
تهییجگری و پرورش انتقادی
داود غلامآزاد
چکیده
در اپوزیسیون ایران، تفاوت میان تهییجگری و پرورش سیاسی را غالباً مسئلهای سبکی میانگارند. این نوشتار نشان میدهد که این تفاوت در حقیقت فراتر از سبک است: تهییجگری و پرورش انتقادی دو جهتگیریِ کنشیِ متفاوتاند که بر دو صورتِ متفاوت از دانش استوارند. این نوشتار با تکیه بر تمایز فلسفیِ میان توده و نظام آغاز میشود، سپس دانشِ عمومی را – شخصیتمحور، آکنده از عاطفه، و وابسته به هابیتوسِ اجتماعی – از شناختِ علمیِ امر سیاسی جدا میکند؛ شناختی که سلطه را همچون موازنهٔ قدرت در دلِ صورتبندیهای اجتماعی میفهمد. با تکیه بر پژوهشهای تازه در حوزهٔ هیجان و علوم اعصاب، نشان داده میشود که هابیتوس چگونه بهشکلی عصبی شکل میگیرد. همچنین روشن میشود که توازنِ درگیرشدن و دورگزینی چگونه چرخهای خودتقویتشونده از بندِ دوگانه پدید میآورد – چرخهای که دورگزینیِ فردیِ تنها از آن رهایی نمیبخشد. تمایزی برگرفته از نظریهٔ نقش، میان انتظارهای بایدی، بایسته و اختیاری، نشان میدهد که اجبارِ بیرونی بهدرجاتِ گوناگون عمل میکند و اجبارِ درونی چگونه از دلِ آن برمیخیزد. نمونهٔ آن جمهوری اسلامی است: در آنجا این سطوحِ انتظار در یک صورتبندیِ اجتماعیِ واحد بههم فشرده میشوند، صورتبندیای که بهدشواری میتوان از زیرِ بارِ آن بیرون رفت. در این پرتو، تهییجگری همچون شبهنظامسازیای پدیدار میشود که هابیتوسِ اجتماعی را بازتولید میکند و براندازیها را به نقطهٔ آغازینشان بازمیگرداند؛ حال آنکه پرورش انتقادی الگوهای تفسیریِ خودِ تودهها را میپالاید و بدینسان موازنهٔ قدرت را به سودِ کمقدرتتران جابهجا میکند. این فرضیه که کمبودِ پرورش انتقادی همهٔ اردوگاههای اپوزیسیون، از جمله خودِ اپوزیسیونِ دموکراتیک را، به یک اندازه دربر میگیرد، به این نتیجه میانجامد: سیاست بهمثابهٔ علم، در شرایطِ دموکراتیک، تنها بهصورتِ سیاستِ شهروندانی ممکن است که بهطور عمومی پرورش یافته باشند.
نقطهٔ آغاز
در اپوزیسیون ایران، تفاوت میان تهییجگری و پرورش سیاسی – آنجا که اصلاً به چشم میآید – غالباً تفاوتی سبکی به شمار میرود: یکی پرصداتر است، دیگری صبورتر. این نوشتار نشان میدهد که مسئله فراتر از این است. تهییجگری و پرورش انتقادی دو جهتگیریِ کنشیِ متفاوتاند. این دو بر دو صورتِ متفاوت از دانش استوارند. این دو، دو موازنهٔ قدرتِ متفاوت میان طرفین برقرار میکنند. و این دو، دو تصویرِ متفاوت از انسان و از جهان در دل خود دارند. آنچه بر این تفاوت مترتب است بیش از آن است که بهنظر میرسد: اینکه آیا رهاییِ آینده، ساختارِ موجودِ سلطه را از میان برمیدارد یا آن را با نامی تازه بازمیسازد.
این پژوهش نمیپرسد کدامیک از این دو جهتگیری دلپذیرتر است. میپرسد هر یک از کدام وضعیت برمیخیزد و هر یک چه پیامدی دارد. این پژوهش جامعهشناسیِ معرفت است: کنشگرانِ سیاسی را موضوعِ خود میگیرد و پژوهشگر را نیز در همین دایره جای میدهد. زیرا انسانها، حتیٰ در شناختنِ خویش نیز، بخشی از صورتبندیهای اجتماعیاند که با یکدیگر میسازند – نه ناظرانی صرف که بیرون از این صورتبندیها ایستاده باشند. این حکم دربارهٔ هر کس که دربارهٔ آنان مینویسد نیز صادق است. از همینرو تهییجگر در اینجا نه چون شریر که چون یک نمونه بررسی میشود. او در حالتِ عادی با محاسبهای سرد فریب نمیدهد؛ او خود به آنچه میرساند باور دارد و میپندارد که صادقانه اطلاع میدهد. مقصر دانستنِ او یعنی درست همان کاری با او کردن که این پژوهش از انجامش سر باز میزند: آنچه را باید از وضعیت توضیح داد، از شخص توضیح دادن.
I. دوگونه دانش دربارهٔ امر سیاسی
۱. توده و نظام
هر آنچه در ادامه میآید بر تمایزی میان دو صورتِ دانش استوار است: دانشِ عمومی و شناختِ علمیِ امر سیاسی. برای تیزتر کردنِ این تمایز، رجوع به یک تفکیکِ مفهومیِ کهن سودمند است که در نقد عقل محض صورت گرفته: تفکیک میان توده و نظام.
توده انباشتهای از دانستههاست که فقط بهتصادف گرد آمدهاند – همانگونه که ادراک اتفاقاً آنها را فراهم آورده، بی هیچ اصلِ پیونددهنده. نظام برعکس «وحدتِ شناختهای گوناگون زیرِ یک ایده» است. در نظام، اجزا صرفاً کنارِ هم قرار نمیگیرند. آنها از اصلی برمیخیزند که بر آنها تقدم دارد و آنها را نظم میبخشد. جملهای که راهنمای این نوشتار است، این را چنین خلاصه میکند: «تحتِ فرمانِ عقل، شناختهای ما بههیچرو نباید آشفته و پراکنده بماند، بلکه باید نظامی را تشکیل دهد.» و ادامه میدهد: «کلّ بنابراین برساختهای است (articulatio) و نه تودهای انباشته (coacervatio).»
این تمایز را میتوان بیواسطه به دانشِ دربارهٔ امر سیاسی نیز بسط داد. اینجا نیز صرفاً کنارِ هم قرارگرفتنِ دانستهها و برداشتهای پراکنده وجود دارد – تودهای انباشته، نه برساخته. و نظمی بر پایهٔ یک اصل نیز هست که اجزا را به کلّی میپیوندد – کلّیای که بیش از مجموعِ آنهاست. علم بنابراین نه از انباشتنِ هر چه بیشترِ دانشِ جزئی، بلکه از نظمبخشی بر پایهٔ یک اصل پدید میآید. اینکه این اصل برای شناختِ امر سیاسی کدام است، در ادامه روشن خواهد شد: اصلِ صورتبندیهای اجتماعی که انسانها با یکدیگر میسازند.
۲. دانشِ عمومی و شناختِ علمی
دانشِ عمومی، به همین معنا، تودهای است که بر سیاست اعمال شده. این دانشِ زندگیِ روزمره است. این دانش به هابیتوسِ اجتماعی وابسته است – همان آمادگیِ جامعهزاد و ازپیششکلگرفتهای که ادراک و داوری را، پیش از آنکه تصمیمهای آگاهانه آغاز شوند، سامان میدهد. این هابیتوس چیزی نیست که فرد به خودش داده باشد، بلکه در او شکل گرفته است: انسان در صورتبندیهایی زاده میشود که تاریخی طولانی دارند و در آنها بزرگ میشود. الگوهای این صورتبندیها، پیش از آنکه او به داوری بپردازد، در او نقش میبندند.
دانشِ عمومی آکنده از عاطفه است؛ آن بر کنشِ بیواسطه هدف گرفته و از الگوهای ادراکیِ نظمِ موجود پیشاپیش شکل گرفته است. نشانِ آن شخصیتمحوری است: آن اوضاع را از ویژگیهای اشخاص توضیح میدهد. حاکم بدکار است، رهبر نجاتبخش، مردم قربانیاند. اگر همچون توده نگریسته شود، انباشتهای است از مقصرانِ پراکنده، ترسهای پراکنده، امیدهای پراکنده – بی هیچ اصلی که آنها را همچون اجزایِ یک ساختار نشان دهد. دانشِ عمومی بنابراین صرفاً نادرست نیست؛ در بسیاری از موقعیتهای زندگی عملی و قابلِاتکاست. اما برای فهمِ سلطه کور است، زیرا سلطه ویژگیِ شخص نیست، بلکه رابطهای است.
شناختِ علمی از همین حیث نگاهی متفاوت دارد. آن امرِ رابطهای را درمییابد: موازنههای قدرت میان طرفین، جابهجاییهای ممکنِ آنها به سودِ کمقدرتتران، وابستگیِ متقابلِ طرفین به یکدیگر و اتکاهایی که از آن برمیخیزد، فرآیندهایی که در آنها روابطِ سلطه شکل میگیرد و دگرگون میشود. آن دیکتاتور را نمیبیند، بلکه دیکتاتوری را؛ نه شخص را، بلکه آن ساختاری را که چنین اشخاصی را پدید میآورد – و میتواند پس از سقوطشان دوباره پدید آورد. اصلِ نظمدهندهٔ آن، اصلِ صورتبندیهای اجتماعی است که انسانها با یکدیگر میسازند. آن از تودهٔ اشخاصِ پراکنده، کلِّ برساختهٔ یک ساختارِ روابط میسازد.
اما نظمِ صرف هنوز آن چیزی نیست که واقعاً تمایزبخش است. زیرا، چنانکه بخشِ دوم نشان خواهد داد، نظمی نیز هست که صورتِ نظام را تقلید میکند، بیآنکه علم باشد. آنچه دانشِ علمی را بهمعنایِ دقیق متمایز میکند بنابراین نه نظم بهخودیِخود، بلکه خودکنترلی است: اینکه آن گزارههای خویش را در معرضِ آزمون با موضوع قرار میدهد و برای اصلاح گشوده میماند. دانشِ عمومی ادراکِ خود را بهجایِ واقعیت میگیرد. شناختِ علمی برعکس از تفاوتِ میانِ نظمِ خود و واقعیت آگاه است و برای کاستنِ آن میکوشد. نه نظاممندی بهتنهایی، بلکه نظاممندیِ خودکنترلگر و قابلِ بازبینی، نشانِ راستینِ شناختِ علمی است.
۳. یک هیجان چیست: سه کارکرد
آنچه دو صورتِ دانش را در بنیاد از هم جدا میکند، درجهٔ درگیریِ عاطفیای است که با آن ادراک صورت میگیرد – به زبانِ چارچوبِ نظریِ این نوشتار: توازنِ درگیرشدن و دورگزینی. برای فهمِ اینکه چرا این درجه برای صورتِ دانش تعیینکننده است، نخست باید دید یک هیجان اصلاً چیست.
هیجان صرفاً حالتی درونی نیست. آن فرآیندی است که در آن سه لحظه بهیکباره گرد میآیند: بدن به تحریک درمیآید، رفتاری راه میگشاید و احساسی تجربه میشود. احساس در این میان فقط وجهِ آگاهانهتجربهشدهٔ آن است؛ هیجان خود فراگیرتر است. آن سهگانهای را بهیکباره برمیآورد.
نخست، آن به انسان از درون، پیش از هر داوریِ مفهومی، گزارش میدهد که او نسبت به موقعیتِ خویش چه حالی دارد – چه او را تهدید میکند و چه او را بهسویِ خود میکشد. این کارکردِ جهتدهیِ آن است. دوم، آن به بیرون نمایان میشود: در بیان – در چهره، صدا، حالت – تحریکِ یکی برای دیگران دیدنی و خواندنی میشود و آنان بهنوبهٔ خود با تحریکِ خویش پاسخ میدهند. این کارکردِ ارتباطیِ آن است. آن افزودهٔ صرفی بر کارکردِ نخست نیست، زیرا حتیٰ گزارش به درون نیز از نشانههایی بهره میگیرد که میانِ انسانها معتبرند. سوم – این در بخشِ دوم اهمیت خواهد یافت – هیجان اقتصادِ درونیِ خود را در توازن نگه میدارد: آن حالِ کسی را که آن را تجربه میکند، تنظیم میکند. خلطکردنِ هیجان با احساس یعنی نادیدهگرفتنِ هر سه کارکرد بهیکباره: جهتدهیِ پیشامفهومی، تفاهم میانِ انسانها و تنظیمِ اقتصادِ تحریکیِ خویشتن.
۴. چگونه هابیتوس در مغز شکل میگیرد
اینکه هابیتوس ادراک را شکل میدهد، بیش از استعارهای است. آن بهمعنایِ واقعی کلمه ثبت شده است – همچون الگویی از پیوندهای عصبی در مغز. این پیوندها خودبهخود پدید نمیآیند. آنها از راهِ کاربرد پدید میآیند. آنچه انسان بارها تجربه میکند، مسیری در مغز میگشاید؛ آنچه بهکار نمیرود، تحلیل میرود. این فرآیند در کودکیِ آغازین شروع میشود و در سراسرِ عمر ادامه مییابد، هرچند با انعطافپذیریِ رو به کاهش.
دو گونه تجربه این مسیرهای عصبی را شکل میدهند. یکی تجربهٔ بیواسطه است: آنچه انسان خود زیسته، از سر گذرانده، انجام داده – ترس از دستگیری، شادیِ مقاومتِ موفق، ناامیدی از خیانتِ فردی مورد اعتماد. دیگری تجربهٔ باواسطه است: آنچه به او گفته میشود، آنچه او از حکایتها، خبرها، شایعات، تربیت، تبلیغات درمییابد، بیآنکه خود آن را زیسته باشد. هر دو گونهٔ تجربه در همان مغز ردّی برجای میگذارند و همان مسیرها را میگشایند. کسی که پیاپی میشنود که دشمن پشتِ هر بدی نهفته است، این تفسیر را بهشکلی عصبی میگشاید، حتیٰ اگر هرگز با دشمن روبهرو نشده باشد. هابیتوسِ اجتماعی بنابراین نه صرفاً فردی است و نه صرفاً نظر. آن آمادگیِ جامعهساخته و در همان حال ریشهدار در بدن است، که با کاربردِ مکرر استوارتر میشود و درست به همین سبب از دسترسِ آگاهانه میگریزد.
همین خاستگاهِ برآمده از کاربردِ مکرر است که توضیح میدهد چرا هابیتوسِ اجتماعی اینچنین بهدشواری تغییر میکند. مسیرهای عصبیای که در طیِ سالها یا نسلها تمرین شدهاند، با اندیشهای واحد ناپدید نمیشوند. آنها را فقط زمانی میتوان از رده خارج کرد که مسیرهای تازه به همان اندازه بهتکرار تمرین شوند. این – چنانکه بخشِ سوم نشان خواهد داد – دلیلِ اصلیِ آن است که پرورش انتقادی به زمان نیاز دارد و با یک استدلالِ قانعکننده جایگزینشدنی نیست.
۵. هیجانها همچون پیشبینیهای مغز
بدینسان میتوان دقیقتر گفت چرا ادراک نه بهشکلی خنثیٰ ثبت میکند، بلکه تفسیر میکند. بر پایهٔ پژوهشهای تازهتر در حوزهٔ هیجان، مغز در درجهٔ نخست همچون گیرندهای عمل نمیکند که آنچه از بیرون میآید را گزارش دهد. آن همچون دستگاهی برای پیشبینی عمل میکند. آن پیوسته پیشبینی میکند چه اتفاقی در پی خواهد افتاد و این پیشبینی را فقط با دادههای حسیِ ورودی تطبیق میدهد. آنچه انسان ادراک میکند بنابراین نه گزارشِ خالصِ حسی، بلکه پیشبینیای برساخته از تجربه است که گزارشِ حسی فقط تأییدش میکند یا اصلاحش میکند.
مادهٔ این پیشبینیها از کجا میآید؟ درست از همان مسیرهای عصبیای که در بخشِ پیشین دربارهٔ آنها سخن گفته شد – از مفاهیم و الگوهایی که انسان در جامعهپذیریِ خویش آموخته تا تحریکِ جسمانیِ خود را تفسیر کند. حتیٰ یک هیجان نیز از این منظر واکنشی ثابت و از طبیعت پیشاپیش دادهشده نیست که در هر انسان یکسان بگذرد. آن مقولهای آموختهشده است که مغز به یاریِ آن، تحریکِ جسمانیِ پراکندهای را همچون «ترس»، «خشم» یا «امید» طبقهبندی میکند – و این مقولهها، چنانکه پژوهشِ هیجان بهویژه تأکید میکند، از فرهنگی به فرهنگ دیگر متفاوتاند، حتیٰ در بیانِ دیدنیِ آنها نیز. کسی که از بیگانهای انتظار دارد واکنشهای رایج در فرهنگِ خود را نشان دهد، پیوسته او را نادرست تفسیر میکند.
از اینجا نکتهای مهم برای امرِ سیاسی برمیآید. شخصیتمحوریِ دانشِ عمومی نظری نادرست نیست که پس از ادراکِ کاملِ یک وضعیت پدید آمده باشد. آن خود پیشاپیش بخشی از ادراک است – الگویی تفسیریِ آموخته که بر تحریکِ رو به افزایش گسترده میشود و وضعیت را از همان آغاز، پیش از آنکه بررسیِ آگاهانه بتواند آغاز شود، شکل میدهد. این همان اثرِ تاخیرِ هابیتوسِ اجتماعی است، فروکاسته تا سطحِ یک کنشِ منفردِ ادراک: الگوهایی که انسان در آنها جامعهپذیر شده و از صورتِ پیشینِ صورتبندیهای اجتماعیِ او برخاستهاند، تحریکِ کنونیِ او را تفسیر میکنند، پیش از آنکه او بداند در حالِ تفسیر است.
۶. چرخهٔ بندِ دوگانه
نکتهٔ تعیینکننده این است که این الگوهای تفسیری از آنِ هیچ سرِ منفردی نیستند. ما با «جامعه» و «افراد» همچون دو کمیتِ جدا سروکار نداریم، بلکه با جامعهٔ افراد سروکار داریم – با انسانها بهصیغهٔ جمع، در صورتبندیهای اجتماعیای که با یکدیگر میسازند و در همان حال در آنها زاده و در آنها رشد کردهاند. الگوهایی که فرد با آنها تحریکِ خود را تفسیر میکند، خود او آنها را اختراع نکرده. آنها در طیِ نسلها میانِ انسانها شکل گرفتهاند و در جامعهپذیری منتقل میشوند.
از همینرو خودِ تحریک نیز چیزی صرفاً درونی نیست. چون هیجان بیان میشود و بیان از سویِ دیگری خوانده و با تحریکِ خودش پاسخ داده میشود، تحریک میانِ انسانها در گردش است: هراسِ یکی نمایان میشود، از سویِ دیگری ادراک میشود و هراسِ او را میافزاید. بیانِ این هراسِ افزوده نیز بهنوبهٔ خود بر فردِ نخست بازمیتابد. بدینسان تحریک نه فقط منتقل میشود، بلکه تشدید میشود. ادراکِ تحریفشدهٔ یکی بنابراین همزمان بخشی از موقعیتِ خطرِ دیگری است. آنگاه که بسیاری نجات را از رهبری نیرومند انتظار دارند، این انتظار صرفاً مجموعهای از بدفهمیهای فردیِ منفرد نیست. آنان با هم صورتبندیهای اجتماعیای پدید میآورند که رهبر را برمیآورند – و دیگران را تهدید میکنند.
میانِ توده و پردازشِ دورگزیده و نظاممند بنابراین هیچ جهشی نیست، بلکه پیوستاری است: پیوستارِ درگیرشدن و دورگزینی. تودهٔ بینظم در قطبِ بهشدت درگیر جای دارد – آن صورتِ دانش با درگیریِ عاطفیِ بالاست، بینظام، زیرا عاطفه هیچ نظمِ واقعبنیادی را مجاز نمیدارد. نظاممندیِ دورگزیده و خودکنترلگر در قطبِ دیگر جای دارد. میانِ این دو، درجاتی نهفته است.
