هشتماه از بزرگترین کشتار معترضان در تاریخ معاصر ایران میگذرد. در حالیکه ایران برای ماهها در تاریکی مطلق دیجیتال بود، هنوز اسامی جدیدی از کشتهشدههای دو شب ۱۸ و ۱۹دی و شهادتنامههایی از آن دیماه خونین به جهان بیرون از ایران درز میکند.
این گزارش، روایت «حمید کوهساری» است، مربی سگ و معترض ۳۱سالهای که شامگاه ۱۸دی۱۴۰۴ در محدوده فلکه کاخ و شهرداری گرگان وقتی در حال نجات یک نوجوان زخمی بود، به پایش گلوله جنگی زدند. گلوله از پشت ساق پای راستش وارد شد، عضلات را پاره کرده، استخوان نازکنی را خرد کرد و از سمت دیگر پا بیرون آمد.
حمید توانست خود را به میان مردم برساند و با کمک دیگر معترضان از مهلکه جان بهدر ببرد، اما در ماههای پیش رو، بدون دسترسی به پزشک و درمان و در حالیکه هر روز یکی از دوستانش بازداشت میشدند، «کابوس» را زندگی کرد.
***
از بازجویی و اعتراف اجباری در آبان ۹۸ تا گلوله خوردن در دی۱۴۰۴
حرفهایش را با این شروع میکند که از نوجوانی کار کرده، همیشه ورزش کرده و زندگی سالم داشته. بعد ادامه میدهد که هشتماه در بدترین شرایط بوده و ممکن است نتواند خوب حرف همه چیز را بگوید.
میگوید که از سال ۱۳۹۸ معترض بوده؛ وقتی در دولت «حسن روحانی» بنزین یکشبه سه برابر شد و شهروندان، بهویژه در حاشیه شهرهای بزرگ، کلافه از مشکلات معیشتی به خیابانها آمدند. حمید آن زمان ۲۳-۲۴ ساله بود ولی در یکی از پاساژهای گرگان مغازه داشته. میگوید که همان روز اول اعتراضات، حدود ساعتهای ۴بعدازظهر مثل بقیه مردم مغازه را میبندد و ناخودآگاه هر کس را میگرفتند، غریبه یا آشنا با دوستانش میرود که از چنگ سرکوبگران درش بیاورد: «نیمساعت یکساعتی مردم را بردند و زدند و یک خانمی را گرفتند محجبه هم بود. ما ۴-۵ نفری برای کمکش رفتیم، من را هم گرفتند من چون چند سال توی آن پاساژ بودم، همه من را میشناختند. برای همین من را در آوردند. نیم ساعتی که گذشت یک لباس شخصی آمد دستش را انداخت دور گردن من که داداش بیا بریم یکدفعهای من را کشید توی مامورها و ریختند سرم. بسیجی بود طرف. دوباره دوستانم من را در آوردند. خیلیها را میبردند. من فرار کردم و رفتم مغازه. دو روز بعد توی باشگاه تمرین میکردم که گوشیام زنگ خورد. شماره نداشت، جواب دادم گفت فلانیام از اطلاعات سپاه. گفت ساعت چند است؟ گفتم سه و نیم، گفت ۴ اینجا باش، اینجا نباشی خودمان میآییم. بابای من جانباز جنگ ایران و عراق است. سناش بالا بود ترسیدم زنگ بزنم، به پدر دوستم زنگ زدم و رفتیم دور فلکه بسیج گرگان، ما رسیدیم پر بود از بچههای هم سن و سال من. نگو به کلی دختر و پسر همسن من زنگ زدهاند. دو تا ورودی داشتند. بهم گفتند میدانیم بابایت کیست و از این ورودی داریم تو را میفرستیم تو، وگرنه ورودی دیگر میفرستادیم.»
دو مامور اطلاعات سپاه برای سه ساعت او را بازجویی میکنند. او را با تهدید اینکه اگر امضا نکند بازداشت میشود و باید زندان برود، مجبور میکنند برگه سفید، امضا کند. از او اعتراف می گیرند که «تحت تاثیر فضای مجازی»، «اغتشاش» کرده و نهایتا مقابل دوربین از او تعهد می گیرند که اگر دوباره در اعتراضات شرکت کند، با «اشد مجازات» با او برخورد شود. وقتی اعتراض میکند به او میگویند که هیچکس نمیتواند اثبات کند که تو اینجایی و هر بلایی دلمان بخواهد سرت میآوریم. حمید آن شب رها میشود اما ۱۴۰۱ دوباره به خیابان بر میگردد. اینبار هم نه برای اینکه صف اول اعتراض باشد، بلکه برای کمک به آنهایی که در دست ماموران گیر میافتادند یا زخمیها.
