
حمید آصفی
بخش اول
آنچه این روزها در بخشی از اپوزیسیون ایرانی دیده میشود، دیگر صرفاً «حمایت از جنگ» نیست؛ نوعی فروپاشی اخلاقیِ استتارشده در لباس آزادیخواهی است. پدیدهای که میتوان نامش را «آزادیفروشیِ موشکی» گذاشت؛ یعنی تبدیل رؤیای رهایی مردم به پیوست تبلیغاتیِ بمبافکنها. این دیگر اپوزیسیون نیست؛ بازاریابیِ ویرانی است با فونت دموکراسی.
اکنون بخشی از اپوزیسیون، آزادی را در جعبه جنگ بستهبندی میکند؛ همان ترفند قدیمی، با لوگویی متفاوت. همان فریب، با پرچمی دیگر. فقط رنگ بستهبندی عوض شده است. بعضیها چنان از نتانیاهو و ترامپ سخن میگویند که گویی نه رهبران دو دولت با منافع ژئوپلیتیک مشخص، بلکه منجیانی تاریخیاند که مأمور نجات مردم ایران شدهاند. اینجا دیگر با تحلیل سیاسی مواجه نیستیم؛ با نوعی «نتانیاهوپرستیِ رستگارینما» و «ترامپیسمِ رهاییباف» روبهرو هستیم؛ مذهبی سیاسی که در آن، موشک تبدیل به فرشته نجات شده و جنگنده، نقش منجی را بازی میکند.
خطر این جریان فقط در حمایت از جنگ نیست؛ خطر اصلی در جعلِ معنای آزادی است. جمهوری اسلامی سالها استبداد را با نام استقلال فروخت؛ اینها ویرانی را با نام رهایی میفروشند. حکومت دستکم دشمنیاش با آزادی را پنهان نمیکرد، اما این جریان، خشونت را با زبان آزادی ترجمه میکند و از مردم، «خسارت جانبی» میسازد.
نسل تازهای از «اپوزیسیون ـ اینفلوئنسر» شکل گرفته که سیاست را نه از دل جامعه، بلکه از اتاقهای پژواک شبکههای اجتماعی فهمیده است؛ اتاقهایی که در آن، الگوریتم جای واقعیت را گرفته و هیجان جای تحلیل را. آدمهایی که بوی دود را فقط از پشت فیلترهای اینستاگرام شناختهاند اما برای خیابانهای تهران، تبریز، اهواز و شیراز نسخه آتش میپیچند. آنان جنگ را تجربه نکردهاند؛ جنگ را مصرف میکنند. جنگ برایشان نه فاجعه انسانی، بلکه محتوای وایرال است. هر انفجار، یک هشتگ. هر موشک، یک ترند. هر جنازه، خوراک الگوریتم.
در روانشناسی سیاسیِ جنگ، همیشه یک سازوکار ثابت وجود دارد: نخست انسانها را از واقعیتِ درد جدا میکنند، سپس ویرانی را به تصویرِ رستگاری تبدیل میکنند. درست همانگونه که حکومتها در طول تاریخ، سربازان را با شعار «شرافت» به میدان مین فرستادهاند، امروز نیز بخشی از اپوزیسیون، جامعه را با شعار «آزادی» به استقبال آتش هل میدهد. این همان نقطهای است که پروپاگاندا از سیاست عبور میکند و به صنعتِ توهمسازی تبدیل میشود.
اینها «ویرانیزیست» شدهاند؛ موجوداتی سیاسی که بدون بحران دیده نمیشوند و بدون خون شنیده نمیشوند. حیات رسانهایشان به صدای آژیر وابسته است. صلح برایشان مرگ تدریجیِ فالوئرهاست.
در قاموس این جریان، مردم دیگر شهروند نیستند؛ «مواد اولیه تغییر رژیم»اند. کودک ایرانی اگر زیر آوار بماند، فقط زمانی اهمیت پیدا میکند که تصویرش قابلیت استفاده تبلیغاتی علیه جمهوری اسلامی داشته باشد. درد انسان، برای اینها ارزش ذاتی ندارد؛ ارزش رسانهای دارد. آنها حتی رنج را هم خصوصیسازی کردهاند.
