سایت ملیون ایران

نه جنگ، نه صلح، حکایت وطنی میان چکمه، موشک و طناب دار !!!

 

پارسا زندی

 

روایتی از روزگاری که مردم، نه در میدان جنگ که در میان خودکامگان، استبداد و رؤیاهای قدرت، بهای سنگین بقا را می‌پردازند

حکایتی از حال زمانه، به سیاق قدما

چنین گویند اهل خبر و چنین نویسند ارباب نظر، که چون ملتی میان دو آسیاسنگ افتد، یکی به نام دشمن بیرونی و دیگر به نام حاکم درونی، آن ملت را روزگاری پیش آید که آن را نه توان جنگ نامید و نه سزاوار صلح خواند. حالتی معلق، چون مسافری که نه به مقصد رسیده و نه بازگشتن تواند، در میانه راه ایستاده و باد سموم بر او می‌وزد.

اکنون این قلم، که در محضر تاریخ بیهقی و گلستان سعدی ادب آموخته، بر آن است که از احوال ایران در این ایام بگوید ,ایامی که آتش از هر سو زبانه می‌کشد، دودش چشم مردمان را می‌گزد، و در گوشه‌ای دیگر از همین سرزمین، طناب دار بر گردن جوانان می‌افتد و کس را یارای اعتراض نیست.

در صفت این جنگ که جنگ فاشیستان است، نه جنگ مردمان

بدانکه هر جنگی را که در اقلیم ما افتد، مردمان را در آن نصیبی جز کشتن و کشته‌شدن نیست. این جنگ که بر سر ایران سایه افکنده، جنگ ملتی با ملتی نیست، بلکه نبرد خودکامگانی است که هر یک بر مسند قدرت، رویای فرمانروایی بر جهان در سر می‌پرورانند.

از یک سو مردی است که مالیخولیای شاهی بر او مستولی گشته، و از قدرت نظامی خویش چون تازیانه‌ای بر گرده جهانیان استفاده می‌جوید؛ و در کنار او، دولتی است که دست به کشتار می‌آلاید و آن را دفاع از خویش می‌نامد. این هر دو، اگرچه به زبان از رهاندن ملتی سخن رانند، در باطن جز افزودن بر قدرت خویش مقصودی ندارند. و از سوی دیگر، حکومتی است که سال‌هاست بر گرده مردم خویش سوار است و از هر بهانه‌ای برای تحکیم پایه‌های خود بهره می‌جوید، ولو آن بهانه، جنگ و ویرانی وطن باشد.

پس این نبرد، نبرد میان دو یا سه قدرت است بر سر تقسیم غنیمت، و مردم ایران در این میانه، نه بازیگر که قربانی‌اند. و آنکه گمان برد این آتش، آزادی به بار می‌آورد، به خطا رفته است؛ چه از دل جنگ، جز ویرانه و یتیم و بیوه چیزی نروید.

در باب طنابی که بر گردن وطن افکنده‌اند

و اما آنچه در این هفته‌های اخیر بر داغ این ملت افزود، بازگشت شوم رسمی بود که سال‌ها بود کمتر بر ملای عام روی می‌نمود؛ رسمی که آدمی را در میدان شهر، در برابر چشم زن و فرزند، بر چوبه دار می‌کشند تا مردمان دیگر را از اعتراض بترسانند.

در میدان علیخانی اصفهان، دو جوان را که به گفته مقامات از معترضان دی‌ماه بودند، در ملا عام بر دار کردند و نیروهای سرکوب، از بیم واکنش مردم، بر بام‌ها و کوچه‌های اطراف کمین گرفتند.

و سازمان‌های حقوق بشری هشدار داده‌اند که ده‌ها تن دیگر، از جمله کسانی که در سال‌های کودکی بازداشت شده بودند، همچنان در سایه طناب دار به‌سر می‌برند، و دستگاه قضا بهانه را تنگ‌تر ساخته و اتهام‌های امنیتی را چون داسی بر گردن هر مخالفی می‌نهد.

حکومتی که پس از چهل و هفت سال، هنوز راهی جز چوبه دار برای گفتگو با مردم خویش نمی‌شناسد، خود گواه صادق‌ترین بر ناتوانی خویش است. آری، در سده بیست‌ویکم، آویختن آدمی بر سر چهارراه، نه نشان قدرت که نشان واپس‌ماندگی و درماندگی است؛ و هر که این را جز درماندگی خواند، یا بر خود دروغ می‌گوید یا بر تاریخ.

در باب افعی که پوست می‌اندازد

و در این میان، بیمی دیگر نیز بر دل‌های اهل بصیرت نشسته است،و بیم آن است که پس از رفتن آن پیر قدرت، این دستگاه که سال‌ها به فرمان یک تن گردیده بود، نه از هم فروپاشد، بلکه چون افعی‌ای که پوست می‌افکند، جامه‌ای نو بر تن کند و با چهره‌ای دیگر بازآید، اما همان زهر کهن را در کام داشته باشد و همان راه پیشین را ادامه دهد

و این مکر تازه نیست، چه بسیار حکومت‌های خودکامه که به‌جای فروریختن، لباس بدل کردند و چهره‌ای تازه بر همان تن پوشاندند تا خشم مردمان را در نطفه خاموش کنند.باید هوشیار بود که این پوست‌اندازی، اگر روی دهد، آتش ملی و خشمی را که سال‌ها در سینه مردم انباشته، فرو ننشاند، مگر آنکه با تغییری راستین در رفتار با ملت همراه شود، نه صرفاً تعویض نام و چهره در رأس هرم قدرت.

