پروفسور داود غلام آزاد(*)
ترجمه از آلمانی با کمک هوش مصنوعی
معیار برای همه است
دربارهٔ نقدی بر چپها که از آینهٔ خود میگریزد. جستاری نمونهوار دربارهٔ فرهنگِ نقد در اپوزیسیونِ ایران
چکیده
در شبکههای اجتماعی پوستری با عنوانِ «تناقضهای چپگرایی» دستبهدست میشود. این پوستر در هشت مقایسه «چپها» را متهم میکند که از مردم، آزادی، عدالت، صلح و علم حرف میزنند و خلافش را انجام میدهند. این جستار پوستر را نمونهای از شکلی رایج از نقد میگیرد و آن را در دو سطح میسنجد. نخست نشان میدهد که هیچیک از این اتهامها ویژگیای را هدف نمیگیرد که فقط خاصِ چپها باشد. آنها ویژگیهایی از عاداتِ اجتماعیِ اقتدارگرا را نشانه میروند که کمابیش در همهٔ اردوگاههای سیاسیِ ایران دیده میشوند. دوم نشان میدهد که پوستر جزء را به جای کل میگیرد. نگرشهای برخی چپها به همهٔ چپها نسبت داده میشود و با این کار نقدِ آنها به پهلویگرایی هم بیاعتبار میشود. محکِ این سنجش معیاری است که خودِ پوستر پیش میگذارد: کسی که به دیگران درسِ اخلاق میدهد، نمیتواند خود را از آن معاف کند. جستار هر یک از هشت اتهام را جداگانه بررسی میکند، از جمله اتهامِ اقتصادی را که دولتِ رفاه را چپ میخواند و کنار میگذارد. اگر همین معیار را دربارهٔ پهلویگرایی به کار ببریم، بیشترِ اتهامها به همان اندازه دامنِ آن را هم میگیرد. آزمونِ متقابلِ هر اتهام در عینِ حال به نسلی جوان که دورهٔ پهلوی را تجربه نکرده نشان میدهد که «تونلِ زمان»، که امروز در شبکههای اجتماعی میچرخد، چه چیزهایی را ناگفته میگذارد. این تونل فقط دستاوردهای آن دوره را نشان میدهد و نه بهایشان را. جستار در عینِ حال تأکید میکند که نگرشهای سزاوارِ نقدِ بخشی از چپها درسناپذیریِ بسیاری از پهلویگرایان را توجیه نمیکند. پهلویگرایی از سنجیدنِ گذشتهٔ خود سر باز میزند. پیامدهای ناخواستهٔ نوسازیِ از بالا را به گردنِ دیگران میاندازد و میخواهد همان نوسازیِ از بالا را تکرار کند. بخشی از آن حتی از جنگِ خلافِ حقوقِ بینالملل علیه ایران بهعنوانِ رهایی استقبال کرده است. در پایان، جستار نشان میدهد که اپوزیسیونِ دموکراتیک از اینها چه میتواند بیاموزد. نقد پیش از هر چیز سنجیدنِ نگرشِ خود است و معیارش باید برای همه معتبر باشد.
۱. یک پوستر بهعنوانِ بهانه
پوستری در شبکههای اجتماعیِ فارسیزبان دستبهدست میشود. عنوانش «تناقضهای چپگرایی» است. زمینهاش سرخ است، با مشتی گرهکرده، پرچمها و یک ستاره. زیرِ آن هشت جمله آمده که همه بر یک الگو ساخته شدهاند. به گفتهٔ پوستر، چپها از مردم حرف میزنند، اما به جای مردم تصمیم میگیرند. از آزادی حرف میزنند، اما هیچ صدای مخالفی را تاب نمیآورند. از عدالت حرف میزنند، اما برای خود امتیاز میخواهند. از کارگران و فقیران حرف میزنند، اما نسخههایی میپیچند که فقر را بیشتر میکند. از تفکرِ انتقادی حرف میزنند، اما به جای اندیشیدن موضع میگیرند. همهچیز و همهکس را نقد میکنند، اما خطاهای خود را نمیبینند و پنهان میکنند. از صلح حرف میزنند، اما خشونتِ انقلابی را توجیه میکنند. و از حقیقتِ علمی حرف میزنند، اما شکستِ سوسیالیسم را انکار میکنند. پایینِ پوستر جمعبندی آمده است: درسِ اخلاق و تکلیف برای دیگران، و معافیت از همهچیز برای خود (پوسترِ «تناقضهای چپگرایی»، فیسبوک، ۵ نوامبرِ ۲۰۲۶).
این پوستر کارِ اقتصاددانی است که در تبعید تدریس میکند و خود را، بهعنوانِ چپی سابق، هوادارِ جنبشِ پیرامونِ رضا پهلوی میداند. سخن اینجا بر سرِ شخصِ او نیست. سخن بر سرِ شکلی از نقد است که در اپوزیسیونِ ایران رواجِ زیادی دارد، و این پوستر آن را بهروشنی نشان میدهد. ارزشِ نمونهوارِ پوستر در همین است. کسی که در یک موردِ مشخص بفهمد یک شیوهٔ اندیشیدن چگونه ساخته شده، آن را در موردهای دیگر هم بازمیشناسد.
