektives historisches Phantasma: die idealisierte Schah-Ära, die vorislamische Reichsherrlichkeit, den „großen Iran” der Großväter. Pahlavi ist das lebende Scharnier zwischen diesem historischen Phantasma und der erhofften Zukunft. Er trägt das Ich-Ideal der Nation in seinem Blut — so lautet die unbewusste Logik der Bindung. Genau deshalb ist der Satz „Ich werde Iran wieder groß machen, wie mein Großvater und mein Vater” für seine Anhänger keine Anmaßung, sondern eine Verheißung: die Bestätigung, dass das Objekt ihrer Projektion seiner Rolle gerecht wird.

Für eine aufklärerische politische Pädagogik, die auf demokratische Transformation zielt, ist diese Analyse von unmittelbarer praktischer Bedeutung. Wer die Massenbasis Pahlavis durch sachliche Kritik an seinen Widersprüchen erreichen will, arbeitet an der falschen Ebene. Die Bindung ist nicht sachlich entstanden, sie löst sich nicht durch sachliche Widerlegung. Was sie aufzubrechen vermag, ist vielmehr die Erfahrung, dass das Ich-Ideal, das auf Pahlavi projiziert wird, in Wirklichkeit woanders zu suchen ist — in der eigenen Handlungsfähigkeit, in der eigenen demokratischen Praxis, in kollektiven Formen politischer Selbstorganisation, die keine Führerfigur als Träger des nationalen Ich-Ideals benötigen. Demokratisierung beginnt an dem Punkt, wo die Masse aufhört, ihr Ich-Ideal zu delegieren.

Das Dilemma der monarchistischen Opposition

Es wäre zu einfach, Pahlavi als bloßen Heuchler zu betrachten. Das eigentliche Dilemma ist tiefgreifender. Die Pahlavistische Restaurationsbewegung — und Pahlavi ist ihr symbolisches Zentrum, ob er das will oder nicht — ist strukturell darauf angewiesen, zwei miteinander unvereinbare Versprechen gleichzeitig zu machen: das Versprechen der Demokratie für jene, die einen Bruch mit dem autoritären System anstreben, und das Versprechen dynastischer Kontinuität und starker Führung für jene, die sich nach einem charismatischen Retter aus dem Haus Pahlavi sehnen. Der Trump-Vergleich ist ein Moment, in dem das zweite Versprechen — das der Rückkehr zur Größe der Vorväter — unvermittelt und unverdeckt zum Vorschein kommt.

Für die demokratische iranische Opposition ist dieser Moment aufschlussreich. Nicht weil er Pahlavi als schlechten Menschen entlarvt, sondern weil er zeigt, dass demokratischer Anspruch und dynastisches Selbstverständnis nicht durch öffentliche Bekenntnisse überbrückt werden können. Wer sagt „Ich werde Iran wieder groß machen, wie mein Großvater und mein Vater”, hat implizit einen demokratischen Neuanfang ausgeschlossen — denn ein demokratischer Neuanfang beginnt gerade nicht mit der Wiederherstellung dynastischer Kontinuität. Er beginnt mit der Anerkennung, dass niemand kraft seiner Herkunft berechtigt ist, eine Nation zu führen, und dass Größe kein Erbe ist, sondern ein gesellschaftlicher Prozess.

Die Überwindung des autoritären Habitus ist keine Frage guten Willens oder aufgeklärter Absichten. Sie ist eine Frage des Selbst- und Weltbildes, das in einem langen sozialen Prozess einverleibt wurde — und das sich nicht durch Beschluss, sondern nur durch andere soziale Erfahrungen und andere institutionelle Formen wirklich wandelt. Wer in einem sozialen Feld aufgewachsen ist, in dem politische Macht als dynastische Verfügungsgewalt erlebt wurde, trägt dieses Bild in sich — auch wenn er demokratische Texte liest und demokratische Bekenntnisse ablegt. Der Satz „Ich werde Iran wieder groß machen” ist nicht trotz Pahlavis Biographie gesprochen worden. Er ist aus ihr heraus gesprochen worden.

Quellenhinweise

Norbert Elias: Über den Prozeß der Zivilisation (1939); ders.: Was ist Soziologie? (1970).