این توازن به میلِ فرد وابسته نیست. آن به موازنههای قدرت وابسته است – یعنی به فرصتهایِ کنترلِ اجبارهایی که انسان زیرِ آنهاست. چهار اجبار از ایندست را میتوان از هم بازشناخت: اجبارهای طبیعتِ غیرانسانی، اجبارهای طبیعتِ خودِ انسان، اجبارهای بیرونی که انسانها بر خود و بر یکدیگر اعمال میکنند، و اجبارهای درونی که از اجبارهای بیرونیِ درونیشده برمیخیزند. قدرتِ اندک بهمعنایِ کنترلِ اندک بر مجموعِ این اجبارهاست، و کنترلِ اندک بهمعنایِ خطرِ بالا و مهارنشده است.
اینکه اجبارهای بیرونی تا چه اندازه میتوانند در الزامآوری متفاوت باشند، با تمایزی برگرفته از نظریهٔ نقش دقیقتر دریافتنی میشود. سه درجه از انتظارِ اجتماعی انسانها را بهسویِ یکدیگر میکشاند – و، بهمحضِ درونیشدن، بهسویِ خودشان نیز. انتظارهای بایدی الزامآورتریناند: کسی که آنها را نقض کند، تحریماتِ سخت و غالباً رسمی را به خطر میاندازد، از آنگونه که مثلاً قانون پیشبینی میکند. انتظارهای بایسته هنجارهایی اخلاقی یا عادتشدهاند، نه رسماً تثبیتشده؛ نقضِ آنها با اینهمه ناخشنودیِ محسوسی در پی میآورد، و برآوردنِ آنها ارجگذاری. انتظارهای اختیاری سرانجام آرزوهایی صرفاند، افزودهای فراتر از ضروری: کسی که آنها را برآورد پاداش میگیرد، کسی که برنیاورد مجازات نمیشود. در این پلکان روشن میشود که اجبارِ بیرونی تودهای یکدست نیست، بلکه ساختاری پلکانی از انتظارهایی با الزامآوریِ متفاوت است. و از آنجا که همان سه گونهٔ انتظار، همینکه شکلِ عادت به خود بگیرند، بهسویِ خودِ شخص نیز جهت میگیرند، آنها همزمان مصالحِ ساختمانیِ اجبارهای درونی را فراهم میآورند: آنچه در آغاز همچون انتظارِ دیگران تجربه شده، به انتظاری بدل میشود که انسان به خودش جهت میدهد، بیآنکه دیگر شخصِ سومی لازم باشد آن را به زبان آورد.
بدینسان چرخهای بسته میشود که خود را تقویت میکند. خطرِ بالا، درجهٔ بالایی از تحریک برمیآورد. تحریکِ بالا ادراک را بهسویِ قطبِ درگیر میراند. اما ادراکِ بدینسان تحریفشده، درست همان دانشِ واقعبنیادی را که برای مهارِ اجبارها و جابهجاییِ موازنهٔ قدرت به سودِ کمقدرتتران لازم است، فراهم نمیآورد. در نتیجه خطر مهارنشده میماند، و با آن تحریک. درونِ این چرخهٔ بندِ دوگانه، هیچ افزایشی در عاطفه راهِ برونرفتی بهدست نمیدهد؛ خشمِ بیشتر، ترسِ بیشتر بازخورد را تقویت میکنند، بهجایِ آنکه آن را بگشایند. و چون این چرخه از راهِ اتکاها و وابستگیهای متقابلِ انسانها میانشان جریان مییابد، تنها میانِ آنان نیز میتواند شکسته شود.
۷. جمهوری اسلامی همچون صورتبندیِ اجبارها و انتظارها
اینکه اجبارِ بیرونی، اجبارِ درونی و چهار اجبار در واقعیت تا چه اندازه در هم تنیدهاند، در نمونهٔ جمهوری اسلامی نمایان میشود. سه گونهٔ انتظار در اینجا حوزههای جدا نمیسازند، بلکه یک صورتبندیِ واحد. انتظارهای بایدی حقوقاً مدون و رسماً مجازاتشدهاند: الزامِ حجاب، حقوقِ خانواده و کیفریِ برگرفته از شریعت، اقرار به ولایتِ فقیه، ممنوعیتِ الکل. اما اجرای آنها تنها بر عهدهٔ گشتِ ارشاد و دادگاههای انقلاب نیست. آن به والدین، همسران، همسایگان، کارفرمایان و همکاران واگذار میشود که اگر رعایتِ آن را از سویِ دیگران تضمین نکنند، خود مسئول شناخته میشوند. بدینسان هر فرد همزمان موضوع و مجریِ اجبار میشود: ساختاری که گریختن از زیرِ آن دشوارتر است از گریختن از زیرِ دیکتاتوریای که تنها از بالا اعمال میشود، زیرا اجبار از سراسرِ زنجیرهٔ وابستگیها میگذرد، نه فقط از یک قله فرومیریزد.
انتظارهای بایسته مدون نیستند، اما اجتماعاً تقریباً به همان اندازه الزامآورند: شرکت در مراسمِ عزاداریِ دینی، وفاداریِ آشکارا اعلامشده به روایتِ رسمیِ حکومت، تفکیکِ جنسیتی فراتر از حداقلِ قانونی، هنجارهای خانوادگیِ آبرو. نقضِ آنها هیچ اتهامی درپی نمیآورد، اما غیبت، طرد و شرمساریِ خانوادگی را.
انتظارهای اختیاری سرانجام قلمروِ فزونبرآوریِ داوطلبانهاند: عضویت در بسیج، دینداریِ نمایشی، خبرچینی، همکاریِ تبلیغاتی – کارهایی که پاداش میگیرند. این پاداش با جایگاههای دانشگاهی، استخدام و فرصتهای ارتقا داده میشود – نظامِ حمایتیای که وفاداری را به فرصتهای زندگی برمیگرداند.
این سه سطح ابزارهای کنترلِ جمعشونده نیستند، بلکه یک صورتبندیِ واحدند که در آن دولت خود را تا درونیترین روابط میکشاند. آنگاه که مادری از ترسِ ایمنیِ مشترک، روسری را بر دخترش تحمیل میکند، او اجبارِ بیرونی را اجرا میکند، بیآنکه خود بخشی از دستگاهِ سرکوب باشد.
همان درهمتنیدگی در سه اجبارِ دیگر نیز نمایان میشود. اجبارهای طبیعتِ غیرانسانی – کمبودِ منابع، بحرانِ آب، تنگدستیِ اقتصادیِ تشدیدشده با تحریمها – آنگونه که هستند تجربه نمیشوند. حکومت آنها را به دشمنِ بیرونی نسبت میدهد، بهجایِ آنکه سوءمدیریتِ خود را بپذیرد. بدینسان در سطحِ اجبارهایِ طبیعت، الگویی تکرار میشود که بخشِ دوم آن را همچون تهییجگری توصیف خواهد کرد: یک الزامِ واقعی شخصیتمحور میشود و بدینسان از آن شناختی محروم میشود که برای مهارِ آن لازم است.
اجبارهای طبیعتِ خودِ انسان – جنسیت، نیاز به نزدیکی، رشدِ جسمانی، سالخوردگی، بیماری – بیواسطه با حکومتی برخورد میکنند که خودِ بدن را موضوعِ تنظیمِ سیاسی میسازد: الزامِ حجاب بهمعنایِ واقعیِ کلمه سلطه بر طبیعتِ خودِ انسان است. پیامد آن زندگیِ دوگانهای گسترده است: همنوایی در ملأ عام و نافرمانی در خلوت – در مهمانیها، قرارهای عاشقانه، مصرفِ الکل، تلویزیونِ ماهوارهای – زندگیای که برای افرادِ کوییر تا مرزِ جرمانگاریِ خودِ طبیعتشان تشدید میشود.
اجبارهای درونی همچون نگهبانِ درونیشده نمایان میشوند: خودسانسوریِ مزمن حتیٰ در فضایِ خصوصی، از ترسِ آنکه از سویِ خویشاوندانِ خود گزارش شوند؛ ناراحتی از نقضِ قاعده که حتیٰ وقتی کسی نمیبیند نیز باقی میماند، زیرا نقشبندی بهاندازهٔ کافی عمیق است. این را همچون فرسودگی، بدبینی یا مهاجرتِ درونی تجربه میکنند – و همچون شکافِ رو به افزایش میانِ موضعِ نمایانشده در ملأ عام و موضعِ زیسته در خلوت، بهویژه در نسلِ جوانتر. درست همین اجبارهای درونیِ عمیقاً نقشبستهاند که برای هر نظمِ آینده چنین خطرناکند: آنها از هر براندازی برجای میمانند.
II. تهییجگری همچون جهتگیریِ کنشی
تهییجگری انتقالِ دانشِ عمومی از سویِ کسی است که خود در بندِ آن است. اما آن بیش از انتقالِ صرف است. اینجا نمایان میشود که تهییجگر با توده چه میکند.
۱. دشمن همچون تنها الگویِ تفسیری
تودهٔ بینظم تحملناپذیر است، زیرا تحریکِ پراکنده معنایی میطلبد که زیرِ آن قابلِکنترل شود. تهییجگر این معنا را عرضه میکند – اما این گونهای از نظم است که با واقعیت نامتناسب است. او توده را نه بر پایهٔ اصلی واقعبنیاد که در خودِ واقعیت نهفته باشد، بلکه بر پایهٔ تصویری از آرزو و ترس نظم میدهد. او به توده نقطهٔ گریزی میبخشد: او همهٔ بدیهای پراکنده را به یک شخص، یک دشمن، یک توطئه بازمیگرداند و همهٔ امیدهای پراکنده را به یک ناجی. بهصراحت باید گفت، او یک الگویِ تفسیریِ واحد و خشن برایِ کلِّ تحریکِ پراکنده عرضه میکند: دشمن.
این یک الگو بهغایت کارآمد است، زیرا درست همان کاری را انجام میدهد که کارکردِ جهتدهیِ هیجان بر عهده دارد. آن ترس را میبندد، ادراک را نظم میدهد، به کنش راهبری میکند، و میانِ کسانی که همان تفسیر را باور دارند تعلق پدید میآورد. در همینجاست نیرویِ اغواگرِ تهییجگری: آن نیازِ جهتیابی را به سریعترین و ارزانترین شیوه برمیآورد.
۲. شبهنظامسازی: نظم بیخودکنترلی
اما این نیاز را بهشیوهای جعلی برمیآورد. از این پس، همان یک الگوی خشن هر ادراکِ دیگری را شکل میدهد: هر موقعیتِ تازه از پیش همچون کارِ دشمن تفسیر میشود. این شبهنظامسازیای است. آن صورتِ بیرونیِ یک پیوستگی را دارد – ناگهان همهچیز بههم پیوند دارد، همهچیز دلیلی دارد – اما اصلِ پیونددهنده نه واقعبنیاد، بلکه فرافکنیشده است. تهییجگر توده را نه به نظامی، بلکه به جهانبینیِ بستهای بدل میکند که نظمِ علم را تقلید میکند، بیآنکه خودکنترلیِ آن را داشته باشد. آن شبهدورگزینی است: آن نظمِ شناختِ دورگزیده را تقلید میکند، حال آنکه عاطفاً در قطبِ درگیر باقی میماند – و حتیٰ آن را سختتر میکند.
۳. جهانبینیِ بسته همچون تنظیمِ عاطفی
در این خطری نهفته است که از خطرِ تودهای صرف بزرگتر است. تودهٔ بینظم دستِکم گشوده است: آن با خود در تضاد است، تردید را مجاز میدارد، بهسویِ نظم میراند. شبهنظام برعکس بسته است. آن همهچیز را از یک اصل توضیح میدهد، و از آنجا که همهچیز را توضیح میدهد، ابطالناپذیر شده است. هر تجربهٔ متقابل در آن گنجانده میشود – حتیٰ تناقض نیز قدرتِ دشمن را ثابت میکند. اینجا کارکردِ سومِ هیجان نمایان میشود، تنظیمِ حالِ خویشتن: الگویی تفسیری که تحریک را میبندد، به آشفتگیِ فشارآور پایان میدهد و اقتصادِ درونی را در توازنی نگه میدارد که تکیهگاه میدهد. درست همین کار را تصویرِ دشمن انجام میدهد. آن بنابراین نه در سطحِ نظرِ صرف، بلکه در سطحِ تنظیمِ عاطفی جای میگیرد. واقعیتهایی که الگو را نشانه میگیرند بنابراین نه صرفاً یک دیدگاه، بلکه شیوهٔ جاافتادهٔ مدیریتِ تحریکِ خویشتن را تهدید میکنند. از همینرو آنها دفع میشوند، نه آزموده. کسی که شبهنظام را دارد، دیگر بهدنبالِ نظامی بهتر نمیگردد.
۴. سه اجبارِ ناپدیدشده
آنچه در این میان از دست میرود، دقیقاً نامیدنی است. چنانکه نشان داده شد، انسان زیرِ چهارگونه اجبار قرار دارد: اجبارهای طبیعتِ غیرانسانی، اجبارهای طبیعتِ خودِ انسان، اجبارهای بیرونی و اجبارهای درونی. اما شبهنظامِ تهییجگرانه در بنیاد فقط یک اجبار میشناسد – اجبارِ بیرونیِ شخصیتیافتهٔ دشمن. آن کلِّ بغرنجیِ چندگانه را زیرِ همین یک الگویِ خشن میگنجاند و سه اجبارِ دیگر را نامرئی میکند. آن نه اجبارهای طبیعتِ غیرانسانی را میبیند، نه آنِ طبیعتِ خودِ انسان را، و مهمتر از همه نه اجبارهای درونی را – اجبارهای درونیشدهای که در هابیتوسِ خویشتن همچون طبیعتی دوم به کار خود ادامه میدهند و خود را همچون باورِ شخصی پنهان میکنند. درست از همین راه انسان را در نابالغی نگه میدارد: کسی که تمامِ اجبار را در دشمن میبیند، سهمِ خود را نمیبیند. و در همینجاست دلیلِ آنکه صرفِ سقوطِ حاکم رهایی نمیبخشد. سه اجبارِ دیگر مهارنشده باقی میمانند، و با آنها خطری که تحریک پیوسته از آن نو برمیخیزد.
۵. تبعیت و بازگشتِ نظمِ کهن
تهییجگری کسانی را که مخاطبِ آناند در قطبِ درگیر نگه میدارد و بدینسان در وابستگی به هدایتِ عاطفی – رابطهای که از نظرِ ساختاری با رابطهٔ میانِ حاکم و محکوم همانند است. تصویرِ آن از انسان و جهان بدینسان از پیش داده شده، بیآنکه تهییجگر بهویژه آن را برگزیده باشد: دیگری همچون موجودی که باید عاطفاً برده شود، جهان همچون صحنهٔ نبردِ میانِ اشخاصِ نیک و بد. اثرِ آن بازتولیدِ ساختار است. نگاهِ درگیر به آنچه دیدنی است میرسد، به شخص، نه به ساختاری که آن را پدید میآورد. آن بنابراین دیدنی را سرنگون میکند و نادیدنی را برجای میگذارد.
اینجاست دلیلِ آنکه براندازیها در تاریخِ ایران پیاپی همان نظمی را بازآفریدهاند که میخواستند بر آن چیره شوند. صورتبندیِ انتظارهای بایدی، بایسته و اختیاری که در بخشِ ۷.I توصیف شد، اجبارهای درونیای برجای میگذارد که عمیقتر از هر مقررهٔ منفرد و هر حاکمِ منفردند. هابیتوسِ اجتماعی از دگرگونیِ اوضاع عقب میماند؛ این عقبماندگی همان اثرِ تاخیرِ پیشتر توصیفشده را پدید میآورد – الگوهای ادراکی و رفتاریای که بر اجبارِ بیرونی استوارند، زیرِ نامهایِ تازه بازتولید میشوند. حاکمِ تازه هابیتوسِ اجتماعیِ دگرگوننشدهای را مییابد که او را برمیدارد. تهییجگری این اثر را تقویت میکند، زیرا آن هابیتوسِ اجتماعی را دستکاری نمیکند، بلکه فقط موضوعش را عوض میکند: آن یک دشمن را با دیگری، یک الگویِ خشن را با الگویی به همان اندازه خشن جایگزین میکند. آن بنابراین نه پادزهرِ فرآیندِ بندِ دوگانه، بلکه بخشی از آن است – صدایِ بندِ دوگانه که خود را راهِ برونشد میپندارد.
III. پرورش انتقادی همچون جهتگیریِ کنشی
پرورش انتقادی جهتگیریِ مخالف است. آنچه در میان است نظم در برابرِ بینظمی نیست – نظم را تهییجگر نیز عرضه میکند. آنچه در میان است نظمِ گشوده و خوداصلاحگر در برابرِ شبهنظمِ بسته است.
۱. دورگزینیِ خودبازتاب
صورتِ دانشِ آن دورگزینیِ خودبازتاب است. با این، بیش از صرفِ تسلط بر عاطفه مراد است. حتیٰ انسانِ صرفاً رامشده نیز عاطفاً کنترلشده است، بیآنکه از اینرو چیزی را ببیند: اجبارهای درونیِ او همچون طبیعتِ دومی ناشناخته در او عمل میکنند که او آن را از آنِ خویش میپندارد. و بیش از نظمِ صرف نیز مراد است، زیرا شبهنظام نیز نظمیافته است و با اینهمه ناراست. آنچه تمایزبخش است، خاستگاهِ آزمودهشدهٔ نظم است: توانِ بازشناختنِ اصلِ نظمدهندهٔ خویش همچون فرافکنیشده یا همچون واقعبنیاد. درست همین کار را دورگزینیِ خودبازتاب انجام میدهد. آن نگاهِ آزماینده را به شناختِ خویش بازمیگرداند و درمییابد که معنایِ «دشمن» الگویی است که بر تحریکِ خویشتن گسترده شده، نه خودِ تحریک. کسی که این را دریابد، اصلِ نظمدهندهٔ خویش را همچون چیزی میبیند که خود همراه آورده. او میتواند بپرسد چه بخشی از نظمِ او از آرزو و ترسش برمیخیزد و چه بخش از خودِ واقعیت. اما چون این الگو طیِ جامعهپذیریِ او در او شکل گرفته و از تاریخِ صورتبندیهای اجتماعیِ او برمیخیزد، دریافتنِ آن هرگز کارِ یک آن نیست. آن گسستِ رنجآور از طبیعتی دوم است.
۲. پالایشِ تفسیر: چهار اجبار نمایان میشوند
آنچه پرورش انتقادی در این میان انجام میدهد، همچون پالایشِ تفسیر دریافتنی است. تهییجگری خشنترین الگویِ ممکن را عرضه میکند – الگویی واحد برای همهچیز. پرورش الگوهایی را که فرد با آنها میآموزد تحریکِ خویش را تفسیر کند، میافزاید و میپالاید. آن تصویرِ یکپارچهٔ شخصیتمحور را در ساختارِ متمایزِ اجبارهایِ واقعی میگشاید: آن قابلِتمیز میسازد که در همان یک تحریکِ فشارآور، اجبارهای طبیعتِ غیرانسانی، طبیعتِ خودِ انسان، اجبارهای بیرونی و اجبارهای درونی همزمان نهفتهاند. این نظامسازیِ واقعبنیاد بر پایهٔ اصلِ صورتبندیهای اجتماعیای است که انسانها با یکدیگر میسازند، و اجبارهای درونی را همچون اجبارهای درونی بازمیشناسد – این همان سهمِ خودبازتاب بهمعنایِ دقیق است: این بینش که بخشی از آنچه همچون اجبارِ بیرونی تجربه میشود، در واقع اجبارِ درونیِ درونیشده است – اجباری که میتوان دید و بدینسان از دوش برداشت. اینجاست دلیلِ آنکه این بینش رها میکند. اجبارِ درونیِ دیدهشده، ویژگیِ سرنوشتِ کور را از دست میدهد و به موضوعِ شکلپذیریِ ممکن بدل میشود. آزادی آنگاه نه نبودِ اجبار است – اجبارهای طبیعتِ غیرانسانی و طبیعتِ خودِ انسان برجای میمانند – بلکه کنترلی گستردهتر و یکسانتر بر هر چهار اجبار است که بینش آن را ممکن میسازد. برای جمهوری اسلامی این بهطورِ مشخص یعنی: بازگشودهکردنِ صورتبندیِ در همآمیختهٔ سطوحِ انتظار و اجبار که در بخشِ ۷.I توصیف شد – تمیزدادنِ آنچه اجبارِ طبیعت است، آنچه طبیعتِ خودِ انسان است، آنچه اجبارِ بیرونی و آنچه اجبارِ درونی است، بهجایِ تجربهکردنِ همهچیز همچون یک بغرنجیِ واحد و نفوذناپذیر.