همین شکلِ پوستر هم درخورِ توجه است. پوستر استدلال نمیکند. ادعاهایی را پشتِ سرِ هم ردیف میکند که قرار است همه یک اثر بگذارند. نه سندی در کار است، نه نمونهای، و نه هیچ تمایزی میانِ چپهای گوناگون، دورههای گوناگون و نگرشهای گوناگون. چنین ردیفی تهییج است، نه روشنگری. میخواهد به گروهی انگ بزند و حسی منفی علیه آن برانگیزد. هیچ چیزی را ثابت نمیکند و سنجش را به دیگران وامیگذارد. این نکته از آن رو چشمگیرتر است که یکی از هشت اتهام درست همین است که چپها به جای اندیشیدن موضع میگیرند.
۲. این اتهامها چه چیزی را نشانه میگیرند
سنجشِ منصفانه از آنچه در این اتهامها درست است آغاز میشود. برخی از آنها نگرشهایی واقعی را نشانه میگیرند که در بخشهایی از چپِ ایران رایج بودهاند و تا اندازهای هنوز هم هستند.
حزبِ توده و بخشِ بزرگی از فداییان پس از ۱۳۵۷ از حکومتِ تازه پشتیبانی کردند. آن را نیرویی «ضدامپریالیستی» میدیدند. بسیاری از آنها، وقتی مخالفانِ دیگر سرکوب میشدند، سکوت کردند یا حتی همراهی نشان دادند. حزبِ توده تا زمانی بر این پشتیبانی پای فشرد که حکومت در ۱۳۶۲ آن را هم درهم کوبید. در اینجا بخشی از چپ واقعاً به نامِ مردم به جای مردم تصمیم گرفت. صدای مخالف را تاب نیاورد و تا مدتها خطاهای خود را نپذیرفت.
اتهامِ توجیهِ خشونتِ انقلابی هم دامنِ بخشی از چپ را میگیرد. مبارزهٔ مسلحانهٔ گروههای چریکی در دههٔ پنجاه در نوشتههای خودشان ضروری و عادلانه شمرده میشد. و کسی که تا امروز شکستِ سوسیالیسمِ دولتی در شوروی و اروپای شرقی را نمیپذیرد، واقعاً ایمان را با علم اشتباه میگیرد.
این نقد بهجاست و چپِ دموکراتیک باید آن را بپذیرد. بسیاری از چپها مدتهاست نگرشِ خود در ۱۳۵۷ را با خودانتقادی بازبینی کردهاند. برخی از کسانی که امروز به چپ حمله میکنند، خودشان آشکارا گفتهاند که در ۱۳۵۷ چپ بودهاند. این دو نکته را نشان میدهد. خودانتقادی ممکن است، و به یک اردوگاه بسته نیست. پس پرسش این نیست که آیا در چپ چیزی برای نقد هست یا نه. پرسش این است که پوستر از این نقد چه میسازد.
۳. نه میراثی چپ، بلکه میراثی مشترک
اگر هشت اتهام را بی پرچمِ سرخِ پسزمینه بخوانیم، هیچ ویژگیِ خاصِ چپ را توصیف نمیکنند. نگرشهایی را توصیف میکنند که کمابیش در همهٔ اردوگاههای سیاسیِ ایران پیدا میشوند. به نامِ مردم به جای مردم تصمیم گرفتن: شاه چنین میکرد، «رهبرِ» «جمهوری اسلامی» چنین میکند، و بسیاری از سازمانهای تبعیدی با رهبرانِ مادامالعمرشان هم چنین میکنند. تاب نیاوردنِ صدای مخالف: این دربارهٔ دربار صدق میکند، دربارهٔ روحانیت، و دربارهٔ حزبهایی که با هم جنگیدهاند. نقد را فقط رو به بیرون گرفتن و خطاهای خود را ندیدن: این یکی از ویژگیهای بنیادیِ کشمکشِ سیاسی در ایران است.
این وجهِ مشترک تصادفی نیست. به عاداتِ اجتماعیای برمیگردد که آدمها در ایران طیِ نسلهای دراز به دست آوردهاند. عاداتِ اجتماعی طبیعتِ دومیاند که آدمها در پیکربندیهایی که با هم میسازند به دست میآورند. این عادات همچون پیشآمادگی عمل میکنند، پیش از آنکه آدمها آگاهانه تصمیم بگیرند. در ایران این پیکربندیها طیِ سدهها به شکلِ مناسباتِ فرادستی و فرودستی شکل گرفتهاند. فرمانروا و فرمانبر، قیم و صغیر، پدر و پسر، آموزگار و شاگرد در توازنهای قدرتِ بسیار نابرابری روبهروی هم بودند. کسی که پایین بود، یاد میگرفت فرمان ببرد و از کسانی که پایینتر بودند فرمانبرداری بخواهد. کسی که به قدرت میرسید، آن را همانگونه به کار میبرد که کسانی که با آنها جنگیده بود به کار برده بودند.
