سایت ملیون ایران

از جمهوری اسلامی تا سایه ساواک

آیا ایران بر لبه آزادی ایستاده یا بر پرتگاه تکرار؟!

«چون زخم درمان نشود، در جای دیگر سر باز می‌کند»

مقدمه:

حکایت کنند که درویشی را پرسیدند: «چرا همه جا را گشتی و باز به همان خانه بازگشتی؟» گفت: «خانه عوض شده بود. تنها من بودم که نفهمیدم.»

این است حکایت ملتی که از یک زندان می‌گریزد و در راه، بی‌آنکه بداند، کلید زندانی دیگر را در جیب می‌گذارد.

گفته‌اند که تاریخ استاد بزرگی است؛ اما این را نگفته‌اند که شاگردانش بسیار کم‌حافظه‌اند. ملت‌ها درس می‌گیرند، امتحان می‌دهند، قبول می‌شوند — و فردا همه چیز را از یاد می‌برند. گویی تاریخ نه در حافظه که در آب می‌نویسد.

ایران این روزها در آن لحظه‌ای ایستاده که سعدی آن را نیک می‌شناخت: لحظه‌ای که آدمی از سایه‌ای می‌گریزد و به سایه‌ای دیگر پناه می‌برد، و در این گریز، نه سایه را می‌بیند و نه خورشیدی را که هر دو سایه را می‌سازد.

جامعه‌ای که دهه‌هاست زیر یوغ اقتداری سخت نفس کشیده، چنان از درد خسته شده که حاضر است هر دستی را بفشارد که وعده آرامش دهد — هرچند همان دست، دیروز همین وعده را داده بود و فردا هم خواهد داد. و این خستگی، نه ضعف مردم، که بزرگ‌ترین فرصت قدرت‌طلبان در همه دوران‌ها بوده است.

در این میان، عجب نیست که نمادهایی از دل تاریخ بازمی‌گردند؛ نه برای آنکه مردم دیوانه شده‌اند، بلکه برای آنکه دردشان چنان است که حتی آتش دیروز را هم آغوشی گرم می‌پندارند. و این، تلخ‌ترین طنز روزگار ماست: که آدمی گاه در فرار از گرگ، به دامن خرس می‌افتد و نامش را «نجات» می‌گذارد.

این نوشته نه محاکمه‌نامه‌ای است و نه مرثیه‌ای. آیینه‌ای است کوچک که تنها یک چیز می‌خواهد: که ملتی خسته، پیش از آنکه قدم بردارد، یک بار — فقط یک بار — در آن نگاه کند.

شنیده‌ام که در دربار یکی از پادشاهان، وزیری دانا بود که هر بار که ملک را خواب استبداد در می‌ربود، آهسته در گوشش می‌خواند: «شاها، این همان راهی است که پدرت رفت.» اما شاه در خواب شیرین قدرت، گوش شنوا نداشت. امروز اگر آن وزیر می‌زیست، شاید در گوش ملتی بیدار همین را می‌گفت؛ نه به شاهی، بلکه به خود مردم.

وقتی آیینه دروغ نمی‌گوید

ملت‌ها را نه از آنچه بر آنان رفته، بلکه از آنچه از آن می‌آموزند باید شناخت. تاریخ، برخلاف آنچه مدرسان ملال اور در کتاب‌های پوسیده تصویر می‌کنند، موجودی است زنده و گرسنه؛ اگر هضم نشود، برمی‌گردد. سعدی می‌فرماید پادشاهی پایدار است که با مردم نرمی کند، اما تاریخ ایران نشان داده که گاه نه پادشاه نرمی می‌کند، نه مردم از نرمی او می‌آموزند — و این چرخه هزار ساله همچنان می‌چرخد.

ایران امروز در یکی از خطیرترین دوراهی‌های تاریخ معاصر خود ایستاده است؛ نه آن دوراهی که بر سر لوحه‌ها می‌نویسند: آزادی یا استبداد، بلکه دوراهی‌‌ پنهان‌تر و خطرناک‌تر: آزادی واقعی یا همان استبداد با عمامه‌ای که به کراوات تبدیل شده است.

