دکتر پوریا مطهری
پس از چندین ماه جنگ، تحمل خسارتهای گسترده، کشته شدن شمار زیادی از فرماندهان و رهبران، و وارد آمدن آسیبهای فراوان به کشور، سرانجام جمهوری اسلامی و دولت ایالات متحده به توافقی مکتوب دست یافتند. جنگی که با شعار «تسلیم بیقید و شرط» از سوی رئیسجمهور بزرگترین اقتصاد جهان آغاز شده بود، در نهایت با توافق همان رئیسجمهور با تندروترین بخش حاکمیت جمهوری اسلامی پایان یافت. توافقی که زمینه تداوم حیات یکی از اقتدارگراترین حکومتهای امروز جهان را بیش از پیش فراهم میکند و احتمالاً در پی آن، یک قدرت هستهای جدید نیز متولد خواهد شد. مفاهمهای که دسترسی آسانتر به منابع مالی را برای حکومتی فراهم میسازد که بهطور مشخص با فساد گسترده، سرکوب داخلی و تنشآفرینی منطقهای گره خورده است.
رئیسجمهور کنونی آمریکا آشکارا کشور خود و حتی جهان را همچون یک معاملهگر سیاسی اداره میکند؛ شخصیتی خودشیفته که با توهین، قلدری و تکرار مداوم ادعاهای خود میکوشد موفقیتش را به اثبات برساند، حتی اگر شکست سیاستهایش برای بسیاری از ناظران عرصه سیاست آشکار باشد. او عرصه سیاست را از عقلانیت، تخصص و اخلاق تهی کرده و با وقاحتی کمنظیر، منافع شخصی را حتی به بهای آسیب دیدن منافع کشور خود دنبال میکند.
نکته تلخ آن است که بسیاری از ایرانیان به چنین فردی برای بهبود وضعیت ایران دل بستند. کسی که حتی در حفظ منافع آمریکا نیز کارنامهای قابل دفاع ندارد. تجربه رویارویی نظامی اخیر بار دیگر نشان داد که امید بستن به قدرتهای خارجی برای ایجاد تغییر به نفع مردم ایران، توهمی بیش نیست. مداخلات خارجی در تاریخ ایران و حتی تشویق به چنین مداخلاتی، بارها پیامدهایی به همراه داشته که هزینه آن را ملت ایران پرداخته است. کودتای ۲۸ مرداد و جنگ اخیر نمونههای روشنی از این واقعیتاند و میتوان به وقایع دیگری نیز در تاریخ معاصر ایران اشاره کرد.
دولت کنونی آمریکا از آغاز کار خود هیچ چشمانداز روشنی برای آینده روابط با ایران نداشت و همچون بسیاری از دولتهای آمریکا در دهههای گذشته، بیش از هر چیز به منافع سیاسی و جناحی خود اندیشید. بدتر از آن، منافع صنایع نظامی و برخی اعضای ثروتمند حلقه قدرت را در اولویت قرار داد. نتیجه آن نیز نادیده گرفتن جنبش مدنی ایران و رسیدن به توافق با تندروترین بخشهای حاکمیت جمهوری اسلامی بود؛ بخشی که در سالهای گذشته در سرکوب گسترده معترضان نقش اصلی را ایفا کرد و از شلیک به چشم شهروندان معترض نیز ابایی نداشت.
در عین حال، دولت آمریکا با اتخاذ مواضعی مبهم در قبال اپوزیسیون جمهوری اسلامی، عملاً به رشد بخشی از مخالفان کمک کرد که شعارهای اقتدارگرایانه و ضد حقوق بشر را ترویج میدادند. با این همه، این دولت هیچ حمایت مؤثری از حقوق ملت ایران به عمل نیاورد.
حکومت ایران نیز با تکیه بر آنچه پیروزی اخیر خود تلقی میکند و در پاسخ به حامیانی که ماهها از آن حمایت کردهاند، به احتمال زیاد همان مسیر گذشته را ادامه خواهد داد: بازداشت، تهدید و اعدام مخالفان سیاسی، محدود کردن حقوق و آزادیهای شهروندی، گسترش مؤلفههای ایدئولوژیک در زندگی روزمره مردم، ترویج سبک زندگی مبتنی بر قرائت رسمی از ولایت و مهدویت، رانتپراکنی گسترده، مدیریت ناکارآمد و غیرعلمی، فساد ساختاری، بیتوجهی به محیط زیست، تلاش برای توسعه توان موشکی و هستهای، و مداخله در کشورهای منطقه از طریق نیروهای نیابتی.