این عاداتِ اجتماعی معمولاً آهستهتر از پیکربندیهایی که آدمها با هم میسازند دگرگون میشوند. این همان واپسماندنِ نسبیِ عاداتِ اجتماعی است. آدم میتواند باورهای سیاسیاش را عوض کند، از اسلامگرا به چپ، از چپ به سلطنتطلب. اما با این کار هنوز شیوهٔ دفاع از باورهایش را عوض نکرده است. همچنان ناشکیبا میماند، فقط در برابرِ مخالفانی تازه. همچنان دنبالِ رهبری میگردد، فقط رهبری دیگر. و همچنان تقصیر را به گردنِ دیگران میاندازد. دیروز شاه و قدرتهای بیگانه مقصر بودند، امروز چپها و روحانیان. وقتی این واپسماندن کردارِ آدمها را برخلافِ هدفهای امروزِ خودشان هدایت کند، نتیجهٔ واپسماندگیِ نسبیِ عاداتِ اجتماعی آشکار میشود. انقلابِ ۱۳۵۷ شناختهشدهترین نمونهٔ آن است. بسیاری از کسانی که آن روز برای آزادی میجنگیدند، راه را برای استبدادی تازه هموار کردند.
پس کسی که ویژگیهای این میراثِ مشترک را فقط به یک اردوگاه نسبت دهد، علتِ آنها را نمیبیند. و همهٔ اردوگاههای دیگر را تبرئه میکند، از جمله اردوگاهِ خودش را. پوستر از وظیفهای که به همه مربوط است، اتهامی علیه عدهای اندک میسازد. و با این کار درست جلوی همان خودسنجیای را میگیرد که از چپها میخواهد.
۴. جزء به جای کل
دومین کژنمایی در تعمیم است. پوستر از چپهای معینی حرف نمیزند، بلکه از «چپگرایی» بهطورِ کلی. جزء را به جای کل میگیرد. در فنِ سخنوری به این شگرد «pars pro toto» یا «جزء به جای کل» میگویند.
زیرِ واژهٔ «چپ» در اپوزیسیونِ ایران آدمها و جریانهای بسیار گوناگونی گرد آمدهاند. هوادارانِ پیشینِ شوروی و سرسختترین منتقدانش از آن جملهاند. سوسیالدموکراتهایی از آن جملهاند که از دولتِ رفاه در یک دموکراسیِ پارلمانی دفاع میکنند. فعالانِ سندیکاییای از آن جملهاند که برای حقِ تشکلِ آزاد مبارزه میکنند. جمهوریخواهانِ سکولاری از آن جملهاند که خود را چپ مینامند، چون عدالتِ اجتماعی برایشان مهم است. بسیاری از آنها در ۱۳۵۷ هنوز به دنیا نیامده بودند. بسیاری دیگر نگرشِ آن روزِ خود را خودشان کنار گذاشتهاند. پوستر با همهٔ آنها چنان رفتار میکند که گویی همه با هم حزبِ تودهٔ سالِ ۱۳۵۹ را ساختهاند.
اثرِ این تعمیم از تکتکِ اتهامها فراتر میرود. اگر «چپها» یکسره بیاعتبار شمرده شوند، هر چه میگویند هم بیاعتبار شمرده میشود. این بیش از همه نقدِ آنها به حکومتِ پهلوی را دربرمیگیرد. آنگاه اگر کسی ساواک را یادآوری کند، یا شکنجه در زندانهایش را، یا حزبِ واحدِ ۱۳۵۳ را، دیگر لازم نیست به محتوای اعتراضش پرداخت. کافی است او را چپ بنامند. نقد رد نمیشود، بلکه به گویندهاش نسبت داده میشود و همراهِ او بیاعتبار میشود. به این ترتیب سنجشِ استدلالها به اردوگاهبندی بدل میشود. و اردوگاهبندی جای سنجش را میگیرد.
این شیوه در اپوزیسیونِ ایران تازه نیست و به یک طرف هم محدود نمیشود. برخی چپها هم هر نقدی به گذشتهشان را تبلیغاتِ سلطنتطلبانه میخوانند و کنار میگذارند. در هر دو حال دیگر سخن بر سرِ این نیست که چه چیزی درست است، بلکه بر سرِ این است که چه کسی آن را میگوید.
۵. معیار برای همه است
پوستر خودش معیارِ سنجیدنِ خود را به دست میدهد. سطرِ پایانیاش چپها را متهم میکند که به دیگران درسِ اخلاق میدهند و خود را از آن معاف میکنند. این اتهام بر اصلی تکیه دارد که ایمانوئل کانت، یکی از بزرگترین اندیشمندانِ دورانِ جدید، آن را محکِ هر اخلاقی کرده است: «تنها بر پایهٔ آن قاعدهای رفتار کن که در همان حال بتوانی بخواهی که به قانونی عام بدل شود» (کانت، بنیاد مابعدالطبیعهٔ اخلاق (۱۷۸۵)، چاپِ آکادمی، جلدِ ۴، ص ۴۲۱). معیاری که دربارهٔ دیگران به کار میبرم، باید دربارهٔ خودم هم معتبر باشد. وگرنه معیار نیست، سلاح است.
