
« پارسا زندی »
مرگ صمد بهرنگی ، ماهی سیاه، رود ارس و افسانهای که پایان نیافت…
بعضی آدمها عمرشان کوتاه است، اما نامشان درازتر از عمرشان میپاید. میروند، اما چیزی از آنان در حافظه یک ملت باقی میماند که گذر سالها نیز توان فرسودنش را ندارد. صمد بهرنگی از همین شمار بود، معلمی جوان از آذربایجان، نویسندهای برای کودکان، گردآورنده قصههای عامیانه و روشنفکری که ادبیات را از زندگی مردم جدا نمیدانست.
او در نهم ۹ شهریور ۱۳۴۷، در بیست و نه سالگی، در رود ارس غرق شد. روایت رسمی، مرگ او را حادثهای ناشی از غرقشدن دانست ،اما از همان روزهای نخست، تردیدهایی درباره چگونگی مرگش پدید آمد. جلال آل احمد و شماری از دوستان و روشنفکران، احتمال دخالت ساواک را مطرح کردند؛ در برابر، کسانی که به ماجرا نزدیک بودند، روایت غرقشدن را طبیعی دانستند.
از این رو، درباره قتل صمد نمیتوان با قطعیت تاریخی سخن گفت؛ اما درباره فضای سیاسیای که این سوءظن را پدید آورد، تردیدی نیست.
صمد در روزگاری زندگی میکرد که سایه ساواک بر سر مخالفان سیاسی و بخشهایی از جامعه روشنفکری سنگینی میکرد. نظارت، بازجویی، بازداشت و سانسور، تجربهای آشنا برای بسیاری از منتقدان حکومت پهلوی بود. در چنین فضایی، نویسندهای که از فقر، محرومیت، نابرابری و ضرورت آگاهی سخن میگفت، نمیتوانست از سیاست برکنار بماند.
اما صمد بیش از آنکه شعار سیاسی بدهد، قصه میگفت؛ و شاید همین قصهها ماندگارتر از هر شعار سیاسی شدند.
معلمی که فقر را از پشت پنجره ندید
بهرنگی فقر را در کتابها نخوانده بود. او در روستاهای آذربایجان معلمی کرده و زندگی کودکان محروم را از نزدیک دیده بود. برای او، محرومیت تنها نداشتن نان نبود؛ نداشتن کتاب، مدرسه، فرصت و حق انتخاب نیز نوعی فقر بود.
کودک محروم در نگاه صمد، موجودی کوچک و ناآگاه نبود؛ انسانی بود که اگر فرصت اندیشیدن پیدا کند، میتواند درباره جهان خود پرسش کند و روزی از مرزهایی که برایش تعیین کردهاند، عبور کند.
همین نگاه، بعدها در مشهورترین اثر او، «ماهی سیاه کوچولو»، به زیباترین شکل خود را نشان داد.
جامعه طبقاتی و روزگار خاموش
دهه چهل خورشیدی، در ظاهر، روزگار نوسازی و دگرگونی بود؛ اما در زیر پوست این نوسازی، جامعهای طبقاتی و نابرابر نفس میکشید. اصلاحات ارضی، گسترش شهرنشینی، رشد صنایع و توسعه آموزش، در کنار خود پیامدهایی چون مهاجرت روستاییان، گسترش حاشیهنشینی و شکاف میان مرکز و پیرامون را نیز به همراه داشت.
حکومت پهلوی خود را حکومت توسعه و نوسازی معرفی میکرد، اما در عرصه سیاسی تحمل چندانی برای اندیشه مستقل و سازمانیافته نداشت. احزاب واقعی مجال فعالیت آزاد نمییافتند، مطبوعات زیر نظارت بودند و دستگاه امنیتی بر فضای عمومی سایه افکنده بود.
ساواک، سازمان اطلاعات و امنیت کشور، در تجربه بسیاری از مخالفان، نماد نظارت، تعقیب، بازجویی، بازداشت و خاموش کردن صداهای معترض بود. جنبشهای دانشجویی، جریانهای چپ، روشنفکران مستقل و فعالان سیاسی، هر یک بهگونهای با این فضای امنیتی روبهرو بودند.
در چنین روزگاری، صمد با زبان قصه از جهانی سخن گفت که در آن ماندن در محدوده تعیینشده کافی نیست. او از کودک خواست جهان را ببیند و به آنچه قدرت «طبیعی» و «تغییرناپذیر» معرفی میکند، با دیده تردید بنگرد.