۳. خودبازتابی و همدلی
این بازگشت ناگزیر دو جهت دارد که یکدیگر را شرط میکنند. رو به درون، آن خودبازتابی است: آن تصاویرِ آرزو و ترسِ خویش را از آنِ خود بازمیشناسد. رو به بیرون، آن همدلی است: آن دیگری را در موقعیتِ خویش ادراک میکند، بهجایِ آنکه او را همچون صحنهآراییِ درامِ خویش بنگرد. کسی نگاهِ خود را فقط زمانی میبیند که بداند دیگری متفاوت میبیند؛ و کسی دیگری را فقط زمانی میبیند که فرافکنیهای خود را بازدارد. هر دو در بنیاد همان دورگزینیاند.
۴. جابهجاییِ قدرت بهجایِ وابستگی
اگر تهییجگری بهشکلِ تبعیتآفرین عمل میکند – از راهِ نگهداشتنِ مخاطبانش در وابستگی – پرورش برعکس عمل میکند: آن توانِ دورگزینیِ کمقدرتتران را میافزاید و موازنهٔ قدرت را به سودشان جابهجا میکند. پرورشی که به وابستگیِ مخاطبانِ خود نیاز داشته باشد، پرورش نیست، بلکه تهییجگریِ پنهانشده است. تصویرِ آن از انسان و جهان بنابراین آن دیگری است: دیگری همچون سوژهای توانمند به داوریِ خویش، جهان همچون ساختارِ روابطِ اتکایِ متقابل و وابستگیهای برخاسته از آن.
۵. کارِ صبورانه بر هابیتوسِ اجتماعی
اثرِ آن دستکاریِ هابیتوسِ اجتماعی است، درست در همان نقطهای که اثرِ تاخیر پدید میآید: در الگوهای تفسیریای که بهشکلی عصبی گشوده شدهاند و بخشِ نخست از آنها سخن گفت. این همچنین توضیح میدهد که چرا پرورش باید صبورانه باشد و با استدلالهای بهتر بهتنهایی جایگزینشدنی نیست. الگوهای تفسیری، چنانکه نشان داده شد، بر ادراک تقدم دارند و آن را از پیش با کارکردِ پیشبینیِ مغز شکل میدهند؛ آنها در طیِ نسلها اجتماعاً شکل گرفتهاند و در جامعهپذیری بهشکلی فردی گشوده شدهاند. از همینرو آنها با تصمیمی در یک لحظه تغییر نمیکنند. آنها فقط زمانی تغییر میکنند که الگوهایِ تازه و ظریفتر پیاپی نهاده شوند، تا هابیتوس با یاریِ آنها از نو به تفسیر بپردازد. هابیتوسِ اجتماعی را نمیتوان مانندِ یک نظر، یکشبه از نو قالبریزی کرد؛ آن را فقط میتوان از راهِ تجربههای تازه و پردرگیریِ عاطفی، بهآهستگی و از طریقِ مسیرگشاییِ عصبیِ دوباره، دگرگون کرد. این کارِ صبورانهٔ پرورش است. و از همینرو است که کارآییِ آن، هرچند آهسته، در برابرِ ساختار واقعی است – حال آنکه تهییجگری تنها قدرتی احساسشده پدید میآورد.
۶. چرخهٔ متقابل: چگونه بندِ دوگانه گشوده میشود
این همچنین نشان میدهد که فرآیندِ بندِ دوگانه چگونه چیرهشدنی است – و چگونه نیست. نمیتوان بر آن تنها از این راه چیره شد که یک فرد بهتنهایی دورگزیدهتر شود. فردِ دورگزیده بهتنهایی در کششِ دیگران باقی میماند، زیرا درگیریِ آنان صورتبندیهایی را که او نیز به آنها تعلق دارد پیش میبرد؛ و او اصلاً نمیتواند این را بهتنهایی انجام دهد، زیرا الگوهایِ ظریفتری که او میتواند تحریکِ خویش را با آنها تفسیر کند، فقط زمانی در دسترسِ اویند که در جامعهٔ افراد در دسترس باشند. آنها میانِ انسانها شکل میگیرند و در جامعهپذیری منتقل میشوند، نه در یک سرِ منفرد اختراع میشوند. به همان اندازه نمیتوان بر بندِ دوگانه از بالا چیره شد – از راهِ بازآموزیِ «جامعهای» که اصلاً فراتر از افراد وجود ندارد. چون چرخه میانِ انسانها جریان مییابد، چرخهٔ متقابلِ آن نیز باید میانِ آنان بهحرکت درآید: آنجا که چند تن همزمان دورگزیدهتر ادراک کنند، نه فقط نگاهِ هریک تغییر میکند، بلکه صورتبندیهایی که با یکدیگر میسازند نیز – و بدینسان موقعیتِ خطری که بر هریک بازمیتابد. دورگزینی در اینجا نه بهشکلِ افزایشی، بلکه بهشکلِ صورتبندیانه عمل میکند: آن خطرِ متقابلاً پدیدآمده را میکاهد، و خطرِ کاستهشده به هر فرد دورگزینیِ بیشتری اجازه میدهد. در برابرِ دورِ باطلِ بندِ دوگانه بدینسان چرخهٔ متقابلِ ممکنی میایستد. اما آن خودبهخود آغاز نمیشود. آن باید در نقاطِ محفوظ بهحرکت درآید. درست این وظیفهٔ پرورش انتقادی است.
۷. پیششرطهای پرورش انتقادی
آنچه آن پیشفرض میگیرد، بگذار آشکارا گفته شود، زیرا فقدانِ آن نیز از همینجا توضیحپذیر است. آن نخست در خودِ پرورشدهنده، دورگزینیِ خودبازتاب را پیشفرض میگیرد: کسی که شناختِ خویش را ندیده، آن را ندیده انتقال میدهد و تهییج میکند، حتیٰ اگر گمان کند در حالِ آموزشدادن است. پرورش انتقادی از همینرو همیشه در وهلهٔ نخست خودپرورشیِ کسی است که آن را انجام میدهد. آن دوم در کسی که پرورش مییابد، حداقلی از خطرِ مهارشده را پیشفرض میگیرد، زیرا زیرِ ترسِ غالب، دورگزینی بهدشواری دستیافتنی است. درست همینها نقاطِ محفوظیاند که چرخهٔ متقابل میتواند از آنها آغاز شود. از همینرو پرورش انتقادی زیرِ ترورِ بیواسطه دشوارترین است – و در فضاهایِ محفوظتر محتملترین.
کمبودِ مشترکِ اردوگاهها
از این تمایز، فرضیهٔ راستینِ جامعهشناسیِمعرفتیِ این نوشتار برمیآید – فرضیهای که بهسویِ خودادراکیِ اپوزیسیون نشانه میرود، اپوزیسیونی که در اردوگاههای خویش امرِ تعیینکننده را میبیند.
زمینِه مشترک
آنچه میانِ همهٔ گروههای اپوزیسیون مشترک است، کمبودِ پلکانیِ پرورش انتقادی است. همه، با همهٔ تضادِ محتوایی، کموبیش در دانشِ عمومی با ادراکِ شخصیتمحورِ آن باقی میمانند. همه، کموبیش، از شبهنظامی بسته زندگی میکنند. در هیچیک از آنها اثرِ تاخیر بازاندیشیده نشده. این کمبود ویژگیِ یک جناح نیست، بلکه زمینِ مشترکی است که همه از آن برمیرویند. آن به موقعیتی مشترک و هابیتوسی مشترک اشاره میکند که از همان تاریخ به ارث رسیدهاند – شکلگرفته از همان صورتبندیِ انتظارهای بایدی، بایسته و اختیاری که در بخشِ ۷.I توصیف شد، صورتبندیای که هیچ جناحِ اپوزیسیون از آن نروییده است. تضادهای بهظاهر عمیقترینِ اپوزیسیون، در این سطحِ عمیقتر، یکساناند.
دو تفاوت: تصویرها و توازن
بر این زمینِ مشترک، گروهها فقط در دو چیز از هم متفاوتاند. نخست در تصویرهایِ آرزو و ترسِ خویش: یکی بازگشتِ نظمی ازدسترفته را آرزو دارد، دیگری از آن هراسان است؛ یکی از فروپاشی میترسد، دیگری آغازی نو و خالص را آرزو دارد. این تصویرها شناخت نیستند، بلکه فرافکنیهای خواهش و ترساند. هرچند متفاوتاند، فقط محتواهایِ متفاوتِ همان صورتِ ادراکاند، پرکنندههای متفاوتِ همان شبهنظام. کشاکشِ تصویرها اشتراکِ صورت را میپوشاند. دوم، گروهها در درجهٔ توازنِ درگیرشدن-دورگزینیِ خویش متفاوتاند – در اینکه تا چه اندازه در عاطفه ایستادهاند. معیارِ واقعبنیادیای که گروهها بر پایهٔ آن از هم بازشناختنیاند، همین درجه است – نه توافق بر سرِ اهداف. و چون آن بر پیوستار متغیر است، در جابهجاییِ آن – نه در پیروزیِ یک تصویرِ آرزو بر دیگری – وظیفهٔ راستین نهفته است.
آزمون بر موقعیتِ خویشتن
این فرضیه خودِ اپوزیسیونِ دموکراتیک را نیز میآزماید، و باید بیازماید، اگر قرار نباشد فریبکارانه باشد. در صفوفِ آن نیز، کموبیش نقشبسته، انتظارِ فردِ نجاتبخش زندگی میکند؛ در آن نیز گرایش به دیدنِ بدی در اشخاص. بازشناختنِ کمبودِ مشترک نخست در خویشتن، همان سهمِ خودبازتاب است، اینبار اعمالشده بر موقعیتِ خویش – آزمونی بر اینکه آیا این نوشتار به آنچه از دیگران میطلبد، خود پایبند است.
پایان: سیاست همچون علم و ضرورتِ پرورشِ همگانی
از اینجا میتوان گفت پرورشِ سیاسیِ انتقادی برای چه ضروری است. آن شرطِ سیاستی است که زیرِ شرایطِ دموکراتیک سزاوارِ این نام باشد – سیاستی همچون علم.
سیاست همچون علم
سیاست همچون علم، در تطابقِ دقیق با آنچه دربارهٔ شناختِ علمی گفته شد، یعنی رابطهٔ دورگزیده، واقعمحور، نظاممند و خودکنترلگر با واقعیتِ سیاسی: نه شبهنظامِ بستهٔ تصویرهایِ آرزو و ترس، بلکه نظمِ گشوده و بر پایهٔ موضوع آزمونپذیر، بر پایهٔ اصلِ صورتبندیهای اجتماعیای که انسانها با یکدیگر میسازند. آن کنشِ سیاسی از قطبِ دورگزیدهٔ پیوستار است – برخاسته از دورگزینیِ خودبازتاب که بینش به چهار اجبار را ممکن میسازد و آزادی را نه همچون نبودِ اجبار، بلکه همچون کنترلِ گستردهشده بهواسطهٔ بینش میفهمد.
اعتراضِ لایهٔ دورگزیده
میتوان اعتراض کرد که برای این، لایهای دورگزیده کافی است – آگاهانی که سیاست را همچون علم انجام میدهند، حال آنکه بسیاری در توده یا در شبهنظام باقی میمانند. این اعتراض در سه چیز شکست میخورد.
دلیلِ نخست: موضوع
آن نخست بر موضوع شکست میخورد. برخلافِ ستارهشناسی که ستارگانش خود را با ادراکِ او تطبیق نمیدهند، سیاست با موضوعی سروکار دارد که خود از راهِ شیوهٔ ادراکِ بسیاری همآفریده میشود – صورتبندیهای اجتماعیای که انسانها با یکدیگر میسازند. تا زمانی که بسیاری در شبهنظام باقی بمانند، جهانبینیِ بسته نه فقط بدفهمیِ خصوصیِ آنان، بلکه – چنانکه صورتبندیِ جمهوری اسلامی در بخشِ ۷.I نشان میدهد – جزئی واقعی از واقعیتِ سیاسی است: آن پیوندِ رهبری، دشمنی، خطر را پدید میآورد. دانشِ دورگزیدهٔ اقلیتی دربارهٔ اکثریتی درگیرِ شبهنظام، دانشِ سلطه خواهد بود. آن موازنهٔ قدرتِ تبعیتآفرین را بازتولید خواهد کرد، بهجایِ آنکه آن را به سودِ کمقدرتتران جابهجا کند.
دلیلِ دوم: بندِ دوگانه
آن دوم بر بندِ دوگانه شکست میخورد. شبهنظامِ بسیاری خطایِ آنان نیست که بتوان آن را بخشود، حال آنکه اندکی سیاست میکنند. آن نیرویی است که خطر را نگه میدارد؛ و این خطر بهنوبهٔ خود، درگیریِ حاملِ شبهنظام را پدید میآورد. تا زمانی که بسیاری در جهانبینیِ بسته باقی بمانند، بندِ دوگانه بهنیرو باقی میماند. هیچ لایهای، هرچند دورگزیده، نمیتواند آن را از بیرون بگشاید، زیرا خطری که آن را زنده نگه میدارد، خود از راهِ شیوهٔ ادراکِ بسیاری همآفریده میشود. چرخهٔ متقابل که بندِ دوگانه را میگشاید، باید از راهِ خودِ بسیاری جریان یابد.
دلیلِ سوم: الگوهای تفسیری
آن سوم بر طبیعتِ خودِ الگوهای تفسیری شکست میخورد. الگوهایی که هرکس تحریکِ خویش را با آنها تفسیر میکند، از آنِ هیچ سرِ منفردی نیستند، بلکه از آنِ جامعهٔ افرادند. آنها در طیِ نسلها میانِ انسانها شکل گرفتهاند و در جامعهپذیری منتقل میشوند. از همینرو تفسیرِ ظریفتر و متمایزترِ موردنظرِ پرورش، نمیتواند در نخبهای بماند و از آنجا اداره شود. آن فقط زمانی جابهجا میشود که میانِ بسیاری جابهجا شود – آنگاه که الگوهایی که برایِ تفسیرِ تحریکِ مشترکشان در دسترسِ بسیاریاند، ظریفتر شوند. از آن گذشته، چون درست اجبارهایِ درونیِ بسیاریاند که صورتبندیِ سلطه را از درون نگه میدارند، آن فقط آنجا تکیهگاه خود را از دست میدهد که خودِ بسیاری اجبارهایِ درونیِ خویش را ببینند. این را هیچکس نمیتواند بهجایِ آنان انجام دهد.
جملهٔ پایانی
از این جملهٔ پایانی برمیآید. سیاست همچون علم زیرِ شرایطِ دموکراتیک تنها بهصورتِ سیاستِ شهروندانی ممکن است که بهطور همگانی پرورش یافته باشند. سیاستِ دموکراتیک – دریافته همچون تولید و ادارهٔ دموکراتیکِ شرایطِ عمومیِ بازتولیدِ دروندولتی و میاندولتیِ جامعه – خودراهبریِ مشترکِ بسیاری است. خودراهبری پیشفرض میگیرد که بسیاری تاحدی خود از آن دورگزینیِ خودبازتاب برخوردار باشند که شبهنظام را میگشاید و امرِ واقعی را از فرافکنیشده تمیز میدهد. آنجا که این دورگزینی فقط نزدِ اندکی است، دانشِ سلطه و راهبریِ بیرونی هست. آنجا که همگانی میشود، سیاستِ دموکراتیک هست.
پرورشِ سیاسیِ انتقادی از همینرو نه افزودهای دلخواسته بر دموکراسی، بلکه شرطِ امکانِ آن است – راهی که از دلِ آن، از میانِ انبوهِ درگیر، انبوهی که شبهنظامِ حملشده بهدستِ بندِ دوگانه را با خود دارد، جامعهٔ افرادی پدید میآید که میتواند شرایطِ بازتولیدِ خویش را خود، دورگزیده و مشترک، تولید و اداره کند. این همان معنایِ دقیقی است که در آن روشنگری – که همچون خروجِ انسان از نابالغیِ خودخواستهاش تعریف شده است – بهذاتِ خویش پرورشِ سیاسیِ انتقادی است و نه تهییجگری.
واژهنامه
توده / نظام (کانت). توده انباشتهای تصادفی از دانستههاست بی هیچ اصلِ پیونددهنده. نظام بهروایتِ کانت «وحدتِ شناختهای گوناگون زیرِ یک ایده» است: کلّی که اجزایش از اصلی برمیخیزند و یکدیگر را نگه میدارند. این نوشتار این تمایز را به دانشِ دربارهٔ امرِ سیاسی بسط میدهد.
دانشِ عمومی. دانشِ روزمره دربارهٔ اوضاعِ سیاسی. انباشتهای از برداشتهای پراکنده و آکنده از عاطفه که سلطه را شخصیتمحور میکند – آن را از ویژگیهای اشخاص، نه از ساختارهای رابطه، توضیح میدهد.
شناختِ علمی (امرِ سیاسی). شناختی که سلطه را همچون رابطه درمییابد: همچون موازنهٔ قدرت میانِ طرفین، نظمیافته بر پایهٔ اصلِ صورتبندیِ اجتماعی، و شناختی که گزارههای خویش را پیوسته با واقعیت میآزماید.
هابیتوس (هابیتوسِ اجتماعی). آمادگیِ جامعهزادی که در مغز، بهصورتِ الگویی از پیوندهایِ عصبی، ریشه دارد و ادراک و داوری را پیش از آنکه تصمیمهای آگاهانه آغاز شوند، سامان میدهد. از راهِ تجربهٔ مکررِ بیواسطه و باواسطه پدید میآید و فقط بهآهستگی تغییر میکند.
صورتبندیِ اجتماعی (الیاس). ساختارِ روابطی که انسانها با یکدیگر میسازند، از راهِ اتکایِ متقابل بر یکدیگر و وابستگی به یکدیگر. مفهومِ بنیادینِ جامعهشناسیِ فرآیندی و رابطهای؛ بدیلی برای اندیشیدن به کمیتهای جدا مانندِ «فرد» و «جامعه».
چهار اجبار (الیاس). اجبارهای طبیعتِ غیرانسانی، اجبارهای طبیعتِ خودِ انسان، اجبارهای بیرونی (که انسانها بر خود و بر یکدیگر اعمال میکنند) و اجبارهای درونی (اجبارهای بیرونیِ درونیشده). درجهای که انسان میتواند این چهار اجبار را کنترل کند، فرصتهای قدرت و توانِ دورگزینیِ او را تعیین میکند.
انتظارهای بایدی، بایسته و اختیاری (دارندورف). پلکانبندیای از انتظارهای نقشِ اجتماعی بر پایهٔ الزامآوریشان: انتظارهای بایدی رسماً مجازاتشدهاند (مثلاً از راهِ قانون)، انتظارهای بایسته اخلاقی یا عادتشدهاند و ناخشنودیِ اجتماعی درپی میآورند، انتظارهای اختیاری صرفاً آرزوهایی مثبتاً پاداشدهندهاند. در این نوشتار مفهومِ اجبارِ بیرونی را پالایش میکند و نشان میدهد چگونه از انتظارهایی از دیگران که به عادت بدل شدهاند، اجبارهای درونی پدید میآیند.
درگیرشدن و دورگزینی. پیوستاری که هر ادراک را بر آن میتوان جای داد: در قطبِ درگیر عاطفهٔ بیواسطه چیره است، در قطبِ دورگزیده نظمِ آزموده و خودکنترلگر. توازن دلبخواهی نیست، بلکه به موقعیتِ قدرت وابسته است.
هیجان / احساس. هیجان فرآیندِ فراگیرِ برساخته از تحریکِ جسمانی، رفتارِ راهگشوده و احساسِ تجربهشده است؛ احساس فقط وجهِ ذهنیِتجربهشدهٔ آن است. هیجانها سه کارکرد برمیآورند: جهتدهی (رو به درون)، ارتباط (رو به بیرون) و تنظیم (اقتصادِ تحریکیِ خویشتن).
