
دیکتاتور و دیکتاتوری
چرا امرِ مرئی سرنگون و امرِ نامرئی بازتولید میشود
داود غلامآزاد
مقدمه
تجربهای هست که ملتهای بسیاری آن را از سر گذراندهاند و برای ایرانیان بهویژه آشناست. ملتی به پا میخیزد، با حاکمی میستیزد که او را علتِ رنجِ خود میشناسد، و پس از کشاکشی دراز سرنگونش میکند. برای لحظهای چنین مینماید که به مقصود رسیده است. و با اینهمه، پس از چندی، همان ملت خود را باز زیرِ سلطهای مییابد که مو به مو به سلطهٔ کهنه میمانَد — همان خودکامگی، همان ترس، همان سرسپردگی، تنها با چهرهای دیگر در رأس. حاکم افتاده است، اما حکومت مانده است.
این نه تصادف است و نه صرفاً بداقبالیای که بتوان آن را به خیانتِ چند تن یا نیرنگِ قدرتمندان نسبت داد. رویدادی است با نظمی خاصِ خود، و هرکه رازش را درنیابد محکوم است به تکرارِ آن. پس پرسشی که این جستار به آن میپردازد این است: چرا و چگونه آدمیان با دیکتاتور میستیزند و سرنگونش میکنند، اما دیکتاتوری را — بنا بر گرایشی — بازتولید میکنند؟
همینجا بگویم که پاسخ در گناهِ کنشگران نهفته نیست. ژرفتر از آن است، در پیششرطی که بر کنش مقدم است و آدمی بهآسانی از آن غافل میمانَد، زیرا خودِ دیدن را در بر میگیرد. تفاوتی است در شیوهای که آدمیان وضعِ خویش را میشناسند — تفاوتی میانِ آنچه میتوان با حواس گرفت و آنچه را تنها با فهم میتوان دریافت. دیکتاتور مرئی است؛ دیکتاتوری نه. و آنچه مرئی نیست، بهآسانی ناموجود پنداشته میشود.
برای روشنکردنِ این تفاوت، بر شانههای غولی میایستم. یکی از بزرگترین اندیشمندانِ دورانِ جدید، قوای شناختِ آدمی را — احساس، ادراک، تجربه — با تیزیای از هم بازشناخت که تا امروز از آن فراتر نرفتهاند. من این بازشناسی را برمیگیرم، اما آنجا که او رهایش کرد رهایش نمیکنم. او آن را همچون ساز و برگِ ذهنی منفرد و در-خود-بسته اندیشید؛ من آن را به آنچه در حقیقت هست فراتر میبَرم: به تواناییهایی اجتماعاً کسبشده و تاریخاً پرورده، که آدمیان با آنها زندگیِ مشترکِ خود را درمییابند. این همان روشی است که این جستار از آن پیروی میکند — همان روشی که شیوهٔ اندیشیدنِ مبنای این نوشتار همواره به کار بسته است: دیدنِ آنچه بزرگان به دست آوردهاند و فراتربردنِ آن، بهجای دورافکندنش.
هدف، فاضلانه نیست. میخواهم به دستِ خواننده — حتی خوانندهٔ ناآموخته — ابزاری بسپارم؛ طرحوارهای که با آن از این پس خود ببیند آنچه را تا کنون بر او پوشیده بود، و بیاموزد که خودآیین با آن کار کند. هرکه این دیدن را کسب کند، نهتنها وضعِ ایران را درمییابد؛ بلکه ساختاری را بازمیشناسد که هرجا آدمیان با هم میزیند بازمیگردد. و همین دیدن، چنانکه در پایان آشکار خواهد شد، خود از پیش آغازِ آزادی است.
فصلِ یکم
سه پلهٔ شناخت
با خودِ ابزار آغاز کنیم، و چنان ساده که کسی جا نمانَد. میانِ آدمی و جهانی که میشناسدش، نه یک پله، بلکه چند پله فاصله است، و میارزد که آنها را از هم بازشناسیم، زیرا بر درهمآمیختنشان بیش از آنچه گمان میرود بار است.
نخستین و فروترین پله، احساس است. به اتاقی سرد پا میگذارم و سرما را حس میکنم؛ به چیزی میخورم و درد را حس میکنم؛ صدایی میشنوم و از جا میپرم. احساس، صرفاً برانگیختنِ حواسِ من است از سوی چیزی که بر من اثر میگذارد. بیواسطه است، نیرومند است، و در آغاز چیزی بیش از این به من نمیگوید جز آنکه چیزی به من برخورده است.
پلهٔ دوم، ادراک است. اینجا به احساس، آگاهی افزوده میشود، و از آن برانگیختنِ صرف، دریافتنِ یک چیز پدید میآید. دیگر تنها سرما را حس نمیکنم؛ پنجرهٔ بازی را ادراک میکنم که سرما از آن تو میآید. دیگر تنها درد را حس نمیکنم؛ لبهٔ میزی را ادراک میکنم که خود را به آن زدهام. ادراک به سوی چیزِ منفرد و ملموس روی میکند و آن را برای من به ابژه بدل میکند.
پلهٔ سوم و برترین، تجربه است. تنها آنگاه پدید میآید که فهم، ادراکهای بسیاری را در یک پیوند به هم گره بزند — آنگاه که دیگر تنها چیزهای منفرد را نمیبینم، بلکه درمییابم که چگونه یکدیگر را مشروط میکنند. یخبندان را ادراک میکنم، لولهٔ ترکیدهٔ آب را، گودالِ آب را بر زمین؛ تنها آنگاه که اینها را به هم گره بزنم، تجربه میکنم که سرما آب را یخ زد، یخ لوله را ترکاند، لوله گودال را پدید آورد. تجربه، چیزی دیگر را در کنارِ چیزها نمیبیند؛ بلکه آن بندی را میبیند که میانِ آنهاست و هیچ چشمی هرگز آن را نمیبیند.
اینجا همان بصیرتی نهفته است که تمامِ این جستار بر آن استوار است، و چنان ساده است که بهآسانی دستِکم گرفته میشود: برخی چیزها را میتوان با چشم گرفت، برخی دیگر را تنها با فهم. چیزِ منفرد در حوزهٔ ادراک میافتد؛ پیوندِ میانِ چیزها تنها در حوزهٔ تجربه. و آنکه تجربه را به انجام نمیرساند، پیوند برای او همانقدر است که ناموجود — او چیزها را میبیند و آن بند را نمیبیند.
فصلِ دوم
رقصِ دستهجمعی: بافت چیست
اکنون به تصویری نیاز داریم که در آن نشان داده شود چنین پیوندِ نامرئیای چیست — تصویری که خواننده پیشِ چشم داشته باشد و از این پس بتواند خود با آن کار کند. رقص را در نظر گیریم، رقصِ دستهجمعیِ بسیاری را.
گروهی از آدمیان را در نظر گیریم که با هم میرقصند. رقصندههای منفرد را میبینیم، هر یک را جداگانه، با تن و چهره و گامهایش. اما چیزِ دیگری هم میبینیم که هیچیک از آنان بهتنهایی نیست: خودِ رقص را. رقص، رقصندهٔ دیگری نیست که به بقیه افزوده شود. چیزی هم نیست که در کنارِ رقصندهها وجود داشته باشد، چیزی که بتوان از تالار بیرونش برد حال آنکه آدمیان بمانند. و با اینهمه واقعی است — چنان واقعی که هر گام را تعیین میکند.
اگر دقیقتر بنگریم، به آن نکتهٔ عجیب برمیخوریم: رقص تنها تا زمانی هست که رقصندهها آن را میرقصند. اگر همهٔ رقصندهها را برداری، هیچ رقصی بر جا نمیمانَد که جایی برای خود دوام بیاورد؛ ناپدید شده است. اما اگر یکی را جدا کنی و تنها در تالارِ خالی بگذاری، باز هم تکهای از رقص در دست نداری — آن یک تن، بهتنهایی، رقصِ دستهجمعی را نمیرقصد. رقص نه در رقصندههاست و نه بیرونِ آنان؛ میانِ آنان است. همان الگوی متحرکی است که از کارِ مشترکشان پدید میآید و در هیچچیز جز همین کار نیست.
همین «میان» است که ما آن را صورتبندی مینامیم — بافتی از آدمیان که با کارِ خود به یکدیگر مربوطاند. و رقصِ دستهجمعی در نمونهٔ کوچکِ خود همهچیزِ مهم را به ما نشان میدهد. نخست نشان میدهد که رقصندهها به یکدیگر وابستهاند، متقابل و ناگسستنی: هر گامِ یکی هم شرط و هم پیامدِ گامِ دیگری است. هیچکس نمیتواند آنچه میخواهد بکند بیآنکه دیگران همراهی کنند؛ هر کس به هر کس نیازمند است. آنان در نیازمندیها و وابستگیهای متقابل ایستادهاند، و همینهاست که رقص را نگه میدارد.
رقصِ دستهجمعی دوم نشان میدهد که اینجا وزنهها نابرابرند، اما قدرتی بیجنبش در کار نیست. شاید کسی باشد که هدایت میکند — جهت را میدهد، شتاب را معیّن میکند، حرکت را میگشاید. اما آنکه هدایت میکند نیز بسته است: تنها تا زمانی هدایت میکند که دیگران از او پیروی کنند، و هیچ گامی نمیتواند بردارد که گامهای آنان تابش نیاورد. برتریاش چیزی نیست که در تملکش باشد؛ موازنهٔ قدرت است، نسبتی که میتواند جابهجا شود — به سوی او، آنگاه که دیگران کورکورانه پیرویاش کنند، و از او دور، آنگاه که بهگونهٔ دیگری آغاز به رقصیدن کنند. هرکه بخواهد رقص را دریابد، نباید به آن یک تن که هدایت میکند بنگرد، بلکه به آن نسبتی که میگذارد او هدایت کند.
فصلِ سوم
چرا این بافت یک سیستم نیست
شاید کسی گمان کند این تنها واژهای دیگر است برای آنچه معمولاً سیستم مینامند. اما تفاوت ژرف است، و نادیدهگرفتنش درست به همان خطایی میکشاند که میخواهیم روشنش کنیم.
سیستم را چون ماشینی تصور میکنند، چون ساعتی کوکی. اجزائی دارد که میتوان نامشان برد، بیرونشان آورد و جایگزینشان کرد، و نظمی دارد که از پیش به اجزا داده شده و حتی آنگاه که چرخی را با چرخِ همانندی عوض کنی بر جا میمانَد. نظمِ ماشین گویی بر فرازِ اجزایش قرار دارد؛ همان نقشهای است که اجزا از آن فرمان میبرند. دربارهٔ ماشین میتوان پرسید چه کسی ساختش و چه کسی میگرداندش، زیرا نظمش از بیرون نهاده شده است.
