
یکی از آزمونهای مهمِ هر نیروی سیاسی، بهویژه در موقعیتِ اپوزیسیون، آن است که آیا میتواند بدونِ قدسیسازیِ خویش و شیطانیکردنِ کاملِ دیگری، جامعه را بسیج کند یا نه. زیرا احساسی که یک جنبش سیاسی در جامعه پرورش میدهد، صرفاً ابزاری برای دستیابی به قدرت نیست، بلکه پیشاپیش تصویری از نظمی را بازتولید میکند که پس از کسبِ قدرت نیز احتمالاً بر جامعه حاکم خواهد شد. جنبشی که بر خشمِ اخلاقی و مطالبهٔ پاسخگویی تکیه میکند، امکانِ بازسازیِ سیاست و همزیستی را حفظ میکند؛ اما جنبشی که بر تنفرِ هویتی بنا میشود، اغلب، اگر با شعار آزادی هم آغاز شود، در نهایت به بازتولیدِ منطقِ حذف و اقتدارگرایی میل میکند.
در جامعهای که بهطور مداوم با افولِ اقتصادی، بیثباتیِ سیاسی، سرکوبِ اجتماعی و فرسایشِ افقِ آینده روبهرو است، رابطهٔ میانِ خشم و تنفر به یکی از مهمترین دینامیسمهای روانی و اجتماعی بدل میشود. خشم معمولاً نخستین واکنشِ طبیعیِ جامعه به تجربهٔ مداومِ فشار، تحقیر، بیعدالتی و احساسِ ازدسترفتنِ کنترل بر زندگی خویش است. این واکنش، هرچند میتواند شدید و انفجاری باشد، هنوز رابطه را بهطور کامل پایانیافته تلقی نمیکند. در خشم، امکانِ گفتوگو، جبران، تغییر و حتی آشتی همچنان باقی است؛ زیرا خشم عمدتاً متوجهِ «رفتار» و «کنش» است، نه نفیِ کاملِ شخص یا گروه.
از اینرو، خشم را نمیتوان ذاتاً امری منفی دانست. خشم میتواند واکنشی سالم به ظلم، نیرویی برای دفاع از کرامتِ انسانی و حتی نقطهٔ آغازِ تغییراتِ اجتماعی باشد. بسیاری از جنبشهای آزادیخواهانه و عدالتطلبانه، از دلِ همین خشمِ اخلاقی زاده شدهاند. مسئله از جایی آغاز میشود که خشمِ اخلاقی به تنفرِ هویتی دگرگون گردد.
تنفر حالتی عمیقتر، پایدارتر و وجودیتر دارد. در تنفر، فرد یا گروه دیگر صرفاً رفتارِ طرفِ مقابل را رد نمیکند، بلکه خودِ او را آلوده، خطرناک یا اساساً غیرقابلپذیرش میبیند. مسئله دیگر فقط این نیست که «رفتارت اشتباه است»، بلکه به این گزاره تبدیل میشود که: «تو نباید باشی». به همین دلیل، تنفر اغلب پایانِ گفتوگو است. هنگامی که «دیگری» کاملاً غیرانسانی تصویر شود، حذفِ او نهتنها غیراخلاقی به نظر نمیرسد، بلکه گاه بهصورتِ یک وظیفهٔ اخلاقی فهمیده میشود. این همان نقطهای است که مرزِ سیاست و انتقام فرو میریزد.
در سطحِ فردی، برخی انسانها بیش از دیگران مستعدِ تبدیلِ خشم به تنفرند. آسیبهای حلنشده، تجربهٔ طولانیِ تحقیر یا طردشدگی، احساسِ مزمنِ بیقدرتی و نیز هویتِ شکننده و ناپایدار، افراد را بیشتر در معرضِ این گذار قرار میدهد. تنفر، برخلافِ خشم، نوعی «قطعیتِ روانی» تولید میکند و این قطعیت، هرچند ویرانگر، برای روانِ زخمی گاه آرامشبخش است. انسانِ تحقیر شده، هنگامی که جهان را پیچیده، مبهم و کنترلناپذیر مییابد، ممکن است با تبدیلِ دیگری به «شرّ مطلق»، احساسِ انسجام و امنیتِ بیشتری پیدا کند.