کارکردِ پیشبینیِ مغز (بارت). مغز نه همچون گیرندهٔ صرفِ برداشتهای حسی، بلکه پیوسته پیشبینی میکند چه خواهد شد و محرکهای دررسیده را در پرتوِ این پیشبینی تفسیر میکند. بدینروایت، هیجانها مقولههایی آموخته و فرهنگساختهاند که مغز با آنها تحریکِ جسمانی را طبقهبندی میکند – نه واکنشهایی ثابت و همهجا یکسان.
مسیرگشاییِ عصبی (هوتر). تقویتِ پیوندهایِ عصبی از راهِ کاربردِ مکرر. توضیح میدهد چرا الگوهای تفسیریِ تمرینشده پایدارند و فقط از راهِ تجربهٔ تازهٔ مکرر تغییرپذیرند، نه از راهِ یک اندیشهٔ واحد.
اثرِ تاخیر. این واقعیت که هابیتوسِ اجتماعی از دگرگونیِ اوضاعِ اجتماعی عقب میماند: الگوهای ادراکی و رفتاریِ تمرینشده از سقوطِ نظمی که از آن برخاستهاند برجای میمانند و زیرِ نامی تازه بازتولید میشوند.
چرخهٔ بندِ دوگانه. چرخهای خودتقویتشونده: قدرتِ اندک خطرِ بالا و مهارنشده پدید میآورد؛ خطرِ بالا تحریکِ بالا پدید میآورد؛ تحریکِ بالا ادراک را بهسویِ قطبِ درگیر تحریف میکند؛ ادراکِ تحریفشده درست همان دانشی را که برای مهارِ خطر لازم است، بازمیدارد.
جامعهٔ افراد (الیاس). فرمولی در برابرِ اندیشیدن به کمیتهای جدایِ «فرد» و «جامعه»: انسانها بهصیغهٔ جمع، پیونددار از راهِ صورتبندیهای اجتماعیای که با یکدیگر میسازند و در آنها زاده میشوند.
تهییجگری. انتقالِ دانشِ عمومی از سویِ کسی که خود در آن گرفتار است، همراه با بازشکلیِ توده به شبهنظامی بسته که دشمنی شخصیتیافته را همچون تنها الگویِ تفسیری عرضه میکند.
شبهنظام / جهانبینیِ بسته. نظمی که صورتِ بیرونیِ یک نظام را میپذیرد، بیآنکه خودکنترلیِ آن را داشته باشد: آن همهچیز را از اصلی فرافکنیشده توضیح میدهد و از همینرو در برابرِ هر تجربهٔ متقابل مصون است.
پرورشِ (سیاسیِ) انتقادی. جهتگیریِ کنشیای که توانِ تفسیریِ مخاطبانش را میپالاید، بهجایِ آنکه آن را ساده کند؛ دورگزینیِ خودبازتاب را میپرورد، اجبارهای درونی را همچون اجبارهای درونی بازشناختنی میکند، و بدینسان موازنهٔ قدرت را به سودِ کمقدرتتران جابهجا میکند.
موازنهٔ قدرت. رابطهٔ فرصتهایِ موجود میانِ طرفین برایِ اعمالِ نفوذ بر یکدیگر یا رهایی از نفوذِ دیگری؛ با درجهای که طرفین چهار اجبار را کنترل میکنند، جابهجا میشود.
کتابنامه
Barrett, Lisa Feldman: How Emotions Are Made. The Secret Life of the Brain, Boston: Houghton Mifflin Harcourt 2017. فارسی: هیجانات چگونه ساخته میشوند؟ (حیاتِ اسرارآمیزِ مغز)، ترجمهٔ میرجواد سیدحسینی.
Dahrendorf, Ralf: Homo Sociologicus. Ein Versuch zur Geschichte, Bedeutung und Kritik der Kategorie der sozialen Rolle, Köln/Opladen: Westdeutscher Verlag 1958. فارسی: انسان اجتماعی. [نامِ مترجم و ناشر هنوز تأیید نشده – نیازمندِ بررسیِ بیشتر.]
Elias, Norbert: Über den Prozeß der Zivilisation. Soziogenetische und psychogenetische Untersuchungen, 2 Bände, Frankfurt a. M.: Suhrkamp (zuerst Basel: Verlag Haus zum Falken 1939). فارسی: در بابِ فرآیندِ تمدن، ترجمهٔ غلامرضا خدیوی، تهران: نشرِ جامعهشناسان.
Elias, Norbert: Die Gesellschaft der Individuen, hg. v. Michael Schröter, Frankfurt a. M.: Suhrkamp 1987. (ترجمهٔ فارسی تأیید نشد؛ عنوانِ آلمانی نگه داشته شده. معنایِ عنوان: جامعهٔ افراد.)
Elias, Norbert: Engagement und Distanzierung. Arbeiten zur Wissenssoziologie I, hg. v. Michael Schröter, Frankfurt a. M.: Suhrkamp 1983. (ترجمهٔ فارسی تأیید نشد؛ عنوانِ آلمانی نگه داشته شده. معنایِ عنوان: درگیرشدن و دورگزینی.)
Elias, Norbert: Studien über die Deutschen. Machtkämpfe und Habitusentwicklung im 19. und 20. Jahrhundert, hg. v. Michael Schröter, Frankfurt a. M.: Suhrkamp 1989. (ترجمهٔ فارسی تأیید نشد؛ عنوانِ آلمانی نگه داشته شده. معنایِ عنوان: پژوهشهایی دربارهٔ آلمانیها.)
Elias, Norbert: „On Human Beings and their Emotions: A Process-Sociological Essay”, in: Theory, Culture & Society 4 (1987), H. 2–3, S. 339–361.
Hüther, Gerald: Bedienungsanleitung für ein menschliches Gehirn, Göttingen: Vandenhoeck & Ruprecht 2001. (ترجمهٔ فارسی تأیید نشد؛ عنوانِ آلمانی نگه داشته شده. معنایِ عنوان: دفترچهٔ راهنمای یک مغزِ انسانی.)
Hüther, Gerald: Die Macht der inneren Bilder. Wie sie unser Leben lenken und wie wir sie steuern können, Göttingen: Vandenhoeck & Ruprecht 2004. (ترجمهٔ فارسی تأیید نشد؛ عنوانِ آلمانی نگه داشته شده. معنایِ عنوان: قدرتِ تصویرهایِ درونی.)
Kant, Immanuel: Kritik der reinen Vernunft, 2. Auflage 1787. فارسی: نقدِ عقلِ محض، ترجمهٔ بهروز نظری، تهران: انتشاراتِ ققنوس.
Kant, Immanuel: „Beantwortung der Frage: Was ist Aufklärung?”, in: Berlinische Monatsschrift, Dezember 1784. فارسی: ترجمههای پراکنده با عنوانِ «روشنگری چیست؟» در نشریات و پایگاههای علومِ انسانی موجودند؛
هانوفر، ۲۳ اوت ۲۰۲۶
https://gholamasad.jimdofree.com/kontakt
(*) داود غلام آزاد پروفسور بازنشسته رشته جامعه شناسی در دانشگاه هانوفر آلمان است. از ایشان نوشته ها و کتب متعددی در زمینه مشکلات دموکراسی در ایران موجود میباشد.
متن آلمانی نوشته:
Agitation und kritische Bildung
Eine wissenssoziologische Unterscheidung zweier Handlungsorientierungen der iranischen Opposition
Dawud Gholamasad
Abstract
In der iranischen Opposition gilt der Unterschied zwischen Agitation und politischer Bildung meist als eine Frage des Stils. Der Beitrag zeigt, dass es sich um zwei verschiedene Handlungsorientierungen handelt, die auf zwei verschiedenen Wissensformen beruhen. Ausgehend von der philosophischen Unterscheidung zwischen Aggregat und System wird das Gemeinwissen – personalisierend, affektgeladen, an den sozialen Habitus gebunden – von der wissenschaftlichen Erkenntnis des Politischen abgegrenzt, die Herrschaft als Machtbalance innerhalb von Figurationen begreift. Mit Rückgriff auf neuere Emotionsforschung und Neurowissenschaft wird gezeigt, wie der Habitus neuronal geprägt wird und wie die Balance von Engagement und Distanzierung einen sich selbst verstärkenden Doppelbindungskreis erzeugt, aus dem einzelne Distanzierung allein nicht herausführt. Eine rollentheoretische Unterscheidung von Muss-, Soll- und Kann-Erwartungen zeigt, wie abgestuft Fremdzwang wirkt und wie aus ihm Selbstzwang wird – konkretisiert am Beispiel der Islamischen Republik, in der sich diese Erwartungsebenen zu einer einzigen, kaum zu unterlaufenden Figuration verdichten. Vor diesem Hintergrund erscheint Agitation als Scheinsystematisierung, die den sozialen Habitus reproduziert und Umstürze in ihre Ausgangslage zurückführt, während kritische Bildung die Deutungsmuster der Vielen selbst verfeinert und damit die Machtbalance zugunsten der Machtschwächeren verschiebt. Die These, dass dieser Mangel an kritischer Bildung alle oppositionellen Lager – auch die demokratische Opposition selbst – gleichermaßen betrifft, mündet in die Forderung: Politik als Wissenschaft ist unter demokratischen Bedingungen nur als Politik allgemein gebildeter Bürger möglich.
Der Ausgangspunkt
In der iranischen Opposition gilt der Unterschied zwischen Agitation und politischer Bildung, wo er überhaupt bemerkt wird, als ein Unterschied des Stils: Der eine Weg ist lauter, der andere geduldiger. Dieser Beitrag zeigt, dass es sich um mehr handelt. Agitation und kritische Bildung sind zwei verschiedene Handlungsorientierungen. Sie beruhen auf zwei verschiedenen Wissensformen. Sie stiften zwei verschiedene Machtbalancen zwischen den Beteiligten. Und sie tragen zwei verschiedene Bilder vom Menschen und von der Welt in sich. An diesem Unterschied hängt mehr, als es scheint: ob eine künftige Befreiung die bestehende Herrschaftsstruktur überwindet oder sie unter neuem Namen wiederherstellt.
Die Untersuchung fragt nicht, welche der beiden Orientierungen die sympathischere ist. Sie fragt, aus welcher Lage jede erwächst und was jede bewirkt. Sie ist wissenssoziologisch angelegt: Sie behandelt die politischen Akteure als ihren Gegenstand und schließt den Untersuchenden ein. Denn die Menschen sind mit ihrem Erkennen selbst Teil der Figurationen, die sie miteinander bilden – nicht bloße Beobachter, die außerhalb dieser Figurationen stehen. Das gilt auch für den, der über sie schreibt. Deshalb wird der Agitator hier nicht als Bösewicht behandelt, sondern als Fall. Er täuscht im Regelfall nicht kühl berechnend; er ist selbst überzeugt von dem, was er weitergibt, und meint aufrichtig zu informieren. Ihn zum Schuldigen zu machen hieße, ihn genau so zu behandeln, wie diese Untersuchung es sich versagt: als Person zu erklären, was aus einer Lage zu erklären ist.
I. Zweierlei Wissen vom Politischen
1. Aggregat und System
Alles Weitere ruht auf einer Unterscheidung zwischen zwei Wissensformen: dem Gemeinwissen und der wissenschaftlichen Erkenntnis des Politischen. Um diese Unterscheidung zu schärfen, lohnt der Rückgriff auf eine alte begriffliche Scheidung, die in der Kritik der reinen Vernunft getroffen wurde: die Scheidung zwischen dem bloßen Aggregat und dem System.
Ein Aggregat ist eine Anhäufung von Erkenntnissen, die nur zufällig zusammengekommen sind – so, wie es die Wahrnehmung gerade zutrug, ohne verbindendes Prinzip. Ein System dagegen ist „die Einheit der mannigfaltigen Erkenntnisse unter einer Idee”. In einem System stehen die Teile nicht bloß nebeneinander. Sie hängen aus einem Prinzip heraus zusammen, das ihnen vorausgeht und sie ordnet. Ein Satz, der für diesen Beitrag richtungweisend ist, fasst das zusammen: „Unter der Regierung der Vernunft dürfen unsere Erkenntnisse überhaupt keine Rhapsodie, sondern sie müssen ein System ausmachen.” Und weiter: „Das Ganze ist also gegliedert (articulatio) und nicht gehäuft (coacervatio).”
Diese Unterscheidung lässt sich unmittelbar auf das Wissen vom Politischen übertragen. Auch hier gibt es ein bloßes Nebeneinander vereinzelter Kenntnisse und Eindrücke – ein Aggregat, gehäuft, nicht gegliedert. Und es gibt eine Ordnung nach einem Prinzip, die Teile zu einem Ganzen verbindet, das mehr ist als ihre Summe. Wissenschaft entsteht deshalb nicht durch Anhäufen von immer mehr Einzelwissen, sondern durch Ordnung nach einem Prinzip. Welches Prinzip das für die Erkenntnis des Politischen ist, wird sich im Folgenden zeigen: das Prinzip der Figurationen, die Menschen miteinander bilden.
2. Gemeinwissen und wissenschaftliche Erkenntnis
Das Gemeinwissen ist das Aggregat in diesem Sinn, angewandt auf die Politik. Es ist das Wissen des Alltags. Es ist gebunden an den sozialen Habitus – jene sozialgenetisch geformte Prädisposition, die das Wahrnehmen und Urteilen strukturiert, noch bevor bewusste Entscheidungen einsetzen. Dieser Habitus ist nichts, was der Einzelne sich selbst gäbe. Er wird in ihn hineingebildet: Der Mensch wird in Figurationen hineingeboren, die eine lange Geschichte haben, und wächst in ihnen auf. Die Muster dieser gewordenen Figurationen prägen sich ihm ein, ehe er zu urteilen beginnt.
Das Gemeinwissen ist affektgeladen. Es zielt auf unmittelbares Handeln. Und es ist von den Wahrnehmungsmustern der bestehenden Ordnung vorgeformt. Sein Kennzeichen ist die Personalisierung: Es erklärt die Verhältnisse aus den Eigenschaften von Personen. Der Herrscher ist böse, der Führer ist rettend, das Volk ist Opfer. Als Aggregat betrachtet, ist es eine Ansammlung vereinzelter Schuldiger, vereinzelter Ängste, vereinzelter Hoffnungen – ohne das Prinzip, das sie als Glieder eines Gefüges zeigte. Das Gemeinwissen ist damit nicht einfach falsch. Es ist praktisch und in vielen Lebenslagen zuverlässig. Aber für das Verständnis von Herrschaft ist es blind, weil Herrschaft kein Personenmerkmal ist, sondern ein Verhältnis.
Die wissenschaftliche Erkenntnis unterscheidet sich davon durch die Richtung des Blicks. Sie erfasst das Relationale: die Machtbalancen zwischen den Beteiligten, ihre möglichen Verschiebungen zugunsten der Machtschwächeren, die gegenseitigen Angewiesenheiten und die aus ihnen erwachsenden Abhängigkeiten, die Prozesse, in denen Herrschaftsverhältnisse sich bilden und wandeln. Sie sieht nicht den Diktator, sondern die Diktatur; nicht die Person, sondern das Gefüge, das solche Personen hervorbringt – und nach ihrem Sturz erneut hervorbringen kann. Ihr ordnendes Prinzip ist das der Figurationen, die die Menschen miteinander bilden. Es macht aus dem Aggregat vereinzelter Personen das gegliederte Ganze eines Beziehungsgefüges.
Doch die bloße Ordnung ist noch nicht das eigentlich Unterscheidende. Es gibt nämlich, wie Abschnitt II zeigen wird, auch eine Ordnung, die die Form des Systems nachahmt, ohne Wissenschaft zu sein. Was das wissenschaftliche Wissen im strengen Sinn auszeichnet, ist deshalb nicht die Ordnung als solche, sondern die Selbstkontrolle: dass es seine eigenen Aussagen der Prüfung am Gegenstand aussetzt und für Korrektur offen bleibt. Das Gemeinwissen nimmt seine Wahrnehmung für die Wirklichkeit selbst. Das wissenschaftliche Wissen dagegen weiß um die Differenz zwischen seiner Ordnung und der Wirklichkeit und arbeitet an ihrer Verringerung. Nicht die Systematik allein, sondern die selbstkontrollierende, revidierbare Systematik ist das eigentliche Merkmal der wissenschaftlichen Erkenntnis.
3. Was eine Emotion ist: drei Funktionen
Was beide Wissensformen im Kern trennt, ist der Grad der Affektbeteiligung, mit der wahrgenommen wird – in den Begriffen der hier zugrunde gelegten Denkweise: die Balance von Engagement und Distanzierung. Um zu verstehen, warum dieser Grad über die Wissensform entscheidet, muss man erst sehen, was eine Emotion überhaupt ist.
Eine Emotion ist kein bloßer innerer Zustand. Sie ist ein Vorgang, in dem drei Momente zugleich zusammenkommen: Der Leib gerät in Erregung, ein Verhalten bahnt sich an, und ein Gefühl wird erlebt. Das Gefühl ist dabei nur die bewusst erlebte Seite; die Emotion selbst ist umfassender. Sie leistet dreierlei zugleich.
Erstens meldet sie dem Menschen nach innen, noch vor allem begrifflichen Urteil, wie er zu seiner Lage steht – was ihn bedroht und was ihn zieht. Das ist ihre Orientierungsfunktion. Zweitens zeigt sie sich nach außen: Im Ausdruck – in Miene, Stimme, Haltung – wird die Erregung des einen für die anderen sichtbar und lesbar, und diese antworten darauf ihrerseits mit eigener Erregung. Das ist ihre Kommunikationsfunktion. Sie ist kein bloßer Zusatz zur ersten Funktion, denn schon das Melden nach innen bedient sich der Zeichen, die zwischen den Menschen gelten. Drittens – das wird in Abschnitt II wichtig – hält die Emotion den eigenen inneren Haushalt in einem Gleichgewicht: Sie reguliert den Zustand dessen, der sie erlebt. Emotion und Gefühl zu verwechseln heißt, alle drei Funktionen zu übersehen: die vorbegriffliche Orientierung, die Verständigung zwischen den Menschen und die Regulierung des eigenen Erregungshaushalts.
4. Wie der Habitus im Gehirn entsteht
Dass der Habitus die Wahrnehmung prägt, ist mehr als eine Metapher. Er ist im wörtlichen Sinn eingeschrieben – als Muster neuronaler Verknüpfungen im Gehirn. Diese Verknüpfungen entstehen nicht von selbst. Sie entstehen durch Gebrauch. Was ein Mensch wiederholt erlebt, bahnt sich im Gehirn eine Bahn; was nicht gebraucht wird, verkümmert. Dieser Vorgang beginnt in der frühen Kindheit und setzt sich das ganze Leben lang fort, wenn auch mit abnehmender Formbarkeit.
Zwei Arten von Erfahrung prägen diese neuronalen Bahnen. Die eine ist die unmittelbare Erfahrung: was der Mensch selbst erlebt, erleidet, tut – die Angst vor der Verhaftung, die Freude über den gelungenen Widerstand, die Enttäuschung über den Verrat eines Vertrauten. Die andere ist die vermittelte Erfahrung: was ihm erzählt wird, was er in Geschichten, Nachrichten, Gerüchten, Erziehung, Propaganda aufnimmt, ohne es selbst erlebt zu haben. Beide Arten von Erfahrung hinterlassen Spuren im selben Gehirn und bahnen dieselben Bahnen. Wer immer wieder hört, der Feind stecke hinter jedem Übel, bahnt diese Deutung neuronal, auch wenn er dem Feind nie begegnet ist. Der soziale Habitus ist deshalb weder rein individuell noch bloß Meinung. Er ist eine gesellschaftlich gebildete und zugleich leiblich verankerte Prädisposition, die durch wiederholten Gebrauch fester wird und sich dem bewussten Zugriff gerade darum entzieht.
Diese Herkunft aus wiederholtem Gebrauch erklärt zugleich, warum der soziale Habitus sich so schwer ändert. Neuronale Bahnen, die über Jahre oder Generationen eingeübt wurden, verschwinden nicht durch einen einzelnen Gedanken. Sie können nur überlagert werden, indem neue Bahnen ebenso wiederholt eingeübt werden. Das ist – wie Abschnitt III zeigen wird – der eigentliche Grund, warum kritische Bildung Zeit braucht und nicht durch das eine überzeugende Argument zu ersetzen ist.