جامعه‌ای که دهه‌هاست زیر چکمه اقتدار دینی نفس می‌کشد، اکنون با شوق رهایی پر می‌زند. اما تاریخ — این پیر سخت‌گیر طعنه‌آلود — می‌پرسد: رهایی به کجا؟ و این پرسش را نه از سر بدخواهی، که از سر آیینه‌داری برمی‌آورد.

چه طنز تلخی است که مرغ قفس، وقتی در باز می‌شود، گاه به جای پرواز، در همان قفس می‌ماند — فقط اسمش را تغییر می‌دهد و صاحبش را.

ساواک در حافظه — نمادی که بازگشته

در روزگاری نه چندان دور، در تهران، مردی را می‌شناختم که از نام این سازمان رنگش می‌پرید. نه از آن رو که انقلابی بود یا مخالف سیاسی؛ بلکه چون برادرش را یک شب برده بودند و صبح فردا خبری نشده بود. این حافظه، نه در کتاب‌ها، که در استخوان خانواده‌های ایرانی نقش بسته است.

سازمان اطلاعات و امنیت کشور که در سال ۱۳۳۵ با همراهی برخی نهادهای خارجی پا گرفت(از جمله امریکا و اسرائیل)، در ذهن جمعی ایرانیان نه یک اداره دولتی، بلکه نامی است که با بازداشت شبانه، اتاق‌های تاریک، و صدای تیر آخر همراه است. گزارش‌های مستقل حقوق بشر و پژوهشگران تاریخ، تصویری ارائه داده‌اند که با روایت «سد محکم در برابر هرج‌ومرج» فاصله‌ای به پهنای یک اقیانوس دارد.

اما عجب! اکنون در تجمعات اپوزیسیون خارج از کشور، نشان این سازمان را بر سینه می‌زنند. نه از روی ناآگاهی، بلکه با افتخار. بیهقی در تاریخش می‌نویسد که آدمیان گاه در ستایش همان چیزی بالا می‌روند که دیروز از آن گریخته‌اند.

«بازتعریف ابزار سرکوب به عنوان فضیلت سیاسی، نشانه‌ای است از گم شدن در تاریخ.»

خستگی تاریخی — وقتی مردم آزادی را معامله می‌کنند

جامعه‌شناسان سیاسی می‌دانند و تاریخ‌دانان می‌خوانند؛ اما مردم عادی در لحظه‌ای که از آن می‌گذرند، معمولاً نمی‌دانند. جوامع خسته از فقر، از سرکوب، از دروغ، از انتظار، به نقطه‌ای می‌رسند که نظم را بر آزادی ترجیح می‌دهند.

در این میان، منجی ظهور می‌کند؛ کسی که می‌گوید: من نظم را برمی‌گردانم. و مردم خسته، مانند زائری در بیابان، نمی‌پرسند آب شیرین است یا شور؛ می‌نوشند.

فرهنگ منجی‌محور — این بیماری کهنه

در فرهنگ سیاسی ایران، امید اجتماعی حول فرد شکل گرفته، نه حول نهاد. ما منتظر امام بوده‌ایم، منتظر مصدق، منتظر خمینی، منتظر رضاشاه.

اما تاریخ یک درس ساده دارد: قدرت متمرکز در دست یک فرد، حتی با نیت خیر، داوطلبانه کنار نمی‌رود. ابتدا وعده آزادی پس از نظم می‌دهد، سپس می‌گوید هنوز وقتش نیست، و در نهایت می‌گوید دیگر من هستم.

بحران اپوزیسیون — وقتی مخالف شبیه موافق می‌شود

در فضای اپوزیسیون خارج از کشور، رقابت برای دیده شدن جای اندیشیدن را می‌گیرد. زبان سیاسی رادیکال می‌شود: نفوذی، خائن، پاکسازی، دشمن.

«اگر در جنبشی که ادعای آزادی دارد، اختلاف نظر ممکن نباشد، آن جنبش استبداد را از میان نبرده؛ فقط شکل تازه‌ای به آن داده است.»