صورتبندیای که آدمیان با هم میسازند چنین نیست. رقص هیچ نقشهای ندارد که بر فرازِ رقصندهها باشد؛ نظمش تنها در رقصیدن پدید میآید و با آن از میان میرود. ساخته نشده، بلکه بهجا آورده میشود. کسی آن را از بیرون ننهاده است؛ از کارِ متقابلِ همه پدید میآید و از آنِ کسی نیست. از همینرو دربارهٔ یک صورتبندی نمیتوان به همانسان پرسید چه کسی ساختش و چه کسی میگرداندش — زیرا چیزی بر فرازِ آدمیان نیست، بلکه فرایندی از درهمتنیدن میانِ آنان است. تمامِ تفاوت همین است: سیستم را همچون نظمی میاندیشند که بر آدمیان فرمان میراند؛ صورتبندی همان نظمی است که آدمیان در بهجاآوردن با هم پدیدش میآورند و تنها تا زمانی هست که پدیدش میآورند.
این تفاوت بیهوده نیست. هرکه جامعه را همچون سیستم بیندیشد، همواره در پیِ سازنده و گرداننده است، در پیِ دستی که ماشین را میراند. پس اگر ماشین را نپسندد، خواهد خواست گرداننده را سرنگون کند و گردانندهای نو بنشانَد — و در شگفت خواهد ماند که ماشین همچنان میگردد. اما هرکه جامعهٔ افراد را همچون صورتبندی دریابد، میداند که هیچ گردانندهای در بیرون نیست؛ که بافت تنها آنگاه دگرگون میشود که آن بسیاران بهگونهٔ دیگری آغاز به رقصیدن کنند. در تصویرِ رقص میتوان این حقیقتِ پرپیامد را دریافت، پیش از آنکه آن را آنجا به کار بندیم که به درد میآورد.
فصلِ چهارم
همان شکل در تصویرهای بسیار
برای آنکه خواننده دیدن را به یک تصویرِ یگانه نیاویزد، بلکه آن را به طرحوارهای برکشد که خود بتواند بر هر موردِ دلخواه به کار بندد، همان شکل را در موردهای دیگری، به همان اندازه آشنا، در نظر میگیریم. زیرا آدمی تواناییای را تنها آنگاه از آنِ خود دارد که بتواند آن را به امرِ نو منتقل کند.
زبان را در نظر گیریم. کسی آن را نساخته است؛ هیچ آدمی واژههایی را که همه از آنها فرمان میبریم از خود درنیاورده است. و با اینهمه چیزی بر فرازِ ما نیست که از بیرون بر ما فرمان بِرانَد. تنها تا زمانی هست که همه آن را میگویند، و تنها آنگاه دگرگون میشود که همه بهگونهٔ دیگری آغاز به گفتنش کنند. فرد آن را آماده مییابد و اگر بخواهد فهمیده شود باید بدان تن دهد؛ اما زبانِ همه چیزی نیست جز سخنگفتنِ مشترکِ همه. زبان صورتبندیای است که به واژه درآمده است.
گفتوگو را در نظر گیریم. آنگاه که دو تن با هم سخن میگویند، هیچیک بهتنهایی معیّن نمیکند که به کجا میرسد. هر جملهٔ یکی جابهجا میکند آنچه را دیگری میتواند بگوید؛ گفتوگو چرخشی مییابد که هیچیک از آن دو پیشبینیاش نکرده و هیچیک بهتنهایی نخواسته است. میانِ آن دو پدید میآید، از پاسخگفتنِ متقابل، و از آنِ هیچیک نیست. هرکه بخواهد گفتوگو را با توجه تنها به جملههای خودش هدایت کند، آن را میبازد؛ هرکه دریابدش، به آن نسبتی توجه میکند که میانِ گویندگان شکل میگیرد.
سرانجام بازار را در نظر گیریم. بهای یک کالا را نه یک خریدارِ منفرد و نه یک فروشندهٔ منفرد معیّن میکند. هرکس برای خود پیشنهاد میدهد و میطلبد، و از پیشنهاد و طلبِ متقابلِ همه بهایی پدید میآید که هیچکس نخواسته و هیچکس نساخته و با اینهمه همه بدان گردن مینهند. آن نیز بافتی است که از کارِ آن بسیاران میروید و از آنِ کسی نیست.
در همهٔ این موردها — در رقص، در زبان، در گفتوگو، در بازار — همان شکل را میبینیم: بافتی که از کارِ متقابلِ همه پدید میآید، از آنِ هیچکسِ منفرد نیست، و تنها بهشکلِ مشترک دگرگونشدنی است. هرکه این شکل را یکبار بازشناخته باشد، از آن پس طرحوارهای در خود دارد که با آن جهان را دیگرگونه میخواند. در برابرِ هر نظمی که با آن روبهرو میشود، دیگر تنها نمیپرسد: چه کسی ساختش، چه کسی میگرداندش؟ — بلکه همچنین: از کدام کارِ متقابل پدید میآید، و آن بسیاران چگونه باید دیگرگونه رفتار کنند تا دگرگون شود؟ داشتنِ این پرسش در دست، یعنی توانِ خودآیین دیدن.
فصلِ پنجم
وجهِ رابطهای: چگونه درهمتنیدگان خود را میشناسند
اکنون به سه پلهٔ شناخت بازمیگردیم، زیرا تنها پیوندِ آنها با بافت است که آن اندیشهٔ تعیینکننده را پدید میآورد. آدمیان تنها در صورتبندیها نمیایستند؛ بلکه به درهمتنیدگیِ خودشان نیز نسبتی دارند. میتوانند بستهبودنِ خود در آن را احساس کنند، ادراک کنند یا تجربه کنند — و اینها صرفاً سه شیوهٔ شناختن نیستند، بلکه سه درجهٔ خوداندیشیِ کسیاند که در آن بسته است.
به رقصِ دستهجمعی بازگردیم و بپرسیم رقصندهها رقصِ خودشان را چگونه میشناسند. یکی تنها حس میکند که هُل داده و کشیده میشود، که نیرویی او را به اینسو و آنسو میبَرد؛ جبر را احساس میکند بیآنکه بداند از کجا میآید. برای او رقص سرنوشتی است که بر سرش فرومیریزد. دومی بیشتر میبیند: رقصندههای دیگر را ادراک میکند، آن یکی را که هُلش میدهد، آن دیگری را که راهش را میبندد؛ افرادِ منفرد را همچون علتِ حرکتِ خود بازمیشناسد و خشمش را به آنان میگیرد. اما همواره تنها افرادِ منفرد را میبیند. سومی سرانجام تجربه میکند که همه با هم — خودِ او نیز در میانشان — الگویی متحرک میسازند، که هیچکس بهتنهایی هُلش نمیدهد، بلکه بافت او را نگه میدارد، و که این بافت تنها آنگاه دگرگونشدنی است که بسیاری همزمان بهگونهٔ دیگری گام بردارند. تنها اوست که خود را همچون همرقص بازشناخته است.
میبینیم: سه پله اینجا به درجههای خوداندیشی بدل شدهاند. آنکه وضعِ خود را تنها احساس میکند، آن را تحمل میکند. آنکه ادراکش میکند، علت و گناه را نزدِ افرادِ منفرد میجوید. آنکه تجربهاش میکند، بافتی را درمییابد که خود بدان تعلق دارد، و بدینسان همزمان درمییابد که در آن دست دارد و از همینرو میتواند در دگرگونیاش نیز دست داشته باشد. اینجا آشکار میشود که جامعهٔ افراد را از حیثِ نظریهٔ شناخت چگونه دقیقتر باید دریافت: جامعه، تاری است از نیازمندیها و وابستگیهای متقابل، و درهمتنیدگانِ آن نهتنها بهسببِ جایگاهشان، بلکه بهسببِ درجهای که در آن میتوانند این درهمتنیدگی را از پشتِ ظاهر ببینند از هم متمایزند. درجهٔ خوداندیشی خود تکهای از صورتبندی است — و نابرابر توزیع شده، دگرگونشدنی است و، چنانکه خواهیم دید، میدانِ راستینِ روشنگری است.
فصلِ ششم
دیکتاتور همچون ابژهٔ ادراک
اکنون آمادهایم که نگاه را آنجا بگردانیم که به درد میآورد. طرحواره را بر سلطهٔ سیاسی به کار بندیم، و از امرِ مرئی آغاز کنیم.
دیکتاتور ابژهٔ ادراک است. چهرهای دارد، نامی، هیئتی، جایی؛ سخن میگوید، فرمان میدهد، تهدید میکند. احساسِ زیرِسلطگان — ترسشان، خواریشان، خشمشان — به او میچسبد، و ادراک او را همچون آن یک چیزِ مرئی و ملموس درمییابد که همهٔ شر بر آن گره میخورد. او همان رقصندهای است که چنین مینماید که هدایت میکند؛ او همان فردِ منفردی است که رقصندهٔ دوم علتِ حرکتِ خود بازش میشناسد.
و چون مرئی است، ستیزیدنی و سرنگونکردنی است. برای سرنگونیاش ادراک بس است. لازم نیست تمامِ بافت را از پشتِ ظاهر ببینی تا ببینی که این یک تن در رأس ایستاده و رنج میآفریند؛ تنها باید دلیری و شمار داشته باشی تا برش داری. از همینرو خشم و خیزش با نیرویی طبیعتآسا بر او متمرکز میشوند: او همان است که میتوان دید، نشان داد، نامید و از میان برداشت. سرنگونیِ دیکتاتور کرداری است بر پلهٔ ادراک، و درست از همینرو بارها و بارها کامیاب میشود.
فصلِ هفتم
دیکتاتوری همچون صورتبندی
با دیکتاتوری حکایت یکسره دیگر است. ابژهٔ ادراک نیست، همانقدر که رقص یکی از رقصندهها نیست. نه چهرهای دارد، نه جایی، نه هیئتی که بتوان از میان برداشت. بافتی است — تاری از جبرهای بیرونی و خودالزامیها، از موازنههای قدرت، از عادتهای جاافتادهٔ فرماندادن و فرمانبردن، از نیازمندیها و وابستگیهای متقابل که فرمانروایان و زیرِسلطگان، بهرهمندان و رنجکشان، همراهیکنندگان و رویگردانندگان را در یک الگوی واحد به هم میبندند.
دیکتاتوری همان رقص است، نه رقصنده. دیکتاتور تنها تا زمانی هدایت میکند که آن بسیاران گامهایش را همراهی کنند — تا زمانی که برخی فرمان میدهند چون دیگران فرمان میبرند؛ تا زمانی که برخی کیفر میدهند چون دیگران کیفر را اجرا میکنند؛ تا زمانی که برخی خاموش میمانند چون دیگران خبرچینی میکنند؛ تا زمانی که ترسِ یکی قدرتِ دیگری را میپرورَد. سلطهٔ او چیزی نیست که در تملکش باشد، بلکه موازنهٔ قدرتی است که بیشمار کس آن را با هم نگه میدارند، بسا که همانها که زیرش رنج میبرند. از همینرو دیکتاتوری ادراکشدنی نیست؛ تنها تجربهشدنی است — از رهگذرِ همان بصیرتِ گرهزننده که در پشتِ افرادِ مرئی، آن رشتهٔ نامرئی را بازمیشناسد که آنان را به هم نگه میدارد.
اینجا هستهٔ تمامِ این جستار نهفته است، همان جهش که همهچیز بر آن تصمیم میشود: جهش از ادراک به تجربه. آنکه به انجامش نرساند، دیکتاتور را میبیند، اما دیکتاتوری را نه. رقصندهای را میبیند که هدایت میکند، اما رقصی را که میگذارد او هدایت کند نمیبیند. و آنکه تنها رقصنده را ببیند، تنها رقصنده را برخواهد داشت — و بافتی که او را پدید آورده، رقصندهٔ نویی را بهجایش خواهد نشاند.
فصلِ هشتم
چرا ادراک در شخص خلاصه میکند
با این، در برابرِ نخستین ریشهٔ این معما میایستیم. در سرشتِ خودِ ادراک نهفته است، و میارزد آشکارش کنیم، زیرا در نهان کار میکند.
ادراک، بنا بر سرشتش، به چیزِ مرئیِ منفرد میچسبد. بر شر که به کارش بندیم، معنایش این است: شر را در یک شخص میجوید. آنچه را یک بافت پدید میآورد، در یک مقصّر مینشانَد — و بهناچار آنگاه رهایی را نیز در یک شخص میجوید: در منجی، در پیشوای دادگر، در مردِ نیرومند، در بازگشتِ وعدهدادهشدهٔ چهرهای تابناک. چون شر را در شخص خلاصه کرده، ناگزیر خیر را نیز در شخص خلاصه میکند. تنها افرادِ کنشگر را میشناسد، نه آن الگویی را که میگذارد آنان کنش کنند.
این، میتوان گفت، همان انسانِ در-خود-بستهٔ نگرشِ سیاسی است: جهان را همچون صحنهای از کنشگرانِ منفرد میبیند، نیک و بد، و میپندارد که همهچیز تنها بر سرِ آن است که بدها را با نیکها عوض کنند. از او پنهان میمانَد که هر دو، بد و نیک، بر همان صحنه ایستادهاند، در همان رقص، که همان بافت آن را نگه میدارد. از همینرو سرنگونیِ یک شخص، با نوعی ضرورتِ درونی، فراخوان به شخصی دیگر را پدید میآورد. رقصندهٔ بد را برداشتهاند و رقصندهٔ بهتری میخواهند — و از یاد میبرند که این رقص است که هرکه را به آن جایگاه پا بگذارد به هدایتکننده بدل میکند. بدینسان سلطه از خودِ ساختارِ ادراک از نو زاده میشود، بیآنکه کسی نیّتِ بد داشته باشد.
فصلِ نهم
اثرِ واپسماندگیِ منشِ اجتماعی
ریشهٔ دوم ژرفتر است، در خودِ آدمی، در آنچه سلطهٔ دراز از او ساخته است. زیرا صورتبندیها کسانی را که در آنها میزیند شکل میدهند. در گذرِ نسلها بافتِ فرماندادن و فرمانبردن در آدمیان جای میگیرد؛ به طبیعتِ دومشان بدل میشود، به جهتگیریِ پیشینی از احساس و کنششان که بر تصمیمِ آگاهانه مقدم است — به منشِ اجتماعیِ آنان. هرکه زیرِ خودکامگیِ دراز ببالد، خودکامگی را در خود دارد: عادتِ به بالا نگریستن و به پایین لگدزدن؛ تقسیمِ جهان به خودیها، که به جمع تعلق دارند، و بیرونیها، که آدمی کنارشان میگذارد؛ بیاعتمادی به همتا و سرسپردگی به نیرومندتر.
اکنون بافتِ بیرونی میتواند دگرگون شود — شرایط دگرگون میشود، اراده دگرگون میشود، آدمیان دیکتاتور را نمیخواهند. اما منشِ درونیشده به همان شتاب دگرگون نمیشود؛ لایهٔ کندتر و ژرفتر-فرورفته است، و از ارادهٔ دگرگونشده واپس میمانَد. خودِ این واپسماندن، همان واپسماندنِ منشِ اجتماعی است. اما پیامدهای آن — اینکه الگوهای کهنه همانجا که آدمی نو را میخواهد همچنان کار میکنند؛ اینکه آدمی با سلطه میستیزد و با اینهمه آن را در رفتارِ خود ادامه میدهد؛ اینکه نظمِ سرنگونشده در ضمیرِ رهاشدگان زنده میمانَد و برای خود چهرههای نو میجوید — این پیامدها، که از ناهمزمانیِ ارادهٔ دگرگونشده و منشِ ایستا برمیخیزند، اثرِ واپسماندگیِ منشِ اجتماعیاند.
اکنون دو ریشه در هم فرو میروند، و تنها همکاریِ آنهاست که تمامِ معما را توضیح میدهد. ادراک در شخص خلاصه میکند و میگذارد سرنگونیِ شخص بس باشد؛ منش واپس میمانَد و بافتِ کهنه را در درون همچنان با خود میبَرد. ملت رقصنده را برمیدارد، اما، بیآنکه بداند، همان رقص را میرقصد — و رقص هدایتکنندهٔ نویی را پدید میآورد. بدینسان آدمی با دیکتاتور میستیزد و سرنگونش میکند و با اینهمه دیکتاتوری را بازتولید میکند: نه از بزدلی و نه از خیانت، بلکه از آنرو که دیدن بر پلهٔ ادراک درنگ کرد و منش از اراده پیروی نکرد.
فصلِ دهم
چگونه پدید آمده است: تکوینِ اجتماعی و تکوینِ روانی
برای آنکه این صرفاً یک ادعا نمانَد، بلکه توضیحی باشد که بر زمینِ واقعیت ایستاده است، باید پرسید بافت چگونه پدید آمده است. زیرا هیچیک از اینها سرنوشت نیست، و هیچیک خصلتی ملی نیست که آدمی از طبیعت با خود داشته باشد. همه پدید آمده است، و آنچه پدید آمده میتواند دیگرگونه شود.
پس باید دو چیز را تاریخاً پی گرفت. نخست، پیدایشِ خودِ صورتبندی را — اینکه چگونه در گذرِ روزگارانِ دراز در ایران نظمی از سلطه شکل گرفت که در آن قدرت در یک رأس گرد آمد، که در آن آن بسیاران از یکدیگر جدا و تکتک به آن رأس وابسته شدند، که در آن فرمانبرداری پاداش گرفت و خودآیینی کیفر دید. دوم، وراثتِ اجتماعیِ منش را — اینکه چگونه این نظم از نسلی به نسلی در آدمیان جای گرفت، چگونه در تربیت، در زبان، در آدابِ روزمرهٔ معاشرت منتقل شد و در هر کودک از نو کسب گردید. تنها این دو با هم، تکوینِ اجتماعیِ بافت و تکوینِ روانیِ منش، نشان میدهند که چرا این الگو چنین سرسخت است و با اینهمه دگرگونناشدنی نیست.
زیرا درست از آنرو که این میراث باید در هر نسل از نو کسب شود، همانجایی است که دگرگونی میتواند از آن آغاز کند. آنچه تنها همچون چیزی مرده دستبهدست شود، نمیتواند دگرگون شود؛ آنچه در هر آدمی از نو آموخته میشود، میتواند دیگرگونه آموخته شود. تاریخمندیِ بافت، دلداری نیست، بلکه عکسِ آن است: گواهی است بر اینکه هیچ قانونِ طبیعیای نیست که ایرانیان را به دیکتاتوری محکوم کرده باشد. آنچه آدمیان در تاریخی دراز پدید آوردهاند، آدمیان میتوانند در تاریخ دگرگونش نیز کنند.
فصلِ یازدهم
وظیفهٔ روشنگری و اپوزیسیونِ دموکراتیک
از اینجا سرانجام میتوان معیّن کرد که وظیفهٔ یک اپوزیسیونِ دموکراتیک در چیست — و در چه نیست. در تکرار و تقویتِ صرفِ آنچه ناخرسندان بههرحال از پیش احساس و ادراک میکنند نیست. هرکه همواره تنها به رقصندهٔ بد اشاره کند، هرکه ادراکِ حاکم را همچون علتِ همهٔ شر بلندتر و بلندتر تکرار کند، خود بر پلهٔ ادراک میمانَد و ملت را نیز بر همان پله نگه میدارد. شاید سرنگونی را شتاب بخشد؛ اما بازتولیدِ دیکتاتوری را بازنمیدارد، زیرا بافت را نافهمیده و منشِ اجتماعی را دستنخورده رها میکند.
وظیفهٔ راستین چیزِ دیگری است و برتر. در پروردنِ روشنگری به معنای دقیقِ کلمه است: در برکشیدنِ شناختِ مشترک از پلهٔ ادراک به پلهٔ تجربه. باید دیکتاتوری را — خودِ بافت را — به ابژهٔ تجربه بدل کرد؛ باید آدمیان را به آن جهش توانا کرد که در پایانش، در پشتِ حاکمِ مرئی، آن رشتهٔ نامرئی را بازشناسند که او را نگه میدارد؛ باید موازنههای قدرت را برایشان مرئی کرد، نیازمندیها و وابستگیهای متقابل را، همراهیِ خودشان در رقص را. به یک کلام: باید خوداندیشیِ درهمتنیدگان را پرورد، تا خود را همچون همرقص بازشناسند و از همینرو همچون کسانی که میتوانند رقص را دگرگون کنند.
این همان خروج از قیمومت است، بر وضعِ سیاسی گردانده. آن قیمومتی که باید از آن بیرون آمد تنها قیمومتِ حاکمِ بیرونی نیست؛ در پایان، قیمومتِ منشِ خودی و ناشناختهٔ آدمی است و قیمومتِ آن نگاهی که به ادراک محدود مانده است. ملت بالغ نمیشود از آنرو که اربابی را از خود بتکاند و سلطهٔ درونیشده را نگه دارد، بلکه از آنرو که بافتی را از پشتِ ظاهر ببیند که آن را سرنوشتِ خود میپنداشت. و چون منشِ اجتماعی از هیچ فرمانی اطاعت نمیکند و با حکم نمیتوان از تن بیرونش آورد، این برکشیدن اقدامی ارادی نیست، بلکه کارِ صبورانه و مشترک بر جبرهایی است که آدمی به آنها درک یافته است. درست همینجاست که روشنگری به سیاست درمیگذرد — به برپایی و مدیریتِ دموکراتیکِ شرایطِ عامِ بازتولیدِ دروندولتی و میاندولتیِ جامعه، به جابهجاییِ مشترکِ ترازهای قدرت به سودِ کمقدرتترها.