خودش میگوید ۱۴۰۱، «خیلی با مراعات میرفتیم»، اما ۱۴۰۴ «دیگر واقعا کارد به استخوان رسیده بود»: «مردم استوری میگذاشتند فراخوان میدادند. ما هم از ۱۴-۱۵ام دی میرفتیم. ۱۶ و ۱۷ام به شکل فجیعی هر کس را میگرفتند میبردند. در محدوده سازمان آب، میزدند و میبردند داخل سازمان آب و بعد از آنجا میبردند.»
نوبت به ۱۸دی میرسد. روایتهایی که تاکنون به ایرانوایر رسیده از حجم عظیم جمعیت در شامگاه هجدهم حکایت دارد. تاکنون دهها نفر از تجمع آنی جمعیت فوقالعاده بزرگ که اغلب از آن با عنوان «میلیونی» یاد میکنند در دقایق نزدیک به ساعت ۸شب شامگاه هجدهم دی خبر دادهاند. حمید کوهساری هم همین روایت را برای محدوده فلکه کاخ و میدان شهرداری گرگان بازگو میکند: «رسید به ۱۸ و ۱۹دی. شاهزاده فراخوان داد و آمدیم خیابان. فکر کردیم مثل هر شب زیاد شلوغ نمیشود آقا از فست فودی آمدیم بیرون نزدیک ۷:۵۵ بود از یک تا ۵ بشماری جمعیت میلیونی توی خیابان بود. از فلکه شهرداری تا فلکه کاخ سوزن میانداختی زمین نمیآمد. من این صحنه را دیدم بغض کردم. (با خودم گفتم) خب دیگر مردم آمدند. مامورها با اسلحه های کلاش و کلت و گاز اشک آور مردم را میترساندند. بین مردم اولین شعار جاوید شاه را من دادم. یک سرگردی بود، آمد دستهایش را داد بالا و با مردم حرف میزد. گفت شما اعتراض کنید دشمن شما نیستیم. یک بسیجی لباس شخصی از پشت او آمد و تیر هوایی زد. مردم حمله کردند آمدند و جلو و مامورها فرار کردند.»
اعتراضات از اینجا شروع میشود: «موتوریها میآمدند و میرفتند و گاز اشک آور میزدند. مردم دستخالی بودند.»
حمید با تاکید بر اینکه تصمیم گرفته باز هم در آزاد کردن کسانیکه گرفتار شدهاند، اقدام کند، میگوید: «چون میدانستیم چه بلایی سرشان میآورند. خودم ترجیحم این بود که بمیرم ولی بهدست اینها نیوفتم.»
در دقایق پیش رو و در تلاش حمید کوهساری برای آزاد کردن یک نوجوان که توسط یک بسیجی با شدت با باتوم کتک زده میشده، یکی از ماموران باتوم را وسط صورتش میگذارد. از بینی و صورتش خون فوران میکند. در ویدیوهایی که ایرانوایر از این جوان معترض و آسیبدیده در شب ۱۸دی رویت کرده، او خون زیادی را از ناحیه سر و صورت از دست داده است.
او از مشاهدات خود در سرکوب معترضان نیز میگوید: «بد میزدند. با ماشین و موتور میزدند(زیر میگرفتند). تیر هوایی و ساچمه میزدند. شب بود یک سری دختربچه بین ۱۶-۱۷ ساله بودند. یک بسیجی لباس مشکی، دست دختربچهای را گرفته بود با باتوم میزد. دیگر از دوباره دستش را بلند کرد این بچه را بزند رفتم دستش را بگیرم، یک نفر از پشت من را چرخاند و با ضربه خیلی محکم با باتوم گذاشت بین صورت و دماغم من نفهمیدم دختره چی شد و همه چیز سیاه شد و مردم وسط جمعیت صورتم را تمیز میکنند. مادر و دختری چادر روسریشان را در آورده بودند و صورتم را تمیز میکردند پیش خودم فکر میکردم همینجور که من بچهها را کمک میکردم دمشان گرم اینها هم دارند من را کمک میکنند، اینها ارزش دارند که هر کاری بهخاطرشان بکنم. تا من بلند شدم اینها شروع کردند به تیراندازی باورم نمی شد واقعا آدم کنارم دارد میافتد.»