*******
بخش دوم
پناهندگانِ آخرالزمان؛ وقتی رؤیای بازگشت، در آغوشِ جنگ پناه میگیرد
اما مشکل از جایی آغاز شد که نوستالژی، جای سیاست را گرفت. وقتی خاطره، تبدیل به ایدئولوژی شود، انسان دیگر واقعیت را نمیبیند؛ فقط تصویر گمشدهای را تعقیب میکند که در ذهنش منجمد شده است. اینجاست که جنگ میتواند به «افسانه رهایی» تبدیل شود. زیرا کسی که در تبعیدِ طولانی زندگی میکند، گاهی چنان از انتظار خسته میشود که حاضر است حتی بر ویرانههای کشورش بازگردد، فقط برای آنکه حس کند هنوز راهی به خانه باقی مانده است.
در تاریخ، این تراژدی بیسابقه نیست. پس از ، بخشی از مهاجران و اشراف فراری روس، چنان در رؤیای سقوط بلشویکها غرق شدند که با حمله به ، بعضی از آنان به همکاری با ارتش آلمان نازی رسیدند؛ بهعنوان مترجم، نیروی میدانی یا پیشقراول. آنان گمان میکردند ارتش هیتلر میتواند آنان را به روسیه بازگرداند. اما وقتی جنگ شکست خورد، نهتنها رؤیای بازگشت فروپاشید، بلکه بسیاری از آنان آخرین امکان تاریخیِ آشتی با وطنشان را نیز از دست دادند.
این مقایسه، برای تحقیر مهاجران ایرانی نیست؛ بلکه هشداری درباره روانشناسیِ تبعیدِ طولانی است. انسانِ دورافتاده از وطن، اگر امید سیاسیِ مستقل نداشته باشد، ممکن است کمکم به نیروی خارجی پناه ببرد؛ نه از سر خیانت، بلکه از سر فرسودگیِ روحی و تاریخی.
باید میان نقد یک گرایش سیاسی و تحقیر انسانها تفاوت گذاشت. همانطور که همه هواداران را نمیتوان صرفاً با چهرههای سرکوبگر و رانتی تعریف کرد، همه طرفداران یا مدافعان حمله خارجی نیز انسانهای بدخواه یا بیوطن نیستند. بسیاری از آنان زخمیِ تاریخاند؛ انسانهایی خسته، دورافتاده، ناامید و معلق میان دو جهان. مسئله این نیست که آنان ایران را دوست ندارند؛ مسئله این است که بخشی از آنان، در اثر تبعید طولانی، کمکم «ایرانِ واقعی» را با «ایرانِ ذهنی» جابهجا کردهاند.
و خطر دقیقاً همینجاست؛ آنجا که وطن، از یک واقعیت زنده با میلیونها انسان واقعی، تبدیل به یک تصویر نوستالژیک میشود که میتوان حتی روی ویرانههایش هم رؤیای بازگشت کشید.
هیچ ملتی با بمباران درمان نمیشود. آزادی اگر از دل جامعه نجوشد و بر بستر نهادهای ملی و دموکراتیک شکل نگیرد، حتی اگر موقتاً پیروز شود، خیلی زود به وابستگی، خشونت و سرخوردگی تازهای تبدیل خواهد شد.
نجات ایران، نه در ستایش و دفاع و دنباله روی از سیاست های جمهوری اسلامی است و نه در تقدیس موشکهایی که قرار است بر سر همان مردمی فرود بیاید که ادعا میشود برای آزادیشان میجنگند. مسئله اصلی، بازگرداندن سیاست به جای رؤیا، جامعه به جای رسانه، و واقعیت به جای نوستالژی است.
https://t.me/hamidasefichannel2
صفحه یوتیوب
https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
https://t.me/hamidasefichannel2
صفحه یوتیوب
https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo