
ایران امروز – سوراو دوتا / تایمز اسرائیل / سوم سپتامبر ۲۰۲۶
چهار دهه است که راهبرد منطقهای ایران بر این فرض استوار بوده که میتوان گروههای مسلح را توانمند کرد، بیآنکه این گروهها در نهایت به بازیگرانی مستقل تبدیل شوند. اکنون این فرض بیش از پیش محل تردید قرار گرفته است. تهران در سراسر غرب آسیا، شبهنظامیان و سازمانهای سیاسی را بهعنوان ابزارهایی برای بازدارندگی و اعمال نفوذ پرورش داد. هدف صرفاً همبستگی ایدئولوژیک نبود؛ بلکه ایجاد نوعی مصونیت راهبردی بود. تهران با انتقال میدان نبرد به خارج از مرزهای ایران میتوانست هزینههایی را به رقبایش تحمیل کند و در عین حال احتمال تبدیل شدن خود ایران به صحنه اصلی جنگ را کاهش دهد.
این راهبرد تا زمانی که موفقیت آن به مشکلی از جنس خودش تبدیل شد، به شکلی چشمگیر کارآمد بود.
ایران به ایجاد سازمانهای مسلحی کمک کرد که توانستند مسیر درگیریها را در لبنان، عراق، یمن و فلسطین تغییر دهند. اما قدرت نظامی، زمانی که توزیع شد، بهسادگی قابل بازپسگیری نیست. سازمانهایی که در ابتدا بهعنوان شرکای وابسته شکل میگیرند، بهتدریج صاحب پایگاه اجتماعی، نظامهای مالی، منافع سرزمینی، مشروعیت سیاسی و جاهطلبیهای راهبردی خود میشوند. آنها در جوامعی که در آنها فعالیت میکنند، ریشه میدوانند و محاسباتشان بهتدریج از محاسبات حامیان اولیهشان فاصله میگیرد.
این همان پارادوکسی است که اکنون ایران و منطقه گستردهتر با آن روبهرو هستند. «محور مقاومت» ممکن است ضعیفتر از هر زمان دیگری در چند دهه گذشته شده باشد، اما نظم مسلحانهای که ایران به ایجاد آن کمک کرد همچنان عمیقاً ریشهدار است. شبکه تهران آسیب دیده است، اما سازمانهای تشکیلدهنده آن از میان نرفتهاند. حتی ممکن است تضعیف مرکز، پیرامون را غیرقابلپیشبینیتر کند.
از این رو، پرسشی که اکنون در برابر غرب آسیا قرار دارد دیگر صرفاً این نیست که آیا ایران میتواند نیروهایی را که به توانمند شدنشان کمک کرده هدایت کند یا نه؛ بلکه این است که آیا اساساً کسی میتواند آنها را کنترل کند؟
برای دههها، دکترین نظامی ایران بر چیزی استوار بود که میتوان آن را «برونسپاری ناامنی» نامید. جمهوری اسلامی با رقبای متعارف قدرتمندتری، از جمله ایالات متحده و اسرائیل، مواجه بود و از توانمندیهای نظامی لازم برای رقابت متقارن با آنها برخوردار نبود. بنابراین، مدل دیگری از قدرت را توسعه داد. تهران از طریق سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و نیروی قدس آن، در جنبشهای مسلحی سرمایهگذاری کرد که قادر بودند از چندین جهت با رقبای ایران مقابله کنند.
حزبالله در لبنان به الگوی این رویکرد تبدیل شد. شبهنظامیان عراقی نفوذ ایران را در کشوری همسایه و از نظر راهبردی حیاتی گسترش دادند. گروههای مسلح فلسطینی عرصه دیگری برای رویارویی با اسرائیل ایجاد کردند. حوثیها نیز سرانجام به نیروهای همسو با ایران امکان دادند دریای سرخ و خلیج عدن را تهدید کنند. سوریه در دوران بشار اسد، پل سرزمینی و لجستیکیای را فراهم میکرد که بخش بزرگی از این سامانه را به یکدیگر متصل میکرد.