5. Emotionen als Vorhersagen des Gehirns
Damit lässt sich genauer sagen, warum die Wahrnehmung nicht neutral registriert, sondern deutet. Nach neuerer Emotionsforschung arbeitet das Gehirn nicht in erster Linie als Empfänger, der meldet, was von außen kommt. Es arbeitet als Vorhersage-Apparat. Es sagt fortlaufend voraus, was als Nächstes geschehen wird, und gleicht diese Vorhersage nur noch mit den ankommenden Sinnesdaten ab. Was der Mensch wahrnimmt, ist deshalb nicht die reine Sinnesmeldung, sondern eine aus Erfahrung gebaute Vorhersage, die durch die Sinnesmeldung nur noch bestätigt oder korrigiert wird.
Woher stammt das Material für diese Vorhersagen? Aus genau den neuronalen Bahnen, von denen im vorigen Abschnitt die Rede war – aus den Begriffen und Mustern, die der Mensch in seiner Sozialisation gelernt hat, um seine eigene körperliche Erregung zu deuten. Auch eine Emotion ist nach dieser Sicht keine feste, von Natur aus vorgegebene Reaktion, die in jedem Menschen gleich abliefe. Sie ist eine erlernte Kategorie, mit der das Gehirn eine diffuse körperliche Erregung als „Angst”, „Wut” oder „Hoffnung” einordnet – und diese Kategorien sind, wie die Emotionsforschung eigens betont, von Kultur zu Kultur verschieden, bis in den sichtbaren Ausdruck hinein. Wer bei einem Fremden die in der eigenen Kultur geläufigen Reaktionen erwartet, deutet ihn deshalb regelmäßig falsch.
Für das Politische folgt daraus ein wichtiger Punkt. Die Personalisierung des Gemeinwissens ist keine nachträgliche Fehlmeinung über eine schon fertig wahrgenommene Lage. Sie ist selbst schon Teil der Wahrnehmung – ein erlerntes Deutungsmuster, das über die aufsteigende Erregung gelegt wird und die Lage von vornherein überformt, noch bevor bewusstes Prüfen einsetzen kann. Das ist der Nachhinkeffekt des sozialen Habitus, hinuntergedacht bis auf die Ebene des einzelnen Wahrnehmungsakts: Die Muster, in die ein Mensch hineinsozialisiert wurde und die einer früheren Gestalt seiner Figurationen entstammen, deuten seine gegenwärtige Erregung, ehe er weiß, dass er deutet.
6. Der Doppelbindungskreis
Entscheidend ist, dass diese Deutungsmuster nicht das Eigentum eines einzelnen Kopfes sind. Wir haben es nicht mit „der Gesellschaft” und „den Individuen” als zwei getrennten Größen zu tun, sondern mit einer Gesellschaft der Individuen – mit Menschen im Plural, in den Figurationen, die sie miteinander bilden und in die sie zugleich hineingeboren und hineingewachsen sind. Die Muster, mit denen der Einzelne seine eigene Erregung deutet, hat er nicht selbst erfunden. Sie sind über Generationen zwischen den Menschen gebildet worden und werden in der Sozialisation weitergegeben.
Darum ist auch die Erregung selbst nichts rein Inneres. Weil die Emotion sich ausdrückt und der Ausdruck vom anderen gelesen und mit eigener Erregung beantwortet wird, läuft die Erregung zwischen den Menschen um: Die Furcht des einen zeigt sich, wird vom anderen wahrgenommen und steigert dessen Furcht, deren Ausdruck wiederum auf den ersten zurückwirkt. So wird die Erregung nicht nur weitergegeben, sondern aufgeschaukelt. Die verzerrte Wahrnehmung des einen ist deshalb zugleich ein Teil der Gefahrenlage des anderen. Wenn viele das Heil vom starken Führer erwarten, ist diese Erwartung nicht nur je einzelne Fehlwahrnehmung. Sie erzeugt gemeinsam die Figurationen, die den Führer hervorbringen – und die anderen bedrohen.
Zwischen dem Aggregat und der distanzierten, systematischen Verarbeitung liegt deshalb kein Sprung, sondern ein Kontinuum: das Kontinuum von Engagement und Distanzierung. Das ungeordnete Aggregat liegt am stark engagierten Pol – es ist die Wissensgestalt hoher Affektbeteiligung, systemlos, weil der Affekt keine sachliche Ordnung zulässt. Die distanzierte, selbstkontrollierende Systematik liegt am anderen Pol. Dazwischen liegen Grade.
Diese Balance steht nicht im Belieben des Einzelnen. Sie hängt von den Machtbalancen ab – von den Chancen nämlich, die Zwänge zu kontrollieren, unter denen der Mensch steht. Vier solche Zwänge lassen sich unterscheiden: die Zwänge der äußeren Natur, die Zwänge der eigenen Natur, die Fremdzwänge, die Menschen auf sich selbst und aufeinander ausüben, und die Selbstzwänge, die aus verinnerlichten Fremdzwängen entstehen. Geringe Macht heißt geringe Kontrolle über diese Zwänge insgesamt, und geringe Kontrolle heißt hohe, unbeherrschte Gefahr.
Wie unterschiedlich verbindlich Fremdzwänge sein können, lässt sich mit einer rollentheoretischen Unterscheidung genauer fassen. Drei Grade sozialer Erwartungen richten Menschen aneinander – und, sobald sie verinnerlicht sind, auch an sich selbst. Muss-Erwartungen sind am verbindlichsten: Wer sie verletzt, riskiert harte, meist förmliche Sanktionen, wie sie etwa das Recht vorsieht. Soll-Erwartungen sind moralische oder gewohnheitsmäßige Normen, nicht förmlich fixiert; ihre Verletzung zieht dennoch spürbare Missbilligung nach sich, ihre Erfüllung Anerkennung. Kann-Erwartungen schließlich sind bloße Wünsche, ein Mehr über das Notwendige hinaus: Wer sie erfüllt, wird belohnt, wer sie verfehlt, wird nicht bestraft. In dieser Abstufung zeigt sich, dass der Fremdzwang kein einheitlicher Block ist, sondern ein gestuftes Gefüge von Erwartungen unterschiedlicher Verbindlichkeit. Und weil dieselben drei Erwartungstypen, einmal habitualisiert, auch an die eigene Person gerichtet werden, liefern sie zugleich das Baumaterial für die Selbstzwänge: Was ursprünglich als Erwartung anderer erfahren wurde, wird zur Erwartung, die man an sich selbst richtet, ohne dass eine dritte Person sie noch aussprechen müsste.
Damit schließt sich ein Kreis, der sich selbst verstärkt. Die hohe Gefahr erzeugt ein hohes Maß an Erregung. Die hohe Erregung drängt die Wahrnehmung zum engagierten Pol. Die so verzerrte Wahrnehmung liefert aber gerade nicht das wirklichkeitsgerechte Wissen, das nötig wäre, um die Zwänge zu beherrschen und die Machtbalance zugunsten der Machtschwächeren zu verschieben. Folglich bleibt die Gefahr unbeherrscht, und mit ihr die Erregung. Innerhalb dieses Doppelbindungskreises führt kein Mehr an Affekt hinaus; mehr Empörung, mehr Furcht verstärken die Rückkopplung, statt sie zu lösen. Und weil der Kreis zwischen den Menschen läuft, durch ihre gegenseitigen Angewiesenheiten und Abhängigkeiten, kann er auch nur zwischen ihnen durchbrochen werden.
7. Die Islamische Republik als Figuration der Zwänge und Erwartungen
Wie eng Fremdzwang, Selbstzwang und die vier Zwänge in Wirklichkeit ineinandergreifen, zeigt sich am Beispiel der Islamischen Republik. Die drei Erwartungstypen bilden hier keine getrennten Register, sondern eine einzige Figuration. Die Muss-Erwartungen sind rechtlich kodifiziert und formal sanktioniert: die Verschleierungspflicht, das an der Scharia orientierte Familien- und Strafrecht, das Bekenntnis zur Welayat-e Faqih, das Alkoholverbot. Ihre Durchsetzung liegt aber nicht allein bei Sittenpolizei und Revolutionsgerichten. Sie wird an Eltern, Ehepartner, Nachbarn, Arbeitgeber und Kollegen weitergereicht, die selbst haftbar gemacht werden, wenn sie die Einhaltung durch andere nicht sicherstellen. So wird jeder Einzelne zugleich Objekt und Vollstrecker des Zwangs – eine Struktur, die schwerer zu unterlaufen ist als eine rein von oben durchgesetzte Diktatur, weil der Zwang durch die ganze Kette der Abhängigkeiten läuft, nicht nur von einer Spitze herab.
Die Soll-Erwartungen sind nicht kodifiziert, aber sozial fast ebenso bindend: die Teilnahme an religiösen Trauerritualen, öffentlich bekundete Loyalität zur Staatsnarrative, Geschlechtertrennung über das gesetzliche Minimum hinaus, familiäre Ehrnormen. Ihre Verletzung zieht keine Anklage, aber Klatsch, Ausschluss und familiäre Beschämung nach sich.
Die Kann-Erwartungen schließlich sind der Bereich freiwilliger Übererfüllung, der belohnt wird: Mitgliedschaft in den Bassidsch-Milizen, demonstrative Frömmigkeit, Denunziation, propagandistische Mitarbeit. Belohnt wird das mit Studienplätzen, Anstellungen, Aufstiegschancen – ein Patronagesystem, das Loyalität in Lebenschancen übersetzt.
Diese drei Ebenen sind keine additiven Kontrollinstrumente, sondern eine einzige Figuration, in der sich der Staat bis in die intimsten Beziehungen hinein verlängert. Wenn eine Mutter ihrer Tochter aus Angst um die gemeinsame Sicherheit das Kopftuch aufdrängt, vollzieht sie Fremdzwang, ohne selbst Teil des Repressionsapparats zu sein
Die gleiche Verschränkung zeigt sich bei den drei anderen Zwängen. Die Zwänge der äußeren Natur – Ressourcenknappheit, Wasserkrise, sanktionsverschärfte wirtschaftliche Not – werden nicht als das erfahren, was sie sind. Das Regime schiebt sie dem äußeren Feind zu, statt eigenes Missmanagement einzugestehen. Damit wiederholt sich auf der Ebene der Naturzwänge das Muster, das Abschnitt II als Agitation beschreiben wird: Ein Sachzwang wird personalisiert und dadurch der Erkenntnis entzogen, die zu seiner Beherrschung nötig wäre.
Die Zwänge der eigenen Natur – Sexualität, Nähebedürfnis, körperliche Entwicklung, Alter, Krankheit – treffen unmittelbar auf ein Regime, das den Körper selbst zum Gegenstand politischer Regulierung macht: Die Kopftuchpflicht ist buchstäblich Herrschaft über die eigene Natur. Die Folge ist ein weit verbreitetes Doppelleben – öffentliche Konformität, private Zuwiderhandlung bei Partys, Verabredungen, Alkohol, Satellitenfernsehen –, für queere Menschen verschärft bis zur Kriminalisierung der eigenen Natur selbst.
Die Selbstzwänge zeigen sich als der verinnerlichte Wächter: chronische Selbstzensur noch im privaten Raum, aus Furcht, von den eigenen Angehörigen gemeldet zu werden; ein Unbehagen bei Regelverstößen, das auch dann bleibt, wenn niemand zusieht, weil die Prägung tief genug reicht. Erfahren wird das als Erschöpfung, Zynismus oder innere Emigration – und als wachsende Kluft zwischen öffentlich gezeigter und privat gelebter Haltung, gerade bei der jüngeren Generation. Genau diese tief eingebahnten Selbstzwänge sind es, die für eine künftige Ordnung so gefährlich sind: Sie überdauern jeden Umsturz.
II. Agitation als Handlungsorientierung
Die Agitation ist die Weitergabe des Gemeinwissens durch einen, der ihm selbst verhaftet ist. Aber sie ist mehr als bloße Weitergabe. Hier zeigt sich, was der Agitator mit dem Aggregat tut.
1. Der Feind als einziges Deutungsmuster
Das ungeordnete Aggregat ist unerträglich, weil die diffuse Erregung nach einer Bedeutung drängt, unter der sie handhabbar würde. Der Agitator bietet diese Bedeutung an – aber es ist eine der Realität unangemessene Art von Ordnung. Er ordnet das Aggregat nicht nach einem sachlichen Prinzip, das in der Realität selbst läge, sondern nach einem Wunsch- und Furchtbild. Er gibt dem Haufen einen Fluchtpunkt: Er führt alle vereinzelten Übel auf eine Person, einen Feind, eine Verschwörung zurück und alle vereinzelten Hoffnungen auf einen Retter. In aller Schärfe gesagt, bietet er ein einziges, grobes Deutungsmuster für die ganze diffuse Erregung an: den Feind.
Dieses eine Muster ist außerordentlich wirksam, denn es leistet genau das, wozu die Orientierungsfunktion der Emotion da ist. Es bindet die Angst, es ordnet die Wahrnehmung, es leitet zum Handeln an, und es stiftet Zugehörigkeit unter denen, die dieselbe Deutung teilen. Darin liegt die Verführungskraft der Agitation: Sie erfüllt das Orientierungsbedürfnis auf die schnellste, billigste Weise.
2. Scheinsystematisierung: Ordnung ohne Selbstkontrolle
Aber sie erfüllt es mit einer Fälschung. Das eine grobe Muster überformt fortan jede weitere Wahrnehmung: Jede neue Lage wird schon vorweg als Werk des Feindes gedeutet. Das ist eine Scheinsystematisierung. Sie hat die äußere Form eines Zusammenhangs – plötzlich hängt alles zusammen, alles hat einen Grund –, aber das verbindende Prinzip ist kein sachliches, sondern ein projiziertes. Der Agitator verwandelt das Aggregat nicht in ein System, sondern in ein geschlossenes Weltbild, das die Ordnung der Wissenschaft nachahmt, ohne ihre Selbstkontrolle zu haben. Es ist Scheindistanzierung: Sie ahmt die Ordnung der distanzierten Erkenntnis nach, während sie affektiv am engagierten Pol verharrt – und ihn sogar verhärtet.
3. Das geschlossene Weltbild als Affektregulierung
Darin liegt eine Gefahr, die größer ist als die des bloßen Haufens. Das ungeordnete Aggregat ist wenigstens offen: Es widerspricht sich, lässt Zweifel zu, drängt zur Ordnung. Das Scheinsystem dagegen ist geschlossen. Es erklärt alles aus dem einen Prinzip, und weil es alles erklärt, ist es unwiderlegbar geworden. Jede Gegenerfahrung wird eingebaut – auch der Widerspruch beweist noch die Macht des Feindes. Hier zeigt sich die dritte Funktion der Emotion, die Regulierung des eigenen Zustands: Ein Deutungsmuster, das die Erregung bindet und der bedrängenden Unruhe ein Ende macht, hält den inneren Haushalt in einem Gleichgewicht, das Halt gibt. Eben dies leistet das Feindbild. Es sitzt deshalb nicht auf der Ebene der bloßen Meinung, sondern auf der Ebene der Affektregulierung. Fakten, die das Muster angreifen, bedrohen deshalb nicht bloß eine Ansicht, sondern die eingespielte Bewältigung der eigenen Erregung. Darum werden sie abgewehrt, nicht geprüft. Wer das Scheinsystem hat, sucht kein besseres mehr.
4. Die verschwundenen drei Zwänge
Was dabei verlorengeht, lässt sich genau benennen. Der Mensch steht, wie gezeigt, unter viererlei Zwängen: den Zwängen der äußeren Natur, den Zwängen der eigenen Natur, den Fremdzwängen und den Selbstzwängen. Das agitatorische Scheinsystem aber kennt im Grunde nur einen einzigen Zwang – den personalisierten Fremdzwang des Feindes. Es fasst die ganze vielfältige Bedrängnis unter dieses eine grobe Muster und macht die drei anderen Zwänge unsichtbar. Es sieht nicht die Zwänge der äußeren Natur, nicht die der eigenen Natur und vor allem nicht die Selbstzwänge – die verinnerlichten Zwänge, die im eigenen Habitus als zweite Natur fortwirken und sich als eigene Überzeugung tarnen. Eben dadurch hält es den Menschen in Unmündigkeit: Wer allen Zwang im Feind sieht, sieht seinen eigenen Anteil nicht. Und darin liegt zugleich der Grund, warum der bloße Sturz des Herrschers nicht befreit. Die drei anderen Zwänge bleiben unbeherrscht, und mit ihnen die Gefahr, aus der die Erregung immer neu erwächst.
5. Subordination und die Wiederkehr der alten Ordnung
Die Agitation hält die Angesprochenen am engagierten Pol und damit in der Abhängigkeit von der Affektlenkung – ein Verhältnis, das dem zwischen Herrschenden und Beherrschten strukturell gleicht. Ihr Menschen- und Weltbild ist damit schon gegeben, ohne dass der Agitator es eigens wählte: der andere als affektiv zu gewinnendes Wesen, die Welt als Bühne des Kampfes zwischen guten und bösen Personen. Ihre Wirkung ist die Reproduktion der Struktur. Der engagierte Blick trifft das Sichtbare, die Person, nicht das erzeugende Gefüge. Er stürzt darum das Sichtbare und lässt das Unsichtbare bestehen.
Hier liegt der Grund, warum Umstürze in der iranischen Geschichte wiederholt die Ordnung wiederhergestellt haben, die sie zu überwinden meinten. Die in Abschnitt I.7 beschriebene Figuration aus Muss-, Soll- und Kann-Erwartungen hinterlässt Selbstzwänge, die tiefer sitzen als jede einzelne Vorschrift und jeder einzelne Herrscher. Der soziale Habitus hinkt dem Wandel der Verhältnisse nach; dieses Nachhinken zeitigt den oben beschriebenen Nachhinkeffekt – die auf Fremdzwang beruhenden Wahrnehmungs- und Handlungsmuster werden unter neuen Namen reproduziert. Der neue Herrscher findet einen unveränderten sozialen Habitus vor, der ihn trägt. Die Agitation bekräftigt diesen Effekt, weil sie den sozialen Habitus nicht bearbeitet, sondern nur seinen Gegenstand austauscht: Sie ersetzt einen Feind durch einen anderen, ein grobes Muster durch ein ebenso grobes. Sie ist deshalb nicht das Gegenmittel des Doppelbindungsprozesses, sondern ein Teil von ihm – die Stimme der Doppelbindung, die sich für den Ausweg hält.
III. Kritische Bildung als Handlungsorientierung
Die kritische Bildung ist die entgegengesetzte Orientierung. Es geht dabei nicht um Ordnung gegen Unordnung – Ordnung böte der Agitator auch. Es geht um die offene, selbstkorrigierende Ordnung gegen die geschlossene Scheinordnung.
1. Selbstreflexive Distanzierung
Ihre Wissensform ist die selbstreflexive Distanzierung. Damit ist mehr gemeint als die bloße Beherrschung des Affekts. Auch der bloß gefügig gemachte Mensch ist affektkontrolliert, ohne darum etwas zu durchschauen: Seine Selbstzwänge wirken in ihm als undurchschaute zweite Natur, die er für sich selbst hält. Und mehr ist auch gemeint als bloße Ordnung, denn auch das Scheinsystem ist geordnet und doch unwahr. Das Unterscheidende ist die geprüfte Herkunft der Ordnung: die Fähigkeit, das eigene ordnende Prinzip als projiziert oder als sachlich begründet zu erkennen. Genau dies leistet die selbstreflexive Distanzierung. Sie wendet den prüfenden Blick auf die eigene Erkenntnis zurück und durchschaut, dass die Bedeutung „Feind” ein Muster ist, das man über die eigene Erregung gelegt hat, und nicht die Erregung selbst. Wer dies durchschaut, sieht sein eigenes ordnendes Prinzip als eines an, das er mitbringt. Er kann fragen, welcher Teil seiner Ordnung aus seinem Wunsch und seiner Furcht stammt und welcher aus der Sache. Weil dieses Muster ihm aber in der Sozialisation eingebildet wurde und aus der Geschichte seiner Figurationen stammt, ist seine Durchschauung nie das Werk eines Augenblicks. Sie ist die mühsame Ablösung von einer zweiten Natur.