فرجام
دیدن همچون آغازِ آزادی
در پایان همان واژهٔ کوچک برجسته بمانَد که همهچیز بر آن تصمیم میشود. بازتولیدِ دیکتاتوری یک گرایش است، نه یک قانون. آنچه جهتدار است، از همینرو هنوز دگرگونناشدنی نیست؛ تکوینِ امکانهای شناخت و مهار جهتدار است، اما بازگشتپذیر — هم میتوان پیشش راند و هم از دستش داد. درست به همین سبب، درکِ جبرهای اجتماعی ملت را به آرامشِ تماشاگری که به سیرِ امور اعتماد دارد رها نمیکند، بلکه وظیفهای به او میسپارد.
ملتی که آموخته باشد در پشتِ دیکتاتور، دیکتاتوری را تجربه کند — در پشتِ رقصنده رقص را، در پشتِ شخص بافت را — نخستین و دشوارترین گامِ رهاییِ خود را برداشته است. زیرا گامِ دوم، دگرگونیِ مشترکِ بافت، نه پس از گامِ نخست آغاز میشود؛ در خودِ آن آغاز میشود. آن دیدنی که ما با رقصِ دستهجمعی آغازش کردیم، صرفاً شناختی از وضع نیست؛ خود از پیش آغازِ دگرگونیِ آن است. و از همینروست که این دیدن، هرچند ساده مینماید، گرانبهاترین چیزی است که یک روشنگری میتواند به ملتی ببخشد: آغازِ آزادی.
منابع
برای خوانندهٔ فارسیزبان، در زیر نشانیِ ترجمههای فارسیِ آثارِ یادشده آمده است:
ایمانوئل کانت، سنجش خرد ناب — ترجمهٔ میرشمسالدین ادیبسلطانی، انتشاراتِ امیرکبیر؛ نیز با عنوانِ «نقد عقل محض». عنوانِ آلمانی: Kritik der reinen Vernunft (Riga 1781/1787).
ایمانوئل کانت، تمهیدات — ترجمهٔ غلامعلی حداد عادل، مرکز نشر دانشگاهی. عنوانِ آلمانی: Prolegomena zu einer jeden künftigen Metaphysik (1783).
ایمانوئل کانت، در پاسخ به پرسش: روشنگری چیست؟ — از جمله ترجمهٔ یدالله موقن و ترجمهٔ سیروس آرینپور. عنوانِ آلمانی: Beantwortung der Frage: Was ist Aufklärung? (1784).
نوربرت الیاس، در باب فرآیند تمدن — ترجمهٔ غلامرضا خدیوی، نشرِ جامعهشناسان. عنوانِ آلمانی: Über den Prozeß der Zivilisation.
نوربرت الیاس، جامعهشناسی چیست؟ — تا کنون ترجمهٔ فارسیِ مستقلی از این اثر در دست نیست. عنوانِ آلمانی: Was ist Soziologie?
نوربرت الیاس، جامعهٔ افراد — تا کنون ترجمهٔ فارسیِ مستقلی از این اثر در دست نیست. عنوانِ آلمانی: Die Gesellschaft der Individuen.
هانوفر، ۴ اوت ۲۰۲۶
https://gholamasad.jimdofree.com/kontakt/
(*) داود غلام آزاد پروفسور بازنشسته رشته جامعه شناسی در دانشگاه هانوفر آلمان است. از ایشان نوشته ها و کتب متعددی در زمینه مشکلات دموکراسی در ایران موجود میباشد.
متن آلمانی نوشته:
Der Diktator und die Diktatur
Warum das Sichtbare gestürzt und das Unsichtbare reproduziert wird
Dawud Gholamasad
Einleitung
Es gibt eine Erfahrung, die viele Völker gemacht haben und die den Iranern besonders vertraut ist. Ein Volk erhebt sich, es bekämpft den Herrscher, den es als Ursache seines Leidens erkennt, und nach langem Ringen stürzt es ihn. Für einen Augenblick scheint das Ziel erreicht. Und doch findet sich das Volk nach einiger Zeit unter einer Herrschaft wieder, die der alten aufs Haar gleicht — dieselbe Willkür, dieselbe Furcht, dieselbe Unterwerfung, nur mit einem anderen Gesicht an der Spitze. Der Herrscher ist gefallen, die Herrschaft ist geblieben.
Dies ist kein Zufall und kein bloßes Unglück, das man dem Verrat einzelner oder der List der Mächtigen zuschreiben könnte. Es ist ein Vorgang mit einer eigenen Regelmäßigkeit, und wer ihn nicht durchschaut, ist verurteilt, ihn zu wiederholen. Die Frage, um die es in diesem Beitrag geht, lautet darum: Wie und warum bekämpfen und stürzen Menschen den Diktator, reproduzieren aber der Tendenz nach die Diktatur?
Ich will gleich sagen, dass die Antwort nicht in der Schuld der Handelnden liegt. Sie liegt tiefer, in einer Voraussetzung, die dem Handeln vorausgeht und die man leicht übersieht, weil sie das Sehen selbst betrifft. Es ist ein Unterschied in der Art, wie Menschen ihre eigene Lage erkennen — ein Unterschied zwischen dem, was man mit den Sinnen greifen, und dem, was man nur mit dem Verstand begreifen kann. Der Diktator ist sichtbar; die Diktatur ist es nicht. Und was nicht sichtbar ist, hält man leicht für nicht vorhanden.
Um diesen Unterschied zu klären, stelle ich mich auf die Schultern eines Giganten. Einer der größten Denker der neueren Zeit hat die Vermögen des menschlichen Erkennens — das Empfinden, das Wahrnehmen, das Erfahren — mit einer Schärfe unterschieden, die bis heute nicht übertroffen ist. Ich übernehme diese Unterscheidung, aber ich lasse sie nicht, wo er sie gelassen hat. Er dachte sie als Ausstattung eines einzelnen, in sich geschlossenen Geistes; ich entwickle sie weiter zu dem, was sie in Wahrheit ist: zu gesellschaftlich erworbenen, geschichtlich entwickelten Fähigkeiten, mit denen Menschen ihr Zusammenleben begreifen. Das ist das Verfahren, dem dieser Beitrag folgt — dasselbe, mit dem die hier zugrunde gelegte Denkweise stets verfahren ist: zu sehen, was die Großen geleistet haben, und es weiterzuentwickeln, statt es zu verwerfen.
Das Ziel ist nicht gelehrter Natur. Ich möchte dem Leser, auch dem ungeschulten, ein Werkzeug in die Hand geben — ein Schema, mit dem er hinfort selbst sieht, was ihm bisher verborgen war, und mit dem er autonom umzugehen lernt. Wer dieses Sehen erwirbt, erkennt nicht nur die iranische Lage; er erkennt eine Struktur, die überall wiederkehrt, wo Menschen zusammenleben. Und eben dieses Sehen, so wird sich am Ende zeigen, ist selbst schon der Anfang der Freiheit.
Erstes Kapitel
Drei Stufen des Erkennens
Beginnen wir mit dem Werkzeug selbst, und zwar so einfach, dass niemand zurückbleibt. Zwischen dem Menschen und der Welt, die er erkennt, liegen nicht eine, sondern mehrere Stufen, und es lohnt, sie zu unterscheiden, weil an ihrer Verwechslung mehr hängt, als man denkt.
Die erste und unterste Stufe ist das Empfinden. Ich trete in einen kalten Raum und spüre die Kälte; ich stoße mich und spüre den Schmerz; ich höre einen Lärm und schrecke zusammen. Das Empfinden ist die bloße Erregung meiner Sinne durch etwas, das auf mich einwirkt. Es ist unmittelbar, es ist stark, und es sagt mir zunächst nichts weiter, als dass etwas mich trifft.
Die zweite Stufe ist das Wahrnehmen. Hier tritt zum Empfinden das Bewusstsein hinzu, und aus der bloßen Erregung wird das Erfassen eines Dinges. Ich spüre nicht mehr nur Kälte, ich nehme das offene Fenster wahr, durch das die Kälte hereinkommt. Ich spüre nicht mehr nur Schmerz, ich nehme die Tischkante wahr, an der ich mich gestoßen habe. Das Wahrnehmen richtet sich auf das einzelne, greifbare Ding und macht es mir gegenständlich.
Die dritte und höchste Stufe ist das Erfahren. Sie kommt erst zustande, wenn der Verstand viele Wahrnehmungen zu einem Zusammenhang verknüpft — wenn ich nicht mehr nur die einzelnen Dinge sehe, sondern begreife, wie sie einander bedingen. Ich nehme den Frost wahr, die geborstene Wasserleitung, die Pfütze am Boden; erst wenn ich sie verknüpfe, erfahre ich, dass die Kälte das Wasser gefrieren ließ, das Eis das Rohr sprengte, das Rohr die Pfütze schuf. Die Erfahrung sieht nicht ein weiteres Ding neben den Dingen; sie sieht das Band zwischen ihnen, das kein Auge je erblickt.
Hier liegt die Einsicht, auf der dieser ganze Beitrag ruht, und sie ist so schlicht, dass man sie leicht unterschätzt: Manches lässt sich mit dem Auge greifen, anderes nur mit dem Verstand. Das einzelne Ding fällt in die Wahrnehmung; der Zusammenhang zwischen den Dingen fällt allein in die Erfahrung. Und wer die Erfahrung nicht vollzieht, für den ist der Zusammenhang so gut wie nicht vorhanden — er sieht die Dinge und übersieht das Band.
Zweites Kapitel
Der Reigen: was ein Gefüge ist
Nun brauchen wir ein Bild, an dem sich zeigt, was ein solcher unsichtbarer Zusammenhang ist — ein Bild, das der Leser vor Augen hat und mit dem er hinfort selbst arbeiten kann. Nehmen wir den Tanz, den Reigen vieler.
Betrachten wir eine Gruppe von Menschen, die miteinander tanzen. Wir sehen die einzelnen Tänzer, jeden für sich, mit seinem Leib, seinem Gesicht, seinen Schritten. Aber wir sehen noch etwas anderes, das keiner von ihnen allein ist: den Tanz. Der Tanz ist kein weiterer Tänzer, der zu den übrigen hinzuträte. Er ist auch kein Ding, das neben den Tänzern bestünde, das man aus dem Saal tragen könnte, während die Menschen bleiben. Und doch ist er wirklich — so wirklich, dass er jeden Schritt bestimmt.
Sehen wir genauer hin, so bemerken wir das Eigentümliche: Der Tanz besteht nur, solange die Tänzer ihn tanzen. Nimmt man alle Tänzer weg, so bleibt kein Tanz zurück, der irgendwo für sich fortdauerte; er ist verschwunden. Nimmt man aber einen einzelnen heraus und stellt ihn allein in den leeren Saal, so hat man auch nicht ein Stück des Tanzes in Händen — der Einzelne für sich tanzt den Reigen nicht. Der Tanz ist weder in den Tänzern noch außer ihnen; er ist zwischen ihnen. Er ist das bewegliche Muster, das aus ihrem gemeinsamen Tun entsteht und in nichts anderem besteht als in diesem Tun.
