خبرنامه گویا – حسین عرب
مقدمه
در تاریخ سیاسی جهان، بسیاری از تصمیمگیریها بر مبنای “قاعده” انجام شدهاند؛ یعنی انسانها و دولتها معمولاً فرض میکنند طرف مقابل نیز مانند اغلب انسانها بر اساس محاسبه عقلانیِ سود و زیان رفتار خواهد کرد. اما گاه در تاریخ، پدیدههایی ظهور میکنند که از این منطق عمومی تبعیت نمیکنند و به اصطلاح “استثناء” هستند. تفاوت میان “قاعده” و “استثناء” میتواند سرنوشت ملتها و حتی جهان را تغییر دهد.
چمبرلین و منطق قاعده
پیش از آغاز جنگ جهانی دوم، نویل چمبرلین، نخستوزیر بریتانیا، پس از بازگشت از برلین توافقنامه عدم تعرض با آلمان را در برابر افکار عمومی قرار داد و اعلام کرد که خطر جنگ و حمله هیتلر را دفع کرده است. او باور داشت که با این توافق میتوان از یک فاجعه جهانی جلوگیری کرد.
مخالفانش از او پرسیدند چگونه تصور میکند که با یک قرارداد میتوان خطر هیتلر را مهار کرد؟ چمبرلین پاسخ میداد که هیتلر هرچه باشد، دیوانه نیست و میداند اگر به اروپا حمله کند، کشورهای مختلف علیه او متحد خواهند شد و در نهایت آلمان نابود خواهد شد. این استدلال، از نظر منطقی، استدلالی مبتنی بر قاعده بود؛ یعنی این فرض که هر بازیگر سیاسی در نهایت بر اساس عقلانیت و حفظ منافع خود عمل میکند.
اما تاریخ مسیر دیگری را پیمود. هیتلر به اروپا حمله کرد، جنگ جهانی دوم آغاز شد، میلیونها انسان کشته شدند، بخش بزرگی از اروپا ویران شد و در نهایت خود آلمان نیز اشغال گردید. جنگ با سقوط کامل حکومت نازی و مرگ هیتلر پایان یافت.
آیا چمبرلین اشتباه میکرد؟
ممکن است در نگاه نخست گفته شود که چمبرلین دچار خطای فاحش در قضاوت شده بود. اما شاید بتوان مسئله را از زاویه دیگری دید. او بر اساس”قاعده” فکر میکرد، نه بر اساس “استثناء” در جهان سیاست، اغلب رهبران تلاش میکنند از نابودی کامل کشور و نظام خود جلوگیری کنند. چمبرلین تصور میکرد هیتلر نیز در نهایت از همین منطق تبعیت خواهد کرد. اما هیتلر در عمل به یک “استثناء تاریخی” تبدیل شد.
برتولت برشت و مفهوم “استثناء و قاعده”
نمایشنامهنویس برجسته آلمانی، برتولت برشت، در اثر مشهور خود ” استثناء و قاعده” همین مسئله را به شکلی نمادین بررسی میکند. در این نمایشنامه، یک بازرگان در شرایطی خاص باربر خود را میکشد، اما دادگاه در نهایت او را بیگناه تشخیص میدهد؛ زیرا قاضی معتقد است که بازرگان بر اساس”قاعده” و تصورات متعارف انسانی تصمیم گرفته است.
برشت تلاش میکند نشان دهد که انسانها عموماً بر مبنای الگوهای عادی و رایج قضاوت میکنند. هنگامی که با پدیدهای استثنایی روبهرو شوند، ابزارهای ذهنی و تحلیلی معمول آنان ممکن است ناکارآمد شود.
ترامپ و منطق مذاکره با جمهوری اسلامی
در سالهای اخیر،ترامپ بارها اظهار کرده که حاکمان جمهوری اسلامی علاقهمند به مصالحه با آمریکا هستند اما جرئت اعلام علنی آن را ندارند. از دید او، تفاوت میان سخنان رسمی و مذاکرات پشتپرده ناشی از ملاحظات سیاسی داخلی است.
این تحلیل نیز تا حد زیادی مبتنی بر همان منطق “قاعده” است؛ یعنی این فرض که هر حکومت و هر سیاستمداری در نهایت به دنبال حفظ قدرت، منافع و بقای خود خواهد بود و بنابراین در لحظه خطر، راهحل مصالحه و جلوگیری از نابودی را انتخاب میکند.