2. Verfeinerung der Deutung: die vier Zwänge werden sichtbar
Was die kritische Bildung dabei leistet, lässt sich als Verfeinerung der Deutung fassen. Die Agitation bietet das gröbste denkbare Muster an – ein einziges für alles. Die Bildung vermehrt und verfeinert die Muster, mit denen der Einzelne seine eigene Erregung zu deuten lernt. Sie löst das personalisierte Einheitsbild in das differenzierte Gefüge der wirklichen Zwänge auf: Sie macht unterscheidbar, dass in der einen bedrängenden Erregung die Zwänge der äußeren Natur, die der eigenen Natur, die Fremdzwänge und die Selbstzwänge zugleich stecken. Das ist die sachliche Systematisierung nach dem Prinzip der Figurationen, die die Menschen miteinander bilden. Und sie erkennt die Selbstzwänge als Selbstzwänge – das ist der selbstreflexive Anteil im genauen Sinn: die Einsicht, dass ein Teil dessen, was als äußerer Zwang erfahren wird, verinnerlichter, durchschaubarer und damit ablegbarer Selbstzwang ist. Hier liegt der Grund, warum diese Einsicht befreit. Der durchschaute Selbstzwang verliert den Charakter des blinden Schicksals und wird zum Gegenstand möglicher Gestaltung. Freiheit ist dann nicht die Abwesenheit von Zwang – die Zwänge der äußeren und der eigenen Natur bleiben –, sondern die durch Einsicht erweiterte, gleichmäßigere Kontrolle über alle vier Zwänge. Für die Islamische Republik heißt das konkret: die in Abschnitt I.7 verschmolzene Figuration aus Erwartungs- und Zwangsebenen wieder auseinanderzulegen – zu unterscheiden, was Naturzwang, was eigene Natur, was Fremd- und was Selbstzwang ist, statt alles als eine einzige, undurchdringliche Bedrängnis zu erleben.
3. Selbstreflexion und Empathie
Diese Rückwendung hat notwendig zwei Richtungen, die einander bedingen. Nach innen ist sie Selbstreflexion: Sie erkennt die eigenen Wunsch- und Furchtbilder als eigene. Nach außen ist sie Empathie: Sie nimmt den anderen in seiner Lage wahr, statt ihn als Kulisse des eigenen Dramas zu behandeln. Man durchschaut den eigenen Blick nur, wenn man weiß, dass ein anderer anders sieht. Und man sieht den anderen nur, wenn man die eigenen Projektionen zurückhält. Beides ist im Kern dieselbe Distanzierung.
4. Machtverschiebung statt Abhängigkeit
Wirkt die Agitation subordinierend, indem sie die Angesprochenen in Abhängigkeit hält, so wirkt die Bildung umgekehrt: Sie steigert das Distanzierungsvermögen der Machtschwächeren und verschiebt die Machtbalance zu ihren Gunsten. Eine Bildung, die die Abhängigkeit ihrer Adressaten braucht, wäre keine Bildung, sondern verkappte Agitation. Ihr Menschen- und Weltbild ist entsprechend das andere: der andere als zum eigenen Urteil befähigbares Subjekt, die Welt als Beziehungsgefüge gegenseitiger Angewiesenheiten und der aus ihnen erwachsenden Abhängigkeiten.
5. Die geduldige Arbeit am sozialen Habitus
Ihre Wirkung ist die Bearbeitung des sozialen Habitus, und zwar genau an der Stelle, an der der Nachhinkeffekt entsteht: in den neuronal gebahnten Deutungsmustern, von denen Abschnitt I gehandelt hat. Damit ist auch gesagt, warum Bildung geduldig sein muss und nicht durch bessere Argumente allein zu ersetzen ist. Die Deutungsmuster gehen der Wahrnehmung voraus und formen sie, wie gezeigt, schon durch die Vorhersagefunktion des Gehirns; sie wurden über Generationen sozial gebildet und in der Sozialisation individuell eingebahnt. Deshalb ändern sie sich nicht durch einen Entschluss im Augenblick. Sie ändern sich nur, indem wiederholt neue, feinere Muster angelegt werden, bis der Habitus beginnt, mit ihnen neu zu deuten. Der soziale Habitus lässt sich nicht ummodeln wie eine Meinung. Er lässt sich nur durch neue, beteiligungsstarke Erfahrungen langsam neuronal umbahnen. Das ist die geduldige Arbeit der Bildung – und deshalb ihre reale, wenn auch langsame Wirkungsmächtigkeit gegen die Struktur, wo die Agitation nur die gefühlte Macht des Augenblicks erzeugt.
6. Der Gegenkreis: wie die Doppelbindung sich öffnet
Damit ist auch gesagt, wie der Doppelbindungsprozess zu überwinden ist – und wie nicht. Er ist nicht dadurch zu überwinden, dass ein Einzelner für sich distanzierter wird. Der einzelne Distanzierte bleibt im Sog der anderen, weil deren Engagement die Figurationen weiterträgt, denen auch er angehört. Und er kann es gar nicht für sich allein, denn die feineren Muster, mit denen einer seine Erregung deuten könnte, stehen ihm nur zur Verfügung, wenn sie in der Gesellschaft der Individuen verfügbar sind. Sie werden zwischen den Menschen gebildet und in der Sozialisation weitergegeben, nicht im einzelnen Kopf erfunden. Ebenso wenig ist die Doppelbindung von oben zu überwinden, durch die Umerziehung einer „Gesellschaft”, die es über den Individuen gar nicht gibt. Weil der Kreis zwischen den Menschen läuft, muss auch sein Gegenkreis zwischen ihnen in Gang kommen: Wo mehrere zugleich distanzierter wahrnehmen, verändert sich nicht nur ihr je eigener Blick, sondern die Figurationen, die sie miteinander bilden – und damit die Gefahrenlage, die auf jeden von ihnen zurückwirkt. Distanzierung wirkt hier nicht additiv, sondern figurational: Sie senkt die gegenseitig erzeugte Gefahr, und die gesenkte Gefahr erlaubt jedem Einzelnen mehr Distanzierung. Dem Teufelskreis der Doppelbindung steht so ein möglicher Gegenkreis gegenüber. Aber er beginnt nicht von selbst. Er muss an den geschützten Stellen in Gang gesetzt werden. Genau dies ist die Aufgabe der kritischen Bildung.
7. Voraussetzungen der kritischen Bildung
Was sie voraussetzt, sei offen gesagt, denn ihr Ausbleiben erklärt sich daraus. Sie setzt beim Bildenden selbst die selbstreflexive Distanzierung voraus: Wer sein eigenes Erkennen nicht durchschaut hat, gibt es undurchschaut weiter und agitiert, auch wenn er zu belehren meint. Kritische Bildung ist deshalb immer zuerst Selbstbildung dessen, der sie betreibt. Sie setzt zweitens beim Sich-Bildenden ein Mindestmaß beherrschter Gefahr voraus, denn unter überwältigender Furcht ist Distanzierung kaum erreichbar. Eben dies sind die geschützten Stellen, von denen der Gegenkreis ausgehen kann. Deshalb gelingt kritische Bildung unter unmittelbarem Terror am schwersten – und in geschützteren Räumen am ehesten.
Der gemeinsame Mangel der Lager
Aus dieser Unterscheidung folgt die eigentliche wissenssoziologische These, und sie richtet sich gegen die Selbstwahrnehmung der Opposition, die in ihren Lagern das Entscheidende erblickt.
Der geteilte Boden
Was allen oppositionellen Gruppen gemeinsam ist, ist der graduelle Mangel an kritischer Bildung. Alle verharren, bei allem inhaltlichen Gegensatz, mehr oder weniger im Gemeinwissen mit seiner personalisierenden Wahrnehmung. Alle leben, mehr oder weniger, aus einem geschlossenen Scheinsystem. In keiner ist der Nachhinkeffekt reflektiert. Dieser Mangel ist nicht das Merkmal einer Fraktion, sondern der geteilte Boden, aus dem alle erwachsen. Er verweist auf eine geteilte Lage und einen geteilten, aus derselben Geschichte übernommenen Habitus – geprägt von derselben, in Abschnitt I.7 beschriebenen Figuration aus Muss-, Soll- und Kann-Erwartungen, der keine Fraktion der Opposition entwachsen ist. Die scheinbar tiefsten Gegensätze der Opposition sind auf dieser tieferen Ebene identisch.
Zwei Unterschiede: Bilder und Balance
Auf diesem gemeinsamen Boden unterscheiden sich die Gruppen nur in zweierlei. Erstens in ihren Wunsch- und Furchtbildern: Der eine ersehnt die Rückkehr einer verlorenen Ordnung, der andere fürchtet sie; einer fürchtet den Zerfall, ein anderer ersehnt den reinen Neuanfang. Diese Bilder sind nicht Erkenntnis, sondern Projektionen des Begehrens und der Furcht. So verschieden sie sind, sind sie doch nur verschiedene Inhalte derselben Wahrnehmungsform, verschiedene Füllungen desselben Scheinsystems. Der Streit der Bilder verdeckt die Gemeinsamkeit der Form. Zweitens unterscheiden sich die Gruppen im Grad ihrer Engagement-Distanzierungs-Balance – darin, wie weit sie im Affekt stehen. Dieser Grad, nicht die Zustimmung zu den Zielen, ist das sachliche Kriterium, an dem die Gruppen zu unterscheiden sind. Und weil er auf dem Kontinuum veränderlich ist, liegt in seiner Verschiebung – nicht im Sieg eines Wunschbildes über das andere – die eigentliche Aufgabe.
Die Probe an der eigenen Lage
Diese These trifft die demokratische Opposition selbst, und sie muss sie treffen, wenn sie nicht erschlichen sein soll. Auch in ihren Reihen lebt, mehr oder weniger geprägt, die Erwartung des rettenden Einzelnen; auch bei ihr die Neigung, das Übel in Personen zu sehen. Den gemeinsamen Mangel zuerst bei sich selbst zu erkennen, ist der selbstreflexive Anteil, angewandt auf die eigene Lage – die Probe darauf, ob der Beitrag hält, was er von anderen fordert.
Schluss: Politik als Wissenschaft und die Notwendigkeit der allgemeinen Bildung
Von hier aus lässt sich sagen, wozu die kritische politische Bildung notwendig ist. Sie ist die Bedingung einer Politik, die diesen Namen unter demokratischen Bedingungen verdient – einer Politik als Wissenschaft.
Politik als Wissenschaft
Politik als Wissenschaft heißt, in genauer Entsprechung zu dem, was über die wissenschaftliche Erkenntnis gesagt wurde, das distanzierte, sachzentrierte, systematische und selbstkontrollierende Verhältnis zur politischen Wirklichkeit: nicht das geschlossene Scheinsystem aus Wunsch- und Furchtbildern, sondern die offene, am Gegenstand prüfbare Ordnung nach dem Prinzip der Figurationen, die die Menschen miteinander bilden. Sie ist politisches Handeln vom distanzierten Pol des Kontinuums her – aus einer selbstreflexiven Distanzierung, die die Einsicht in die vier Zwänge ermöglicht und die Freiheit nicht als Abwesenheit von Zwang, sondern als durch Einsicht erweiterte Kontrolle über sie versteht.
Der Einwand der distanzierten Schicht
Man könnte einwenden, dazu genüge eine distanzierte Schicht – Kundige, die Politik als Wissenschaft betreiben, während die Vielen im Aggregat oder im Scheinsystem verbleiben. Dieser Einwand scheitert an dreierlei.
Erster Grund: der Gegenstand
Er scheitert erstens am Gegenstand. Anders als der Astronom, dessen Sterne sich nicht nach seiner Wahrnehmung richten, hat die Politik es mit einem Gegenstand zu tun, der von der Wahrnehmungsweise der Vielen selbst mit hervorgebracht wird – den Figurationen, die die Menschen miteinander bilden. Solange die Vielen im Scheinsystem verharren, ist das geschlossene Weltbild nicht nur ihre private Fehlwahrnehmung, sondern – wie die Figuration der Islamischen Republik in Abschnitt I.7 zeigt – ein realer Bestandteil der politischen Wirklichkeit: Es erzeugt die Führerbindung, die Feindschaft, die Gefahr. Distanziertes Wissen einer Minderheit über eine im Scheinsystem befangene Mehrheit wäre Herrschaftswissen. Es reproduzierte die subordinierende Machtbalance, statt sie zugunsten der Machtschwächeren zu verschieben.
Zweiter Grund: die Doppelbindung
Er scheitert zweitens an der Doppelbindung. Das Scheinsystem der Vielen ist nicht ihr Irrtum, den man ihnen nachsehen könnte, während wenige die Politik machen. Es ist die Kraft, die die Gefahr erhält, die wiederum das Engagement erzeugt, das das Scheinsystem trägt. Solange die Vielen im geschlossenen Weltbild bleiben, bleibt die Doppelbindung in Kraft. Keine noch so distanzierte Schicht kann sie von außen lösen, denn die Gefahr, die sie am Leben hält, wird von der Wahrnehmungsweise der Vielen mit erzeugt. Der Gegenkreis, der die Doppelbindung öffnet, muss durch die Vielen selbst laufen.
Dritter Grund: die Deutungsmuster
Er scheitert drittens an der Natur der Deutungsmuster selbst. Die Muster, mit denen jeder seine eigene Erregung deutet, gehören nicht dem einzelnen Kopf, sondern der Gesellschaft der Individuen. Sie sind über Generationen zwischen den Menschen gebildet worden und werden in der Sozialisation weitergegeben. Deshalb kann die feinere, differenziertere Deutung, um die es der Bildung geht, nicht in einer Elite ruhen und von dort verwaltet werden. Sie verschiebt sich nur, wenn sie sich bei den Vielen verschiebt – wenn die Muster, die den Vielen zur Deutung ihrer gemeinsamen Erregung verfügbar sind, feiner werden. Weil es überdies gerade die Selbstzwänge der Vielen sind, die die Herrschaftsfiguration von innen tragen, verliert diese ihren Halt erst, wo die Vielen selbst ihre eigenen Selbstzwänge durchschauen. Das kann niemand für sie tun.
Der Schlusssatz
Daraus folgt der Schlusssatz. Politik als Wissenschaft ist unter demokratischen Bedingungen nur als Politik allgemein gebildeter Bürger möglich. Demokratische Politik – verstanden als die demokratische Herstellung und der Betrieb der allgemeinen inner- und zwischenstaatlichen Reproduktionsbedingungen der Gesellschaft – ist die gemeinsame Selbststeuerung der Vielen. Selbststeuerung setzt voraus, dass die Vielen einigermaßen selbst über jene selbstreflexive Distanzierung verfügen, die das Scheinsystem öffnet und das Sachliche vom Projizierten unterscheidet. Wo diese Distanzierung nur bei wenigen liegt, gibt es Herrschaftswissen und Fremdsteuerung. Wo sie allgemein wird, gibt es demokratische Politik.
Die kritische politische Bildung ist deshalb nicht eine wünschenswerte Beigabe zur Demokratie, sondern die Bedingung ihrer Möglichkeit – der Weg, auf dem aus einer von der Doppelbindung getragenen Vielheit engagierter, im Scheinsystem befangener Einzelner eine Gesellschaft der Individuen wird, die ihre Reproduktionsbedingungen selbst, distanziert und gemeinsam, herstellen und betreiben kann. Das ist der genaue Sinn, in dem die Aufklärung – die als Ausgang des Menschen aus seiner selbstverschuldeten Unmündigkeit bestimmt worden ist – ihrem Wesen nach kritische politische Bildung ist, und nicht Agitation.
Glossar
Aggregat / System (Kant). Ein Aggregat ist eine zufällige Anhäufung von Kenntnissen ohne verbindendes Prinzip. Ein System ist nach Kant „die Einheit der mannigfaltigen Erkenntnisse unter einer Idee”: ein Ganzes, dessen Teile aus einem Prinzip heraus zusammenhängen und sich gegenseitig tragen. Der Beitrag überträgt diese Unterscheidung auf das Wissen vom Politischen.
Gemeinwissen. Das Alltagswissen über politische Verhältnisse. Ein Aggregat vereinzelter, affektgeladener Eindrücke, das Herrschaft personalisiert – aus den Eigenschaften von Personen statt aus Beziehungsgefügen erklärt.
Wissenschaftliche Erkenntnis (des Politischen). Erkenntnis, die Herrschaft als Verhältnis begreift: als Machtbalance zwischen Beteiligten, geordnet nach dem Prinzip der Figuration, und die ihre eigenen Aussagen fortlaufend an der Wirklichkeit prüft.
Habitus (sozialer Habitus). Eine sozialgenetisch geformte, im Gehirn als Muster neuronaler Verknüpfungen verankerte Prädisposition, die Wahrnehmen und Urteilen strukturiert, bevor bewusste Entscheidungen einsetzen. Entsteht durch wiederholte unmittelbare und vermittelte Erfahrung und verändert sich nur langsam.
Figuration. Das Beziehungsgefüge, das Menschen miteinander bilden, indem sie aufeinander angewiesen sind und voneinander abhängen. Grundbegriff der Prozess- und Beziehungssoziologie von Norbert Elias; Alternative zum Denken in getrennten Größen wie „Individuum” und „Gesellschaft”.
Vier Zwänge (Elias). Die Zwänge der äußeren Natur, die Zwänge der eigenen Natur, die Fremdzwänge (die Menschen auf sich selbst und aufeinander ausüben) und die Selbstzwänge (verinnerlichte Fremdzwänge). Der Grad, in dem ein Mensch diese vier Zwänge kontrollieren kann, bestimmt seine Machtchancen und seine Fähigkeit zur Distanzierung.
Muss-, Soll- und Kann-Erwartungen (Dahrendorf). Ralf Dahrendorfs Abstufung sozialer Rollenerwartungen nach ihrer Verbindlichkeit: Muss-Erwartungen sind förmlich sanktioniert (etwa durch Recht), Soll-Erwartungen sind moralisch-gewohnheitsmäßig und ziehen soziale Missbilligung nach sich, Kann-Erwartungen sind bloße, positiv sanktionierte Wünsche. Verfeinert im Beitrag den Begriff des Fremdzwangs und zeigt, wie aus habitualisierten Erwartungen anderer Selbstzwänge werden.
Engagement und Distanzierung. Ein Kontinuum, auf dem sich jede Wahrnehmung verorten lässt: am engagierten Pol dominiert der unmittelbare Affekt, am distanzierten Pol die geprüfte, selbstkontrollierte Ordnung. Die Balance ist nicht beliebig, sondern von der jeweiligen Machtlage abhängig.
Emotion / Gefühl. Die Emotion ist der umfassende Vorgang aus leiblicher Erregung, angebahntem Verhalten und erlebtem Gefühl; das Gefühl ist nur ihre subjektiv erlebte Seite. Emotionen erfüllen drei Funktionen: Orientierung (nach innen), Kommunikation (nach außen) und Regulierung (des eigenen Erregungshaushalts).
Vorhersagefunktion des Gehirns. Nach Lisa Feldman Barrett arbeitet das Gehirn nicht als bloßer Empfänger von Sinneseindrücken, sondern sagt fortlaufend voraus, was geschehen wird, und deutet die ankommenden Reize im Licht dieser Vorhersage. Emotionen sind danach erlernte, kulturell geprägte Kategorien, mit denen das Gehirn körperliche Erregung einordnet – keine festen, überall gleichen Reaktionen.
Neuronale Bahnung. Die Verstärkung neuronaler Verbindungen durch wiederholten Gebrauch (nach Gerald Hüther). Erklärt, warum eingeübte Deutungsmuster stabil sind und sich nur durch wiederholte neue Erfahrung verändern lassen, nicht durch einen einzelnen Gedanken.
Nachhinkeffekt. Der Umstand, dass der Habitus dem Wandel der gesellschaftlichen Verhältnisse nachhinkt: eingeübte Wahrnehmungs- und Handlungsmuster überdauern den Sturz der Ordnung, aus der sie stammen, und werden unter neuem Namen reproduziert.
Doppelbindungskreis. Ein sich selbst verstärkender Kreislauf: Geringe Macht erzeugt hohe, unbeherrschte Gefahr; hohe Gefahr erzeugt hohe Erregung; hohe Erregung verzerrt die Wahrnehmung zum engagierten Pol; die verzerrte Wahrnehmung verhindert gerade das Wissen, das nötig wäre, um die Gefahr zu beherrschen.
Gesellschaft der Individuen. Elias’ Formel gegen das Denken in getrennten Größen „Individuum” und „Gesellschaft”: Menschen im Plural, verbunden durch die Figurationen, die sie miteinander bilden und in die sie hineingeboren werden.
Agitation. Die Weitergabe des Gemeinwissens durch einen selbst darin Befangenen, verbunden mit der Überformung des Aggregats zu einem geschlossenen Scheinsystem, das einen personalisierten Feind als einziges Deutungsmuster anbietet.
Scheinsystem / geschlossenes Weltbild. Eine Ordnung, die die äußere Form eines Systems annimmt, ohne dessen Selbstkontrolle zu besitzen: Sie erklärt alles aus einem projizierten Prinzip und ist darum gegen jede Gegenerfahrung immun.
Kritische (politische) Bildung. Die Handlungsorientierung, die das Deutungsvermögen der Adressaten verfeinert, statt es zu vereinfachen; die selbstreflexive Distanzierung fördert, Selbstzwänge als Selbstzwänge erkennbar macht und dadurch die Machtbalance zugunsten der Machtschwächeren verschiebt.
Machtbalance. Das jeweilige Verhältnis der Chancen zwischen Beteiligten, aufeinander Einfluss zu nehmen oder sich dem Einfluss des anderen zu entziehen; verschiebt sich mit dem Grad, in dem die Beteiligten die vier Zwänge kontrollieren.
Literaturverzeichnis
Barrett, Lisa Feldman: How Emotions Are Made. The Secret Life of the Brain, Boston: Houghton Mifflin Harcourt 2017. Deutsch: Wie Gefühle entstehen. Eine neue Sicht auf unsere Emotionen, aus dem Englischen von Elisabeth Liebl, Reinbek: Rowohlt 2018.
Dahrendorf, Ralf: Homo Sociologicus. Ein Versuch zur Geschichte, Bedeutung und Kritik der Kategorie der sozialen Rolle, Köln/Opladen: Westdeutscher Verlag 1958; zitiert nach der 16. Auflage, Wiesbaden: VS Verlag für Sozialwissenschaften 2006.
Elias, Norbert: Über den Prozeß der Zivilisation. Soziogenetische und psychogenetische Untersuchungen, 2 Bände, Frankfurt a. M.: Suhrkamp (zuerst Basel: Verlag Haus zum Falken 1939).
Elias, Norbert: Die Gesellschaft der Individuen, hg. v. Michael Schröter, Frankfurt a. M.: Suhrkamp 1987.
Elias, Norbert: Engagement und Distanzierung. Arbeiten zur Wissenssoziologie I, hg. v. Michael Schröter, Frankfurt a. M.: Suhrkamp 1983.
Elias, Norbert: Studien über die Deutschen. Machtkämpfe und Habitusentwicklung im 19. und 20. Jahrhundert, hg. v. Michael Schröter, Frankfurt a. M.: Suhrkamp 1989.
Elias, Norbert: „On Human Beings and their Emotions: A Process-Sociological Essay”, in: Theory, Culture & Society 4 (1987), H. 2–3, S. 339–361; wiederabgedruckt in: Mike Featherstone / Mike Hepworth / Bryan S. Turner (Hg.), The Body: Social Process and Cultural Theory, London: Sage 1991.
Hüther, Gerald: Bedienungsanleitung für ein menschliches Gehirn, Göttingen: Vandenhoeck & Ruprecht 2001.
Hüther, Gerald: Die Macht der inneren Bilder. Wie sie unser Leben lenken und wie wir sie steuern können, Göttingen: Vandenhoeck & Ruprecht 2004.
Kant, Immanuel: Kritik der reinen Vernunft, 2. Auflage 1787 (zitiert nach der Paginierung B), Transzendentale Methodenlehre, 3. Hauptstück: „Die Architektonik der reinen Vernunft”.
Kant, Immanuel: „Beantwortung der Frage: Was ist Aufklärung?”, in: Berlinische Monatsschrift, Dezember 1784.
Hannover, 23. August 2026
https://gholamasad.jimdofree.com/kontakt
متن انگلیسی نوشته:
Agitation and Critical Education
A Sociology-of-Knowledge Distinction between Two Orientations to Action in the Iranian Opposition
Dawud Gholamasad
Abstract
In the Iranian opposition, the difference between agitation and political education is usually taken to be a matter of style. This essay argues that it is in fact more: agitation and critical education are two distinct orientations to action, resting on two distinct forms of knowledge. Starting from the philosophical distinction between aggregate and system, the essay sets common knowledge – personalizing, charged with affect, bound to social habitus – apart from the scientific understanding of politics, which grasps domination as a balance of power within figurations. Drawing on recent research in emotion and neuroscience, it shows how habitus is shaped neurally, and how the balance of involvement and detachment generates a self-reinforcing double-bind cycle from which detachment by isolated individuals alone cannot lead out. A role-theoretical distinction between must-, should-, and can-expectations shows how gradated external constraint operates and how it turns into self-constraint – illustrated by the case of the Islamic Republic, where these levels of expectation condense into a single, barely evadable figuration. Against this background, agitation appears as a pseudo-systematization that reproduces social habitus and returns upheavals to their starting point, while critical education refines the interpretive patterns of the many themselves and thereby shifts the balance of power in favor of the less powerful. The thesis that this deficit in critical education equally affects all oppositional camps – including the democratic opposition itself – issues in the demand: politics as a science is possible under democratic conditions only as the politics of a generally educated citizenry.
The Starting Point
In the Iranian opposition, the difference between agitation and political education – where it is noticed at all – is usually taken to be a matter of style: one path louder, the other more patient. This essay argues that more is at stake. Agitation and critical education are two distinct orientations to action. They rest on two distinct forms of knowledge. They establish two distinct balances of power between those involved. And they carry within them two distinct images of the human being and of the world. More hangs on this difference than it seems: whether a future liberation overcomes the existing structure of domination or restores it under a new name.
This inquiry does not ask which of the two orientations is the more sympathetic one. It asks from what situation each grows and what each brings about. It is conceived as a study in the sociology of knowledge: it treats political actors as its object and includes the one conducting the inquiry among them. For in their very knowing, human beings are themselves part of the figurations they form with one another – not mere observers standing outside these figurations. This holds equally for whoever writes about them. The agitator is therefore treated here not as a villain but as a case. As a rule he does not deceive in cold calculation; he is himself convinced of what he passes on, and believes he is informing others honestly. To make him the guilty party would mean treating him in exactly the way this inquiry refuses to: explaining as a matter of the person what is to be explained as a matter of situation.
I. Two Kinds of Knowledge about Politics
1. Aggregate and System
Everything that follows rests on a distinction between two forms of knowledge: common knowledge and the scientific understanding of politics. To sharpen this distinction, it is worth drawing on an old conceptual division made in the Critique of Pure Reason: the division between the mere aggregate and the system.
An aggregate is an accumulation of items of knowledge that have merely come together by chance – however perception happened to deliver them, without any connecting principle. A system, by contrast, is “the unity of various cognitions under one idea.” In a system the parts do not simply stand side by side. They hang together by virtue of a principle that precedes them and orders them. One sentence, which points the direction for this essay, sums this up: “Reason cannot permit our knowledge to remain in an unconnected and rhapsodistic state, but requires that the sum of our cognitions should constitute a system.” And further: “The whole is thus an organism (articulatio), and not an aggregate (coacervatio).”
This distinction can be carried over directly to knowledge about politics. Here too there is a mere juxtaposition of isolated items of knowledge and impressions – an aggregate, heaped together, not articulated. And there is an ordering by a principle that binds the parts into a whole that is more than their sum. Science therefore does not arise from piling up ever more individual items of knowledge, but from ordering by a principle. Which principle this is for the understanding of politics will become clear in what follows: the principle of the figurations that human beings form with one another.
2. Common Knowledge and Scientific Understanding
Common knowledge is the aggregate in this sense, applied to politics. It is the knowledge of everyday life. It is bound to social habitus – that socio-genetically shaped predisposition which structures perceiving and judging even before conscious decisions come into play. This habitus is nothing the individual gives to himself. It is formed into him: the human being is born into figurations that have a long history, and grows up within them. The patterns of these historically formed figurations imprint themselves on him before he begins to judge.
Common knowledge is charged with affect. It aims at immediate action. And it is preformed by the perceptual patterns of the existing order. Its hallmark is personalization: it explains conditions by the properties of persons. The ruler is evil, the leader is a savior, the people are victims. Viewed as an aggregate, it is a collection of isolated culprits, isolated fears, isolated hopes – without the principle that would show them as links in a structure. Common knowledge is thus not simply false. It is practical and reliable in many situations of life. But for understanding domination it is blind, because domination is not a property of persons but a relationship.
Scientific understanding differs from this in the direction of its gaze. It grasps what is relational: the balances of power between those involved, their possible shifts in favor of the less powerful, the mutual reliance of the parties on one another and the dependencies that grow out of it, the processes in which relations of domination form and change. It sees not the dictator but the dictatorship; not the person but the structure that produces such persons – and can produce them again after their fall. Its ordering principle is that of the figurations human beings form with one another. It turns the aggregate of isolated persons into the articulated whole of a web of relationships.
Yet mere order is not, in itself, what actually distinguishes scientific knowledge. For there is, as Section II will show, also an order that mimics the form of a system without being science. What marks scientific knowledge in the strict sense is therefore not order as such, but self-control: that it exposes its own statements to testing against their object and remains open to correction. Common knowledge takes its perception for reality itself. Scientific knowledge, by contrast, knows of the difference between its order and reality and works to reduce it. Not systematicity alone, but self-controlling, revisable systematicity is the true mark of scientific understanding.
3. What an Emotion Is: Three Functions
What separates the two forms of knowledge at their core is the degree of affective involvement with which perception occurs – in the terms of the framework this essay draws on: the balance of involvement and detachment. To understand why this degree decides the form of knowledge, one must first see what an emotion actually is.
An emotion is not a mere inner state. It is a process in which three moments come together at once: the body becomes aroused, a behavior begins to take shape, and a feeling is experienced. The feeling is only the consciously experienced side of this; the emotion itself is more encompassing. It accomplishes three things at once.
First, it reports to the person inwardly, prior to any conceptual judgment, how he stands toward his situation – what threatens him and what draws him. This is its orientation function. Second, it shows itself outwardly: in expression – in facial expression, voice, posture – the arousal of one person becomes visible and legible to others, who in turn respond with arousal of their own. This is its communication function. It is not a mere addition to the first function, since even the inward report already draws on the signs that hold between human beings. Third – this will matter in Section II – the emotion holds the person’s own inner economy in balance: it regulates the state of the one who experiences it. To confuse emotion with feeling is to overlook all three functions at once: pre-conceptual orientation, understanding between human beings, and the regulation of one’s own arousal economy.
4. How Habitus Arises in the Brain
That habitus shapes perception is more than a metaphor. It is inscribed in the literal sense – as a pattern of neural connections in the brain. These connections do not arise by themselves. They arise through use. What a person repeatedly experiences carves a pathway in the brain; what is not used atrophies. This process begins in early childhood and continues throughout life, though with diminishing plasticity.
Two kinds of experience shape these neural pathways. One is direct experience: what a person lives through, suffers, does – the fear of arrest, the joy of successful resistance, the disappointment at a confidant’s betrayal. The other is mediated experience: what is told to him, what he absorbs through stories, news, rumor, upbringing, propaganda, without having lived through it himself. Both kinds of experience leave traces in the same brain and carve the same pathways. Someone who hears again and again that the enemy lies behind every evil carves this interpretation neurally, even if he has never encountered the enemy. Social habitus is therefore neither purely individual nor mere opinion. It is a predisposition that is socially formed and, at the same time, bodily anchored, one that grows firmer through repeated use and precisely for that reason eludes conscious access.
This origin in repeated use also explains why social habitus changes only with such difficulty. Neural pathways trained over years or generations do not vanish through a single thought. They can only be overlaid by training new pathways just as repeatedly. This is – as Section III will show – the real reason why critical education takes time and cannot be replaced by the one convincing argument.
5. Emotions as Predictions of the Brain
This makes it possible to say more precisely why perception does not register neutrally but interprets. According to more recent emotion research, the brain does not work primarily as a receiver that reports what comes from outside. It works as a prediction apparatus. It continuously predicts what will happen next and merely checks this prediction against incoming sensory data. What a person perceives is therefore not the pure sensory report, but a prediction built from experience, which the sensory report only confirms or corrects.
Where does the material for these predictions come from? From exactly the neural pathways discussed in the previous section – from the concepts and patterns a person has learned in socialization in order to interpret his own bodily arousal. On this view, an emotion, too, is not a fixed, naturally given reaction that would run the same course in every person. It is a learned category with which the brain classifies diffuse bodily arousal as “fear,” “anger,” or “hope” – and these categories, as emotion research specifically emphasizes, differ from culture to culture, down to visible expression itself. Anyone who expects a stranger to show the reactions familiar in his own culture will therefore regularly misread him.
An important point follows from this for politics. The personalization at work in common knowledge is not a mistaken opinion arrived at after the fact, about a situation already perceived in finished form. It is itself already part of perception – a learned interpretive pattern laid over rising arousal, which overforms the situation from the outset, before conscious examination can even begin. This is the lag effect of social habitus, thought all the way down to the level of the single act of perception: the patterns into which a person has been socialized, patterns stemming from an earlier form of his figurations, interpret his present arousal before he knows that he is interpreting at all.
6. The Double-Bind Cycle
What matters is that these interpretive patterns are not the property of any single head. We are not dealing with “society” and “individuals” as two separate quantities, but with a society of individuals – with human beings in the plural, within the figurations they form with one another and into which they are at once born and grown up. The individual did not invent for himself the patterns with which he interprets his own arousal. They were formed between human beings over generations and are passed on in socialization.
For this reason arousal itself is nothing purely internal, either. Because emotion expresses itself, and the expression is read by the other and answered with arousal of his own, arousal circulates between human beings: one person’s fear shows itself, is perceived by the other, and heightens the other’s fear, whose expression in turn acts back on the first. Arousal is thus not merely passed on but amplified. The distorted perception of one person is therefore, at the same time, part of the danger the other faces. When many people expect salvation from a strong leader, this expectation is not merely a set of isolated individual misperceptions. Together they generate the figurations that produce the leader – and that threaten everyone else.
Between the aggregate and detached, systematic processing there is therefore no leap but a continuum: the continuum of involvement and detachment. The unordered aggregate sits at the strongly involved pole – it is the form knowledge takes under high affective involvement, without a system, because affect does not permit any order grounded in the matter itself. Detached, self-controlling systematicity sits at the other pole. Between them lie degrees.
This balance is not at the discretion of the individual. It depends on balances of power – that is, on the chances of controlling the constraints under which a person stands. Four such constraints can be distinguished: the constraints of external nature, the constraints of one’s own nature, the external constraints that human beings exert on themselves and on one another, and the self-constraints that arise from internalized external constraints. Little power means little control over these constraints as a whole, and little control means high, unmastered danger.
How differently binding external constraints can be is captured more precisely by a distinction drawn from role theory. Three degrees of social expectation direct human beings toward one another – and, once internalized, toward themselves as well. Must-expectations are the most binding: whoever violates them risks harsh, usually formal sanctions, of the kind the law provides, for instance. Should-expectations are moral or customary norms, not formally fixed; violating them nonetheless brings noticeable disapproval, and fulfilling them, recognition. Can-expectations, finally, are mere wishes, a surplus beyond what is necessary: whoever fulfills them is rewarded, whoever fails to is not punished. This gradation shows that external constraint is not a single uniform block but a graduated structure of expectations of differing bindingness. And because the same three types of expectation, once habitualized, come to be directed at one’s own person as well, they simultaneously supply the building material for self-constraints: what was originally experienced as another’s expectation becomes an expectation one directs at oneself, without any third party still needing to voice it.
This closes a cycle that reinforces itself. High danger produces a high degree of arousal. High arousal pushes perception toward the involved pole. But perception distorted in this way fails to deliver exactly the reality-adequate knowledge that would be needed to master the constraints and shift the balance of power in favor of the less powerful. As a result, the danger remains unmastered, and with it the arousal. Within this double-bind cycle, no amount of additional affect leads out of it; more outrage, more fear reinforce the feedback loop instead of resolving it. And because the cycle runs between human beings, through their mutual reliance and dependency on one another, it can also only be broken between them.
7. The Islamic Republic as a Figuration of Constraints and Expectations
How closely external constraint, self-constraint, and the four constraints actually interlock is shown by the example of the Islamic Republic. Here the three types of expectation form no separate registers but a single figuration. Must-expectations are legally codified and formally sanctioned: the obligation to wear the veil, family and criminal law oriented to sharia, the confession of loyalty to velayat-e faqih, the ban on alcohol. But their enforcement does not rest with the morality police and revolutionary courts alone. It is passed on to parents, spouses, neighbors, employers, and colleagues, who are themselves held liable if they fail to ensure others’ compliance. In this way every individual becomes at once the object and the enforcer of the constraint – a structure harder to evade than a dictatorship enforced purely from above, because the constraint runs through the whole chain of dependencies, not only down from a single summit.
Should-expectations are not codified, but are socially almost as binding: participation in religious mourning rituals, publicly professed loyalty to the state narrative, gender separation beyond the legal minimum, family norms of honor. Violating them brings no indictment, but gossip, exclusion, and family shame.
Can-expectations, finally, are the domain of voluntary overfulfillment that gets rewarded: membership in the Basij militias, demonstrative piety, denunciation, propaganda work. It is rewarded with university places, employment, chances of advancement – a patronage system that translates loyalty into life chances.
These three levels are not additive instruments of control but a single figuration in which the state extends itself into the most intimate relationships. When a mother, out of fear for their shared safety, insists that her daughter wear the headscarf, she is carrying out external constraint without herself being part of the apparatus of repression.
The same interlocking shows itself in the three other constraints. The constraints of external nature – resource scarcity, water crisis, economic hardship sharpened by sanctions – are not experienced as what they are. The regime shifts them onto an external enemy rather than admitting its own mismanagement. At the level of natural constraints, this repeats the pattern that Section II will describe as agitation: a factual constraint is personalized and thereby withdrawn from the understanding that would be needed to master it.
The constraints of one’s own nature – sexuality, the need for closeness, physical development, age, illness – run directly up against a regime that makes the body itself an object of political regulation: the obligation to wear the headscarf is, quite literally, domination over one’s own nature. The result is a widespread double life – public conformity, private noncompliance at parties, dating, drinking, satellite television – intensified, for queer people, into the criminalization of their own nature itself.
Self-constraints show themselves as the internalized guard: chronic self-censorship even in private space, out of fear of being reported by one’s own family; an unease at rule-breaking that persists even when no one is watching, because the imprinting reaches deep enough. This is experienced as exhaustion, cynicism, or inner emigration – and as a widening gulf between the stance shown in public and the one lived in private, especially among the younger generation. It is precisely these deeply carved self-constraints that are so dangerous for any future order: they outlast every overthrow.
II. Agitation as an Orientation to Action
Agitation is the passing-on of common knowledge by someone who is himself caught up in it. But it is more than mere transmission. What follows shows what the agitator does with the aggregate.
1. The Enemy as the Sole Interpretive Pattern
The unordered aggregate is unbearable, because diffuse arousal presses for a meaning under which it could be handled. The agitator offers this meaning – but it is a kind of order inadequate to reality. He does not order the aggregate by a principle grounded in reality itself, but by an image of wish and fear. He gives the heap a vanishing point: he traces all the isolated evils back to one person, one enemy, one conspiracy, and all the isolated hopes to one savior. Put in the starkest terms, he offers a single, crude interpretive pattern for the whole of the diffuse arousal: the enemy.
This single pattern is extraordinarily effective, because it accomplishes exactly what the orientation function of emotion exists for. It binds fear, it orders perception, it directs action, and it forges belonging among those who share the same interpretation. Herein lies the seductive power of agitation: it satisfies the need for orientation in the fastest, cheapest way.
