بیش از یکماه از جنگ آمریکا علیه ایران میگذارد. این گزارش مروری است بر آنچه درباره جنگ در رسانهها و جریانهای داخل آمریکا میگذرد. آنها درباره جنگ همصدا نیستند؛ برخی از آنها میگویند ایران را به یک قدرت تبدیل کردهایم و برخی دیگر از فروپاشی استراتژیک جمهوری اسلامی و پیروزی آمریکا خبر میدهند.
موافقان جنگ: همین الان هم پیروزیم!
در حالی که بیش از یک ماه از آغاز جنگ علیه ایران میگذرد، در آمریکا جریانی قدرتمند از تحلیلگران و نخبگان سیاسی به وجود آمده است که این جنگ را یک «فرصت تاریخی» برای بازسازی نظم در خاورمیانه توصیف میکنند. این جریان که در آمریکا عموما به «شاهینها» شهرت دارند، سیاستمدارانی که مواضعی مداخلهگرانه دارند، معتقدند عملیات خشم حماسی، نقطه پایانی بر دههها سیاست «صبر استراتژیک» واشنگتن است که به زعم آنها تنها باعث جریتر شدن تهران شده بود.
جریان موافق جنگ، چهرههای اقتصادیای مانند «چارلز مایر» دارد. او که به عنوان پژوهشگر ارشد در مؤسسه «ساینوم گلوبال ادوایزرز» فعالیت میکند و نفوذی در بازارهای مالی دارد، معتقد است این جنگ شباهتی به باتلاقهای قبلی آمریکا ندارد. مایر در مصاحبههای خود تأکید کرده است که برتری تکنولوژیک آمریکا در این جنگ، هیچ جای شک و تردیدی ندارد، در عین حال که باور دارد این اقدام خاورمیانه را جای بهتری کرده و بزرگترین تهدید به امنیت ملی آمریکا را از بین میبرد.
او میگوید: «ما شاهد یک کارزار نظامی فرسایشی نخواهیم بود. واقعیت میدانی نشان میدهد که ایران در برابر قدرت دو ارتش پیشرفته جهان (آمریکا و اسراییل) گزینهای جز شکست ندارد. حذف مهرههای کلیدی و تخریب زیرساختهای هستهای، در همان روزهای اول، کمرِ توان نظامی تهران را شکسته است.» مایرز و همفکرانش معتقدند که برخلاف جنگ عراق، در اینجا بحث بر سر «اشغال خاک» نیست، بلکه هدف «فلج کردن ماشین جنگی» است که به گفته آنها به دست آمده است.
در لایه استراتژیکتر، «مارک دوبوویتز»، مدیرعامل بنیاد دفاع از دموکراسیها (FDD)، معتقد است که این جنگ پاسخی به مطالبات فروخورده آمریکا از زمان بحران گروگانگیری در سال ۱۹۷۹ است. او استدلال میکند که این نبرد، یک اقدام دفاعی برای جلوگیری از یک فاجعه هستهای است: «این یک پیروزی تمامعیار در دسترس است. ما نباید اجازه دهیم روایتهای ترسآلود، ما را از مسیرمان منحرف کند. ایران با برنامه هستهای و موشکهای بالستیکش به یک تهدید موجودیتی تبدیل شده بود. حالا ما در یک “پنجره طلایی” هستیم تا تهدیدی را خنثی کنیم که دیپلماسی در مهار آن ناتوان بود.» دوبوویتز معتقد است که همکاری نزدیک با اسراییل باعث شده آمریکا این بار «هوشمندانهتر» بجنگد و هزینههای انسانی سربازان آمریکایی را به حداقل برساند.
اندکی بعد از جنگ، تحلیلگر مشهور آمریکایی «توماس فریدمن»، در «نیویورکتامیز» این حمله را فرصتی استثنایی اما پرمخاطره توصیف کرد که میتواند با حذف «امپریالیسم منطقهای ایران»، خاورمیانه را به سمت ثبات و یکپارچگی ببرد، مشروط بر اینکه این جنگ به فروپاشی سرزمینی ایران یا شوک عظیم نفتی منجر نشود. او معتقد است تضعیف رژیم تهران پیش از این به تغییرات مثبتی در سوریه و لبنان کمک کرده، اما هشدار میدهد که گذار به دموکراسی در ایران بدون رهبری واحد دشوار است و احتمال ظهور یک «جمهوری اسلامی ۲.۰» برای مذاکره با ترامپ وجود دارد.