شبکه حاصل، چیزی فراتر از مجموعهای از ائتلافها بود؛ یک معماری امنیتی توزیعشده بود.
ایران آن را «محور مقاومت» مینامید. دکترین نظامی ایران بر مفهوم «دفاع پیشدستانه» تأکید داشت؛ یعنی این اصل که تهدیدها علیه ایران باید پیش از رسیدن به خاک کشور با آنها مقابله شود. این دکترین، بهتدریج مفهوم «وحدت جبههها» را نیز دربر گرفت. درگیری میتوانست بهصورت افقی در سراسر منطقه گسترش یابد. فشار بر یکی از اعضای شبکه میتوانست از سوی عضوی دیگر با واکنش مواجه شود.
مزایای راهبردی این رویکرد آشکار بود. تهران میتوانست محاسبات رقبای قدرتمندتر خود را پیچیده کند و هزینه اقدام نظامی علیه ایران را افزایش دهد، بیآنکه الزاماً از آستانه ورود به جنگ مستقیم عبور کند. هرچه تعداد جبهههایی که رقبای ایران مجبور بودند در محاسبات خود در نظر بگیرند بیشتر میشد، ایجاد بازدارندگی نیز دشوارتر میشد.
شکست دکترین «دفاع پیشدستانه»
برای مدتی، این راهبرد فوقالعاده موفق به نظر میرسید.
اما بازدارندگی از طریق شراکت با گروههای مسلح، حاوی یک تناقض ساختاری است: هرچه این شرکا توانمندتر شوند، احتمال اینکه همچنان ابزار اجرای سیاست یک کشور دیگر باقی بمانند کمتر میشود.
تا سال ۲۰۲۶، تناقضهای نهفته در راهبرد منطقهای ایران دیگر قابل نادیده گرفتن نبودند.
محور مقاومت با مجموعهای از شکستهای ویرانگر روبهرو شده بود. حماس در اثر جنگ غزه بهشدت تضعیف شده بود. حزبالله حسن نصرالله و بخش بزرگی از رهبران ارشد خود را از دست داده بود. بخشهای قابلتوجهی از زیرساخت نظامی این گروه نیز نابود شده بود. فروپاشی حکومت بشار اسد در سال ۲۰۲۴، حلقه جغرافیایی حیاتیای را که ایران را به حزبالله و بخش بزرگی از منطقه شام متصل میکرد، از میان برد.
سپس، اصل مرکزی «دفاع پیشدستانه» نیز شکست خورد: جنگ به خود ایران رسید.
رویارویی مستقیم میان ایران، اسرائیل و ایالات متحده محدودیتهای اتکا به جبهههای دوردست برای حفاظت از خاک ایران را آشکار کرد. این شبکه نتوانسته بود از تشدید تنش جلوگیری کند؛ و همچنین نتوانسته بود ایران را از هزینههای درگیری مستقیم مصون نگه دارد.
با این حال، تضعیف «محور مقاومت» به کاهش متناسب بیثباتی منجر نشده است.
دلیل آن این است که جنبشهای مسلحی که ایران به ایجاد و تقویت آنها کمک کرده، به نهادهایی مستقل تبدیل شدهاند. آنها همچنان سلاح، شبکههای سازمانی و پایگاههای سیاسی خود را حفظ کردهاند. توانایی این گروهها برای ایجاد درگیری، از کارآمدی آنها بهعنوان ابزارهای قابلاعتماد راهبرد ایران بیشتر دوام آورده است.
لبنان روشنترین نمونه این مشکل را ارائه میدهد.
حزبالله از جنگهایی که از سال ۲۰۲۳ به این سو رخ داده، بهمراتب ضعیفتر از گذشته بیرون آمده است. رهبری آن بهشدت آسیب دیده، زیرساخت نظامیاش بهشدت تخریب شده و تواناییاش برای تأثیرگذاری بر موازنه قدرت منطقهای کاهش یافته است. با این حال، زرادخانه باقیمانده آن همچنان بر محیط راهبردیای که لبنان در آن فعالیت میکند، تأثیر میگذارد.
