سایت ملیون ایران

الینا فرهادی: پرونده دومین رهبر بسته شد؛ میراث ۳۷ ساله خامنه‌ای چیست؟


میراث زمامداری ۳۷ ساله خامنه‌ای چیست؟ گزارش تحلیلی دویچه وله از فرآیند انحصار قدرت، زایش نظام سپاه‌محور، بن‌بست اقتصاد مقاومتی و هراس از گسست ساختاری ایران پس از پایان یک دوران.

تصویر زنی در خیابانی در تهران که از کنار بنری با تصویر علی خامنه‌ای عبور می‌کند
میراث خامنه‌ای، امنیتی‌تر و متمرکزتر شدن ساختار جمهوری اسلامی و افزایش فاصله حکومت با جامعه بوده استعکس: Majid Asgaripour/WANA/REUTERS

شش روز مراسم تشییع، ده‌ها مراسم رسمی، میلیون‌ها شرکت‌کننده به روایت رسانه‌های حکومتی و خاکسپاری در جوار حرم امام رضا، امام هشتم شیعیان در مشهد؛ جمهوری اسلامی کوشید بدرقه علی خامنه‌ای را به نمایشی از استمرار نظام سیاسی پس از او تبدیل کند. اما هم‌زمان با پایان مراسم، پرسشی فراتر از ابعاد تشریفاتی این رویداد در برابر ناظران ایران قرار گرفته است: میراث مردی که بیش از سه دهه، مهم‌ترین تصمیم‌های سیاسی, امنیتی، نظامی و راهبردی جمهوری اسلامی با نظر یا تایید او اتخاذ می‌شد، چیست؟

علی خامنه‌ای در سال ۱۳۶۸ رهبری جمهوری اسلامی را در حالی بر عهده گرفت که بسیاری او را جانشینی موقت برای روح‌الله خمینی، بنیان‌گذار حکومت ایران می‌دانستند. اما طی ۳۷ سال، نه‌ تنها جایگاه رهبر جمهوری اسلامی را به کانون اصلی قدرت در ایران تبدیل کرد، بلکه ساختار سیاسی، مناسبات میان نهادهای انتخابی و انتصابی، نقش سپاه پاسداران، سیاست خارجی، برنامه هسته‌ای و حتی رابطه حکومت با جامعه ایران را به شکلی عمیق دگرگون ساخت.

حامیان او از تثبیت نظام، گسترش نفوذ منطقه‌ای و ایستادگی در برابر غرب به‌عنوان مهم‌ترین دستاوردهای این دوران یاد می‌کنند.

منتقدان اما از تمرکز بی‌سابقه قدرت، تضعیف نهادهای انتخابی، تشدید انزوای بین‌المللی، بحران‌های اقتصادی، سرکوب اعتراضات مدنی و شکاف روزافزون میان حکومت و جامعه سخن می‌گویند.

اکنون، با بسته شدن پرونده زندگی سیاسی دومین رهبر جمهوری اسلامی، پرسش دیگر این نیست که علی خامنه‌ای چگونه حکومت کرد؛ بلکه این است که ایرانِ امروز تا چه اندازه محصول تصمیم‌ها، اولویت‌ها و شیوه حکمرانی اوست و کدام بخش از این میراث، پس از او نیز بر آینده جمهوری اسلامی سایه خواهد انداخت؟

دویچه وله فارسی در این رابطه با امیر طاهری، روزنامه‌نگار و تحلیلگر باسابقه مسائل ایران و رضا طالبی، تحلیلگر سیاسی از آلمان به گفت‌وگو نشسته است.

از “اعتدال ابتدایی” تا مسخ در بوروکراسی قدرت انحصاری

بررسی کارنامه سیاسی دومین رهبر جمهوری اسلامی، بازتاب‌دهنده یک فرآیند پیچیده و تدریجی از دگرگونی در ساختار قدرت فردی و نهادی است.

امیر طاهری نقطه عطف کلیدی دوران زمامداری علی خامنه‌ای را در مقطع پس از حذف پست نخست‌وزیری و پایان مسئولیت میرحسین موسوی تبیین می‌کند.