همین اندیشمند زمانهٔ خود را «عصرِ نقد» نامید، نقدی که «همهچیز باید به آن تن دهد» (کانت، نقدِ عقلِ محض (۱۷۸۱)، A XI، پانوشت). نقد در این معنا محکوم کردنِ دیگران نیست. نقد یعنی سنجیدن، و پیش از هر چیز سنجیدنِ داوریها و ادعاهای خود. نقدی که اردوگاهِ خودی را معاف کند، به این معنا نقد نیست.
کسی که بخواهد این معیار را دربارهٔ پهلویگرایی به کار ببرد، باید تاریخی را بشناسد که پهلویگرایی به آن استناد میکند. درست همین شناخت است که بسیاری از جوانانِ ایرانی که دورهٔ پهلوی را تجربه نکردهاند ندارند. از همین رو، در کنارِ هر یک از هشت اتهام، تاریخی هم آورده میشود که میتوان آن اتهام را با آن سنجید.
۶. اتهامها، یکبهیک
دربارهٔ هر یک از هشت اتهام نخست پرسیده میشود که چه چیزی در آن درست است. سپس پرسیده میشود که آیا به همان اندازه دامنِ پهلویگرایی را، که این اتهام به نامِ آن زده میشود، نمیگیرد. این آزمونِ متقابل یک «شما هم همینطور»ِ ساده نیست. خطاهای چپ را توجیه نمیکند. فقط نشان میدهد که آیا معیار برای همه معتبر است یا نه.
از مردم حرف زدن و به جای مردم تصمیم گرفتن: این اتهام شایستهٔ آن بخش از چپ است که پس از ۱۳۵۷ به نامِ «تودهها» از حکومتِ تازه پشتیبانی کرد. اما به همان اندازه دامنِ پهلویگرایی را هم میگیرد. حکومتِ پهلوی در اسفندِ ۱۲۹۹ با یک کودتا آغاز شد. افسری به نامِ رضاخان با قزاقهای زیرِ فرمانش و با پشتیبانیِ افسرانِ بریتانیایی وارد تهران شد. در ۱۳۰۴ مجلس سلسلهٔ قاجار را برکنار کرد و در ۱۳۰۵ او با نامِ رضاشاه تاجگذاری کرد. از آن پس مجلس زائدهای از دربار شد. حکومت دههها به نامِ مردم فرمان راند، بی آنکه بگذارد مردم آزادانه رأی بدهند. و امروز پهلویگرایی ولیعهدی را که هیچکس برنگزیده است، رهبرِ دورهٔ گذار اعلام کرده است. برای او هلهلهٔ خیابانهای تبعید جای انتخابات را میگیرد.
از آزادی حرف زدن و هیچ صدای مخالفی را تاب نیاوردن: بخشی از چپ صدای مخالف را «ضدانقلاب» خواند و سرکوب کرد یا سرکوبش را تأیید کرد. اما حکومتِ پهلوی از همان آغاز صدای مخالف را سرکوب کرد. در دورهٔ رضاشاه مطبوعات سانسور میشد. مخالفان و حتی نزدیکانِ شاه در بازداشت مردند یا کشته شدند. تیمورتاش، وزیرِ دربارِ پیشینِ او، در ۱۳۱۲ در زندان مرد. مدرس، نمایندهٔ مجلس، که در مجلس در برابرِ او ایستاده بود، در ۱۳۱۶ در تبعیدگاه کشته شد. فرخی یزدی، شاعر، در ۱۳۱۸ در زندان مرد. در دورهٔ پسرش، محمدرضاشاه، پس از ۱۳۲۰ دورهای از گشایشِ بیشتر پیش آمد. اما در ۱۳۲۷ حزبِ توده غیرقانونی اعلام شد. پس از کودتای ۱۳۳۲ جبههٔ ملی سرکوب شد و دهها افسرِ تودهای اعدام شدند. از آن پس حکومت دیگر هیچ حزبِ مستقلی را برنتابید. در ۱۳۳۶ ساواک بنیاد گذاشته شد. در همان سال شاه دستور داد دو حزب ساخته شود که رهبرانشان را خودش برمیگزید. یکی قرار بود حکومت کند و دیگری نقشِ اپوزیسیونِ وفادار را بازی کند. مردم به آنها حزبِ «بله» و حزبِ «بله قربان» میگفتند. در اسفندِ ۱۳۵۳ حکومت حتی حزبهای خودش را منحل کرد: حزبِ حاکمِ ایرانِ نوین را، که در ۱۳۴۲ جای حزبِ ملیون را گرفته بود، و حزبِ مردم را. به جای آنها حزبِ واحدِ «رستاخیز» نشست. شاه اعلام کرد هر کس نخواهد به آن بپیوندد، جایش در زندان است یا میتواند کشور را ترک کند. ساواک مخالفانِ هر گرایشی را تعقیب و شکنجه میکرد، چپها را همانقدر که مذهبیها و لیبرالها را. سازمانِ عفوِ بینالملل آن زمان این حکومت را در شمارِ بدترین ناقضانِ حقوقِ بشر در جهان آورد (عفوِ بینالملل، گزارشِ کوتاه دربارهٔ ایران، نوامبرِ ۱۹۷۶).