Dieses Zwischen ist das, was wir eine Figuration nennen — ein Gefüge von Menschen, die durch ihr Tun aufeinander bezogen sind. Und der Reigen zeigt uns an seinem kleinen Fall alles, worauf es ankommt. Er zeigt zuerst, dass die Tänzer voneinander abhängen, gegenseitig und unauflöslich: Jeder Schritt des einen ist Bedingung und Folge des Schrittes des anderen. Keiner kann tun, was er will, ohne dass die anderen mittun; jeder ist auf jeden angewiesen. Es sind gegenseitige Angewiesenheiten und Abhängigkeiten, in denen sie stehen, und diese sind es, die den Tanz tragen.
Der Reigen zeigt zweitens, dass es hier ungleiche Gewichte gibt, aber keine unbewegliche Macht. Es mag einen geben, der führt — der die Richtung angibt, das Tempo bestimmt, die Figur eröffnet. Aber auch der Führende ist gebunden: Er führt nur, solange die anderen ihm folgen, und er kann keinen Schritt tun, den ihre Schritte nicht tragen. Seine Übermacht ist keine Sache, die er besäße; sie ist eine Machtbalance, ein Verhältnis, das sich verschieben kann — hin zu ihm, wenn die anderen ihm blind folgen, weg von ihm, wenn sie anders zu tanzen beginnen. Wer den Tanz verstehen will, muss nicht auf den einen sehen, der führt, sondern auf das Verhältnis, das ihn führen lässt.
Drittes Kapitel
Warum das Gefüge kein System ist
Man könnte meinen, das sei nur ein anderes Wort für das, was man sonst ein System nennt. Aber der Unterschied ist tief, und ihn zu übersehen führt gerade in den Irrtum, den wir aufklären wollen.
Ein System stellt man sich vor wie eine Maschine, wie ein Uhrwerk. Es hat Teile, die man benennen, herausnehmen und ersetzen kann, und es hat eine Ordnung, die den Teilen vorgegeben ist und die auch dann besteht, wenn man ein Rad gegen ein gleiches austauscht. Die Ordnung der Maschine liegt gleichsam über ihren Teilen; sie ist der Bauplan, dem sie gehorchen. Bei einer Maschine kann man fragen, wer sie gebaut hat und wer sie lenkt, denn ihre Ordnung ist von außen gesetzt.
Eine Figuration, die Menschen miteinander bilden, ist nicht so. Der Tanz hat keinen Bauplan, der über den Tänzern läge; seine Ordnung entsteht erst im Tanzen und vergeht mit ihm. Er ist nicht gebaut, sondern vollzogen. Niemand hat ihn von außen gesetzt; er bildet sich aus dem gegenseitigen Tun aller und gehört keinem. Darum kann man bei einer Figuration nicht in derselben Weise fragen, wer sie gemacht hat und wer sie lenkt — denn sie ist kein Ding über den Menschen, sondern ein Verflechtungsprozess zwischen ihnen. Das ist der ganze Unterschied: Das System denkt man sich als eine Ordnung, die die Menschen beherrscht; die Figuration ist die Ordnung, die die Menschen im Vollzug gemeinsam hervorbringen und die nur besteht, indem sie sie hervorbringen.
Dieser Unterschied ist nicht müßig. Wer die Gesellschaft als System denkt, sucht immer nach dem Erbauer und dem Lenker, nach der Hand, die die Maschine steuert. Er wird darum, wenn ihm die Maschine missfällt, den Lenker stürzen und einen neuen einsetzen wollen — und wird staunen, dass die Maschine weiterläuft. Wer die Gesellschaft der Individuen als Figuration begreift, weiß, dass es keinen Lenker außerhalb gibt; dass das Gefüge sich nur ändert, wenn die Vielen anders zu tanzen beginnen. Am Bild des Tanzes lässt sich diese folgenreiche Wahrheit fassen, ehe wir sie dort anwenden, wo sie weh tut.
Viertes Kapitel
Dieselbe Gestalt in vielen Bildern
Damit der Leser das Sehen nicht an einem einzigen Bild hängen lässt, sondern es zu einem Schema erhebt, das er selbständig auf beliebige Fälle anwendet, betrachten wir dieselbe Gestalt in weiteren, ebenso vertrauten Fällen. Denn eine Fähigkeit besitzt man erst dann, wenn man sie auf Neues übertragen kann.
Nehmen wir die Sprache. Niemand hat sie gemacht; kein Mensch hat sich die Wörter ausgedacht, denen wir alle gehorchen. Und doch ist sie kein Ding über uns, das uns von außen befähle. Sie besteht nur, indem alle sie sprechen, und sie ändert sich, indem alle sie anders zu sprechen beginnen. Der Einzelne findet sie fertig vor und muss sich ihr fügen, wenn er verstanden werden will; aber die Sprache aller ist nichts als das gemeinsame Sprechen aller. Sie ist eine Figuration, in Worte gefasst.
Nehmen wir das Gespräch. Wenn zwei miteinander reden, so bestimmt keiner allein, wohin es führt. Jeder Satz des einen verschiebt, was der andere sagen kann; das Gespräch nimmt eine Wendung, die keiner der beiden vorhergesehen und keiner allein gewollt hat. Es entsteht zwischen ihnen, aus dem gegenseitigen Antworten, und gehört keinem von beiden. Wer das Gespräch lenken will, indem er nur auf seine eigenen Sätze achtet, verliert es; wer es versteht, achtet auf das Verhältnis, das sich zwischen den Redenden bildet.
Nehmen wir zuletzt den Markt. Der Preis einer Ware wird von keinem einzelnen Käufer und keinem einzelnen Verkäufer festgesetzt. Jeder bietet und fordert für sich, und aus dem gegenseitigen Bieten und Fordern aller entsteht ein Preis, den keiner gewollt und keiner gemacht hat und dem sich doch alle beugen. Auch er ist ein Gefüge, das aus dem Tun der Vielen erwächst und keinem gehört.
In allen diesen Fällen — im Tanz, in der Sprache, im Gespräch, im Markt — sehen wir dieselbe Gestalt: ein Gefüge, das aus dem gegenseitigen Tun aller entsteht, keinem einzelnen gehört und sich nur gemeinsam wandeln lässt. Wer diese Gestalt einmal erkannt hat, trägt fortan ein Schema in sich, mit dem er die Welt anders liest. Er fragt bei jeder Ordnung, die ihm begegnet, nicht mehr allein: Wer hat sie gemacht, wer lenkt sie? — sondern auch: Aus welchem gegenseitigen Tun entsteht sie, und wie müssten die Vielen anders handeln, damit sie sich wandelt? Diese Frage in der Hand zu haben, heißt, autonom sehen zu können.
Fünftes Kapitel
Der Beziehungsaspekt: wie die Verflochtenen sich selbst erkennen
Jetzt kehren wir zu den drei Stufen des Erkennens zurück, denn erst ihre Verbindung mit dem Gefüge bringt den entscheidenden Gedanken hervor. Die Menschen stehen nicht nur in Figurationen; sie haben auch ein Verhältnis zu ihrem eigenen Verflochtensein. Sie können ihr Eingebundensein empfinden, wahrnehmen oder erfahren — und dies sind nicht bloß drei Weisen des Erkennens, sondern drei Grade der Selbstbesinnung dessen, der eingebunden ist.
Kehren wir zum Reigen zurück und fragen, wie die Tänzer ihren eigenen Tanz erkennen. Der eine spürt nur, dass er gestoßen und gezogen wird, dass eine Kraft ihn hierhin und dorthin bewegt; er empfindet den Zwang, ohne zu wissen, woher er kommt. Für ihn ist der Tanz ein Schicksal, das über ihn hereinbricht. Ein zweiter sieht mehr: Er nimmt die anderen Tänzer wahr, den einen, der ihn stößt, den anderen, der ihm den Weg vertritt; er erkennt Einzelne als Ursache seiner Bewegung und richtet auf sie seinen Unmut. Aber er sieht immer nur Einzelne. Ein dritter endlich erfährt, dass alle zusammen — er selbst eingeschlossen — ein bewegliches Muster bilden, dass keiner allein ihn stößt, sondern das Gefüge ihn trägt, und dass dieses Gefüge sich nur ändern lässt, wenn viele zugleich anders treten. Erst er hat sich selbst als Mittanzenden erkannt.
Man sieht: Die drei Stufen sind hier zu Graden der Selbstreflexion geworden. Wer seine Lage nur empfindet, erleidet sie. Wer sie wahrnimmt, sucht Ursache und Schuld bei einzelnen Personen. Wer sie erfährt, begreift das Gefüge, dem er selbst angehört, und begreift damit zugleich, dass er an ihm mitwirkt und darum an seiner Änderung mitwirken kann. Hier wird sichtbar, worin die Gesellschaft der Individuen erkenntnistheoretisch genauer zu fassen ist: Sie ist ein Geflecht gegenseitiger Angewiesenheiten und Abhängigkeiten, und die darin Verflochtenen unterscheiden sich nicht nur durch ihre Stellung, sondern durch den Grad, in dem sie dieses Verflochtensein zu durchschauen vermögen. Der Grad der Selbstbesinnung ist selbst ein Stück der Figuration — und er ist ungleich verteilt, veränderlich und, wie wir sehen werden, das eigentliche Feld der Aufklärung.
Sechstes Kapitel
Der Diktator als Gegenstand der Wahrnehmung
Nun sind wir gerüstet, den Blick dorthin zu wenden, wo es weh tut. Wenden wir das Schema auf die politische Herrschaft an, und beginnen wir mit dem Sichtbaren.
Der Diktator ist ein Gegenstand der Wahrnehmung. Er hat ein Gesicht, einen Namen, eine Gestalt, einen Ort; er spricht, er befiehlt, er droht. Das Empfinden der Beherrschten — ihre Furcht, ihre Demütigung, ihr Zorn — heftet sich an ihn, und die Wahrnehmung fasst ihn als das eine, sichtbare, greifbare Ding, an dem sich alles Übel festmacht. Er ist der Tänzer, der zu führen scheint; er ist der Einzelne, den der zweite Tänzer als Ursache seiner Bewegung erkennt.
Und weil er sichtbar ist, ist er bekämpfbar und stürzbar. Für seinen Sturz genügt die Wahrnehmung. Man muss nicht das ganze Gefüge durchschauen, um zu sehen, dass dieser eine Mensch an der Spitze steht und Leid verursacht; man muss nur den Mut und die Zahl haben, ihn zu entfernen. Darum richten sich Empörung und Aufstand mit Naturgewalt auf ihn: Er ist das, was man sehen, zeigen, benennen und fortschaffen kann. Der Sturz des Diktators ist eine Tat auf der Stufe der Wahrnehmung, und eben darum gelingt er immer wieder.