به باور طاهری، خامنه‌ای در این برهه “اندک‌اندک متوجه شد که می‌تواند به طرف قدرت انحصاری حرکت کند؛ چرا که پیش از آن، در دوره اول کارنامه ایشان، چنین فضایی حاکم نبود.”

طاهری با نگاهی به دهه نخست انقلاب ۵۷ یادآور می‌شود: «در آن دوران خامنه‌ای جزو افراد معتدل و نسبتا معقول به حساب می‌آمد؛ به عنوان مثال در جریان گروگان‌گیری دیپلمات‌های آمریکایی، او شخصا به سفارت آمریکا رفت، با گروگان‌ها گفت‌وگو کرد، آن‌ها را دلداری داد و حتی اظهار داشت که ما در آینده از شما اسلحه خواهیم خرید. همچنین در ابتدای جریان صدور فتوای سلمان رشدی، باز موضعی معتدل گرفت و گفت اگر سلمان رشدی توبه کند، بخشیده خواهد شد.»

با این حال، منطق درونی سیستم ایدئولوژیک، مسیر دیگری را تحمیل کرد. طاهری معتقد است خامنه‌ای آرام‌آرام متوجه شد با نظامی روبروست که نمی‌تواند آن را شبیه به خود و همسو با نگرش خویش سازد، بلکه خود اوست که باید هم‌شکل و هم‌راستای مقتضیات آن نظام شود.

در نتیجه این فرآیند، آن جنبه از شخصیت ادبی او که همواره آرزو داشت به شاعر بزرگی تبدیل شود، تحت‌الشعاع قرار گرفت: «او دریافت که کارگزاران این سیستم شخصی را می‌خواهند که قدرت کامل داشته باشد و حرف آخر را بزند. به بیانی دیگر، خامنه‌ای محصول یک نظام بود، نه ایجادکننده آن.»

در همین چارچوب، رضا طالبی، تحلیل‌گر مسائل سیاسی، زاویه مکمل این استحاله متقابل را باز کرده و معتقد است: «هم می‌شود از میراث خامنه‌ای سخن گفت و هم خود خامنه‌ای را میراث جمهوری اسلامی نامید؛ او دقیقا نمونه‌ای است از اینکه قدرت چگونه می‌تواند یک فرد را استحاله کند و چگونه همان استحاله را در یک نظام سیاسی بازتولید نماید.»

به گفته طالبی، اگر خمینی نظام را بر پایه اقتدار انقلابی و کاریزمای شخصی خود بنا کرد، خامنه‌ای آن را بر پایه نهادها، شبکه‌های امنیتی، سازوکارهای اداری و وفاداری سازمانی بازسازی کرد تا وابستگی نظام از افراد به نهادهای وفادار منتقل شود. همین امر سبب شد جمهوری اسلامی در سه دهه بعدی از یک نظام روحانی‌محور به نظامی امنیتی، نهادمحور و سپاه‌محور تغییر ماهیت دهد.

ملغمه ایدئولوژیک ۵۷ و راهبرد “پیشروی گام‌به‌گام” در خلاء رقبا

ریشه‌های فکری جریانی که نظام سال ۵۷ را پدید آورد، از دید ناظران تبارشناسی متفاوتی دارد. امیر طاهری جریان انقلاب را “ملغمه‌ای ناهمگون از افکار اخوان‌المسلمین، فدائیان اسلام و افکار ملاحده در قرون وسطی” می‌داند که با گرایش‌های مد روز آن دوران مانند چپ‌گرایی، مارکسیسم و لنینیسم مخلوط شده بود. او به تاثیرپذیری خامنه‌ای از “ابوالاعلی مودودی” (متفکر تندروی پاکستانی) اشاره می‌کند که به عنوان یکی از شخصیت‌های محبوب او، از ضرورت ظهور یک “لنین اسلامی” سخن می‌گفت.