در چنین شرایطی، برداشته شدن تحریمها و ورود منابع مالی جدید به اقتصاد ایران، بیش از آنکه به سود عموم مردم باشد، در اختیار بخش کوچکی از جامعه، شامل حامیان حکومت و فعالان اقتصادی وابسته به آن، قرار خواهد گرفت. بهرهمندان از رانت ثروتمندتر خواهند شد و این گشایش اقتصادی احتمالاً تأثیر چشمگیری بر زندگی اکثریت مردم نخواهد داشت.
از سوی دیگر، تنشهای نظامی سالهای اخیر قطعاً زمینهساز رقابتهای تسلیحاتی تازهای در منطقه خواهد بود؛ رقابتهایی که روند توسعه را در سراسر خاورمیانه کندتر خواهد کرد. روابط ایران با بسیاری از همسایگان آسیب دیده است، کشورهای عربی بیش از گذشته جمهوری اسلامی را تهدیدی برای امنیت ملی خود میدانند و مسئله اسرائیل نهتنها حل نشده، بلکه پیچیدهتر و خطرناکتر از گذشته نیز شده است. در روابط ایران و آمریکا نیز نهتنها اختلافات پابرجاست، بلکه لایهای تازه از کینه، خونخواهی و بیاعتمادی بر آن افزوده شده است.
اکنون میلیاردها دلار در اختیار حاکمیتی قرار میگیرد که منتقدان و مخالفانش آن را عامل ظلم به ملت ایران، بیثباتی منطقه و تداوم خشونت میدانند. حاکمیتی که به باور مخالفان خود، سالها از طریق ایجاد فضای هراس بر کشور حکومت کرده و نقش مهمی در بسیاری از منازعات منطقهای چهار دهه گذشته داشته است.
تناقض آشکار ماجرا آنجاست که این منابع مالی از سوی دولتی در اختیار جمهوری اسلامی قرار میگیرد که خود بارها آن را به حمایت از تروریسم متهم کرده است.
به احتمال زیاد، بخش قابل توجهی از این منابع صرف بلندپروازیهای نظامی، توسعه برنامه موشکی، پیشبرد برنامه هستهای، تقویت ابزارهای سرکوب داخلی، گسترش سانسور و محدود کردن آزادی بیان خواهد شد. روندی که نهتنها آزادیهای شهروندان ایرانی را بیش از پیش محدود میکند، بلکه میتواند پیامدهایی فراتر از مرزهای ایران نیز داشته باشد.
شهر به تسخیر گروههای شبهنظامی درآمده است که روز و شب با پرچم در میدانها مانور قدرت میدهند و برای هر کسی که شبیه آنان نمیاندیشد خط و نشان میکشند. همچون چند دهه گذشته، سازمانهای امنیتی متعدد حاکمیت در جستوجوی قربانی هستند و در ایجاد فضای هراس دست بالا را دارند. افزون بر همه اینها، تأکید بر انتقامگیری از کسانی که خواهان رفتن جمهوری اسلامی بودند و تلاش برای اجرای آن در سطوح مختلف، موضوعی است که نمیتوان آن را نادیده گرفت.
در این میان، آنچه برای بخش بزرگی از ملت ایران باقی میماند، احساس ناامیدی، فرسودگی روانی و نوعی اضطراب جمعی است. مردمی که امید داشتند از سلطه جمهوری اسلامی رهایی یابند، اکنون خود را در برابر ساختاری میبینند که همچنان بر تمامی ابعاد زندگی آنان سایه افکنده است. ساختاری که نه از سرکوبهای گذشته ابراز پشیمانی کرده و نه نشانهای از تغییر در رفتار خود بروز داده است.
جمهوری اسلامی، به جای مذاکره با آمریکا، باید با ملت ایران مذاکره کند و با صاحبان اصلی این سرزمین به توافق برسد. توافقی بر سر حقوق شهروندی، آزادیهای اساسی، حاکمیت قانون و حق تعیین نظام سیاسی. با این حال، به نظر میرسد تحقق چنین امری امروز بیش از هر زمان دیگری دور از دسترس باشد.