از عدالت حرف زدن و برای خود امتیاز خواستن: در کشورهای «سوسیالیسمِ واقعاً موجود» بهراستی قشری از کارگزاران با امتیازهای ویژه شکل گرفت. اما به همان ترتیب، رضاشاه بزرگترین زمیندارِ کشور شد. در دورهٔ پسرش، دربار و خانوادههای نزدیک به آن از درآمدِ نفت ثروت اندوختند. دسترسی به مجوز، وام و قرارداد به نزدیکی به دربار بسته بود. در ۱۳۵۰ دربار در تخت جمشید با مهمانانِ رسمیِ خارجی جشنهای ۲۵۰۰سالهٔ شاهنشاهی را برگزار کرد. این ریختوپاش در کشوری با فقیرانِ بسیار توهینی به مردم تلقی شد. امتیازطلبی ویژگیِ خاصِ چپ نیست. هر جا توازنهای قدرت بسیار نابرابر باشند و هیچ حوزهٔ عمومیِ مستقلی قدرتمندان را مهار نکند، امتیازطلبی شکل میگیرد.
از کارگران و فقیران حرف زدن و نسخههایی پیچیدن که فقر را بیشتر میکند: این اتهام بررسیِ دقیقتری میطلبد، چون نگرشی در سیاستِ اقتصادی در آن پنهان است. درست است که اقتصادِ برنامهایِ شورویوار شکست خورد. این هم درست است که ملیکردنهای پس از ۱۳۵۷، که بخشهایی از چپ همانقدر خواستارش بودند که اسلامگرایان، اقتصادی دولتی و کندرو پدید آورد. بنگاههای این اقتصاد و بنیادهای مذهبی امروز بیش از همه در خدمتِ حاکمان و نزدیکانشاناند.
اما لیبرالیسمِ اقتصادی، که بسیاری از پهلویگرایان به آن دل بستهاند، از این شکست نتیجهای نادرست میگیرد. بازار را تنها راهِ رهایی از فقر میداند و هر چه را که فراتر از آن برود سیاستِ «چپ» میخواند. به این ترتیب دولتِ رفاه هم چپ خوانده و کنار گذاشته میشود. این با تاریخ نمیخواند. نخستین بیمههای اجتماعیِ دولتی را بیسمارک، صدراعظمِ محافظهکار، در دههٔ ۱۸۸۰ در آلمان برقرار کرد. اقتصادِ بازارِ اجتماعیِ جمهوریِ فدرالِ آلمان را اقتصاددانان و سیاستمدارانِ لیبرال و دموکراتمسیحی طراحی کردند، نه سوسیالیستها. قانونِ اساسیِ آلمان میگوید: «جمهوریِ فدرالِ آلمان دولتی فدرال، دموکراتیک و اجتماعی است» (قانونِ اساسیِ آلمان، اصلِ ۲۰، بندِ ۱). و تصریح میکند: «مالکیت تعهد میآورد. کاربردِ آن باید در عینِ حال در خدمتِ خیرِ همگانی باشد» (قانونِ اساسیِ آلمان، اصلِ ۱۴، بندِ ۲).
لیبرالیسمِ اقتصادی این پیوندِ مالکیت با خیرِ همگانی را نادیده میگیرد. با مالکیت چنان رفتار میکند که گویی بیرون از نیازمندیها و وابستگیهای متقابلی قرار دارد که آدمها در آنها زندگی میکنند. اما هیچ مالکیتی بی کارِ دیگران به دست نمیآید و نگه داشته نمیشود، بی نظمِ عمومی، جاده، مدرسه و دادگاه. کسی که از اینها سود میبرد، در برابرِ شرایطی که این سود را ممکن میکند مسئول است.
اینجا هم معیار برای همه است. خودِ حکومتِ پهلوی بازارِ بیدولت نبود. با برنامههای چندسالهٔ عمرانی توسعهای دولتی را پیش میبرد که از درآمدِ نفت تغذیه میکرد. در ۱۳۴۱ شاه «انقلابِ سفید» را اعلام کرد. اصلاحاتِ ارضی، حقِ رأیِ زنان، سپاهِ دانش و سهیم شدنِ کارگران در سودِ کارخانهها از جملهٔ آن بود. و در ۱۳۵۴ ایرانِ دورهٔ شاه میثاقِ بینالمللیِ حقوقِ اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی را تصویب کرد. این میثاق دولتها را متعهد میکند که حقِ تأمینِ اجتماعی، حقِ کار و حقِ سطحِ زندگیِ شایسته را رعایت کنند. پس کسی که امروز دولتِ رفاه را چپ میخواند و رد میکند، بخشی از تاریخِ خودش را هم رد میکند. در عینِ حال حکومتِ پهلوی هم نسخههایی پیچید که بسیاری از فقیران را فقیرتر کرد. پس از ۱۳۵۲ درآمدِ نفت چند برابر شد. پول به طرحهای بزرگ و به تسلیحات سرازیر شد. قیمتها بالا رفت، میلیونها نفر از روستاها به حلبیآبادهای حاشیهٔ شهرها کوچ کردند و نابرابریِ میانِ فقیر و ثروتمند بیشتر شد.