هنگامی که جنگ ایران در سال ۲۰۲۶ آغاز شد، حزبالله بار دیگر وارد درگیری شد و به کشاندن لبنان به دور دیگری از جنگی فاجعهبار کمک کرد. هزاران نفر کشته شدند و بیش از یک میلیون نفر آواره شدند.
چارچوبی که با میانجیگری آمریکا در ماه ژوئن شکل گرفت، تلاش کرد با پیوند دادن خروج اسرائیل از مناطق اشغالی جنوب لبنان به خلع سلاح حزبالله، به مشکل اساسی موجود رسیدگی کند. اما این توافق بلافاصله با یک واقعیت بنیادی سیاست لبنان مواجه شد: دولت لبنان بر نیروهای مسلح کشور اقتدار بلامنازع ندارد.
دولت میتواند مذاکره کند. ارتش لبنان میتواند مستقر شود. اما هیچیک نمیتواند تضمین کند که حزبالله برای همیشه سلاحهای خود را کنار خواهد گذاشت.
معضل حزبالله و حوثیها
مشکل صرفاً نظامی نیست. حزبالله عمیقاً در جامعه لبنان ریشه دوانده و از پایگاه سیاسی و اجتماعی قابلتوجهی، بهویژه در میان جامعه شیعه، برخوردار است. تلاش قهرآمیز برای خلع سلاح این سازمان میتواند خود به بروز درگیری داخلی منجر شود. با این حال، اجازه دادن به حزبالله برای حفظ یک زرادخانه مستقل به این معناست که تصمیمگیری درباره جنگ و صلح، دستکم تا حدی، همچنان خارج از اختیار دولت لبنان باقی میماند.
این همان پارادوکس بلندمدت راهبرد منطقهای ایران است. زرادخانه حزبالله با هدف دفاع از لبنان در برابر اسرائیل ساخته شد. اما امروز همین زرادخانه به یکی از بزرگترین موانع ایجاد یک نظم سیاسی و امنیتی باثبات میان این دو تبدیل شده است.
حوثیها نشان میدهند که پیامدهای این الگو میتواند بسیار فراتر از کشورهایی که این سازمانها در آنها مستقر هستند، گسترش یابد.
از اواخر سال ۲۰۲۳، حملات حوثیها به کشتیهای تجاری و نظامی در دریای سرخ و خلیج عدن نشان داده است که چگونه یک جنبش مسلح نسبتاً محلی میتواند به اهمیتی راهبردی در سطح جهانی دست پیدا کند. اختلال در کشتیرانی، کشتیها را ناچار کرد مسیر خود را از اطراف دماغه امید نیک تغییر دهند؛ اقدامی که هزینهها را افزایش داد و سفرها را در سراسر زنجیرههای تأمین جهانی طولانیتر کرد.
اهمیت این تحول فراتر از اختلال اقتصادی فوری آن است. حوثیها نشان دادند که کنترل بر سرزمینی محدود و دسترسی به توانمندیهای نظامی نسبتاً ارزانقیمت میتواند آثار راهبردی نامتناسبی ایجاد کند. جنبشی که از یکی از فقیرترین کشورهای جهان عرب فعالیت میکند، به توانایی ایجاد اختلال در یکی از مهمترین کریدورهای دریایی جهان دست یافته است.
اما یمن همچنین نشان میدهد که چرا توصیف چنین جنبشهایی صرفاً بهعنوان امتداد قدرت ایران، بهطور فزایندهای ناکافی شده است.
ایران حوثیها را مسلح، آموزش و حمایت کرده است. اما حمایت با فرماندهی و کنترل یکسان نیست. این جنبش از پایگاه اجتماعی داخلی، جاهطلبیهای سرزمینی، هویت ایدئولوژیک و منافع سیاسی خاص خود برخوردار است. تهران میتواند بر تصمیمگیری حوثیها تأثیر بگذارد، اما تأثیرگذاری به معنای کنترل نیست.
این تمایز با تغییر محیط منطقهای اهمیت بیشتری پیدا میکند.