ماهی سیاه؛ قصهای برای کودکان، تمثیلی برای یک نسل
در ظاهر، «ماهی سیاه کوچولو» داستانی ساده است. ماهی کوچکی در جویباری زندگی میکند، اما از خود میپرسد آن سوی این آب باریک چیست.
همین پرسش، آغاز سفر اوست.
ماهی سیاه نمیخواهد تا پایان عمر در جهانی بماند که دیگران برایش تعریف کردهاند. میرود، خطر میکند، میآموزد و به سوی دریا حرکت میکند.
در دهه چهل و پنجاه، بسیاری این داستان را تمثیلی سیاسی از مبارزه با نظم موجود دانستند. ماهی سیاه، نماد انسان معترض شد و دریا، نشانه رهایی. داستان از ادبیات کودک بیرون آمد و به بخشی از تخیل سیاسی نسل جوان و روشنفکر آن روزگار بدل شد.
اما ارزش ادبی «ماهی سیاه کوچولو» تنها در تفسیر سیاسی آن نیست. زیبایی اثر در این است که بهرنگی اندیشهای بزرگ را در قالب قصهای ساده بیان میکند؛ شیوهای که ریشه در سنت دیرینه حکایتگویی ایرانی دارد.
در ادبیات کلاسیک فارسی، قصه اغلب راهی برای رسیدن به معنایی بزرگتر است. از سعدی تا مولانا، حکایت کوتاه میتواند دریچهای به سوی اخلاق، سیاست، شناخت و حقیقت باشد. بهرنگی نیز به زبان روزگار خود، همین سنت را ادامه میدهد.
ماهی سیاه، پیش از آنکه انقلابی باشد، پرسشگر است.
و شاید مهمترین پیام آن همین باشد: جهانی که در آن پرسیدن ممنوع شود، دیر یا زود توان اندیشیدن را نیز از دست خواهد داد.
صمد و اندیشه چپ
صمد بهرنگی را نمیتوان از فضای فکری چپ ایران در دهه چهل جدا کرد. او از اندیشههای سوسیالیستی و مارکسیستی زمان خود تاثیر پذیرفته بود و عدالت اجتماعی، فقر، نابرابری و مبارزه با محرومیت در جهان فکری او جایگاهی جدی داشت.
اما تقلیل صمد به یک «نویسنده ایدئولوژیک» نیز تصویری ناقص از اوست.
او نظریهپرداز یک حزب نبود؛ نویسندهای بود که رنج اجتماعی را دیده و آن را به زبان ادبی بیان کرده بود. اندیشه چپ در آثار او حضور داشت، اما ادبیاتش از مرز ایدئولوژی فراتر رفت.
اگر «ماهی سیاه کوچولو» تنها یک بیانیه سیاسی بود، با تغییر فضای سیاسی ایران از میان میرفت. اما چنین نشد؛ زیرا در قلب داستان، چیزی بزرگتر از یک ایدئولوژی قرار دارد: حق انسان برای پرسیدن، شناختن و انتخاب کردن.
ایدئولوژی ممکن است تاریخ مصرف داشته باشد؛ ادبیات، اگر به حقیقتی انسانی دست یافته باشد، میماند.
ساواک و مرگی که همچنان پرسش است
نام صمد بهرنگی و نام ساواک از همان سالهای پس از مرگ او در حافظه سیاسی ایران به یکدیگر گره خوردند.
باید میان دو موضوع تفاوت گذاشت: یکی، اثبات قتل صمد به دست ساواک؛ و دیگری، نقش فضای امنیتی حکومت پهلوی در شکلگیری این سوءظن.
برای اولی، سند قطعی و مورد اجماعی در دست نیست. اما درباره دومی نمیتوان سکوت کرد.
پس از مرگ بهرنگی، جلال آل احمد و برخی دیگر از روشنفکران، مرگ او را مشکوک دانستند و احتمال دخالت ساواک را مطرح کردند. همین روایت بهسرعت در میان بخشی از جامعه روشنفکری رواج یافت و بعدها به یکی از اجزای مهم اسطوره صمد تبدیل شد.
در برابر این روایت، شاهدانی نیز وجود داشتند که مرگ او را حادثهای طبیعی میدانستند.