روانشناسیِ مدرن نشان داده است که انسان برای تثبیتِ هویتِ فردی یا جمعیِ خود، گاه به ساختنِ یک «دیگریِ مطلق» نیاز پیدا میکند؛ یعنی فرد یا گروهی که نه صرفاً متفاوت، بلکه ذاتاً تهدیدکننده، ناپاک یا غیرقابلپذیرش تصور میشود. در این وضعیت، هویتِ «ما» از طریقِ مرزبندیِ شدید با «آنها» شکل میگیرد. تنفر در این معنا، صرفاً یک احساس نیست، بلکه نوعی سازماندهیِ جهان است که در آن، دیگری از حوزهٔ همدلی و گفتوگو بیرون رانده میشود.
در بسیاری موارد نیز، تنفر فقط محصولِ آسیب نیست، بلکه نتیجهٔ فروریختنِ تصویرِ فرد از خویشتن است. تجربههایی چون خیانت، تحقیر، طردشدگی یا بیاعتناییِ عاطفی میتوانند احساسِ ارزشمندیِ فرد را تخریب کنند. در چنین وضعیتی، تنفر گاه تلاشی است برای بازسازیِ کرامتِ ازدسترفته؛ یعنی فرد با پست و آلودهدیدنِ دیگری، میکوشد دوباره احساسِ امنیت، کنترل یا برتری کند.
اما تنفر فقط پدیدهای فردی نیست؛ بلکه در شرایطِ تاریخی و اجتماعیِ خاص، میتواند به احساسی جمعی و سیاسی بدل شود. در جوامعی که جنگ، اشغال، کودتا، فروپاشیِ دولتها و خشونتهای طولانی به تجربهای مداوم تبدیل شدهاند، امکانِ «حلِ سیاسیِ تعارض» تضعیف میشود و تعارض به سطحی وجودی و هویتی انتقال مییابد. در چنین شرایطی، انسانها جهان را بیشتر در قالبِ دوگانههایی چون دوست/دشمن، خودی/غیرخودی و مؤمن/خائن درک میکنند؛ زیرا وضعیتهای ناامن، ظرفیتِ روان برای تحملِ پیچیدگی را کاهش داده و آن را بهسوی مرزبندیهای سختتر سوق میدهد.
ایرانِ معاصر نیز از این زمینهٔ تاریخی و روانی برکنار نبوده است. دههها سرکوب، بحرانِ اقتصادی، فسادِ ساختاری، بیثباتیِ اجتماعی و انسدادِ سیاسی، بهتدریج بخشی از خشمِ اجتماعی را به احساساتی عمیقتر و هویتیتر تبدیل کرده است. اما این فرایند را نباید صرفاً به جامعه یا اپوزیسیون نسبت داد. ساختارِ قدرت نیز در تولید و بازتولیدِ سیاستِ مبتنی بر تنفر نقشی اساسی داشته است.
حکومتهای ایدئولوژیک معمولاً برای تثبیتِ انسجامِ درونیِ خویش، جامعه را بر محورِ دوگانههای اخلاقی و هویتی سازمان میدهند: مؤمن/ضدانقلاب، خودی/غیرخودی، انقلابی/خائن. در چنین فضایی، مخالفِ سیاسی صرفاً رقیبی با دیدگاهی متفاوت نیست، بلکه تهدیدی علیه حقیقت، امنیت یا هویتِ جمعی تصویر میشود. این منطق، بهتدریج ظرفیتِ جامعه برای تحملِ تکثر و پیچیدگی را فرسوده میکند و زمینهٔ روانیِ تنفر را گسترش میدهد.
در واکنش به این وضعیت، بخشی از اپوزیسیون جمهوری اسلامی نیز، آگاهانه یا ناآگاهانه، در مسیرِ تبدیلِ خشمِ اجتماعی به تنفرِ سیاسی حرکت کرده است. البته این پدیده را نباید صرفاً محصولِ «تبلیغاتِ اپوزیسیون» دانست، بلکه باید آن را نتیجهٔ ترکیبِ سرکوبِ طولانیمدت، بحرانِ ممتد، فرسایشِ امیدِ اجتماعی و تجربهٔ مداومِ تحقیر و بیقدرتی تلقی کرد. با این حال، بخشی از نیروهای مخالف، برای کسبِ سریعترِ قدرت یا حفظِ انسجامِ هواداران، به سیاستِ مبتنی بر تنفر روی آوردهاند. در چنین رویکردی، رقیب نه «مخالف»، بلکه «شرّ مطلق» معرفی میشود و تمامیِ پیچیدگیهای اجتماعی به دوگانهٔ خیر و شر فروکاسته میشود.