نشانه‌های بازتولید — علم سیاست چه می‌گوید

در علوم سیاسی، پژوهشگرانی مانند خوان لینز و آلفرد استپان نشانه‌هایی از اقتدارگرایی را بیان کرده‌اند: یکدست‌سازی ظاهری، رهبرمحوری افراطی، دشمن‌سازی مداوم، ساختار شبه‌نظامی، و حذف اختلاف.

برخی از این نشانه‌ها در برخی جریان‌ها دیده می‌شود — نه برای محکومیت، بلکه برای هشدار.

درس‌های تطبیقی — دیگران چه کردند

آلمان پس از نازیسم دادگاه نورنبرگ برگزار کرد.
اسپانیا پس از فرانکو قدرت را تقسیم کرد.
آفریقای جنوبی پس از آپارتاید حقیقت را پذیرفت.

در همه این موارد، آزادی با تمرکز قدرت آغاز نشد.

جمع‌بندی — آیینه‌ای که دروغ نمی‌گوید

قدرت پیش از آنکه در خیابان ساخته شود، در ذهن جامعه مشروعیت می‌یابد. خطر اصلی در تغییر پرچم‌ها نیست، بلکه در تغییر معناهاست.

تاریخ اگر فهم نشود، تکرار می‌شود.

———————————————————-

سخن پایانی:

شنیدم که حکیمی را از پادشاهی پرسیدند که خود را مصلح می‌نامید اما زندان‌هایش از پیشینیان پرتر بود. گفت: «ایشان دشمن مردم بودند. ما دشمن دشمن مردمیم.» حکیم لختی اندیشید و گفت: «و دشمن دشمن دشمن مردم، دوست مردم است یا دشمن؟» پادشاه پاسخ نداد. زیرا پاسخ را می‌دانست.

این است جوهر هر استبدادی که از دل اپوزیسیون برمی‌خیزد: همیشه خود را دشمن دشمن می‌داند، نه دوست مردم. و این دو، در ابتدای راه یکی به نظر می‌رسند؛ اما در انتها، فاصله‌شان به قدر یک زندان است.

تاریخ ایران زمین در این باب بلیغ‌ترین معلم است؛ اگر کسی گوش شنوا داشته باشد. هر بار که ملتی با شور و شوق گفته «این بار فرق می‌کند»، تاریخ آرام آرام سر تکان داده — نه از سر انکار، که از سر آشنایی.

پس اگر این مقاله را از سر تا بن خوانده‌ای و می‌خواهی بدانی نتیجه چیست، بدان که نتیجه در دست تو نیست. در دست جامعه‌ای است که باید بپرسد — پیش از آنکه کسی برایش تصمیم بگیرد — که آیا می‌خواهد قفسی نو بسازد یا در را باز کند.

و اگر پاسخ «در را باز کردن» است، بداند که در هیچ دوره‌ای از تاریخ، در را یک نفر با مشت آهنین باز نکرده؛ بلکه همیشه قانونی بوده، نهادی بوده، و مردمی که حاضر بوده‌اند برای ساختن آن نهاد صبر کنند — نه برای یافتن آن منجی که وعده می‌دهد قفل را با ضربتی واحد بشکند.

سعدی گفت: «بنی‌آدم اعضای یک پیکرند.» اما آنچه نگفت — یا شاید گفت و ما نشنیدیم — این است که اگر همان پیکر، دست راست را قطع کند تا از درد چپ آسوده شود، نه این درمان است، نه آن عافیت.

استبداد اگر در ذهن درمان نشود، تنها لباس عوض می‌کند. و خطرناک‌ترین لحظه آن است که لباس نو را با دل خوش بپوشیم و گمان کنیم که این بار، جامه آزادی است.

تاریخ، این پیر صبور و طعنه‌آلود، همچنان منتظر است. و می‌داند که منتظر ماندن، در کارش، هنری است که آدمیان هرگز نیاموخته‌اند.

پرسش پایانی

آیا می‌خواهیم از چرخه عبور کنیم، یا فقط نام‌ها را عوض کنیم و همان راه را برویم؟

تاریخ با لبخندی آرام منتظر پاسخ است…


منابع :

 تاریخ بیهقی — گلستان سعدی — آثار هانا آرنت — خوان لینز و آلفرد استپان

پارسا زندی  (مشاور حقوقی )

Exit mobile version