در میان موافقان جنگ، چهرههای ایرانیتبار نیز حضور دارند که جنگ را از زاویه «دفاع پیشدستانه» توجیه میکنند. «نازی مُعینیان»، پژوهشگر مسائل خاورمیانه، در شبکه فاکسنیوز عنوان کرد که صبر کردن در برابر تهران خطرناکتر از حمله کردن بود. او میگوید: «این جنگی برای محافظت از امنیت مردم آمریکاست. رژیم تهران یک تهدید صبور بود که منتظر لحظهای میماند تا ضربهای مهلک بزند. حملات کنونی، سلب قدرت از رژیمی است که از تروریسم و نیروهای نیابتی برای بیثبات کردن جهان استفاده میکرد.» معینیان و تحلیلگرانی مانند او، جنگ را نوعی «جراحی لازم» میبینند که اگرچه دردناک است، اما برای سلامت آینده منطقه و جهان ضروری است.
همچنین «بهنام بنطالبلو»، پژوهشگر ارشد در مؤسسه FDD، هشدار میدهد که نباید به ایران اجازه بازسازی داد. او معتقد است: «بزرگترین ریسک این است که ما کار را تمام نکنیم. پیروزی زمانی حاصل میشود که تهران بفهمد دیگر توان بازگشت به سیاستهای قبلی را ندارد.»
ترامپ در صحبتهای اخیر خود بارها تاکید کرده است که با حملات آمریکا نظم سیاسی در ایران تغییر کرده است. «زینب ریبوا» پژوهشگر موسسه هادسون، در ادامه همین باور ترامپ معتقد است که پیروزی آمریکا در گروی تغییر الگو از «جنگ کلاسیک» به «فروپاشی ساختاری از درون» است. او میگوید واشینگتن با تخریب همزمان سه رکن بقای نظام یعنی اقتصاد، بازدارندگی نظامی و مشروعیت ایدئولوژیک، رژیم را به بنبست رسانده است. اما او تاکید دارد که پایان این رژیم را مردم رقم خواهند زد.
در میزگردی که توسط مؤسسه «بروکینگز» برای بررسی ابعاد «جنگ سوم خلیج فارس» برگزار شد، کارشناسان ضمن تأیید توانمندی بینظیر ارتش آمریکا در انهدام سریع زیرساختهای استراتژیک و هستهای ایران، بر این باور بودند که حذف فیزیکی رهبری و ضربات سنگین نظامی، فرصتی یگانه برای پایان دادن به دههها سلطه منطقهای ایران و گروههای نیابتیاش ایجاد کرده است. شرکتکنندگان در این نشست موافق بودند که این فشار حداکثری نظامی، نه تنها تهدیدات فوری را فلج کرده، بلکه راه را برای اجبار تهران به پذیرش شروط ترامپ و بازآرایی نظم سیاسی خاورمیانه هموار ساخته است، به طوری که برخی آن را تنها مسیر واقعی برای خروج از بنبست هستهای قلمداد کردند.
با این حال، لحن غالب در این نشست آمیخته به نگرانیهای عمیق از آیندهای نامعلوم بود؛ تحلیلگران بروکینگز به شدت از فقدان استراتژی خروج و بیبرنامگی دولت برای تخلیه شهروندان آمریکایی گرفتار در منطقه هشدار دادند. آنها تأکید کردند که با وجود پیروزیهای اولیه، نبرد وارد فاز فرسایشی و نامتقارن با استفاده از پهپادهای انتحاری شده که مهار آن دشوار است. بزرگترین هراس مطرحشده در این میزگرد، احتمال فروپاشی نظم سرزمینی در ایران و تبدیل شدن کشور به یک «سیاهچاله امنیتی» بود؛ وضعیتی که میتواند به جای دموکراسی، به هرجومرج، تجزیه یا بقای یک رژیم نظامی کینهتوز و انتقامجو منجر شود که تمام منطقه را در بحرانی بیسابقه فرو خواهد برد.