از نظر طاهری، نبود یک ایدئولوژی یا برنامه‌ریزی منظم و دقیق از همان ابتدا، سبب شد وقایع تاریخی بر این مجموعه اثر بگذارند و مجموعه نیز متقابلا روی وقایع تاثیر بگذارد؛ فرآیندی شبیه به شخصیتی در حال رشد که پیش از آن ساخته نشده، بلکه به مرور ساخته می‌شود. با این حال، طاهری تاکید دارد: «دست‌کم در ۲۵ سال گذشته، آنچه جمهوری اسلامی خوانده می‌شود، واقعا ساخته و پرداخته خامنه‌ای بود، به مراتب خیلی بیشتر از خمینی.»

در تبیین چگونگی تبدیل نهاد رهبری از یک جایگاه محدود در ابتدای دهه هفتاد به مرکز اصلی تصمیم‌گیری‌های سیاسی، امنیتی و اقتصادی، امیر طاهری بر استراتژی آزمایشی و گام‌به‌گام او و در عین حال “جاخالی دادن” سایر نهادها و کارگزاران تاکید می‌کند: «او همیشه امتحان می‌کرد ببیند تا کجا می‌تواند جلو برود؛ بعد تا جایی به پیش می‌رفت که هیچ کس در مقابلش ایستادگی نمی‌کرد.»

طاهری به رفتار رقبای اصلی اشاره کرده و می‌گوید: «رفسنجانی به دنبال فکر پیشرفت اقتصادی، توسعه و پولدار شدن رفت و ترجیح داد قدرت مالی درست کند که هنوز بقایای آن هست. گروه دیگری صرفا به دنبال محبوبیت خیابانی بودند و خاتمی نیز با صحبت از جان لاک و ادموند برک می‌خواست بین روشنفکران غربی محبوبیت پیدا کند و پیام بدهد که ما اهل فضل و فحوای کلام (اهل بخیه) هستیم.»

این خلاء و فضای ضعیف سبب شد که به گفته طاهری، هرکس هم مقابل او ایستاد، مسیر را اشتباه برود؛ مانند محمود احمدی‌نژاد که با “یازده روز خانه‌نشینی و لجاجت” در نهایت مجبور به بازگشت شد.

طاهری این فرآیند تمرکز قدرت را با “پولیت‌بوروی” ۱۶ نفره لنین مقایسه می‌کند که در نهایت به جز لنین و استالین، مابقی حذف یا اعدام شدند: «در اینجا هم اعضای اولیه شورای انقلاب، یا در آغاز ترور شدند مانند مطهری و بقیه، و یا آرام‌آرام چرخ روزگار چرخید و به تدریج کنار گذاشته شدند؛ در نهایت علی خامنه‌ای باقی ماند و فردی که در آغاز از ضعیف‌ترین اعضای شورای انقلاب بود، تبدیل به قوی‌ترین آن‌ها شد.»

تغییر موازنه حوزوی و عروج نظام “سپاه‌محور” و “فرانکنشتاینی”

با حاشیه‌نشینی نخبگان تکنوکرات و خط‌امامی‌های نسل اول، ساختار درونی قدرت دچار دگرگونی بنیادین شد.

رضا طالبی به دگرگونی توازن سنتی میان روحانیت و قدرت سیاسی اشاره کرده و معتقد است در دوران خامنه‌ای، نقش موثر مراجع تقلید و حوزه‌های علمیه در تصمیم‌گیری‌های کلان “به‌تدریج به نهادهای امنیتی، بیت رهبری و مجموعه‌های وابسته به آن منتقل شد.” در نتیجه، اقتدار تاریخی روحانیت سنتی در برابر نهادهای اداری و امنیتی کاهش یافت و ولایت فقیه از یک نظریه فقهی، بیش از گذشته به سازوکاری برای اداره، کنترل و تثبیت قدرت سیاسی تبدیل شد.

