سایت ملیون ایران

 اقتدار در تبعید: بحران هویت، نوستالژی سیاسی و کوفتن بر طبل اقتدار

خبرنامه گویا – جیران مقدم 

هفته‌های اخیر دایاسپورا در خاموشی صدای ایران شاهد رژه‌های سیاسی عده‌ای با لباس‌هایی مزین به آرم ساواک بوده‌ که در تلاش برای بازتولید تصویری گمشده از نظم و اقتدار، در صفوفی منظم، ضربه‌ای استراتژیک به گفتمان پادشاهی‌خواهی وارد کرده‌اند.

این رژه‌ها صرفاً یک نمایش سیاسی یا نوستالژیک نیست؛ اگر توسط جمهوری اسلامی برای تخطئه‌ی گفتمان آن دسته از پادشاهی‌خواهان معتقد به صندوق رأی طراحی نشده باشد، نشانه‌ای از نوعی گسست جامعه‌شناختیِ شرکت‌کنندگان هم ازجامعه‌ی ایران و هم از جامعه‌ی اروپایی‌ای است که در آن زندگی می‌کنند.

این بازنمایی‌های رادیکال نخستین بار نیست که در تاریخ معاصر تکرار می‌شود؛ نسل‌هایی از مهاجران مسلمان در اروپا که با طرد اجتماعی، تبعیض، یا بحران تعلق مواجه بوده‌اند، جذب روایت‌های افراطی شده‌اند؛ روایت‌هایی که به آن‌ها وعده داده‌اند از حاشیه‌نشینی به مرکز یک مأموریت تاریخی بازگردند. آنچه جوانان نسل دوم و سوم مسلمانان در اروپا را به جنگ در صفوف داعش جذب کرد، نه دین، بلکه بازسازی هویت از خلال قدرت بود.

دکتر جیران مقدم، استاد دانشگاه، فعال سیاسی

شرکت‌کنندگان در این رژه‌ها نیز، جز آن دسته مزدوران اجیرشده‌ی حکومت اسلامی، تکرار همان پدیده‌ی جامعه‌شناختی‌اند که در مطالعات رادیکالیزاسیون بارها به آن پرداخته شده است: مهاجرانی که به‌خاطر احساس عدم تعلق و بی‌ریشگی‌ای که در بافت کشورهای اروپاییِ محل زندگی خود تجربه می‌کنند، ناامیدانه در جست‌وجوی تصویری هستند که آنان را از حاشیه به مرکز بیاورد و به آن‌ها احساس تعلق و کنترل ببخشد.

برای روایت‌های اقتدارگرا، این افراد بهترین طعمه‌اند. آنان که هرگز در ایرانی که پشت سر گذاشته‌اند فعالیت اجتماعی و سیاسی نکرده‌اند، یا نسل دوم و سوم مهاجرانی هستند که هرگز زندگی واقعی در ایران را تجربه نکرده‌اند، بی‌خبر از ساختار جامعه‌ی ایران و روابط قدرت، در جست‌وجوی حس اهمیت، انسجام، و کنترل به روایت‌هایی پناه می‌برند که به شکلی رادیکال و با استفاده از اسطوره‌های گذشته، به آنان وعده می‌دهد قدرت ازدست‌رفته را بازخواهند یافت.

در رژه‌ی طرفداران ساواک در شهرهای آلمان، به‌راحتی می‌توان نمونه‌ای از همین گرایش رادیکال را دید؛ تمایل به بازسازی گذشته‌ای اقتدارگرا به‌عنوان اسطوره‌ای از نظم، عظمت، و کنترل. نوعی نوستالژی سیاسی بدون شناخت واقعیت‌های تاریخی گذشته و نیازها و خواسته‌های جامعه‌ی ایران.

بر آنان که انقلاب زن، زندگی، آزادی را نه به‌عنوان یک شعار سیاسی، بلکه به‌مثابه تجربه‌ای تاریخی از درون زیسته‌اند، نفی اقتدارگرایی به‌عنوان بنیادی‌ترین رکن این انقلاب کاملاً شناخته شده است. نسل زد ایران، نسلی که این انقلاب را بر شانه‌های جوان خود حمل کرده و تا این نقطه رسانده، نسلی است که در متن کنترل، تحقیر، نظارت، و سرکوب رشد کرده و دقیقاً به همین دلیل، نفرتی عمیق از هر شکل اقتدار دارد. برای این نسل، آزادی مفهومی انتزاعی یا صرفاً سیاسی نیست؛ تجربه‌ای روزمره است، از حق پوشش و سبک زندگی تا حق انتخاب، صدا، و حضور در فضای عمومی.