مخالفان جنگ: راههای پیروزی محدود است!
جریان ضدجنگ در آمریکا، در مقایسه با اردوگاه موافقان، صدایی بلندتر در رسانه، قدرت عاطفی عمیقتر و انسجام اخلاقی مستحکمتری دارد. پیام مرکزی این جریان بر این منطق استوار است که حمله به ایران اقدامی غیرقانونی و غیرضروری بوده که آمریکا را بار دیگر وارد نبرد بیپایان دیگری در خاورمیانه کرده است.
«جرمی اسکهیل»، روزنامهنگار تحقیقی، پیش از جنگ گفته بود: «عناصری در آمریکا حضور دارند که مطلقاً تشنه نابودی ایران هستند.» او همچنین به نقل از کارشناسان نظامی، از وجود یک «روحیه متوهمانه» در داخل دولت خبر داد. وی همچنین هشدار میدهد اگر درگیری به یک تهاجم زمینی تبدیل شود، شاهد یک «حمام خون مطلق» خواهیم بود. این زبان استانداردِ ضدجنگ در مطبوعات آمریکا است که جنگ را نه یک کارزار تمیز و مقتدرانه، بلکه دروازهای به سوی مرگ و از دست دادن کنترل استراتژیک میبیند.
این جریان هم صدای ایرانی دارد، از جمله «کریم سجادپور»، پژوهشگر ارشد در «بنیاد کارنگی برای صلح بینالمللی»، با اشاره به لغزشهای محاسباتی دولت، ماهیت درگیری را دستخوش تغییری بنیادین میبیند. او معتقد است آنچه ابتدا به عنوان یک «جنگ انتخابی» و بدون وجود تهدید فوری آغاز شد، اکنون با مسدود شدن شریانهای حیاتی انرژی در تنگه هرمز، عملاً به یک «جنگ اجباری» تبدیل شده است که خروج از آن برای واشینگتن به این سادگیها ممکن نخواهد بود. سجادپور با نقد سردرگمی در اهداف کاخ سفید، هشدار میدهد که پرزیدنت ترامپ احتمالاً پیش از ورود به این معرکه، ابعاد واکنش منطقهای ایران و توانایی آنها در درگیر کردن کل خاورمیانه را به درستی درک نکرده بود.
آلن ایر، سخنگوی سابق فارسیزبان وزارت امور خارجه، نیز میگوید: «دستاوردهای زیادی حاصل شده، اما متأسفانه بیشتر آنها خوب نیستند… ما تا حد زیادی توانایی ایران در فرافکنی قدرت را در حوزه هستهای، موشکی و دریایی نابود کردهایم. اما متأسفانه همزمان با نابودی توانایی فعلی آنها، میل آنها برای انجام این کار در آینده را به شدت افزایش دادهایم. بنابراین این جنگ ما را در “وابستگی به مسیر” برای سیاست آیندهی “چمنزنی” در ایران گرفتار میکند.» ایر معتقد است که موفقیت نظامی لزوماً به موفقیت سیاسی منجر نمیشود.
گزارشهای رسانهای CNN حاکی از آن است که ترامپ و مقامات ارشد به دلیل نحوه پوشش اخبار جنگ، به رسانههای آمریکایی حمله میکنند. دیوید اکسلرود، استراتژیست سیاسی، فضا را اینگونه خلاصه میکند: «به نظر میرسد تصمیمی گرفته شده که اگر اخبار مربوط به جنگ خوشایند نیست، بهتر است به کسانی که آن را گزارش میکنند حمله شود.» برای ناظران ضدجنگ، این رفتار نشاندهنده اعتماد به نفس نیست، بلکه نشانگر شکنندگی دولتی است که سعی دارد روایت را کنترل کند زیرا جنگ از نظر سیاسی خوب پیش نمیرود.