کنارم یک زن و شوهر افتادند؛ صورت بچه دو-سه ساله گلوله خورده بود
از اینجا روایت حمید کوهساری به بعد، کشتار شروع میشود: «وسط جمعیت پسر دختر پیرمرد بچه کوچک تیر مستقیم. نمیدانم چرا من فکر میکردم گلوله نمیخورم. هر کی میافتاد میدویدیم سمتش. میآوردیم وسط جمعیت، جمعیت یا میفرستاد بیمارستان یا ماشین میگرفت میفرستاد خانه. بغلدستم یک زن و شوهر را زدند. توی عالم گیج و منگ گرفتیم و میگذاشتیمشان وسط جمعیت. غمناکترین بخش داستان اینجا بود که یک زن و شوهری بودند که یک بچه کوچک داشتند دو سه ساله. شوهر را زده بودند پایش زخمی شده بود، مادر را رگبار بسته بودند روی سر و صورتش. ما این زن و شوهر را رساندیم به جمعیت. من آمدم بچهشان را بگیرم نصف صورت بچه که گلوله خورده بود توی بغل مادرش، رفته بود. همین الان هم یادم میافتد گریه میکنم. من بچه را گرفتم و همانجایی که پدر و مادرش بودند، با گریه، حالم بد بود! گفتم این بچه اینهاست، هر جا دادید ببرند بچهشان هم با آنها باشد. خیلی ساده آدم میافتاد. باورش خیلی سخته! الان که یادش میافتم حالم بد میشود.»
از او میپرسم که ماموران کدام قسمتهای بدن معترضان را نشانه میرفتند، میگوید همهجا، جای مشخصی نداشت: «مرکز صورت، دست و پا، با کلت و کلاش میزدند سوراخ میکرد اسلحه میرد میترکاند و نابود میکرد.»
این معترض جوان می گوید که اگر ماموران از روی زمین دستشان به معترضان نمیرسیده، تکتیراندازها با لیزر از بالای برج «سرمایه»، معترضان را نشانه میرفتند: «خیلی وقتها فاصله زیاد بود نمیتوانستند بزنند از بالای برج سرمایه گرگان لیزر میگرفتند و با اسنایپر میزدند.»
حمید آن شب چندین نفر زخمی یا جانباخته را با کمک دیگر معترضان از تیررس نیروهای سرکوب دور میکند، به درون جمعیت میفرستد، جمعیتی که او میگوید هم فرار میکردند، هم کمک میکردند: «بعضیها در جا میمردند. مردم هم فرار میکردند هم کمک میکردند توی شلوغی گاز اشکآور و دود من با یک دختری ۱۰-۱۵ متر فاصله داشتم و یک ماموری هم همینقدر با او فاصله داشت. یک دفعه به کتفش شلیک کردند افتاد و درخواست کمک میکرد. من پیش خودم گفتم من نرسم بهش آنها میرسند و تیر خلاص میزنند. زخمیهایی را با چشممان میدیدیم که پایش تیر خورده بود، دستش تیر خورده بود رگبار میبستند و آدمها فرار میکردند. آنی که روی زمین بود سریع تیر خلاص میزدند چهار پنج نفری جنازه را خود مامورها میبردند.»
حمید کوهساری با سرعت زیاد خود را به نوجوان زخمیشده میرساند. او را بغل میکند و وقتی به سمت مردم داشته بر میگشته، تیر میخورد: «خودم هم افتادم. مردم هجوم آوردند سمت ما و ما را بردند وسط جمعیت. یک پسره چفیهاش را باز کرد و به پایم بست و من را سوار موتور کردند که ببرند خانه. موتوری چند قدم آنطرفتر ترسید گفت داداش پیاده شو، وسط جمعیت پیاده شدم دوباره و آنجا دوستم را دیدم. گفتم فقط برویم. یک پراید سفیدی نگه داشت، زن و شوهر جوانی بودند و من را بردند یک جای امنی.»
روزهای پیشرو اما کابوس حمید کوهساری است با درد وحشتناک، بدون دسترسی به پزشک و دارو، تنها با مسکنها و آرامشبخشهایی که برای سگهایش داشته خود را زنده نگه میدارد. ایران وایر ویدیویی از او را در حال شستشوی زخم پایش رویت کرده که از درد فریاد میکشد: «نه میتوانستم بیمارستان بروم نه داروخانه دارو بگیریم. بیمارستان میرفتیم تیر خلاص میزدند و داروخانه هم میرفتیم هر که میرفت میگرفتند.اینقدر خونریزی و درد من زیاد بود. فکر میکردم میمیرم.»
بلاخره یک پزشک از شهر دیگری او را ویزیت میکند، هر چند میگوید که پایش نیاز به جراحی و پلاتین گذاشتن دارد، اما در شرایط ترسناک آن روزها خروجی گلوله از پایش را بخیه میزند و برایش دارو و آنتی بیوتیک مینویسد: «پایم جراحی نشده. راه میروم، اما بافتهایم همه از داخل پاره شده.»