پس پرسش بازار یا دولت نیست. پرسش این است که آدمها چگونه میتوانند بر اجبارهای طبیعتِ خودشان چیره شوند، یعنی چگونه آب، غذا، مسکن و کار برای خود فراهم کنند. آدمهای فقیر بر این اجبارها امکانِ مهارِ بسیار اندکی دارند. از همین رو در برابرِ اجبارهایی که دیگران بر آنها اعمال میکنند هم بیدفاعترند. کسی که گرسنه است، نمیتواند آزادانه انتخاب کند. سیاستِ دموکراتیک، بهعنوانِ برپایی و مدیریتِ دموکراتیکِ شرایطِ عامِ بازتولیدِ دروندولتی و میاندولتیِ جامعه، از همین رو هر دو را میطلبد. به بازاری نیاز دارد که از مالکیت حفاظت کند و کوشش را پاداش دهد. و به دولتِ رفاهی نیاز دارد که توازنهای قدرت را به سودِ کمقدرتترها جابهجا کند، تا آزادی امتیازِ عدهای اندک نماند.
از تفکرِ انتقادی حرف زدن و به جای اندیشیدن موضع گرفتن: خودِ پوستر این اتهام را رد میکند. برای هیچیک از ادعاهایش دلیل نمیآورد. هیچ سندی نمیآورد و هیچ جریانی را از دیگری جدا نمیکند. به جای اندیشیدن موضع میگیرد. البته چپهایی هستند که شعار را با تحلیل اشتباه میگیرند. اما کسی که از این کاستی گله دارد، نباید آن را در قالبِ پوستر تکرار کند.
همهچیز و همهکس را نقد کردن و خطاهای خود را پنهان کردن: این اتهام هم دامنِ بخشی از چپ را میگیرد که پشتیبانیاش از حکومتِ تازه پس از ۱۳۵۷ را مدتها ناگفته گذاشت. اما پهلویگرایی خطاهای حکومتِ پهلوی را تا امروز پنهان میکند. در شبکههای اجتماعی عکسها و فیلمهایی از دورهٔ پهلوی با عنوانِ «تونلِ زمان» میچرخد. راهآهنِ سراسری، دانشگاهِ تهران، حقِ رأیِ زنان و اصلاحاتِ ارضی را نشان میدهند. این دستاوردها واقعیاند. اما بهایشان، که در کنارِ هر یک از این اتهامها از آن سخن رفت، ناگفته میماند. «تونلِ زمان» تاریخ را نه با اطلاعاتِ نادرست، بلکه با حذف تحریف میکند. تبلیغاتِ «جمهوری اسلامی» فقط جنایتهای آن دوره را نشان میدهد و «تونلِ زمان» فقط دستاوردهایش را. از همین رو جوانانی که آن دوره را تجربه نکردهاند و یک دروغ را کنار میگذارند، بهآسانی دروغِ وارونهاش را باور میکنند.
از صلح حرف زدن و خشونتِ انقلابی را توجیه کردن: مبارزهٔ مسلحانهٔ گروههای چپ در دههٔ پنجاه از سوی خودشان عادلانه شمرده میشد، و این توجیه سزاوارِ نقد است. اما هر دو شاهِ پهلوی حکومتِ خود را مدیونِ مداخلهای خشونتآمیزند. اولی با کودتای سومِ اسفندِ ۱۲۹۹ به قدرت رسید. دومی در شهریورِ ۱۳۲۰ به تخت نشست، پس از آنکه نیروهای بریتانیا و شوروی ایران را اشغال کردند و پدرش را به کنارهگیری واداشتند. و تختِ خود را با کودتای ۲۸ مردادِ ۱۳۳۲ نگه داشت. در آن کودتا دولتِ نخستوزیر مصدق سرنگون شد، کسی که در ۱۳۲۹ ملی شدنِ صنعتِ نفت را به پیش برده بود. این کودتا را سازمانهای اطلاعاتیِ آمریکا و بریتانیا سازمان داده بودند. سیا در ۲۰۱۳ در اسنادی که از طبقهبندی خارج کرد، خودش به نقشش اعتراف کرد. حکومت علیه مردمِ خود هم خشونت به کار برد. در ۱۳۱۴ اعتراضی به قواعدِ تازهٔ پوشش در مسجدِ گوهرشادِ مشهد را با اسلحه سرکوب کرد و کشتههای بسیار برجا گذاشت. در ۱۵ خردادِ ۱۳۴۲ اعتراضها در تهران و شهرهای دیگر را خونین سرکوب کرد. در ۱۷ شهریورِ ۱۳۵۷ ارتش در میدانِ ژالهٔ تهران به سوی جمعیتِ تظاهرکنندگان آتش گشود. این روز با نامِ «جمعهٔ سیاه» در تاریخ ماند. و در ۹ اسفندِ ۱۴۰۴ (۲۸ فوریهٔ ۲۰۲۶) رضا پهلوی از حملههای آمریکا و اسرائیل به ایران بهعنوانِ «مداخلهٔ بشردوستانه» استقبال کرد و گفت کمکِ وعدهدادهشده اکنون از راه رسیده است. کسی که بمبهای بیگانه بر سرِ کشورِ خود را کمک مینامد و جشن میگیرد، خشونت را آنجا که به کارِ هدفهای خودش بیاید توجیه میکند.