Siebtes Kapitel
Die Diktatur als Figuration
Ganz anders steht es um die Diktatur. Sie ist kein Gegenstand der Wahrnehmung, so wenig wie der Tanz einer der Tänzer ist. Sie hat kein Gesicht, keinen Ort, keine Gestalt, die man fortschaffen könnte. Sie ist ein Gefüge — ein Geflecht von Fremd- und Selbstzwängen, von Machtbalancen, von eingelebten Gewohnheiten des Befehlens und Gehorchens, von gegenseitigen Angewiesenheiten und Abhängigkeiten, die Herrschende und Beherrschte, Nutznießer und Erleidende, Mitmachende und Wegsehende in einem einzigen Muster verbinden.
Die Diktatur ist der Tanz, nicht der Tänzer. Der Diktator führt nur, solange die Vielen seine Schritte mittanzen — solange die einen befehlen, weil andere gehorchen; solange die einen strafen, weil andere die Strafe ausführen; solange die einen verstummen, weil andere denunzieren; solange die Furcht des einen die Macht des anderen nährt. Seine Herrschaft ist keine Sache, die er besäße, sondern eine Machtbalance, die von unzähligen mitgetragen wird, oft von denen, die unter ihr leiden. Darum lässt sich die Diktatur nicht wahrnehmen; sie lässt sich nur erfahren — durch jene verknüpfende Einsicht, die hinter den sichtbaren Einzelnen das unsichtbare Band erkennt, das sie zusammenhält.
Hier liegt der Kern des ganzen Beitrags, der Sprung, an dem sich alles entscheidet: der Sprung von der Wahrnehmung zur Erfahrung. Wer ihn nicht vollzieht, sieht den Diktator, aber nicht die Diktatur. Er sieht den Tänzer, der führt, aber nicht den Tanz, der ihn führen lässt. Und wer nur den Tänzer sieht, wird nur den Tänzer entfernen — und das Gefüge, das ihn hervorgebracht hat, wird einen neuen an seine Stelle treten lassen.
Achtes Kapitel
Warum die Wahrnehmung personifiziert
Damit stehen wir vor der ersten Wurzel des Rätsels. Sie liegt in der Natur der Wahrnehmung selbst, und es lohnt, sie offenzulegen, denn sie wirkt im Verborgenen.
Die Wahrnehmung heftet sich, ihrer Art nach, an das einzelne sichtbare Ding. Auf das Übel angewandt, heißt das: Sie sucht das Übel in einer Person. Sie verlegt, was ein Gefüge bewirkt, in einen Täter — und folgerichtig sucht sie dann auch das Heil in einer Person: im Retter, im gerechten Führer, im starken Mann, in der verheißenen Rückkehr einer lichten Gestalt. Weil sie das Übel personifiziert hat, muss sie auch das Gute personifizieren. Sie kennt nur handelnde Einzelne, nicht das Muster, das sie handeln lässt.
Dies ist, könnte man sagen, der in sich geschlossene Mensch der politischen Anschauung: Er sieht die Welt als eine Bühne einzelner Handelnder, guter und böser, und meint, es komme nur darauf an, die bösen durch gute zu ersetzen. Ihm entgeht, dass beide, der Böse und der Gute, auf derselben Bühne stehen, im selben Tanz, den dasselbe Gefüge trägt. Darum bringt der Sturz der einen Person mit einer Art innerer Notwendigkeit den Ruf nach einer anderen hervor. Man hat den schlechten Tänzer entfernt und ruft nach einem besseren — und übersieht, dass es der Tanz ist, der jeden, der an diese Stelle tritt, zum Führenden macht. So erneuert sich die Herrschaft aus der Struktur der Wahrnehmung selbst, ohne dass jemand es böse meinte.
Neuntes Kapitel
Der Nachhinkeffekt des sozialen Habitus
Die zweite Wurzel liegt tiefer, im Menschen selbst, in dem, was lange Herrschaft aus ihm gemacht hat. Denn Figurationen prägen die, die in ihnen leben. Über Geschlechter hinweg legt sich das Gefüge des Befehlens und Gehorchens den Menschen ein; es wird ihnen zur zweiten Natur, zu einer vorgängigen Ausrichtung ihres Fühlens und Handelns, die dem bewussten Entscheiden vorausliegt — zu ihrem sozialen Habitus. Wer unter langer Autokratie aufwächst, trägt die Autokratie in sich: die Gewohnheit, nach oben zu blicken und nach unten zu treten; die Teilung der Welt in die Etablierten, die dazugehören, und die Außenseiter, die man ausschließt; das Misstrauen gegen den Gleichen und die Unterwerfung unter den Stärkeren.
Nun kann sich das äußere Gefüge wandeln — die Verhältnisse ändern sich, der Wille ändert sich, die Menschen wollen den Diktator fort. Aber der einverleibte Habitus wandelt sich nicht im selben Tempo; er ist die langsamere, tiefer eingesenkte Schicht, und er bleibt hinter dem gewandelten Wollen zurück. Dieses Zurückbleiben selbst ist das Nachhinken des sozialen Habitus. Seine Folgen aber — dass die alten Muster fortwirken, wo man das Neue will; dass man die Herrschaft bekämpft und sie doch im eigenen Verhalten fortsetzt; dass die gestürzte Ordnung im Gemüt der Befreiten weiterlebt und sich neue Gestalten sucht — diese Folgen, die aus der Ungleichzeitigkeit von gewandeltem Wollen und beharrendem Habitus erwachsen, sind der Nachhinkeffekt des sozialen Habitus.
Nun greifen die beiden Wurzeln ineinander, und erst ihr Zusammenwirken erklärt das ganze Rätsel. Die Wahrnehmung personifiziert und lässt den Sturz der Person genügen; der Habitus hinkt nach und trägt das alte Gefüge im Innern weiter. Das Volk entfernt den Tänzer, aber es tanzt, ohne es zu wissen, denselben Tanz — und der Tanz bringt einen neuen Führenden hervor. So bekämpft und stürzt man den Diktator und reproduziert doch die Diktatur: nicht aus Feigheit und nicht aus Verrat, sondern weil das Sehen auf der Stufe der Wahrnehmung verharrte und der Habitus dem Willen nicht folgte.
Zehntes Kapitel
Wie es geworden ist: Soziogenese und Psychogenese
Damit dies keine bloße Behauptung bleibt, sondern eine Erklärung, die auf dem Boden der Wirklichkeit steht, muss man fragen, wie das Gefüge geworden ist. Denn nichts von alledem ist ein Schicksal, und nichts ist ein Volkscharakter, den man von Natur trüge. Es ist alles geworden, und was geworden ist, kann anders werden.
Man müsste also zweierlei geschichtlich verfolgen. Zum einen die Entstehung der Figuration selbst — wie sich über lange Zeiträume in Iran eine Herrschaftsordnung gebildet hat, in der die Macht sich an einer Spitze sammelte, in der die Vielen voneinander getrennt und einzeln der Spitze zugeordnet wurden, in der Gehorsam belohnt und Selbständigkeit bestraft ward. Zum anderen die soziale Vererbung des Habitus — wie sich diese Ordnung den Menschen von Geschlecht zu Geschlecht einlebte, wie sie in der Erziehung, in der Sprache, in den täglichen Umgangsformen weitergegeben und in jedem Kind aufs Neue erworben wurde. Erst die beiden zusammen, die Soziogenese des Gefüges und die Psychogenese des Habitus, zeigen, warum das Muster so zäh ist und dennoch nicht unabänderlich.
Denn gerade weil das Erbe in jeder Generation neu erworben werden muss, ist es der Ort, an dem der Wandel ansetzen kann. Was nur weitergereicht würde wie ein totes Ding, könnte sich nicht ändern; was in jedem Menschen neu erlernt wird, kann anders erlernt werden. Die Geschichtlichkeit des Gefüges ist keine Vertröstung, sondern das Gegenteil: Sie ist der Beweis, dass es kein Naturgesetz gibt, das die Iraner zur Diktatur verurteilte. Was Menschen in langer Geschichte hervorgebracht haben, können Menschen in Geschichte auch verwandeln.
Elftes Kapitel
Die Aufgabe der Aufklärung und der demokratischen Opposition
Von hier aus lässt sich endlich bestimmen, worin die Aufgabe einer demokratischen Opposition besteht — und worin sie nicht besteht. Sie besteht nicht in der bloßen Wiederholung und Verstärkung dessen, was die Unzufriedenen ohnehin schon empfinden und wahrnehmen. Wer immer nur auf den schlechten Tänzer zeigt, wer die Wahrnehmung des Herrschers als Ursache alles Übels lauter und lauter wiederholt, der bleibt selbst auf der Stufe der Wahrnehmung stehen und hält das Volk auf ihr fest. Er mag den Sturz beschleunigen; die Reproduktion der Diktatur verhindert er nicht, denn er lässt das Gefüge unbegriffen und den sozialen Habitus unberührt.
Die eigentliche Aufgabe ist eine andere und eine höhere. Sie besteht in der Förderung der Aufklärung im genauen Sinne: in der Hebung des gemeinsamen Erkennens von der Stufe der Wahrnehmung auf die Stufe der Erfahrung. Es gilt, die Diktatur — das Gefüge selbst — zum Gegenstand der Erfahrung zu machen; den Menschen jenen Sprung zu ermöglichen, an dessen Ende sie hinter dem sichtbaren Herrscher das unsichtbare Band erkennen, das ihn trägt; ihnen die Machtbalancen sichtbar zu machen, die gegenseitigen Angewiesenheiten und Abhängigkeiten, das eigene Mittanzen. Mit einem Wort: die Selbstreflexion der Verflochtenen zu fördern, damit sie sich selbst als Mittanzende erkennen und darum als solche, die den Tanz zu ändern vermögen.
Dies ist der Ausgang aus der Vormundschaft, auf die politische Lage gewandt. Die Vormundschaft, aus der auszutreten ist, ist nicht nur die des äußeren Herrschers; sie ist zuletzt die des eigenen, unerkannten Habitus und des auf die Wahrnehmung beschränkten Blicks. Mündig wird ein Volk nicht dadurch, dass es einen Herrn abschüttelt und die verinnerlichte Herrschaft behält, sondern dadurch, dass es das Gefüge durchschaut, das es für sein Schicksal hielt. Und weil der soziale Habitus keinem Befehl gehorcht und sich nicht durch ein Dekret abstreifen lässt, ist diese Hebung kein Willensakt, sondern die geduldige, gemeinsame Beziehungsarbeit an den Zwängen, in die man Einsicht gewonnen hat. Eben hier geht die Aufklärung in die Politik über — in die demokratische Herstellung und den demokratischen Betrieb der allgemeinen inner- und zwischenstaatlichen Reproduktionsbedingungen der Gesellschaft, in die gemeinsame Verschiebung der Machtbilanzen zugunsten der Machtschwächeren.