هفتههای بعد زندگی مخفیانه و دربهدری حمید کوهساری آغاز میشود، زخمی و بدون دسترسی به درمان، در حالیکه هر روز خبر میرسیده یکی از دوستانش را بازداشت کردهاند: «دیگر نتوانستم خانه خودمان بروم. هر شب یکجا بودم. با لباسهای سیاه و بزن بزن میآمدند میبردند. خیلی اوضاع خراب بود رفیقهای نزدیکم را میگرفتند. شرایط خیلی بدی بود. با خودم گفتم فلانی را گرفتند من را هم میگیرند. وضعیت خیلی بدی بود پایم درد میکرد و مدام کمک لازم داشتم. صدای آژیر پلیس میآمد، وحشت میکردم.»
او از کابوس تکرار صحنههایی که در آن شامگاه خونین هجدهم دی دیده بوده نیز خلاصی نداشته است: «تا صبح صحنههایی که دیده بودم مدام توی ذهنم پلی (Play) میشد. گریه گریه گریه، خدایا چرا من ماندم؟ این چه وضعیتی است نه میتوانستم مرکز شهر بروم، نه دارو بگیرم. نه میتوانستم بخوابم، نه میتوانستم غذای خوب بخورم. نه به خانواده ام اطلاع داده بودم. باورتان نمیشود شبی که از ایران خارج شدم بعد از هفتهشتماه یک خواب آرام کردم. حضورشان را پشت گردنم حس میکردم با خودم گفتم ای بابا من که روزی صد بار دارم میمیرم بروم خودم را معرفی کنم. توی شهر خودت و کشورت امنیت جانی نداشته باشی روزی هزار بار بمیری و زنده شوی. این شد که از ایران بیرون آمدم.»
دیدن رنج مادران کشتهشدگان از همهچیز برایم سختتر است
حمید کوهساری میگوید که سختترین لحظات چند ماه گذشته بهجز صحنهای که آن کودک خردسال که گلوله به صورتش برخورد کرده بوده را بلند کرده و به جمعیت سپرده، دیدن رنج مادران کشته شدگان است: «از آن سختتر، دیدن مادر دوستانم یا جاویدنامها بود. تمام دردهای خودم یک طرف مادر بچهها را میدیدم، خیلی اذیتم میکرد. مصطفی کوهساری فامیلمان بود پدر دو تا بچه. ۳۴ ساله، شهید شد، کشتندش، جاویدنام شد. رضا اسدی دوستم و سینا حق شناس سلام علیکی دوست بودیم، بچه یک شهر بودیم. توی هر محل سه چهار نفر را جاویدنام کردند. متاسفانه اینقدر هم به خانوادهها فشار آورده بودند میپرسیدی فلانی چه شده، میگفتند تصادف کرده. میآمدند میریختند توی خانه جاویدنامها تلویزیون را میشکاندند، لوازم برقی را خراب میکردند، مبادا بنری بزنید، بگویید بهدست سرکوبگران مردند. من که شرایط خوبی نداشتم بروم مراسم مصطفی شرکت کنم یا مراسم دوستان دیگر، حتی بچههایی که میرفتند سر مزار جاویدنامها را میگرفتند.»
اشاره این معترض ۳۱ساله به کشتهشدن شماری از دوستانش است. «مصطفی کوهساری» که با حمید کوهساری نسبت فامیلی هم داشته، در آزاد شهر استان گلستان با اصابت گلوله ماموران به قفسه سینه اش کشته شد. «سینا حقشناس»، گلفروش ۲۷ساله شهر گرگان نیز از دیگر کشتهشدگان اعتراضات دیماه است که در شبکههای اجتماعی درباره او بسیار گفته و شنیده شده است.
فیلم علمی-تخیلی هم اینطور نبود
حمید کوهساری در جایی از این گفتوگو از خونسردی ماموران سرکوب در کشتار مردم معترض میگوید. او میگوید که برایش در عین دردناکی عجیب بوده و هست که چطور میتوانند اینگونه راحت یک انسان را، یک جوان را که سالها تلاش یک خانواده برای به ثمر رسیدن آرزوهایش پشت او بوده، بکشند.
حمید کوهساری صحبتهایش را با این به پایان میبرد که آنچه او و همنسلان و دیگر معترضان در شب ۱۸دی از سر گذراندهاند، «وحشتناک» است: «شما نبودید ما آنجا را زندگی کردیم . داری راه میروی، کنارت یک نفر است، با هم میگویید فرار کنیم فرار کنیم. یک دفعه کنارت چپه میشود. نمیدانید چقدر سخت است چقدر وحشتناک است. والله توی فیلمهای علمی تخیلی هم اینطوری ندیده بودیم. رگبار میآمد کلاش را میگرفت و میبست به رگبار. مثل ابر بهار هم گاز اشکآور میریختند. آنی که دستشان نمیرسید را لیزر میانداختند و اسنایپر از بالای برج سرمایه میزد. قتلعامی کردند که نگو. مردم را به خاک و خون کشیدند.»