این سیاست، در کوتاهمدت ممکن است بسیجِ عاطفیِ شدیدی ایجاد کند و مرزِ «ما» و «آنها» را تقویت نماید، اما در بلندمدت ظرفیتِ جامعه برای مصالحه، گفتوگو و بازسازیِ نظمِ مشترک را تخریب میکند. تاریخ نشان داده است که بسیاری از انقلابها و جنبشهای رهاییبخش، هنگامی که بر تنفرِ هویتی بنا شدهاند، خود به بازتولیدِ اشکالِ تازهای از اقتدارگرایی و خشونت انجامیدهاند. زیرا سیاستی که بر نفرت بنا شود، حتی پس از پیروزی نیز برای حفظِ انسجامِ خویش به دشمنسازیِ دائمی نیاز خواهد داشت.
از همینرو، تنفر بهتدریج استقلالِ اخلاقیِ سیاستمدار را نیز فرسوده میکند. سیاستمداری که مشروعیتِ خود را بر نفرتِ جمعی بنا میکند، ناگزیر است دائماً این نفرت را بازتولید نماید؛ زیرا با فروکشکردنِ آن، انسجامِ سیاسیِ او نیز تضعیف میشود. بدینترتیب، بحرانآفرینی و دشمنسازی به بخشی از منطقِ بقایِ سیاسی بدل میگردد.
با این همه، مسئله صرفاً دعوتِ اخلاقی به «گفتوگو» نیست. برخی زخمهای تاریخی و اجتماعی چنان عمیقاند که بدونِ عدالت، پاسخگویی و بازسازیِ نهادی، امکانِ ترمیمِ واقعیِ اعتماد وجود ندارد. جامعهای که تجربهٔ طولانیِ خشونت، سرکوب و تحقیر را از سر گذرانده، نمیتواند صرفاً با توصیه به مدارا از چرخهٔ تنفر خارج شود. به همین دلیل، گذار از سیاستِ تنفر نیازمندِ سازوکارهای نهادیِ مشخصی از جمله: رسانههای آزاد که امکانِ شنیدنِ روایتهای مختلف را فراهم کنند؛ نظامِ قضاییِ مستقل که مانعِ تبدیلِ عدالت به انتقام شود؛ انتخاباتِ رقابتی که امکانِ تخلیهٔ مسالمتآمیزِ خشمِ سیاسی را فراهم آورد؛ و سازوکارهای «عدالتِ انتقالی» که حقیقت، مسئولیت و آشتی را بهصورتِ همزمان پیگیری کنند.
تجربهٔ بسیاری از جوامع نشان داده است که تفاوتِ اصلی میانِ کشورهایی که پس از بحران به جنگِ داخلی و انتقام فروغلتیدهاند و کشورهایی که توانستهاند به بازسازیِ سیاسی دست یابند، نه در نبودِ خشم، بلکه در وجودِ نهادهایی بوده است که اجازه ندادهاند خشم به تنفرِ پایدار و حذفگر تبدیل شود.
مسئلهٔ اصلیِ سیاستِ ایران نیز، در نهایت، همین است: آیا نیروهای مختلفِ سیاسی میتوانند میانِ عدالتخواهی و منطقِ حذف تمایز بگذارند یا نه؟ خشم میتواند حاملِ مطالبهٔ پاسخگویی، تغییر و بازسازیِ کرامتِ انسانی باشد؛ اما تنفر، اگر به بنیانِ هویتِ سیاسی بدل شود، اغلب به بازتولیدِ همان نگرشِ حذفی میانجامد که پیشتر موضوعِ نقد بوده است.
از اینرو، در جامعهای که با بحرانهای ممتدِ اقتصادی، سیاسی و روانی روبهرو است، مسئله فقط مدیریتِ اقتصاد یا سیاست نیست، بلکه حفظِ امکانِ گفتوگو و جلوگیری از تبدیلِ خشمِ اجتماعی به تنفرِ هویتی نیز اهمیتی بنیادین دارد. زیرا تا زمانی که خشم در سطحِ اعتراض و مطالبه باقی بماند، هنوز امکانِ بازسازیِ امرِ سیاسی و ترمیمِ مناسباتِ اجتماعی وجود دارد؛ اما هنگامی که این خشم به تنفرِ پایدار بدل شود، جامعه وارد مرحلهای میشود که در آن، بازگشت به اعتماد، همزیستی و سیاستِ دموکراتیک، بهمراتب دشوارتر خواهد بود.
سلمان گرگانی
۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
از: ايران امروز