Pierre Bourdieu: Le sens pratique (1980; dt. Die feinen Unterschiede, 1982)

Max Weber: Wirtschaft und Gesellschaft (1922)

Sigmund Freud: Massenpsychologie und Ich-Analyse (1921)

Jean Piaget: Psychologie der Intelligenz. Rascher Verlag, Zürich 1948.

Dawud Gholamasad: Iran – Die Entstehung der Islamischen Revolution (1985); ders.: Mythenjagd. Zur Notwendigkeit der Verantwortungsethik in der iranischen Opposition (2023 ff.).

Hannover, 31.03.2026,

https://gholamasad.jimdofree.com/kontakt/

 

 

متن انگلیسی نوشته:

“I Will Make Iran Great Again”

Reza Pahlavi’s Self-Image and Worldview in the Mirror of the Trump Comparison

Dawud Gholamasad

There are moments when a political figure reveals himself without intending to. Reza Pahlavi’s statement at his address on 28 March 2026 before the Conservative Political Action Conference (CPAC) in Texas is one such moment. “President Trump has made America great again. I will make Iran great again” — this sentence is no casual formulation, no rhetorical slip. It is a window into a self-image and worldview that stands in fundamental contradiction to its author’s professed democratic commitments, a contradiction that merits closer examination.

The Structural Incompatibility

Let us begin with the factual level, for it is unambiguous. Donald Trump is President of the United States of America — an executive role with far-reaching powers, supreme command of the armed forces, and the institutional authority to shape government policy. Reza Pahlavi has defined his current role as “leader of the transitional phase,” one who harbours no further ambitions. Notwithstanding this, he has repeatedly claimed for himself in public two possible future roles: that of a constitutional monarch along European lines, or that of an elected head of state in a parliamentary system. In both cases — and this is the decisive point — he would possess no executive power in Trump’s sense. A constitutional monarch does not govern; he represents. A president in a parliamentary democracy is typically a ceremonial figure without governing responsibility and without personal command of the armed forces as an instrument of rule. The comparison with Trump is therefore not merely rhetorically audacious — it is structurally incoherent, unless Pahlavi has in mind an altogether different role from the one, he publicly advocates.

“As My Grandfather, as My Father” — Dynastic Continuity as the Real Message

The formula “I will make Iran great again” contains a dimension that reaches far beyond the comparison with Trump: the implicit invocation of dynastic continuity. Whoever speaks within this tradition is in reality saying: “As my grandfather Reza Shah and as my father Mohammad Reza Shah, I will make Iran great again.” Both Pahlavis cast themselves as architects of national greatness — Reza Shah as moderniser and state-builder, Mohammad Reza Shah as the bearer of a millennial imperial tradition who promised the “Great Civilisation” (Tamaddon-e Bozorg). In this dynastic logic, greatness is not a political program to be achieved through social forces and institutional processes — it is an inheritance passed from generation to generation, a quasi-natural property of the House of Pahlavi.

This is precisely where the unspoken contradiction with any democratic self-understanding lies. Democracies recognise no dynastic entitlements to national greatness. No Swedish or Spanish crown prince would say: “As my grandfather and my father, I will make this country great” — for in constitutional monarchism, the continuity of the crown is strictly separated from questions of government policy. Reza Pahlavi’s formulation, by contrast, transforms the dynastic inheritance into a political claim: because the Pahlavis made Iran “great,” their descendant is entitled to do so again. This is not democratic logic of legitimation — it is a monarchical-charismatic one, drawing its force from the continuity of a bloodline and its historical mission.

This finding is confirmed by a historical glance at the father. Mohammad Reza Shah was no constitutional monarch in the Scandinavian sense. He was an autocratic ruler who regarded the state as his personal instrument, who commanded the armed forces — as “the forces of the King of Kings” — in person, who understood Iran in the most literal sense as his private affair. The son who invokes this tradition is not invoking democracy; he is invoking a form of rule that structurally excludes democracy. “Making great again” meant for father and grandfather alike: personal, centralised, undivided sovereign command over the fate of a nation. It is precisely this image that the sentence reactivates — consciously or not.

The Lag Effect of an Internalised Image of Rule

Here sociological analysis becomes indispensable. What we observe in this sentence is not a deliberate deception in any simple sense. It is rather that phenomenon described in figurational sociology as the lag effect of the social habitus: the deep-structural schemas of perception, thought, and action of a person trail behind their declared normative convictions. Reza Pahlavi grew up in a milieu in which political power was experienced as personal, centralised, dynastically legitimated sovereign authority. In this internalised habitus, political leadership is inseparably bound to the idea that a great personality — a strong man from a particular lineage — transforms a nation and gives its fate a direction.