رضا طالبی می‌گوید، خامنه‌ای جمهوری اسلامی را به نظامی سپاه‌محور و امنیتی تبدیل کردعکس: privat



طالبی می‌افزاید: «نسل نخست مدیران انقلاب با وجود اختلافات، از تنوع بیشتری برخوردار بودند، اما جای خود را به مدیرانی دادند که با میزان وفاداری به شخص رهبر و هسته مرکزی قدرت سنجیده می‌شدند. در چنین ساختاری، تخصص در مرتبه‌ای پایین‌تر از وفاداری قرار گرفت و بوروکراسی امنیتی گسترش یافت، گردش نخبگان کاهش یافت و حلقه‌های متملق، شبکه‌های منفعت‌طلب و “مجاهدین شنبه” در اطراف قدرت شکل گرفتند.»

این فرآیند، دایره تصمیم‌گیری را همگون‌تر و نهادهای انتخابی نظیر ریاست‌جمهوری را بی‌اثر کرد. طالبی معتقد است انتخابات ریاست‌جمهوری عملا به رقابتی در محدوده‌ای از پیش تعیین‌شده تبدیل شد و رؤسای جمهور از هر جناحی، بیش از آنکه سیاست‌گذار باشند، مجری سیاست‌های دیکته‌شده نهاد رهبری در پرونده‌های کلان خارجی، هسته‌ای و منطقه‌ای شدند.

در این میان، سپاه پاسداران به مهم‌ترین ستون حفظ ساختار مبدل شد. امیر طاهری با اشاره به اینکه روح‌الله خمینی در ابتدا پنج فرماندهی مجزا برای جلوگیری از کودتا ایجاد کرده بود که فقط از طریق بیت با او در تماس باشند، یادآور می‌شود که خامنه‌ای از دوران معاونت وزارت دفاع متوجه شد این رژیم با دو اهرم بقا دارد: “زور و پول”.

طاهری می‌گوید: «او به این نتیجه رسیده بود که در کشورهای غربی اگر پول داشته باشید، زور هم دارید، اما در کشورهای شرقی مثل ایران اگر زور داشته باشید، پول خواهید داشت؛ بنابراین به دنبال سپاه و مسائل امنیتی و نظامی رفت.»

رضا طالبی نیز با تایید این نقش فرانظامی سپاه، تاکید دارد که مهم‌ترین میراث سازمانی خامنه‌ای نه تربیت یک جانشین فردی، بلکه “ساختن یک سیستم جانشینی” بود؛ سیستمی که در آن سپاه به ستون اصلی حفظ، بازتولید و انتقال قدرت تبدیل شد؛ ساختاری که تا حدودی یادآور نقش حزب کمونیست در نظام چین است، با این تفاوت که در ایران این نقش را یک نهاد نظامی و امنیتی بر عهده گرفته است.

طالبی ایجاد این تکثر نهادی موازی و تقسیم مراکز تصمیم‌گیری غیررسمی را نوعی “فرانکنشتاینی شدن” ساختار قدرت می‌نامد که اگرچه بن‌بست مدیریتی شدید ایجاد کرد، اما توازنی درونی پدید آورد که امکان شکل‌گیری رقیب واحد را کاهش می‌داد؛ هرچند این شبکه‌های منفعت در آینده، خود جایگاه رهبری را نیز تحت تاثیر قرار خواهند داد.

الگوبرداری اقتصادی از “جوشه” پیونگ‌یانگ و زایش مافیای نفتی

تصمیمات اقتصادی دوران رهبری علی خامنه‌ای و ابداع اصطلاح “اقتصاد مقاومتی” ریشه در الگوهای خاص و مشاهدات عینی او در جهان دارد.

امیر طاهری به سفر دوران ریاست‌جمهوری خامنه‌ای به کره شمالی اشاره کرده و می‌گوید که او در آنجا شدیدا شیفته نظام سیاسی جمهوری دموکراتیک خلق کره شد؛ موضوعی که اکبر ناطق نوری نیز در کتاب خاطرات خود به تفصیل و جذابیت آن را روایت کرده است.

به گفته طاهری، خامنه‌ای اصل “جوشه” (خودکفایی مطلق) در تئوری کیم ایل سونگ را الگو قرار داد و آن را به اقتصاد مقاومتی تبدیل کرد با این ایده که نیازی به تجارت با دنیا نیست؛ چرا که اگر برای هر چیزی وابسته به خارج باشیم، برای همه چیز وابسته می‌شویم.