از حقیقتِ علمی حرف زدن و شکستِ سوسیالیسم را انکار کردن: کسی که شکستِ سوسیالیسمِ دولتی را نمیپذیرد، واقعاً ایمان را با علم اشتباه میگیرد. اما همین دربارهٔ کسی هم صدق میکند که شکستِ حکومتِ پهلوی را نمیپذیرد. حکومتی که بزرگترین درآمدِ نفتیِ تاریخِ خود، ارتشی بزرگ و پلیسِ مخفیای همهجاحاضر در اختیار داشت، در کمتر از یک سال فروریخت. در ۲۶ دیِ ۱۳۵۷ شاه کشور را ترک کرد. کسی که این را فقط به گردنِ توطئه و ناسپاسی میاندازد، به همان اندازه از رویارویی با واقعیت سر باز میزند.
پس آزمونِ متقابل تصویری روشن به دست میدهد. هیچیک از هشت اتهام فقط دامنِ چپها را نمیگیرد. هر کدام نگرشهایی را نشانه میگیرد که در ایران فراتر از مرزِ اردوگاهها رواج دارند. و بیشترِ آنها دستِکم به همان اندازه که دامنِ چپها را میگیرند، دامنِ پهلویگرایی را هم میگیرند.
۷. آنچه با هم بیحساب نمیشود
از سوی دیگر، خطاهای بخشی از چپها درسناپذیریِ بسیاری از پهلویگرایان را توجیه نمیکند. خطاها را نمیشود با هم بیحساب کرد. کسی که به خطاهای دیگران اشاره میکند تا ناچار نباشد خطاهای خود را بسنجد، از هیچیک چیزی نیاموخته است.
این درسناپذیری در برخورد با انقلابِ ۱۳۵۷ از هر جا روشنتر دیده میشود. برای پهلویگرایی، این انقلاب کارِ چپها، روحانیان، قدرتهای بیگانه و مردمی ناسپاس بود که نمیدانستند آزادی چیست. آنچه نادیده میماند این است که خودِ حکومتِ پهلوی چگونه به این انقلاب کمک کرد. نوسازیِ از بالای این حکومت میلیونها نفر را به شهرها کشاند. طبقهٔ متوسطِ تحصیلکردهای تازه پدید آورد. زنجیرههای نیازمندیها و وابستگیهای متقابلی که این آدمها در آنها زندگی میکردند، درازتر از زنجیرههای پدر و مادرشان بود. به این ترتیب توازنهای قدرت به سودِ کسانی که تا آن زمان کمقدرتتر بودند جابهجا شد و خواستشان برای مشارکت در تصمیمها بیشتر شد. اما حکومت هر گونه مشارکتِ سیاسی را از آنها دریغ کرد. هیچ حزبِ مستقلی را برنتابید، در ۱۳۵۳ حتی دو حزبِ خودش را منحل کرد، سندیکاها را سرکوب کرد و میدانِ سازمانیابی را به مسجدها واگذاشت. انقلاب از جمله پیامدِ ناخواستهٔ همین نوسازیِ بیمشارکتِ سیاسی بود.
کسی که این پیامدهای ناخواستهٔ سیاستِ خود را به گردنِ دیگران میاندازد، فرافکنی میکند. در دیگران چیزی را میبیند که نمیخواهد در خود ببیند. و از تاریخ چیزی نمیتواند بیاموزد، چون آن را فقط همچون تاریخِ گناهِ دیگران روایت میکند. از همین رو پهلویگرایی میخواهد همان نوسازیِ از بالا را با رضا پهلوی تکرار کند. باز قرار است یک نفر در رأس گذار را هدایت کند. باز قرار است کارشناسان برای کشور برنامههایی بریزند که شهروندان در آنها حرفی نداشتهاند. باز قرار است مشارکتِ سیاسی منتظر بماند تا نظم برقرار شود. این تکرارِ خطایی است که یک بار به انقلاب انجامیده است.
از همه سنگینتر استقبال از جنگ است. منشورِ سازمانِ ملل در بندِ ۴ مادهٔ ۲ تهدید به زور و توسل به زور علیه تمامیتِ ارضی یا استقلالِ سیاسیِ هر کشوری را ممنوع میکند. فقط دو استثنا وجود دارد. هر کشوری بنا بر مادهٔ ۵۱ میتواند در برابرِ حملهٔ مسلحانه از خود دفاع کند. و شورای امنیت بنا بر فصلِ هفتم میتواند اقدامهای نظامی تصویب کند. حقوقِ بینالملل مداخلهٔ نظامیِ «بشردوستانه» را بی تصویبِ شورای امنیت به رسمیت نمیشناسد. «مسئولیتِ حمایت» هم، که مجمعِ عمومی در ۲۰۰۵ پذیرفت، صراحتاً به شورای امنیت ارجاع میدهد. کسی که از جنگی تجاوزکارانه علیه کشورِ خود بهعنوانِ رهایی استقبال میکند، به مردم استناد میکند و در همان حال ویرانیِ بنیادهای زندگیِ آنها را میپذیرد. اینجا همان چیزی تکرار میشود که پوستر چپها را به آن متهم میکند: به نامِ مردم به جای مردم تصمیم گرفتن و توجیهِ خشونت آنجا که به کارِ هدفهای خودی بیاید.