2. Pseudo-Systematization: Order without Self-Control
But it satisfies this need with a forgery. From then on, the one crude pattern overforms every further perception: every new situation is interpreted in advance as the enemy’s doing. This is a pseudo-systematization. It has the outward form of coherence – suddenly everything hangs together, everything has a reason – but the connecting principle is not one grounded in the matter but a projected one. The agitator does not turn the aggregate into a system but into a closed worldview that mimics the order of science without possessing its self-control. It is pseudo-detachment: it imitates the order of detached understanding while remaining, affectively, at the involved pole – and even hardening it further.
3. The Closed Worldview as Affect Regulation
This harbors a danger greater than that of the mere heap. The unordered aggregate is at least open: it contradicts itself, allows for doubt, presses toward order. The pseudo-system, by contrast, is closed. It explains everything from the one principle, and because it explains everything, it has become irrefutable. Every counter-experience is built in – even contradiction still proves the enemy’s power. Here the third function of emotion becomes visible, the regulation of one’s own state: an interpretive pattern that binds arousal and puts an end to oppressive unrest holds the inner economy in a balance that provides stability. This is exactly what the image of the enemy accomplishes. It therefore does not sit at the level of mere opinion, but at the level of affect regulation. Facts that attack the pattern thus threaten not merely a view, but the established way of managing one’s own arousal. For this reason they are warded off, not examined. Whoever has the pseudo-system no longer looks for a better one.
4. The Three Constraints That Have Vanished
What is lost in this can be named precisely. As shown, a person stands under four kinds of constraint: the constraints of external nature, the constraints of one’s own nature, external constraints, and self-constraints. The agitational pseudo-system, however, fundamentally recognizes only a single constraint – the personalized external constraint of the enemy. It subsumes the whole manifold predicament under this one crude pattern and renders the other three constraints invisible. It does not see the constraints of external nature, nor those of one’s own nature, and above all not the self-constraints – the internalized constraints that continue to operate within one’s own habitus as a second nature, disguising themselves as one’s own conviction. Precisely through this, it keeps a person in immaturity: whoever sees all constraint as residing in the enemy does not see his own share in it. And herein lies, at the same time, the reason why the mere overthrow of the ruler does not liberate. The other three constraints remain unmastered, and with them the danger from which arousal keeps growing anew.
5. Subordination and the Return of the Old Order
Agitation holds those it addresses at the involved pole and thus in dependence on the steering of their affect – a relationship structurally akin to that between rulers and ruled. Its image of the human being and of the world is thereby already given, without the agitator specifically choosing it: the other as a being to be won over affectively, the world as a stage for the struggle between good and evil persons. Its effect is the reproduction of the structure. The involved gaze hits what is visible, the person, not the structure that produces it. It therefore overthrows the visible and leaves the invisible standing.
Here lies the reason why upheavals in Iranian history have repeatedly restored the very order they meant to overcome. The figuration of must-, should-, and can-expectations described in Section I.7 leaves behind self-constraints that sit deeper than any single regulation and any single ruler. Social habitus lags behind the change in conditions; this lag produces the lag effect described above – the perceptual and behavioral patterns grounded in external constraint are reproduced under a new name. The new ruler finds an unchanged social habitus already in place, one that carries him. Agitation reinforces this effect, because it does not work on social habitus but merely exchanges its object: it replaces one enemy with another, one crude pattern with an equally crude one. It is therefore not the remedy for the double-bind process but a part of it – the voice of the double bind that takes itself for the way out.
III. Critical Education as an Orientation to Action
Critical education is the opposite orientation. What is at stake is not order versus disorder – the agitator, too, offers order. What is at stake is open, self-correcting order against closed pseudo-order.
1. Self-Reflexive Detachment
Its form of knowledge is self-reflexive detachment. This means more than the mere mastery of affect. Even a person who has simply been made compliant is affect-controlled without thereby seeing through anything: his self-constraints operate within him as an unseen-through second nature that he takes for his own self. And more is meant, too, than mere order, since the pseudo-system is also ordered and yet untrue. What is distinctive is the examined origin of the order: the ability to recognize one’s own ordering principle as either projected or grounded in the matter. This is exactly what self-reflexive detachment accomplishes. It turns the examining gaze back onto its own understanding and sees through the fact that the meaning “enemy” is a pattern laid over one’s own arousal, and not the arousal itself. Whoever sees through this regards his own ordering principle as something he himself brings to the situation. He can ask which part of his order stems from his wish and his fear, and which from the matter itself. But because this pattern was formed into him in socialization and stems from the history of his figurations, seeing through it is never the work of a single moment. It is the laborious detachment from a second nature.
2. Refining Interpretation: The Four Constraints Become Visible
What critical education accomplishes here can be grasped as a refinement of interpretation. Agitation offers the crudest pattern conceivable – a single one for everything. Education multiplies and refines the patterns with which the individual learns to interpret his own arousal. It dissolves the personalized unitary image into the differentiated structure of the real constraints: it makes it possible to distinguish that the constraints of external nature, of one’s own nature, external constraints, and self-constraints are all present at once within the one oppressive arousal. This is systematization grounded in the matter, following the principle of the figurations human beings form with one another. And it recognizes self-constraints as self-constraints – this is the self-reflexive share in the precise sense: the insight that part of what is experienced as external constraint is internalized, seen-through, and thus shed-able self-constraint. Herein lies the reason why this insight liberates. The self-constraint that has been seen through loses the character of blind fate and becomes an object open to possible shaping. Freedom is then not the absence of constraint – the constraints of external and of one’s own nature remain – but the more even control over all four constraints, extended through insight. For the Islamic Republic this means, concretely: taking apart again the figuration of expectation- and constraint-levels fused together in Section I.7 – distinguishing what is a natural constraint, what is one’s own nature, what is external constraint, and what is self-constraint, instead of experiencing everything as a single, impenetrable predicament.
3. Self-Reflection and Empathy
This turning-back necessarily has two directions, which condition each other. Turned inward, it is self-reflection: it recognizes one’s own images of wish and fear as one’s own. Turned outward, it is empathy: it perceives the other in his own situation, rather than treating him as the backdrop of one’s own drama. One sees through one’s own gaze only by knowing that another sees differently. And one sees the other only by holding back one’s own projections. At their core, both are the same detachment.
4. Shifting Power Instead of Dependence
Where agitation works to subordinate, by keeping those it addresses in dependence, education works the other way around: it increases the capacity for detachment of the less powerful and shifts the balance of power in their favor. An education that needed the dependence of its addressees would not be education but agitation in disguise. Its image of the human being and of the world is, accordingly, the opposite one: the other as a subject capable of forming his own judgment, the world as a web of relationships of mutual reliance and the dependencies growing out of them.
5. The Patient Work on Social Habitus
Its effect is work on social habitus, and precisely at the point where the lag effect arises: in the neurally carved interpretive patterns discussed in Section I. This also explains why education must be patient and cannot be replaced by better arguments alone. As shown, interpretive patterns precede perception and shape it already through the brain’s predictive function; they were socially formed over generations and individually carved in socialization. For this reason they do not change through a decision made in the moment. They change only when new, finer patterns are laid down repeatedly, until habitus begins to interpret anew with them. Social habitus cannot be remodeled like an opinion. It can only be slowly rerouted neurally, through new experiences involving strong engagement. This is the patient work of education – and hence its real, if slow, efficacy against the structure, where agitation produces only the felt power of the moment.
6. The Counter-Cycle: How the Double Bind Opens
This also tells us how the double-bind process is to be overcome – and how it is not. It cannot be overcome by a single individual becoming more detached on his own. The individual who has become detached remains caught in the pull of the others, because their involvement keeps carrying forward the figurations to which he, too, belongs. Nor can he achieve it entirely by himself, since the finer patterns with which he might interpret his arousal are available to him only if they are available within the society of individuals. They are formed between human beings and passed on in socialization, not invented inside any single head. Just as little can the double bind be overcome from above, by re-educating a “society” that does not, in fact, exist above individuals. Because the cycle runs between human beings, its counter-cycle, too, must be set in motion between them: where several people at once perceive more detachedly, not only does each one’s own outlook change, but the figurations they form with one another – and with them the danger that acts back on each of them. Detachment does not work additively here, but figurationally: it lowers the mutually generated danger, and the lowered danger allows each individual more detachment. Facing the vicious circle of the double bind, then, stands a possible counter-cycle. But it does not begin by itself. It has to be set in motion at the protected points. This is exactly the task of critical education.
7. Preconditions of Critical Education
What critical education presupposes should be stated openly, since its absence is explained by exactly this. It presupposes, first, in the one doing the educating, self-reflexive detachment: whoever has not seen through his own understanding passes it on unexamined and agitates, even while believing he is instructing. Critical education is therefore always, first of all, the self-education of the one who practices it. It presupposes, second, in the one being educated, a minimum of mastered danger, since under overwhelming fear detachment is scarcely attainable. These are exactly the protected points from which the counter-cycle can start. This is why critical education succeeds hardest under direct terror – and most readily in more protected spaces.
The Shared Deficit of the Camps
From this distinction follows the essay’s actual sociology-of-knowledge thesis, and it runs counter to the opposition’s own self-perception, which sees the decisive thing in its camps.
The Shared Ground
What all oppositional groups share is a graduated deficit in critical education. All of them, whatever their substantive disagreements, remain more or less within common knowledge and its personalizing perception. All of them live, more or less, off a closed pseudo-system. In none of them has the lag effect been reflected upon. This deficit is not the mark of any one faction but the shared ground from which all of them grow. It points to a shared situation and a shared habitus, taken over from the same history – shaped by the same figuration of must-, should-, and can-expectations described in Section I.7, a figuration that no faction of the opposition has outgrown. The seemingly deepest oppositions within the opposition are, at this deeper level, identical.
Two Differences: Images and Balance
On this common ground, the groups differ only in two respects. First, in their images of wish and fear: one longs for the return of a lost order, another fears it; one fears disintegration, another longs for a pure new beginning. These images are not understanding but projections of desire and fear. However different they are, they are only different contents of the same form of perception, different fillings of the same pseudo-system. The dispute over images conceals the shared nature of the form. Second, the groups differ in the degree of their involvement-detachment balance – in how far they stand within affect. This degree, not agreement on goals, is the substantive criterion by which the groups are to be distinguished. And because it is variable along the continuum, the real task lies in shifting it – not in one wishful image triumphing over another.
The Test Applied to One’s Own Situation
This thesis also strikes the democratic opposition itself, and it must do so, if it is not to be obtained by illegitimate means. Within its ranks too, more or less strongly marked, lives the expectation of the single savior; there too, the tendency to locate evil in persons. To recognize the shared deficit first of all in oneself is the self-reflexive share applied to one’s own situation – the test of whether this essay lives up to what it demands of others.
Conclusion: Politics as Science and the Necessity of General Education
From here it becomes possible to say what critical political education is necessary for. It is the condition of a politics that deserves this name under democratic conditions – a politics as science.
Politics as Science
Politics as science means, in exact correspondence to what has been said about scientific understanding, a detached, matter-centered, systematic, and self-controlling relation to political reality: not the closed pseudo-system of images of wish and fear, but the open order, testable against its object, that follows the principle of the figurations human beings form with one another. It is political action from the detached pole of the continuum – proceeding from a self-reflexive detachment that makes possible insight into the four constraints, and that understands freedom not as the absence of constraint, but as control over it that insight has extended.
The Objection of the Detached Stratum
One might object that a detached stratum would suffice for this – experts who practice politics as science while the many remain within the aggregate or the pseudo-system. This objection fails on three counts.
First Reason: The Object
It fails, first, on the object itself. Unlike the astronomer, whose stars do not adjust themselves to his perception, politics has to do with an object that is itself co-produced by the way the many perceive – by the figurations human beings form with one another. As long as the many remain caught in the pseudo-system, the closed worldview is not merely their private misperception but – as the figuration of the Islamic Republic in Section I.7 shows – a real component of political reality: it generates the binding to the leader, the enmity, the danger. Detached knowledge held by a minority about a majority caught in the pseudo-system would be knowledge for domination. It would reproduce the subordinating balance of power instead of shifting it in favor of the less powerful.
Second Reason: The Double Bind
It fails, second, on the double bind. The pseudo-system of the many is not their error, one that could be excused while a few conduct politics on their behalf. It is the force that sustains the danger, which in turn generates the involvement that sustains the pseudo-system. As long as the many remain within the closed worldview, the double bind remains in force. No stratum, however detached, can dissolve it from outside, because the danger that keeps it alive is itself co-generated by the way the many perceive. The counter-cycle that opens the double bind must run through the many themselves.
Third Reason: The Interpretive Patterns
It fails, third, on the nature of interpretive patterns themselves. The patterns with which each person interprets his own arousal do not belong to any single head, but to the society of individuals. They were formed between human beings over generations and are passed on in socialization. For this reason the finer, more differentiated interpretation that education aims at cannot rest within an elite and be administered from there. It shifts only when it shifts among the many – when the patterns available to the many for interpreting their shared arousal become finer. Moreover, because it is precisely the self-constraints of the many that sustain the figuration of domination from within, that figuration loses its hold only where the many themselves see through their own self-constraints. No one can do this for them.
The Concluding Sentence
From this follows the concluding sentence. Politics as science is possible under democratic conditions only as the politics of a generally educated citizenry. Democratic politics – understood as the democratic production and operation of society’s general conditions of reproduction, both within and between states – is the shared self-steering of the many. Self-steering presupposes that the many themselves possess, to some adequate degree, that self-reflexive detachment which opens up the pseudo-system and distinguishes the factual from the projected. Where this detachment lies only with the few, there is knowledge for domination and steering by others. Where it becomes general, there is democratic politics.
Critical political education is therefore not a desirable addition to democracy, but the condition of its possibility – the path along which a multitude of involved individuals, sustained by the double bind and caught in the pseudo-system, becomes a society of individuals capable of producing and operating its own conditions of reproduction, in a detached and shared way. This is the precise sense in which enlightenment – defined as humanity’s emergence from its self-incurred immaturity – is, by its very nature, critical political education, and not agitation.
Glossary
Aggregate / System (Kant). An aggregate is a chance accumulation of items of knowledge without a connecting principle. A system, for Kant, is “the unity of various cognitions under one idea”: a whole whose parts hang together by virtue of a principle and mutually support one another. This essay carries the distinction over to knowledge about politics.
Common Knowledge. Everyday knowledge about political conditions. An aggregate of isolated, affect-laden impressions that personalizes domination – explaining it by the properties of persons rather than by structures of relationship.
Scientific Understanding (of Politics). Understanding that grasps domination as a relationship: as a balance of power between those involved, ordered according to the principle of figuration, and one that continually tests its own statements against reality.
Habitus (Social Habitus). A predisposition, socio-genetically formed and anchored in the brain as a pattern of neural connections, that structures perceiving and judging before conscious decisions come into play. It arises through repeated direct and mediated experience and changes only slowly.
Figuration. The web of relationships that human beings form with one another by relying on and depending on one another. A foundational concept of Norbert Elias’s process and relational sociology; an alternative to thinking in terms of separate entities such as “the individual” and “society.”
The Four Constraints (Elias). The constraints of external nature, the constraints of one’s own nature, external constraints (which human beings exert on themselves and on one another), and self-constraints (internalized external constraints). The degree to which a person can control these four constraints determines his chances of power and his capacity for detachment.
Must-, Should-, and Can-Expectations (Dahrendorf). Ralf Dahrendorf’s gradation of social role expectations by their bindingness: must-expectations are formally sanctioned (through law, for instance), should-expectations are moral or customary and bring social disapproval, can-expectations are mere, positively sanctioned wishes. In this essay, the distinction refines the concept of external constraint and shows how habitualized expectations of others become self-constraints.
Involvement and Detachment. A continuum on which every perception can be located: at the involved pole, immediate affect dominates; at the detached pole, examined, self-controlled order does. The balance is not arbitrary but depends on the given situation of power.
Emotion / Feeling. The emotion is the encompassing process made up of bodily arousal, incipient behavior, and experienced feeling; the feeling is only its subjectively experienced side. Emotions fulfill three functions: orientation (inward), communication (outward), and regulation (of one’s own arousal economy).
The Brain’s Predictive Function. According to Lisa Feldman Barrett, the brain does not work as a mere receiver of sensory impressions but continually predicts what will happen and interprets incoming stimuli in light of this prediction. On this view, emotions are learned, culturally shaped categories with which the brain classifies bodily arousal – not fixed reactions that are the same everywhere.
Neural Pathway Formation. The strengthening of neural connections through repeated use (following Gerald Hüther). Explains why practiced interpretive patterns are stable and can be changed only through repeated new experience, not through a single thought.
Lag Effect. The circumstance that habitus lags behind the change in social conditions: practiced patterns of perception and action outlast the fall of the order from which they stem, and are reproduced under a new name.
Double-Bind Cycle. A self-reinforcing cycle: little power produces high, unmastered danger; high danger produces high arousal; high arousal distorts perception toward the involved pole; the distorted perception prevents exactly the knowledge that would be needed to master the danger.
The Society of Individuals. Elias’s formula against thinking in terms of separate entities, “the individual” and “society”: human beings in the plural, bound together by the figurations they form with one another and into which they are born.
Agitation. The passing-on of common knowledge by someone himself caught up in it, combined with the overforming of the aggregate into a closed pseudo-system that offers a personalized enemy as the sole interpretive pattern.
Pseudo-System / Closed Worldview. An order that assumes the outward form of a system without possessing its self-control: it explains everything from a projected principle and is therefore immune to any counter-experience.
Critical (Political) Education. The orientation to action that refines the interpretive capacity of its addressees rather than simplifying it; that fosters self-reflexive detachment, makes self-constraints recognizable as self-constraints, and thereby shifts the balance of power in favor of the less powerful.
Balance of Power. The given relationship of chances between those involved to exert influence on one another or to withdraw from the other’s influence; it shifts with the degree to which those involved control the four constraints.
Bibliography
Barrett, Lisa Feldman: How Emotions Are Made: The Secret Life of the Brain, Boston: Houghton Mifflin Harcourt, 2017.
Dahrendorf, Ralf: Homo Sociologicus: On the History, Meaning, and Critique of the Category of Social Role. First published in German, Cologne/Opladen: Westdeutscher Verlag, 1958; translated into English in Essays in the Theory of Society, Stanford: Stanford University Press, 1968; reissued as Homo Sociologicus, London/New York: Routledge, 2023 (“Ralf Dahrendorf on Class & Society” series).
Elias, Norbert: The Civilizing Process: Sociogenetic and Psychogenetic Investigations, revised edition, translated by Edmund Jephcott, Oxford: Blackwell, 2000 (first published in German, Basel: Verlag Haus zum Falken, 1939).
Elias, Norbert: The Society of Individuals, edited by Michael Schröter, translated by Edmund Jephcott, Oxford: Blackwell, 1991.
Elias, Norbert: Involvement and Detachment, edited by Michael Schröter, translated by Edmund Jephcott, Oxford: Blackwell, 1987.
Elias, Norbert: The Germans: Power Struggles and the Development of Habitus in the Nineteenth and Twentieth Centuries, edited by Michael Schröter, translated by Eric Dunning and Stephen Mennell, Cambridge: Polity Press, 1996.
Elias, Norbert: “On Human Beings and their Emotions: A Process-Sociological Essay,” in: Theory, Culture & Society 4 (1987), no. 2–3, pp. 339–361; reprinted in Mike Featherstone, Mike Hepworth, and Bryan S. Turner (eds.), The Body: Social Process and Cultural Theory, London: Sage, 1991.
Hüther, Gerald: Bedienungsanleitung für ein menschliches Gehirn [Operating Instructions for a Human Brain], Göttingen: Vandenhoeck & Ruprecht, 2001. No English translation is available; the German title is retained.
Hüther, Gerald: Die Macht der inneren Bilder [The Power of Inner Images], Göttingen: Vandenhoeck & Ruprecht, 2004. No English translation is available; the German title is retained.
Kant, Immanuel: Critique of Pure Reason, translated by J. M. D. Meiklejohn, London: Henry G. Bohn, 1855, Transcendental Doctrine of Method, Chapter III: “The Architectonic of Pure Reason.” (Cited by the pagination of the second, 1787 edition, as in the German text.)
Kant, Immanuel: “An Answer to the Question: ‘What Is Enlightenment?'”, in: Berlinische Monatsschrift, December 1784; translated by H. B. Nisbet, in: Kant: Political Writings, edited by Hans Reiss, Cambridge: Cambridge University Press, 1970 (2nd ed. 1991).
Hanover, August 23, 2026