از این رو، اگر بخواهیم منصفانه تاریخ بنویسیم، باید گفت: درباره دخالت ساواک در مرگ صمد بهرنگی، اتهام و روایت تاریخی وجود دارد، اما این اتهام را نمیتوان با قطعیت بهعنوان یک واقعیت اثباتشده تاریخی عرضه کرد.
با این همه، حتی اگر نتوان دخالت مستقیم ساواک را در مرگ او اثبات کرد، نمیتوان نقش فضای امنیتی آن دوره را در شکلگیری این سوءظن نادیده گرفت. هنگامی که حکومت امکان فعالیت آزاد سیاسی و تحقیق مستقل را محدود میکند، بیاعتمادی عمومی خود به بخشی از واقعیت سیاسی تبدیل میشود.
ارس راز خود را با خود برد؛ اما پرسش را برای ایران باقی گذاشت.
از شاه تا شیخ
اما داستان صمد با سقوط شاه پایان نیافت.
انقلاب ۱۳۵۷ با شعار عدالت، آزادی و دفاع از محرومان به میدان آمد؛ مفاهیمی که در جهان فکری صمد نیز جایگاهی مهم داشتند. اما شباهت شعارها به معنای یکی بودن اندیشهها نبود.
صمد از محرومان سخن میگفت، اما آنان را برای اطاعت از قدرت نمیخواست. از عدالت میگفت، اما عدالت را با خاموشی انسان یکی نمیدانست. از آگاهی سخن میگفت و آگاهی بدون حق پرسیدن را بیمعنا میدید.
از همین رو، میراث صمد پس از انقلاب نیز نتوانست بیکموکاست در چارچوب ایدئولوژی رسمی جای گیرد. گاه لایه سیاسی آثارش نادیده گرفته شد، گاه بر وجه کودکانه آنها تاکید شد و گاه نوشتههایش با ممیزی و محدودیت روبهرو شدند.
اگر در دوران شاه، ماهی سیاه میتوانست نماد شورش علیه قدرت تلقی شود، در دوران جمهوری اسلامی نیز همان ماهی پرسشی ناخوشایند با خود داشت: اگر قدرت به نام محرومان سخن میگوید، آیا خود محرومان حق دارند از قدرت پرسش کنند؟
این پرسش، مرز صمد با هر نظام سیاسی اقتدارگراست.
تفکری که قربانی دو نظام شد
عنوان «قربانی دو نظام، شاه و شیخ» را نباید لزوما به معنای آن دانست که هر دو نظام در مرگ او دست داشتهاند. چنین ادعایی درباره مرگ صمد نیازمند سند تاریخی است.
معنای عمیقتر این تعبیر، سرنوشت اندیشه اوست.
صمد در حکومت شاه در فضای سانسور و سرکوب سیاسی زیست و در همان دوران از میان رفت. پس از انقلاب نیز، میراث او نتوانست بیکموکاست در نظام ایدئولوژیک جدید پذیرفته شود.
او به قدرت تعلق نداشت.
نه نویسنده دربار بود و نه نویسنده حکومت.
به کودک تعلق داشت؛ به انسان محروم؛ به حق اندیشیدن.
و همین استقلال، میراث او را برای هر قدرتی دشوار میکند.
شاه از ماهی سیاه، شورش را میدید؛ قدرت دینی، اگر بخواهد آن را در چارچوب خود بگنجاند، ناچار است ماهی را از دریا جدا کند و تنها قصه کودکانهاش را نگه دارد.
اما ماهی سیاه را نمیتوان از دریا جدا کرد.
مرثیهای برای ماهی سیاه:
نهم شهریور که میرسد، باید بیش از آنکه تنها مرگ صمد را به یاد آوریم، از زندگی کوتاهش بپرسیم، از معلمی که فقر را دید، از نویسندهای که کودک را کوچک نشمرد و از روشنفکری که عدالت را بدون آگاهی تصور نمیکرد.
سالها گذشته است.
شاه رفته است.
شیخ آمده است.
نسلها عوض شدهاند.
اما ماهی سیاه هنوز شنا میکند.
هنوز از جویبار کوچک خود میپرسد: آن سوی این آب چیست؟
شاید راز ماندگاری صمد همین باشد. او به ما نگفت که چه بیندیشی ، پرسشی در دل ما گذاشت تا خود بیندیشیم.
و چه بسیار آدمها که میمیرند، اما پرسششان زنده میماند.
صمد بهرنگی در ارس ماند،
اما ماهی سیاهش هنوز در راه دریاست…
پارسا زندی (مشاور حقوقی)