مسئله استثناء بودن
اما دیدگاهی دیگر معتقد است که مشکل دقیقاً در همینجاست: اینکه برخی ساختارهای ایدئولوژیک ممکن است رفتاری متفاوت از الگوی متعارف دولتها داشته باشند. بر اساس این نگاه، تحلیلهایی که صرفاً بر مبنای محاسبات عقلانی کلاسیک انجام میشوند، ممکن است نتوانند همه واقعیت را توضیح دهند.
طرفداران این دیدگاه معتقدند که در برخی مقاطع تاریخی، تصمیمگیری در جمهوری اسلامی به شدت وابسته به جایگاه رهبری متمرکز بوده است؛ رهبریای که میتوانست در شرایط بحرانی تصمیمات حیاتی را اتخاذ و آن را در درون ساختار قدرت توجیه کند. از این منظر، هرگونه تضعیف اقتدار مرکزی میتواند فرآیند تصمیمگیری را پیچیدهتر و پیشبینی رفتار حکومت را دشوارتر کند.
راهحلهای سیاسی و آینده ایران
در برابر چنین تحلیلی، پرسش اصلی این است که آینده ایران چگونه باید رقم بخورد. تجربه تاریخی کشورهای مختلف نشان میدهد که جنگ، فروپاشی خشونتآمیز و درگیری داخلی معمولاً هزینههای سنگینی بر مردم عادی تحمیل میکند. همچنین هرگونه تغییر پایدار سیاسی، در نهایت نیازمند حضور و مشارکت گسترده مردم، نهادهای مدنی، نیروهای سیاسی و شکلگیری اجماع ملی است.
تاریخ معاصر نشان داده است که گذارهای موفق سیاسی معمولاً زمانی پایدارتر بودهاند که بر پایه سازماندهی اجتماعی، فشار مدنی، اعتراضات گسترده غیرخشونتآمیز، اعتصابها، انسجام نیروهای مخالف و حمایت افکار عمومی شکل گرفتهاند. در چنین شرایطی، رسانهها، ارتباطات آزاد و توانایی مردم برای بیان مطالبات خود نقشی اساسی ایفا میکنند.
نگاهی فلسفیتر به مسئله “استثناء”
در فلسفه سیاسی، همواره این پرسش وجود داشته که آیا میتوان همه پدیدههای انسانی را با قواعد عمومی توضیح داد یا نه. دولتها، تحلیلگران و حتی مردم عادی معمولاً بر اساس تجربههای گذشته قضاوت میکنند. اما تاریخ بارها نشان داده است که برخی جریانها و شخصیتها میتوانند از چهارچوبهای رایج خارج شوند و قواعد متعارف را برهم بزنند.
مشکل آنجاست که ذهن انسان برای فهم “قاعده” تربیت شده است، نه “استثناء” به همین دلیل، بسیاری از فجایع بزرگ تاریخی زمانی رخ دادهاند که جامعه جهانی تصور میکرد طرف مقابل نیز در نهایت به محاسبه عقلانی بازخواهد گشت.
از این منظر، شناخت استثناءها نهتنها یک مسئله سیاسی، بلکه یک ضرورت تاریخی و تمدنی است.
نتیجهگیری
تفاوت میان”قاعده” و “استثناء” یکی از مهمترین مفاهیم در فهم سیاست و تاریخ است. بسیاری از اشتباهات تاریخی نه از فقدان عقلانیت، بلکه از این فرض ناشی میشود که همه بازیگران مطابق قواعد معمول رفتار خواهند کرد. از چمبرلین و هیتلر گرفته تا تحلیلهای امروز درباره حکومتهای ایدئولوژیک، این پرسش همچنان پابرجاست: اگر بازیگری خارج از قواعد متعارف عمل کند، جهان چگونه باید آن را درک و مدیریت کند؟
شاید مهمترین درس تاریخ این باشد که در کنار تحلیل عقلانی، باید همواره احتمال ظهور “استثناء” را نیز در نظر گرفت؛ استثنایی که میتواند مسیر ملتها و سرنوشت انسانها را تغییر دهد.
در نهایت، مسئله اصلی تنها شناخت یک حکومت، یک رهبر یا یک ایدئولوژی نیست؛ بلکه فهم محدودیتهای قضاوت انسانی است. انسانها اغلب جهان را آنگونه میبینند که انتظار دارند باشد، نه آنگونه که واقعاً هست. و درست در همین فاصله میان واقعیت و انتظار است که گاه بزرگترین تحولات تاریخ شکل میگیرد.
حسین عرب