Trump embodies precisely this image in the populist imagination: the strong man who, by force of personality and will, raises a nation up again. That Pahlavi instinctively identifies with this image reveals more about his internalised concept of rule than any elaborately crafted democratic declaration. Habitus and conscious self-image are not the same thing. The actions of social actors are to a considerable degree steered by internalised dispositions that are not readily accessible to consciousness. The comparison with Trump does not occur despite Pahlavi’s democratic professions — it occurs alongside them, in a moment when the deeper self-image forces its way unimpeded to the surface.

The Discrepancy Between Staging and Self-Image

In other contexts, Pahlavi strikes very different notes. He speaks of civil society, of human rights, of an Iran returning to its cultural roots, and of his own modesty as a possible transitional figure. He assures his audiences that he harbours no personal ambition for power, that he lays claim to no throne, that he wishes only to serve the Iranian people. These statements are not necessarily insincere — they may well be genuinely meant at the level of his conscious self-image. But the deeper understanding of leadership speaks a different language.

It is telling that Pahlavi does not choose a European constitutional monarch as his point of comparison — say, the Swedish King, who genuinely possesses no executive power and would scarcely conceive of saying that he will make Sweden “great again.” He chooses Trump. And Trump, in the political symbolic world of the contemporary global right, stands for a specific type of leadership: plebiscitarily legitimated, personally centred, equipped with the gesture of the national saviour who regards institutions as obstacles and the people as the direct source of his legitimacy. This is the model of leadership with which Pahlavi identifies — not that of the constitutional monarch without powers.

“Making Great” as a Sovereign Self-Understanding

The formula “making great again” merits analysis in its own right. It presupposes three things: first, that the nation is in a condition of humiliation and decay; second, that this condition was brought about by political failure; and third — here lies the decisive core — that a particular leadership figure, namely oneself by virtue of one’s origin and one’s destiny, can and will reverse this condition through personal leadership. In this logic, the nation is an object shaped by the right leader. It is not institutions, not social forces, not democratic processes that make the nation great — the leader does, because he is the right one, because his family has already done it, because he carries the inheritance of this mission within him.

This is an authoritarian worldview at its core, even when clothed in democratic vocabulary. The social sciences speak here of charismatic rule: the charismatic leader claims, by virtue of extraordinary qualities, to turn the fate of a community. Charismatic rule is structurally incompatible with the constitutional state — it recognises no separation of powers, no institutional control, only the leader’s proving of himself and the allegiance of the led. Hereditary charisma sharpens this still further: the charismatic leader need not even demonstrate his qualities through personal achievement — he inherits them.

The Mass Base: Ego-Ideal, Projection, and Libidinal Binding

Until now we have been examining Pahlavi — his self-image, his dynastic claims, his internalised habitus of rule. But here lies a decisive one-sidedness: Pahlavi does not exist as a political figure by his own force. He is constituted by the psychic labour of his followers. Without a mass to sustain him, he is nothing more than an exile prince without a country, without office, without mandate. The real question is therefore not only: what drives Pahlavi? But: what drives those who follow him? What binds hundreds of thousands of Iranians to this figure, often with an intensity that is barely shaken by rational argument?

The answer lies in the psychic mechanisms described by mass psychology. When a mass organises itself around a leader figure, its members perform an inner act of far-reaching significance: they place the leader in the position of their own ego-ideal. The ego-ideal is that inner instance which embodies the image of the self as it ought to be — the ideal of one’s own dignity, strength, and wholeness, which so often remains unattained in everyday life. By placing Pahlavi in this position, his followers transfer onto him everything they themselves wish to be, everything their country ought to be, everything that lost greatness embodies: the reborn Iran, the stolen dignity, the golden age before the Revolution made flesh.

This explains a peculiarity of the Pahlavi movement that political observers have noted time and again: the complete decoupling of followers’ attachment from his political program. Pahlavi can change his program, make contradictory statements, present himself at one moment as a future monarch and at another as a modest transitional leader — the emotional bond of his followers remains largely undisturbed. This is because the bond is not programmatic. It is libidinal: a bond of the soul, not of the intellect. What counts is not the program but the figure — as the vessel of the collective ego-ideal.