طاهری تفاوت اساسی این دو نظام را چنین تبیین می‌کند: «بدشانسی ایران داشتن درآمد نفتی بود که بزرگ‌ترین گرفتاری ما شد. وقتی درآمد نفتی داری، محتاج کسی نیستی و هر چیزی را وارد می‌کنی یا می‌سازی؛ آن‌وقت می‌توانی بلندپروازی کنی، انقلاب را صادر کنی و جهان را تغییر بدی؛ یعنی همان چیزهایی که خامنه‌ای می‌گفت. در نتیجه اقتصاد را به بن‌بستی رساند که مافیاهای مختلف اقتصادی به وجود آمدند و قرارگاه خاتم‌الانبیاء سپاه به عنوان دولتی درون دولت رشد کرد و بی‌شک مسئولیت بن‌بست اقتصادی کنونی متوجه اوست.»

رضا طالبی نیز با تایید ماهیت “ضد توسعه” سیاست‌های اقتصادی خامنه‌ای معتقد است اقتصاد ایران با تکیه بر رانت، بودجه‌های پوششی و اقتصاد غیررقابتی، در وضعیتی مزمن و بیمار قرار گرفت.

به باور طالبی، ابلاغیه سیاست‌های کلی اصل ۴۴ قانون اساسی به جای آنکه به تقویت بخش خصوصی واقعی منجر شود، در بسیاری از موارد مسیر را برای گسترش نفوذ نهادهای امنیتی، نظامی و شبه‌دولتی هموار کرد؛ بدون آنکه رقابت واقعی یا شفافیت اقتصادی شکل بگیرد.

زیست در برج عاج؛ مهندسی اجتماعی و تعمیق دین‌گریزی

در عرصه اجتماعی و فرهنگی، پافشاری بر مهندسی حکومتی، به مرور زمان عمیق‌ترین شکاف‌ها را میان حاکمیت و شهروندان ایجاد کرد.

امیر طاهری به پدیده انزوای فزاینده جغرافیایی و رسانه‌ای رهبر سابق اشاره کرده و می‌گوید ارتباط او با جامعه و زندگی معمولی قطع شد: «او در ۲۲ سال گذشته به هیچ‌یک از استان‌های ایران، حتی به زادگاهش مشهد سفر نکرد. او را روی برج عاج گذاشته بودند و دست‌چینی از مردم را برای تعریف و تمجید به ملاقات او می‌آوردند. تا حدی که همین روند او را اسیر اوهام خود کرد.»

طاهری می‌افزاید خامنه‌ای که تا ده سال پیش روزنامه‌های زیادی می‌خواند و حتی سی‌ان‌ان می‌دید، کم‌کم رسانه‌ها را کنار گذاشت و چون فقط صداهای مثبت را می‌شنید، اعتراضات طبیعی جامعه را “توطئه یا به قول خودش دسیسه خارجی” نامید و دستور سرکوب و فرمان “آتش به اختیار” داد: «این سیستم خامنه‌ای را مسخ کرد و یک آدم نسبتا جوان بدون جاه‌طلبی را به یک هیولا تبدیل کرد که انقلابی سرشار از امید را به فاجعه تاریخی تبدیل کرد؛ تاریخی که نمونه‌های دگرگونی شخصیت فرد در اثر موقعیت را در امپراتور جولیان روم، چرچیل، دوگل و ناپلئون به ما نشان می‌دهد.»