Schluss
Das Sehen als Anfang der Freiheit
Es bleibe am Ende das kleine Wort hervorgehoben, an dem sich alles entscheidet. Die Reproduktion der Diktatur ist eine Tendenz, kein Gesetz. Was gerichtet ist, ist darum noch nicht unabänderlich; die Entwicklung der Erkenntnis- und Kontrollchancen ist gerichtet, aber umkehrbar — sie kann vorangetrieben wie verloren werden. Eben darum entlässt die Einsicht in die sozialen Zwänge das Volk nicht in die Ruhe des Zuschauers, der dem Gang der Dinge vertraut, sondern übergibt ihm eine Aufgabe.
Ein Volk, das gelernt hat, hinter dem Diktator die Diktatur zu erfahren — hinter dem Tänzer den Tanz, hinter der Person das Gefüge —, hat den ersten und schwersten Schritt seiner Befreiung getan. Denn der zweite Schritt, die gemeinsame Umbildung des Gefüges, beginnt nicht erst nach dem ersten; er beginnt in ihm. Das Sehen, mit dem wir am Reigen begonnen haben, ist nicht bloß ein Erkennen der Lage; es ist selbst schon der Anfang ihrer Veränderung. Und darum ist dieses Sehen, so schlicht es scheint, das Kostbarste, was eine Aufklärung dem Volke geben kann: der Anfang der Freiheit.
Literaturhinweise
Immanuel Kant: Kritik der reinen Vernunft. Transzendentale Ästhetik und Transzendentale Analytik. Riga 1781 und 1787.
Immanuel Kant: Prolegomena zu einer jeden künftigen Metaphysik, die als Wissenschaft wird auftreten können. Riga 1783.
Immanuel Kant: Beantwortung der Frage: Was ist Aufklärung? In: Berlinische Monatsschrift, Berlin 1784.
Norbert Elias: Über den Prozeß der Zivilisation. Soziogenetische und psychogenetische Untersuchungen. Zwei Bände. Suhrkamp, Frankfurt am Main 1976.
Norbert Elias: Was ist Soziologie? Juventa, München 1970.
Norbert Elias: Die Gesellschaft der Individuen. Suhrkamp, Frankfurt am Main 1987.
Hannover, 4.08.2026
https://gholamasad.jimdofree.com/kontakt/
متن انگلیسی نوشته:
The Dictator and the Dictatorship
Why the Visible Is Overthrown and the Invisible Reproduced
Dawud Gholamasad
Introduction
There is an experience that many peoples have had and that is especially familiar to the Iranians. A people rises up, it fights the ruler whom it recognizes as the cause of its suffering, and after long struggle it overthrows him. For a moment the goal seems reached. And yet, after some time, the people finds itself again under a rule that resembles the old one to a hair — the same arbitrariness, the same fear, the same subjection, only with a different face at the top. The ruler has fallen, the rule has remained.
This is no accident and no mere misfortune that one could ascribe to the betrayal of individuals or the cunning of the powerful. It is a process with a regularity of its own, and whoever does not see through it is condemned to repeat it. The question with which this contribution is concerned is therefore: How and why do people fight and overthrow the dictator, but reproduce, by tendency, the dictatorship?
I want to say at once that the answer does not lie in the guilt of those who act. It lies deeper, in a presupposition that precedes the acting and that one easily overlooks, because it concerns seeing itself. It is a difference in the way human beings recognize their own situation — a difference between what one can grasp with the senses and what one can comprehend only with the understanding. The dictator is visible; the dictatorship is not. And what is not visible, one easily takes for non-existent.
To clarify this difference, I place myself on the shoulders of a giant. One of the greatest thinkers of the modern age distinguished the faculties of human cognition — sensing, perceiving, experiencing — with a sharpness that has not been surpassed to this day. I take over this distinction, but I do not leave it where he left it. He thought it as the equipment of a single, self-enclosed mind; I develop it further into what it in truth is: into socially acquired, historically developed capacities with which human beings comprehend their life together. That is the procedure this contribution follows — the same with which the manner of thinking laid down here has always proceeded: to see what the great ones achieved, and to develop it further, instead of discarding it.
The aim is not of a learned nature. I wish to place in the reader’s hand — the untrained reader’s too — a tool, a schema with which he henceforth sees for himself what was hidden from him until now, and with which he learns to deal autonomously. Whoever acquires this seeing recognizes not only the Iranian situation; he recognizes a structure that recurs everywhere human beings live together. And this very seeing, as will show itself in the end, is itself already the beginning of freedom.
First Chapter
Three Stages of Cognition
Let us begin with the tool itself, and so simply that no one is left behind. Between the human being and the world he cognizes lie not one but several stages, and it is worthwhile to distinguish them, because more hangs on their confusion than one thinks.
The first and lowest stage is sensing. I enter a cold room and feel the cold; I knock against something and feel the pain; I hear a noise and start. Sensing is the mere excitation of my senses by something that acts upon me. It is immediate, it is strong, and at first it tells me nothing more than that something strikes me.
The second stage is perceiving. Here consciousness is added to sensing, and out of the mere excitation arises the grasping of a thing. I no longer merely feel cold; I perceive the open window through which the cold comes in. I no longer merely feel pain; I perceive the edge of the table against which I knocked myself. Perceiving directs itself upon the single, tangible thing and makes it objective for me.
The third and highest stage is experiencing. It comes about only when the understanding links many perceptions into a connection — when I no longer see merely the single things, but comprehend how they condition one another. I perceive the frost, the burst water pipe, the puddle on the ground; only when I link them do I experience that the cold froze the water, the ice burst the pipe, the pipe created the puddle. Experience does not see one further thing beside the things; it sees the band between them, which no eye ever beholds.
Here lies the insight on which this whole contribution rests, and it is so plain that one easily underestimates it: some things can be grasped with the eye, others only with the understanding. The single thing falls into perception; the connection between the things falls into experience alone. And for whoever does not accomplish the experience, the connection is as good as non-existent — he sees the things and overlooks the band.
Second Chapter
The Round Dance: What a Fabric Is
Now we need an image in which it shows itself what such an invisible connection is — an image that the reader has before his eyes and with which he can henceforth work himself. Let us take the dance, the round dance of many.
Let us consider a group of people dancing with one another. We see the single dancers, each for himself, with his body, his face, his steps. But we see something else besides, which none of them alone is: the dance. The dance is not a further dancer who would join the rest. Nor is it a thing that would exist beside the dancers, that one could carry out of the hall while the people remain. And yet it is real — so real that it determines every step.
If we look more closely, we notice the peculiar thing: the dance exists only as long as the dancers dance it. Take all the dancers away, and no dance remains behind that would endure somewhere for itself; it has vanished. But take a single one out and set him alone in the empty hall, and you do not hold a piece of the dance in your hands either — the single one, for himself, does not dance the round. The dance is neither in the dancers nor outside them; it is between them. It is the mobile pattern that arises out of their common doing and consists in nothing other than this doing.
This “between” is what we call a figuration — a fabric of human beings who are related to one another through their doing. And the round dance shows us, in its small case, everything that matters. It shows first that the dancers depend on one another, mutually and inseparably: every step of the one is the condition and the consequence of the step of the other. None can do what he wills without the others doing along; each is reliant on each. They stand in mutual relations of reliance and dependency, and it is these that bear the dance.
The round dance shows, second, that there are unequal weights here, but no immovable power. There may be one who leads — who gives the direction, sets the tempo, opens the figure. But the leader too is bound: he leads only so long as the others follow him, and he can take no step that their steps do not bear. His preponderance is not a thing that he would possess; it is a power balance, a relation that can shift — toward him, when the others follow him blindly, away from him, when they begin to dance differently. Whoever would understand the dance must not look at the one who leads, but at the relation that lets him lead.
Third Chapter
Why the Fabric Is Not a System
One might think this only another word for what one otherwise calls a system. But the difference is deep, and to overlook it leads precisely into the error we mean to clear up.
A system one imagines like a machine, like a clockwork. It has parts that one can name, remove and replace, and it has an order that is given to the parts in advance and that persists even when one exchanges one wheel for an identical one. The order of the machine lies, as it were, above its parts; it is the blueprint they obey. With a machine one can ask who built it and who steers it, for its order is set from outside.
A figuration, which human beings form with one another, is not like that. The dance has no blueprint that would lie above the dancers; its order arises only in the dancing and passes with it. It is not built, but performed. No one has set it from outside; it forms itself out of the mutual doing of all and belongs to no one. That is why one cannot ask of a figuration, in the same way, who made it and who steers it — for it is no thing above human beings, but a process of interweaving between them. That is the whole difference: the system one imagines as an order that dominates human beings; the figuration is the order that human beings bring forth together in the performing, and that exists only insofar as they bring it forth.
This difference is not idle. Whoever thinks society as a system always searches for the builder and the steersman, for the hand that guides the machine. He will therefore, when the machine displeases him, want to overthrow the steersman and install a new one — and will be astonished that the machine runs on. Whoever comprehends the society of individuals as a figuration knows that there is no steersman outside; that the fabric changes only when the many begin to dance differently. In the image of the dance this consequential truth can be grasped, before we apply it where it hurts.
Fourth Chapter
The Same Shape in Many Images
So that the reader does not leave the seeing hanging on a single image, but raises it to a schema that he applies independently to any case whatever, let us consider the same shape in further, equally familiar cases. For one possesses a capacity only when one can transfer it to what is new.
Take language. No one has made it; no human being thought up the words that we all obey. And yet it is no thing above us that would command us from outside. It exists only insofar as all speak it, and it changes insofar as all begin to speak it differently. The individual finds it ready-made and must submit to it if he wants to be understood; but the language of all is nothing but the common speaking of all. It is a figuration, cast into words.
Take the conversation. When two speak with one another, neither alone determines where it leads. Every sentence of the one shifts what the other can say; the conversation takes a turn that neither of the two foresaw and neither alone willed. It arises between them, out of the mutual answering, and belongs to neither of the two. Whoever would steer the conversation by attending only to his own sentences loses it; whoever understands it attends to the relation that forms itself between those who speak.
Take, finally, the market. The price of a good is set by no single buyer and no single seller. Each bids and demands for himself, and out of the mutual bidding and demanding of all there arises a price that none willed and none made, and to which nonetheless all bow. It too is a fabric that grows out of the doing of the many and belongs to no one.
In all these cases — in the dance, in language, in the conversation, in the market — we see the same shape: a fabric that arises out of the mutual doing of all, belongs to no single one, and can be transformed only in common. Whoever has once recognized this shape carries henceforth a schema within him with which he reads the world differently. At every order he meets, he asks no longer only: who made it, who steers it? — but also: out of what mutual doing does it arise, and how would the many have to act differently for it to change? To have this question in hand means to be able to see autonomously.
Fifth Chapter
The Relational Aspect: How the Interwoven Recognize Themselves
Now we return to the three stages of cognition, for only their connection with the fabric brings forth the decisive thought. Human beings do not merely stand in figurations; they also have a relation to their own being-interwoven. They can sense, perceive or experience their being bound in — and these are not merely three ways of cognizing, but three degrees of self-reflection on the part of the one who is bound in.