مرگ مهسا امینی دقیقاً به این دلیل به نقطه‌ی عطف این انقلاب بدل شد: او به دست نیروهایی کشته شد که وظیفه‌شان تحمیل نظم پیش ساخته بر بدن، رفتار، و زندگی روزمره‌ی شهروندان بود. مرگ او لحظه‌ی فروپاشی مشروعیت همان منطقی بود که اقتدار را بر کرامت انسانی مقدم می‌دانست. مردمی که در انقلاب زن، زندگی، آزادی ملت بودن را تجربه کردند، نه‌تنها جمهوری اسلامی، بلکه هر بازتولید احتمالی از سیاست مبتنی بر ترس، پلیس، و نظم تحمیلی را دشمن می‌دارند.

برای مردم ایران، هدف صرفاً تغییر حکومت نیست؛ عبور از تاریخی است که در آن قدرت از طریق کنترل، سرکوب، و حذف بازتولید می‌شود. تمامی تلاش فعالان خارج از کشور نیز باید با خواست مردم ایران منطبق باشد. برگزاری رژه‌ای با رنگ‌وبوی فاشیستی، آن هم در حالی که فعالان سیاسی و مدنی از تمام گرایش‌ها، از جمهوری‌خواهان تا مشروطه‌خواهان، سال‌ها قدم‌به‌قدم در پی بازتعریف یک پروژه‌ی سیاسی برای ایرانی دموکراتیک و جلب حمایت کشورهایی چون آلمان برای تغییر رژیم بوده‌اند، می‌تواند این تلاش را بر باد دهد.

در بستر اجتماعی و سیاسی آلمان، کشوری که تازه پرداخت غرامت‌های ناشی از جنایت‌های دوران فاشیسم را به پایان رسانده، این نمایش قدرت، گرچه بیش از همه به جریان‌های هوادار پهلوی صدمه می‌زند و مصداق سیاسی دوستی خاله‌خرسه با جریانی است که می‌کوشد خود را در چهارچوبی دموکراتیک تعریف کند، ضربه‌ای نمادین به تمام فعالانی است که تلاش می‌کنند با ارائه‌ی تصویری از امکان یک آینده‌ی مدرن، سکولار، و دموکراتیک در ایران، کشورهای منفعت‌طلب اروپا را به حمایت از تغییر در ایران امروز ترغیب کنند.

اروپا پس از تجربه‌ی نازیسم، فاشیسم، و پلیس‌های مخفی، نسبت به نمادهای اقتدارگرایانه حساسیت عمیقی دارد. نمایش نشانه‌های مرتبط با نهادهای سرکوبگر در چنین جامعه‌ای صرفاً یک انتخاب هویتی نیست، بلکه این پرسش را ایجاد می‌کند که آیا این جنبش واقعاً در پی آزادی و دموکراسی است، یا تنها شکل دیگری از اقتدار را بازتولید می‌کند.

در حافظه‌ی تاریخی شهروندان اروپایی، که در نهایت تضمین‌کنندگان همکاری دولت‌هایشان با انقلاب مردم ایران‌اند، مخالفت با پلیس سیاسی و دولت سرکوبگر نهادینه شده است. از همین رو، این نمادها نه‌تنها همدلی عمومی ایجاد نمی‌کنند، بلکه هراس سیاسی و فرهنگی را دامن می‌زنند و مشروعیت کل جنبش را تضعیف می‌کنند. مسئولیت مستقیم این ضربه، که در نهایت مردم ایران از آن متضرر می‌شوند، بر عهده‌ی کسانی است که در میانه‌ی تلاش جمعی برای آزادی، بر طبل اقتدار می‌کوبند و دانسته یا نادانسته به بقای جمهوری اسلامی کمک می‌کنند.

امروز دیاسپورای ایرانی با چالشی اساسی مواجه است: یا از فرصت تبعید برای افسوس خوردن بر اقتدار کوروش و تلاش برای بازتولید شکل‌های کاریکاتوری آن استفاده می‌کند، یا آن را فرصتی برای بازاندیشی در معنای آزادی، دموکراسی، و مسئولیت تاریخی می‌بیند. در این‌که ایران گذشته‌ای باشکوه داشته شکی نیست، اما آینده‌ی دموکراتیک نه با نوستالژی و نه با پلیس سیاسی، بلکه با پذیرش این اصل ساخته می‌شود که آزادی، بدون نقد همه‌ی اشکال اقتدار، پایدار نمی‌ماند. و ما از چپ و راست، اگر می‌خواهیم سهمی واقعی در آینده‌ی ایران داشته باشیم، باید تعلق را نه در اسطوره‌های قدرت، بلکه در مشارکت دموکراتیک، نقد، وهمبستگی بر پایه‌ی تفاوت جست‌وجو کنیم.

Exit mobile version