رضا طالبی نیز اعتراضات پیاپی از کوی دانشگاه ۷۸، سال ۸۸، ۹۶، ۹۸ تا جنبش “زن، زندگی، آزادی” پس از کشته شدن مهسا امینی را نتیجه مستقیم فاصله گرفتن مهندسی اجتماعی از بالا با واقعیت‌های متحول جامعه می‌داند. سیاست‌هایی چون اسلامی‌سازی علوم انسانی، نظارت‌های فرهنگی و فشار بر مسئله حجاب، به گفته طالبی نه تنها اهداف حکومت را محقق نکرد، بلکه به فرسایش تدریجی سرمایه اجتماعی، کاهش مشارکت در انتخابات، افزایش مهاجرت نخبگان و رشد بی‌اعتمادی عمومی منجر شد؛ به طوری که نظام از نظر سخت‌افزاری و نظامی قدرتمند، اما از نظر نرم‌افزاری و توان ایجاد اجماع ملی دچار فرسایش شدید شد.

از سویی دیگر، طالبی به پیامد پارادوکسیکال این رویکرد مذهبی اشاره کرده و می‌گوید اصرار بر تمدن اسلامی ناخواسته به “دین‌گریزی و دین‌ستیزی” در بخشی از جامعه دامن زد؛ چرا که مردم دین رسمی را نه به عنوان باور معنوی، بلکه به عنوان ابزار قدرت سیاسی و بوروکراسی کنترل تلقی کردند و این تغییر رابطه دین و جامعه، سال‌ها پس از خامنه‌ای نیز ادامه خواهد داشت.

سیاست خارجی؛ از “هیولای منطقه‌ای” تا پارادوکس بی‌پایان با اسرائیل

در حوزه بین‌المللی و منطقه‌ای، راهبردهای تفصیلی علی خامنه‌ای موازنه قدرت را دستخوش دگرگونی کرد.

امیر طاهری با تاکید بر اینکه ایران به دلیل موقعیت جغرافیایی، جمعیت و منابع طبیعی خود از سه هزار سال پیش یک قدرت طبیعی در منطقه بوده و خواهد بود، می‌گوید: «خامنه‌ای متاسفانه این قدرت منطقه‌ای را تبدیل به یک هیولای منطقه‌ای کرد؛ مانند کاری کههیتلربا آلمان بزرگ زمان بیسمارک کرد.»

طاهری علت این پیشروی را انفعال و نامه‌نگاری‌های رؤسای جمهور آمریکا (از کارتر و بوش تا ترامپ) می‌داند: «وقتی ترامپ در دوره اول، توسط نخست‌وزیر ژاپن نامه فرستاد و خامنه‌ای گفت من اصلا نامه را نمی‌گیرم و این ارزش خواندن ندارد، و آمریکا عکس‌العملی نشان نداد، او در تهران به این باور رسید که تافته جدا بافته‌ای است که همه از او می‌ترسند.»

به باور طاهری، افرادی چون قاسم سلیمانی به عنوان “استاد روابط عمومی” با صرف ۲۰ تا ۳۰ میلیارد دلار پول نفت در منطقه و گرفتن عکس‌های سلفی، این توهم را در بیت رهبری تقویت کردند که او “رهبر امت اسلام” است؛ بازی وحشتناکی که به گفته طاهری، خامنه‌ای در نهایت جانش را هم سر آن گذاشت.

امیر طاهری می‌گوید، خامنه‌ای به‌تدریج قدرت را در دست خود و نهادهای امنیتی متمرکز کردعکس: iran-emrooz

طاهری دلیل اصرار بر شعار دشمنی با آمریکا و غرب و تمرکز بر سیاست “نگاه به شرق” را پر کردن خلاء برنامه‌های ساختاری رژیم می‌داند: «وقتی با تاریخ ایران قطع رابطه کرده‌ای، اکثریت مسلمانان جهان (به دلیل سیاست‌های مذهبی حکومت) تو را قبول ندارند، ۱۷ کشور اسلامی با ایران قطع رابطه می‌کنند و سرانشان به تشییع جنازه تو نمی‌آیند و خودت هم نتوانی به نجف و کربلا بروی، مجبورید پروژه دشمنی جدید اختراع کنی.»

با این حال، طاهری معتقد است خامنه‌ای ویژگی خاصی هم داشت و آن “محتاط بودن یا ترسو بودنش” بود؛ چرا که همیشه تا لبه پرتگاه می‌رفت اما درون آن نمی‌افتاد؛ مانند شلیک موشک‌ها در عملیات‌های وعده صادق یا حمله به نفتکش‌ها در فجیره که با اطلاع‌رسانی قبلی انجام می‌شد تا طرف مقابل را به جنگ تمام‌عیار نکشاند.