در باب مردمی که با همه بی‌مهری، وطن نفروختند

و اینجاست که باید از مردم ایران به‌انصاف سخن گفت؛ مردمی مظلوم و دلسوخته بر حال وطن خویش، که با وجود چهل و هفت سال بی‌مهری و تنگدستی و سرکوب، هرگز دست به وطن‌فروشی نیالودند.

سال‌هاست که این مردم از حکومت خویش فاصله گرفته‌اند و بر او قهرند، اما این قهر با دشمنی، دو چیز جداست؛ آنان از فرصت درگیری بیگانه با حکومت، برای تصفیه‌حساب خویش استفاده نکردند، چه اولویت ایشان، خاک و آب و هوای این سرزمین بود، نه انتقام از حاکمان.

این پایداری، خود درسی است برای آنان که در تبعید یا در کنج خانه، به نام نجات ایران، در کنار دشمنان قسم‌خورده این آب‌وخاک بازیچه شده‌اند.

آن که سعادت خویش را در ویرانی وطن می‌جوید، اگرچه شعار آزادی بر لب راند، در نزد خرد و تاریخ، از حاکم ستمگر کمتر گناهکار نیست.

در باب اپوزسیونی که خیمه بر خیال زده است

اما دردا و دریغا که در این احوال، گروهی که خود را نمایندگان فردای ایران می‌شمارند، به‌جای آنکه دست در دست هم نهند و طرحی برای نجات وطن دراندازند، به جدال با یکدیگر مشغول‌اند.

هر یک بر مسند خیالی حکومتی نشسته و برای خود وزیر و لشکر تعیین می‌کند، دفترچه گذار می‌نویسد، و در رویای جامعه‌ای آرمانی غرق است؛ حال آنکه در همان لحظه، مردم این سرزمین با گرانی نان دست‌وپنجه نرم می‌کنند و ارزش پول ملی چون برگ خزان فرو می‌ریزد.

این حکایت، به آن ماند که کاروانی در بیابان از تشنگی هلاک شود و کاروان‌سالاران بر سر آنکه در قصر آینده، اتاق کدام‌یک بزرگ‌تر باشد، به نزاع برخیزند.

چنین رهبرانی، هرچند لقب مبارز بر خود نهند، از حال مردم غافل‌اند و بیشتر عمر خویش را صرف تخطئه یکدیگر می‌کنند، نه صرف اندیشیدن به فردای این خاک.

و در میان ایشان، آنان که دیروز بر مسند قدرت بودند و امروز داعیه نجات دارند، از پاسخگویی به کارنامه گذشته خویش نیز سر باز می‌زنند.

عدالت را نمی‌توان به یک‌سو نهاد و به بهانه دشمنی مشترک با ستمگر، از ستم دیگر چشم پوشید.

در باب دو مصیبت که بر جان جهان افتاده است

اما آنچه بر دشواری این روزگار می‌افزاید، وجود دو تن است که هر دو، به گونه‌ای دیگر، آرامش جهان را بر هم زده‌اند.

یکی زمامدار امریکاست، که به قدرت نظامی خویش می‌نازد و می‌پندارد جهان را می‌توان به زور تهدید، به سر میز آورد؛ و دیگری فرمانروای اسرائیل است، که دست به خون بی‌گناهان می‌آلاید و آن را ضرورت امنیت می‌نامد.

این هر دو، هرچند از تریبونی سخن گویند که مدعی دفاع از حق است، در کردار، جز شعله‌ورتر ساختن آتش جنگ کاری نمی‌کنند؛ و از رهگذر همین آتش، رگ‌های حیاتی جهان، از انرژی گرفته تا اقتصاد، دچار اختلال گشته است.

سازمان ملل، که می‌بایست داور این میدان باشد، خود تماشاگری بیش نیست، و کنگره امریکا نیز در برابر این سیاست‌های جنگ‌طلبانه، توان بازدارندگی ندارد.

سخن آخر:

پس آنچه از این احوال برمی‌آید، آن است که راه نجات ایران، نه از دالان جنگ می‌گذرد، نه از دهلیز مذاکراتی که بر منفعت بیگانگان استوار است، و نه از چوبه داری که در میدان شهر برپا می‌کنند.

مخالفت با حکومتی مستبد، مجوز دفاع از جنایتکاری دیگر نیست؛ و کسی که چشم بر ستم یک سو می‌بندد تا ستم سوی دیگر را توجیه کند، خود نیز در ستم شریک است.

کاش این حکومت، پس از چهل و هفت سال، سر عقل می‌آمد و به‌جای آنکه در قرن بیست‌ویکم انسان‌ها را در ملأ عام بر دار آویزد، دست آشتی به‌سوی مردم خویش دراز می‌کرد؛ مردمی که با همه رنج، هنوز وطن را بر هر بهایی ترجیح داده‌اند.

سرنوشت این سرزمین را باید مردمان همین سرزمین رقم زنند، نه شمشیر بیگانه، نه طناب جلاد، و نه اپوزسیونی که در تبعید، بر تخت خیالی نشسته است.

و تا آن روز که این حقیقت را دریابیم، حال ما همچنان در همان میانه خواهد ماند:

نه جنگ، نه صلح، که راهروی تاریک و بی‌فرجام.

یادداشت:

البته باید گفت که در این میدان، صداهای دیگری نیز هست، کسانی که تهدید نظامی را تنها اهرم بازدارنده در برابر حکومتی می‌دانند که خود بارها به خشونت متوسل شده، کسانی که هر شکل مذاکره با غرب را خیانت می‌شمارند، و کسانی که هرگونه امید به تغییر از درون را ساده‌انگاری می‌خوانند.

این تحلیل، روایتی از یک زاویه است، و خواننده را سزاوار آن است که با نگاهی گسترده‌تر، سایر روایت‌ها را نیز در ترازوی خرد بسنجد.

پارسا زندی (مشاور حقوقی)

Exit mobile version