A further mechanism compounds this: the members of the mass identify with one another by virtue of having placed the same object in the position of their ego-ideal. The community of Pahlavi supporters is constituted not primarily through shared political convictions but through shared projection onto the same figure. Whoever calls this figure into question is therefore not merely attacking a political position — he is attacking the shared ego-ideal, and with it the psychic bond that holds the community together. Hence the frequently observable aggressive rejection of any rational criticism: it is experienced not as a substantive objection but as an assault on the identity of the group.

The dynastic dimension sharpens this mechanism in a characteristic way. The ego-ideal projected onto Pahlavi is not only personal but historically charged and dynastically anchored. The followers project not merely their individual wishes but a collective historical phantasm: the idealised Shah era, the pre-Islamic imperial splendour, the “great Iran” of the grandfathers. Pahlavi is the living hinge between this historical phantasm and the hoped-for future. He carries the ego-ideal of the nation in his blood — such is the unconscious logic of the bond. This is precisely why the sentence “I will make Iran great again, as my grandfather and my father did” strikes his followers not as presumption but as a promise: the confirmation that the object of their projection is living up to his role.

For an enlightening political pedagogy oriented towards democratic transformation, this analysis carries immediate practical significance. Whoever tries to reach Pahlavi’s mass base through substantive criticism of his contradictions is working at the wrong level. The bond did not arise through reasoned argument; it does not dissolve through reasoned refutation. What can break it is rather the experience that the ego-ideal projected onto Pahlavi is in reality to be sought elsewhere — in one’s own capacity for action, in one’s own democratic practice, in collective forms of political self-organisation that require no leader figure as the bearer of a national ego-ideal. Democratisation begins at the point where the mass ceases to delegate its ego-ideal.

The Dilemma of the Monarchist Opposition

It would be too simple to regard Pahlavi as a mere hypocrite. The real dilemma runs deeper. The Pahlavist restoration movement — and Pahlavi is its symbolic centre, whether he wishes it or not — is structurally compelled to make two mutually incompatible promises simultaneously: the promise of democracy for those who seek a break with the authoritarian system, and the promise of dynastic continuity and strong leadership for those who yearn for a charismatic saviour from the House of Pahlavi. The Trump comparison is a moment in which the second promise — the return to the greatness of the forefathers — emerges abruptly and without disguise.

For the democratic Iranian opposition, this moment is instructive. Not because it unmasks Pahlavi as a bad person, but because it shows that democratic claim and dynastic self-understanding cannot be bridged by public declarations. Whoever says “I will make Iran great again, as my grandfather and my father did” has implicitly ruled out a democratic new beginning — for a democratic new beginning begins precisely not with the restoration of dynastic continuity. It begins with the recognition that no one is entitled to lead a nation by virtue of their birth, and that greatness is not an inheritance but a social process.

The overcoming of the authoritarian habitus is not a question of goodwill or enlightened intentions. It is a question of the self-image and worldview that has been internalised through a long social process — and which does not truly transform through resolution alone, but only through different social experiences and different institutional forms. Whoever grew up in a social field in which political power was experienced as dynastic sovereign authority carries this image within them — even when they read democratic texts and make democratic professions. The sentence “I will make Iran great again” was not spoken despite Pahlavi’s biography. It was spoken from within it.

References

Norbert Elias: Über den Prozeß der Zivilisation (1939); id.: Was ist Soziologie? (1970).

Pierre Bourdieu: Le sens pratique (1980; Eng. The Logic of Practice, 1990).

Max Weber: Wirtschaft und Gesellschaft (1922; Eng. Economy and Society, 1978).

Sigmund Freud: Massenpsychologie und Ich-Analyse (1921; Eng. Group Psychology and the Analysis of the Ego, 1922).

Jean Piaget: Psychologie der Intelligenz. Rascher Verlag, Zurich 1948 (orig. La psychologie de l’intelligence, 1947; Eng. The Psychology of Intelligence, 1950).

Dawud Gholamasad: Iran — Die Entstehung der Islamischen Revolution (1985); id.: Mythenjagd. Zur Notwendigkeit der Verantwortungsethik in der iranischen Opposition (2023 ff.).

Hannover, 31 March 2026

https://gholamasad.jimdofree.com/kontakt/

 

 

 

 

Exit mobile version