میراث نهایی؛ گسست ساختاری و سناریوی “سرزمین بی‌دولت”

در نهایت، با پایان یافتن این دوره طولانی از حکمرانی فردی و شبکه‌ای، ساختار سیاسی برآمده از تصمیمات علی خامنه‌ای در برابر آینده‌ای مبهم قرار گرفته است. امیر طاهری میراث او را “یک رژیم متزلزل که به شکل کنونی آینده‌ای ندارد” توصیف می‌کند.

او فراتر از جابجایی اشخاص و اینکه مجتبی خامنه‌ای باشد یا نباشد، بحران اصلی ایران را ساختاری و نهادی می‌داند: «مشکل بزرگ ایران این است که در خطر تبدیل شدن به یک سرزمین بی‌دولت قرار دارد؛ چرا که دولت‌ها از نهادها و دپارتمان‌ها تشکیل می‌شوند، اما در ایران کنونی هیچ‌کدام از آن‌ها نه حیثیتی دارند و نه قابلیتی. این ارتش آبرویی ندارد؛ در سپاه پاسداران پراکندگی و دعوای داخلی است؛ مجلس شورای اسلامی پس از انتخاباتی که مردم در آنگونه شرکت کردند یک جوک بزرگ است؛ رئیس‌جمهور کاره‌ای نیست و اپوزیسیون منسجمی هم وجود ندارد. این وضعیت واقعا خطرناک است.»

رضا طالبی نیز جمع‌بندی خود را بر تغییر ماهیت بنیادین نظام استوار کرده و می‌گوید جمهوری اسلامی سال ۱۳۶۸ هیچ شباهتی به نظام کنونی ندارد؛ چرا که اینک همه چیز بر شبکه‌ای امنیتی، اداری و نظامی استوار است که خود، مهم‌ترین محصول دوران خامنه‌ای است؛ سیستمی که سپاه ستون اصلی آن است و برای تداوم یک ساختار برنامه‌ریزی شده، نه یک فرد.

کارنامه ۳۷ ساله دومین رهبر جمهوری اسلامی، فراتر از روایت‌های قطبی حامیان و منتقدان، تصویری از یک استحاله عمیق ساختاری را به نمایش می‌گذارد؛ فرآیندی که در آن، یک “نظام سیاسی” برای بقای خود، ابتدا کارگزارانش را ذوب کرد و سپس تمام نهادهای انتخابی، مدنی و حوزوی را در بوروکراسی خشن امنیت و نظامی‌گری بلعید. علی خامنه‌ای سازوکاری را به ارث گذاشت که ستون‌های آن بر کاریزمای فردی بنیان شده بود، اما ساختاری را به جا گذاشت که بقایش به تسلیحات، شبکه پیچیده رانت نفتی و وفاداری سازمانی سپاه پاسداران گره خورده است.

بزرگ‌ترین پارادوکس این میراث آنجاست که حکومت در اوج توسعه سخت‌افزاری و نفوذ منطقه‌ای، عمیق‌ترین گسست نرم‌افزاری و بحران مشروعیت را در برابر جامعه‌ای پویا و معترض تجربه می‌کند.

با خاکسپاری او در مشهد، ویترین تشریفات فرو می‌ریزد و ایران با واقعیتِ ساختاری فرانکنشتاینی روبه‌رو می‌شود؛ ساختاری که با حذف نخبگان و بی‌اثر کردن نهادهای قانونی، اکنون خود را در برابر چالش جانشینی و هراس از سقوط به وضعیت “سرزمین بی‌دولت” می‌بیند.

قضاوت نهایی تاریخ، نه در شکوه تشییع جنازه‌ها، بلکه در توان یا ناتوانی این بوروکراسی فرسوده برای نجات کشور از بحران‌های انباشته رقم خواهد خورد.

Exit mobile version