در ۱۵ فروردین روزنامه آتلانیک به قلم «شین هریس»، میگوید تراژدی فعلی نه یک شکست اطلاعاتی، بلکه یک «شکست در ساختار قدرت» است. وی دلیل این شکست را نه ناشی از خطای نهادهای اطلاعاتی، بلکه نتیجه «غلبه اراده شخصی و غریزی دونالد ترامپ بر حقایق مستند» میداند. نویسنده فاش میکند که ترامپ با نادیده گرفتن گزارشهای رسمی مبنی بر نبود تهدید هستهای و هشدارهای دقیق درباره پیامدهای تلافیجوایانه ایران، آگاهانه چشم خود را بر واقعیت بست و منجر به بیثباتی در تنگه هرمز، سرخوردگی متحدان عرب و استحکام جایگاه تندروها در تهران شد.
برخی اما معتقدند آمریکا باعث شده است که قدرت جمهوری حتی افزایش یابد. «رابرت پیپ»، استاد علوم سیاسی، استدلال میکند که جنگ برخلاف تصور، در حال تبدیل ایران به «چهارمین قطب قدرت جهانی» در کنار آمریکا، چین و روسیه است؛ قدرتی که نه از ثروت اقتصادی، بلکه از کنترل بر حیاتیترین گلوگاه انرژی جهان، یعنی تنگه هرمز، نشأت میگیرد. او معتقد است راهبرد ایران برای ایجاد ناامنی انتخابی و افزایش هزینههای بیمه و ترانزیت، مدل سنتی امنیت خلیج فارس تحت هدایت آمریکا را فروپاشیده و قدرتهای بزرگ جهانی (بهویژه در آسیا) را مجبور کرده تا برای تضمین جریان انرژی، به جای واشینگتن با تهران هماهنگ شوند.
شاید یکی از مهمترین منتقدان این جنگ یکی از پدران علم روابط بینالمللی «جان مرشایمر» باشد. او در یک ماه گذشته، در مجموعهای از مصاحبههای خود، جنگ آمریکا علیه ایران را نه یک عملیات حسابشده، بلکه یک خطای راهبردی بزرگ توصیف کرده است. از نگاه او، واشنگتن و تلآویو با این تصور وارد جنگ شدند که میتوانند با بمباران گسترده، حذف فرماندهان و ایجاد شوک سیاسی، جمهوری اسلامی را به فروپاشی بکشانند؛ اما این سناریو، به گفته او، خیلی زود شکست خورد. بلکه از نظر او آمریکا در این جنگ شکست خواهد خورد. مرشایمر میگوید مسئله اصلی این است که آمریکا بدون راه خروج روشن وارد درگیری شده، در حالی که ایران برای پیروزی لازم نیست آمریکا را شکست نظامی کامل بدهد، بلکه کافی است دوام بیاورد، هزینه تحمیل کند و جنگ را فرسایشی کند.
او همچنین تأکید میکند که ادامه جنگ، برخلاف تصور طراحانش، نه به تضعیف سریع نظام در ایران بلکه به انسجام بیشتر در داخل کشور، افزایش تلفات غیرنظامی و گسترش بحران در سطح منطقه منجر میشود. در روایت مرشایمر، این جنگ از اساس برای منافع مستقیم آمریکا نبوده و بیشتر نتیجه افتادن ترامپ در دام محاسبات اسراییل است. جمعبندی او روشن است: آمریکا وارد جنگی شده که نه میتواند بهسادگی در آن پیروز شود و نه میتواند بدون پرداخت هزینه سنگین از آن خارج شود؛ جنگی که هرچه طولانیتر شود، بیشتر به یک باتلاق سیاسی، نظامی و اقتصادی برای واشنگتن تبدیل خواهد شد
اردوگاه ضدجنگ انتظار یک درگیری طولانی، بیثباتی گسترده منطقهای و رنج بیشتر غیرنظامیان را دارد. آنها معتقدند وعدههای دولت درباره موفقیت سریع، معتبر نیست. همچنین کارشناسان ضدجنگ اشاره میکنند که توجیهات جنگ مدام تغییر میکند؛ یک هفته صحبت از «تهدید فوری» است و هفته بعد صحبت از موشکها، پهپادها، خطر هستهای یا تغییر رژیم. از نظر منتقدان، این تزلزل در بیان دلیل جنگ، خود سندی بر ضعف است؛ اگر دلیل جنگ هر هفته عوض میشود، پس هدف واقعی احتمالاً سیاسی یا ایدئولوژیک است، نه دفاعی.