آتشبسی که میان ایران و طرفهای درگیر برقرار شود، لزوماً امنیت در دریای سرخ را تضمین نمیکند. اگر حوثیها به این نتیجه برسند که ادامه رویارویی در راستای منافع راهبردی خودشان است، تهران ممکن است نه انگیزه و نه توانایی لازم برای وادار کردن آنها به توقف حملات را داشته باشد. همان تمرکززداییای که شبکه منطقهای ایران را از نظر راهبردی انعطافپذیر و مقاوم کرده بود، اکنون مدیریت آن را بیش از پیش دشوار میکند.
عراق نسخهای حتی پیچیدهتر از این مشکل را نشان میدهد؛ زیرا گروههای مسلح در این کشور صرفاً خارج از ساختار دولت نیستند، بلکه تا حدی درون آن قرار دارند.
«نیروهای بسیج مردمی» (حشد الشعبی) که در سال ۲۰۱۴ برای مبارزه با داعش تشکیل شدند و بعدها در ساختار امنیتی عراق ادغام شدند، دهها سازمان مسلح را دربرمیگیرند که چندین گروه قدرتمند نزدیک به ایران نیز در میان آنها هستند. با این حال، ادغام رسمی این نیروها به معنای یکپارچگی کامل آنها نبود.
بسیاری از جناحها ساختارهای فرماندهی، سازمانهای سیاسی، شبکههای مالی و روابط خارجی مستقل خود را حفظ کردند. در جریان جنگ ایران در سال ۲۰۲۶، شبهنظامیان بار دیگر حملاتی را علیه تأسیسات و اهداف آمریکایی در منطقه کردستان انجام دادند و بغداد را در موقعیتی فوقالعاده دشوار قرار دادند. عراق در سطح بینالمللی در قبال اقداماتی که از خاک این کشور صورت میگرفت پاسخگو بود، حتی زمانی که دولت عراق خود کنترل مؤثری بر نیروهای مسئول این اقدامات نداشت.
این، ضعف اساسیِ ادغام گروههای مسلح بدون از بین بردن قدرت مستقل آنهاست.
مشکل دوران پسامحور مقاومت
میتوان یک سازمان را قانونی کرد، بدون آنکه تابع دولت شود. میتوان به آن حقوق و دستمزد دولتی پرداخت، بدون آنکه به یک نهاد نظامی متعارف تبدیل شود. میتوان آن را در یک ساختار رسمی امنیتی قرار داد، در حالی که همچنان زنجیره فرماندهی غیررسمی خود را حفظ کند.
از این رو، تلاش کنونی بغداد برای قرار دادن سلاحهای شبهنظامیان تحت کنترل دولت، با مشکلی بسیار دشوارتر از صرفاً خلع سلاح مواجه است. مسئله فقط این نیست که چه کسی سلاحها را در اختیار دارد؛ مسئله این است که چه کسی اختیار تصمیمگیری درباره زمان استفاده از آنها را دارد.
در سراسر منطقه، این مسئله در حال تبدیل شدن به مشکل تعیینکننده دوران پس از «محور مقاومت» است.
راهبرد ایران به ابهام متکی بود. تهران میتوانست از جنبشهای مسلح حمایت کند و در عین حال درجات متفاوتی از فاصله را با عملیات آنها حفظ کند. این ابهام، بازدارندگی را پیچیده میکرد و به ایران امکان میداد بدون آنکه مسئولیت مستقیم هر اقدام شرکای خود را بر عهده بگیرد، قدرتش را فراتر از مرزهایش به نمایش بگذارد.
اما ابهام پیامدهایی نیز دارد. هنگامی که گروههای مسلح به اندازهای قدرتمند میشوند که بتوانند مستقل عمل کنند، مسئولیت از کنترل جدا میشود. دولتها ممکن است بابت اقداماتی سرزنش شوند که قادر به جلوگیری از آنها نیستند. حامیان ممکن است با درگیریهایی مرتبط شناخته شوند که توانایی متوقف کردنشان را ندارند. و آتشبسهایی که میان دولتها مذاکره میشوند ممکن است شکست بخورند، زیرا بازیگرانی که سلاحها را در اختیار دارند، بهطور کامل در میز مذاکره حضور ندارند.