Let us return to the round dance and ask how the dancers recognize their own dance. The one merely feels that he is pushed and pulled, that a force moves him hither and thither; he senses the constraint without knowing whence it comes. For him the dance is a fate that breaks over him. A second sees more: he perceives the other dancers, the one who pushes him, the other who blocks his way; he recognizes individuals as the cause of his movement and directs his displeasure at them. But he always sees only individuals. A third, finally, experiences that all together — himself included — form a mobile pattern, that no one alone pushes him, but the fabric bears him, and that this fabric can be changed only when many step differently at once. Only he has recognized himself as one who dances along.
One sees: the three stages have here become degrees of self-reflection. Whoever only senses his situation suffers it. Whoever perceives it seeks cause and guilt in single persons. Whoever experiences it comprehends the fabric to which he himself belongs, and comprehends thereby at the same time that he participates in it and can therefore participate in its change. Here it becomes visible in what respect the society of individuals is to be grasped more precisely in terms of the theory of cognition: it is a web of mutual relations of reliance and dependency, and those interwoven in it differ not only by their position, but by the degree to which they are able to see through this being-interwoven. The degree of self-reflection is itself a piece of the figuration — and it is unequally distributed, changeable and, as we shall see, the true field of enlightenment.
Sixth Chapter
The Dictator as an Object of Perception
Now we are equipped to turn the gaze where it hurts. Let us apply the schema to political rule, and begin with the visible.
The dictator is an object of perception. He has a face, a name, a shape, a place; he speaks, he commands, he threatens. The sensing of the ruled — their fear, their humiliation, their wrath — fastens onto him, and perception grasps him as the one, visible, tangible thing on which all evil is fixed. He is the dancer who seems to lead; he is the individual whom the second dancer recognizes as the cause of his movement.
And because he is visible, he is combatable and overthrowable. For his overthrow, perception suffices. One need not see through the whole fabric to see that this one man stands at the top and causes suffering; one need only have the courage and the number to remove him. That is why indignation and revolt direct themselves upon him with the force of nature: he is what one can see, point to, name and clear away. The overthrow of the dictator is a deed on the stage of perception, and precisely for that reason it succeeds again and again.
Seventh Chapter
The Dictatorship as Figuration
It stands quite otherwise with the dictatorship. It is no object of perception, as little as the dance is one of the dancers. It has no face, no place, no shape that one could clear away. It is a fabric — a web of external and self-constraints, of power balances, of settled habits of commanding and obeying, of mutual relations of reliance and dependency that bind rulers and ruled, beneficiaries and sufferers, those who join in and those who look away, into a single pattern.
The dictatorship is the dance, not the dancer. The dictator leads only so long as the many dance his steps along — so long as some command because others obey; so long as some punish because others carry out the punishment; so long as some fall silent because others denounce; so long as the fear of the one nourishes the power of the other. His rule is not a thing that he would possess, but a power balance borne along by countless others, often by those who suffer under it. That is why the dictatorship cannot be perceived; it can only be experienced — through that linking insight which recognizes, behind the visible individuals, the invisible band that holds them together.
Here lies the core of the whole contribution, the leap on which everything is decided: the leap from perception to experience. Whoever does not accomplish it sees the dictator, but not the dictatorship. He sees the dancer who leads, but not the dance that lets him lead. And whoever sees only the dancer will remove only the dancer — and the fabric that brought him forth will let a new one step into his place.
Eighth Chapter
Why Perception Personifies
With this we stand before the first root of the riddle. It lies in the nature of perception itself, and it is worth laying it open, for it works in what is hidden.
Perception fastens, by its very kind, onto the single visible thing. Applied to evil, this means: it seeks the evil in a person. It relocates what a fabric brings about into a perpetrator — and consistently it then seeks salvation, too, in a person: in the savior, in the just leader, in the strong man, in the promised return of a shining figure. Because it has personified the evil, it must personify the good as well. It knows only acting individuals, not the pattern that lets them act.
This is, one might say, the self-enclosed human being of political intuition: he sees the world as a stage of single actors, good and evil, and thinks it comes down only to replacing the evil ones with good ones. It escapes him that both, the evil one and the good one, stand on the same stage, in the same dance, which the same fabric bears. That is why the overthrow of the one person brings forth, with a kind of inner necessity, the call for another. One has removed the bad dancer and calls for a better one — and overlooks that it is the dance that makes whoever steps into that place the leader. Thus rule renews itself out of the structure of perception itself, without anyone meaning it in evil.
Ninth Chapter
The Lag Effect of the Social Habitus
The second root lies deeper, in the human being himself, in what long rule has made of him. For figurations shape those who live in them. Across generations the fabric of commanding and obeying settles into human beings; it becomes their second nature, an antecedent orientation of their feeling and acting that precedes conscious deciding — their social habitus. Whoever grows up under long autocracy carries the autocracy within: the habit of looking upward and treading downward; the division of the world into the established, who belong, and the outsiders, whom one excludes; the mistrust of the equal and the submission to the stronger.
Now the outer fabric can change — the conditions change, the will changes, people want the dictator gone. But the incorporated habitus does not change at the same tempo; it is the slower, more deeply sunk layer, and it lags behind the changed willing. This lagging behind itself is the lagging-behind of the social habitus. Its consequences, however — that the old patterns go on working where one wills the new; that one fights the rule and yet continues it in one’s own conduct; that the overthrown order lives on in the temper of the liberated and seeks new shapes for itself — these consequences, which grow out of the non-simultaneity of changed willing and persisting habitus, are the lag effect of the social habitus.
Now the two roots interlock, and only their working together explains the whole riddle. Perception personifies and lets the overthrow of the person suffice; the habitus lags behind and carries the old fabric on within. The people removes the dancer, but it dances, without knowing it, the same dance — and the dance brings forth a new leader. Thus one fights and overthrows the dictator and yet reproduces the dictatorship: not out of cowardice and not out of betrayal, but because the seeing remained on the stage of perception and the habitus did not follow the will.
Tenth Chapter
How It Has Come to Be: Sociogenesis and Psychogenesis
So that this does not remain a mere assertion, but an explanation that stands on the ground of reality, one must ask how the fabric has come to be. For nothing of all this is a fate, and nothing is a national character that one would bear by nature. It has all come to be, and what has come to be can become otherwise.
One would therefore have to trace two things historically. First, the emergence of the figuration itself — how, over long periods, a rule-order formed in Iran in which power gathered at a single peak, in which the many were separated from one another and singly assigned to the peak, in which obedience was rewarded and independence punished. Second, the social inheritance of the habitus — how this order settled into human beings from generation to generation, how it was handed on in upbringing, in language, in the daily forms of intercourse, and acquired anew in each child. Only the two together, the sociogenesis of the fabric and the psychogenesis of the habitus, show why the pattern is so tenacious and yet not unalterable.
For precisely because the inheritance must be acquired anew in each generation, it is the place at which change can set in. What was merely passed on like a dead thing could not change; what is learned anew in each human being can be learned differently. The historicity of the fabric is no consolation-prize, but the opposite: it is the proof that there is no natural law condemning the Iranians to dictatorship. What human beings have brought forth in long history, human beings can also, in history, transform.
Eleventh Chapter
The Task of Enlightenment and of the Democratic Opposition
From here it can at last be determined in what the task of a democratic opposition consists — and in what it does not consist. It does not consist in the mere repetition and amplification of what the discontented already sense and perceive anyway. Whoever only ever points at the bad dancer, whoever repeats ever more loudly the perception of the ruler as the cause of all evil, himself remains standing on the stage of perception and holds the people fast upon it. He may hasten the overthrow; the reproduction of the dictatorship he does not prevent, for he leaves the fabric uncomprehended and the social habitus untouched.
The actual task is another and a higher one. It consists in the fostering of enlightenment in the precise sense: in the raising of the common cognizing from the stage of perception to the stage of experience. It is a matter of making the dictatorship — the fabric itself — into an object of experience; of enabling people to make that leap at the end of which they recognize, behind the visible ruler, the invisible band that bears him; of making visible to them the power balances, the mutual relations of reliance and dependency, their own dancing-along. In a word: to foster the self-reflection of the interwoven, so that they recognize themselves as those who dance along, and therefore as those who are able to change the dance.
This is the exit from guardianship, turned upon the political situation. The guardianship out of which one is to step is not only that of the outer ruler; it is, in the end, that of one’s own, unrecognized habitus and of the gaze restricted to perception. A people comes of age not by shaking off a master and keeping the internalized rule, but by seeing through the fabric that it took for its fate. And because the social habitus obeys no command and cannot be stripped off by a decree, this raising is no act of will, but the patient, common relational work on the constraints into which one has gained insight. Precisely here enlightenment passes over into politics — into the democratic production and the democratic operation of the general intra- and inter-state conditions of the reproduction of society, into the common shifting of the balances of power in favour of the less powerful.
Conclusion
Seeing as the Beginning of Freedom
Let there be emphasized at the end the small word on which everything is decided. The reproduction of the dictatorship is a tendency, not a law. What is directed is therefore not yet unalterable; the development of the chances of cognition and control is directed, but reversible — it can be driven forward as well as lost. Precisely for this reason, insight into the social constraints does not release the people into the calm of the onlooker who trusts the course of things, but hands over to it a task.
A people that has learned to experience, behind the dictator, the dictatorship — behind the dancer the dance, behind the person the fabric — has taken the first and hardest step of its liberation. For the second step, the common transformation of the fabric, does not begin only after the first; it begins in it. The seeing with which we began at the round dance is not merely a cognizing of the situation; it is itself already the beginning of its change. And that is why this seeing, plain as it seems, is the most precious thing an enlightenment can give a people: the beginning of freedom.
References
Immanuel Kant: Critique of Pure Reason. Translated and edited by Paul Guyer and Allen W. Wood. Cambridge University Press, Cambridge 1998. (German original: Kritik der reinen Vernunft, Riga 1781 and 1787.)
Immanuel Kant: Prolegomena to Any Future Metaphysics That Will Be Able to Come Forward as Science. Translated by Gary Hatfield. Cambridge University Press, Cambridge 2004. (German original 1783.)
Immanuel Kant: An Answer to the Question: What Is Enlightenment? (1784). In: Kant. Political Writings. Edited by H. S. Reiss, translated by H. B. Nisbet. Cambridge University Press, Cambridge 1991.
Norbert Elias: The Civilizing Process. Sociogenetic and Psychogenetic Investigations. Translated by Edmund Jephcott. Revised edition. Blackwell, Oxford 2000.
Norbert Elias: What Is Sociology? Translated by Stephen Mennell and Grace Morrissey. Columbia University Press, New York 1978.
Norbert Elias: The Society of Individuals. Translated by Edmund Jephcott. Blackwell, Oxford 1991.
Hanover, 4 August 2026
https://gholamasad.jimdofree.com/kontakt/