به همین دلیل است که تضعیف محور ایران لزوماً به معنای باثباتتر شدن منطقه نیست.
یک امپراتوری متمرکز ممکن است زمانی که مرکز آن قدرت خود را از دست میدهد، فروبپاشد. اما یک شبکه غیرمتمرکز رفتار متفاوتی دارد. اجزای آن میتوانند بهطور مستقل به حیات خود ادامه دهند. حتی، چندپارگی میتواند با افزایش شمار بازیگرانی که قادر به آغاز خشونت هستند، اشکال جدیدی از بیثباتی ایجاد کند.
از این رو، آینده راهبرد منطقهای ایران ممکن است با معکوس شدن منطقی که در ابتدا آن را موفق کرده بود تعریف شود.
رهبران تهران برای دههها بر این باور بودند که توزیع قدرت نظامی در خارج از مرزهای ایران، جمهوری اسلامی را امنتر خواهد کرد. امروز، همین توزیع قدرت ممکن است محیط امنیتیای در منطقه ایجاد کرده باشد که در آن هیچ بازیگر واحدی از اقتدار کافی برای برقراری دوباره نظم برخوردار نیست.
ایران بخشی از توانایی خود برای هماهنگ کردن محور مقاومت را از دست داده است. کشورهایی که شرکای ایران در آنها فعالیت میکنند نیز هیچگاه بهطور کامل توانایی کنترل آنها را به دست نیاوردهاند. و خود گروههای مسلح نیز انگیزه چندانی برای واگذاری قدرتی که طی دههها درگیری منطقهای به دست آوردهاند، ندارند.
حاصل، یک حیات سیاسی پس از مرگ و خطرناک است.
دولتها میتوانند در تهران، بیروت، بغداد و واشنگتن درباره آتشبس مذاکره کنند. میتوانند جدولهای زمانی برای عقبنشینی تعیین کنند، سازوکارهای نظارتی ایجاد کنند و چارچوبهایی برای خلع سلاح اعلام کنند. اما توافق میان دولتها بهتنهایی نمیتواند قدرت سازمانهای مسلحی را از میان ببرد که سلاحها، منابع مالی و مشروعیت سیاسیشان خارج از کنترل مؤثر دولت قرار دارد.
به همین دلیل است که بسیاری از توافقهای دیپلماتیک در غرب آسیا، بهجای صلح، وقفههایی در درگیری ایجاد کردهاند.
مهمترین میراث راهبرد منطقهای ایران شاید در نهایت قدرتی نباشد که این راهبرد به تهران بخشید؛ بلکه نظم سیاسی و نظامیای باشد که به ایجاد آن در خارج از کنترل تهران کمک کرد.
ایران چهار دهه تلاش کرد میدان نبرد را از مرزهای خود دور کند. در این مسیر، به تبدیل بخشهایی از غرب آسیا به محیطی کمک کرد که در آن بازیگران مسلح غیردولتی به نهادهای سیاسی پایدار و ماندگار تبدیل شدند.
تهران اکنون ممکن است با محدودیت بنیادین قدرت نظامی توزیعشده مواجه شده باشد: میتوان سازمانهای مسلحی ایجاد کرد که در ابتدا در خدمت منافع شما باشند، اما در نهایت منافع خاص خود را به دست آورند. اما تعیین اینکه پس از آن چه اتفاقی میافتد، بسیار دشوارتر است؛ بهویژه زمانی که بقای سیاسی این گروهها دیگر به اطاعت از قدرتی که در ایجادشان نقش داشته وابسته نباشد.
«محور مقاومت» برای آن طراحی شده بود که عمق راهبردی در اختیار ایران قرار دهد. اما چندپارگی آن ممکن است در نهایت چیزی خطرناکتر برای منطقه به جا بگذارد: خودمختاری مسلحانه بدون نظم راهبردی.