۸. دو اردوگاه، یک کاستی
به این ترتیب دو نگرش روبهروی هم میایستند که آینهٔ یکدیگرند. یکی میگوید: چپها مقصرِ همهچیزند و هر کس پهلویگرایی را نقد کند چپ است. دیگری میگوید: پهلویگرایان مقصرِ همهچیزند و هر کس چپ را نقد کند سلطنتطلب است. هر دو هستهای از حقیقت دارند. اولی خطاهای چپ پس از ۱۳۵۷ را یادآوری میکند. دومی خطاهای حکومتِ پهلوی و استقبال از جنگ را. اما هر دو از این هسته سلاحی علیه دیگران و سپری برای خود میسازند.
کاستی در هر دو حال یکی است. هر دو فقط دیگران را میسنجند. هر دو استدلالها را به جای سنجیدن به اردوگاهها نسبت میدهند. و هر دو بیانِ همان عاداتِ اجتماعیاند که در ایران طیِ نسلها شکل گرفتهاند. آدمها در این عادات آموختهاند که تقصیر همیشه گردنِ دیگران است.
هر دو نگرش را فقط با معیاری میشود پشتِ سر گذاشت که برای همه معتبر باشد. این معیار میخواهد که نگرشها و کردارها نقد شوند، نه اردوگاهها. میخواهد که گذشتهٔ خودی با همان سختگیری سنجیده شود که گذشتهٔ دیگران. و میخواهد که نقد با محتوایش سنجیده شود، نه با خاستگاهِ گویندهاش. این همان نگرشِ جمهوریخواهانه است. نه چپ است و نه راست. نگرشِ شهروندانی است که یکدیگر را برابر به رسمیت میشناسند و از همین رو قاعدههایی یکسان را برای همه معتبر میدانند.
۹. از اینها چه برای اپوزیسیونِ دموکراتیک برمیآید
از این نمونه میشود نتیجههایی گرفت که از این بهانه فراتر میروند.
نخست، هر نقدی از نگرشِ خود آغاز میشود. اپوزیسیونی که میخواهد بدیلی دموکراتیک برای «جمهوری اسلامی» باشد، باید نشان دهد که با گذشتهٔ خود جورِ دیگری رفتار میکند تا حاکمان با گذشتهٔ خودشان. این دربارهٔ چپهایی صدق میکند که در ۱۳۵۷ از حکومتِ تازه پشتیبانی کردند. و دربارهٔ پهلویگرایانی که تا امروز خطاهای حکومتِ پیشین را انکار میکنند.
دوم، اپوزیسیون باید تاریخ را با هر دو رویش برای نسلِ جوان روایت کند. کسی که دستاوردها را ناگفته بگذارد، تبلیغاتِ حاکمان را باورپذیر میکند. کسی که بها را ناگفته بگذارد، راهِ تکرار را هموار میکند. فقط تاریخی که هر دو را نشان دهد، آموختن از آن را ممکن میکند.
سوم، استدلالها را باید با محتوایشان سنجید، نه با خاستگاهِ گویندگانشان. اینکه اعتراضی به پهلویگرایی از یک چپ بیاید یا از یک لیبرال، در درستی یا نادرستیاش تغییری نمیدهد. همین دربارهٔ اعتراض به چپ هم صدق میکند. کسی که جز این رفتار کند، کشمکشِ سیاسی را به نبردِ اردوگاهها بدل میکند که در آن فقط برنده و بازنده هست.
چهارم، پشتِ سر گذاشتنِ عاداتِ اجتماعیِ اقتدارگرا وظیفهای مشترک است، چون این عادات فقط ویژگیِ دیگران نیستند. نمیشود آنها را با فرمان برقرار یا ملغا کرد. فقط میشود با بازآموزی دگرگونشان کرد: در خانواده، در مدرسه، در سازمانها و در خودِ کشمکشِ سیاسی. هر بحثی که در آن مخالفان با هم همچون برابر رفتار کنند، تکهای از همین بازآموزی است.
پنجم، اپوزیسیون به مفهومی از سیاست نیاز دارد که همهٔ اردوگاهها را بتوان با آن سنجید. سیاستِ دموکراتیک برپایی و مدیریتِ دموکراتیکِ شرایطِ عامِ بازتولیدِ دروندولتی و میاندولتیِ جامعه است. با این مفهوم که بسنجیم، هر سیاستی که به جای شهروندان تصمیم بگیرد، نه همراهِ آنها، شکست میخورد. هر سیاستی که فقیران را تنها به دستِ بازار بسپارد، شکست میخورد. و هر سیاستی که جنگ علیه کشورِ خود را راهِ آزادی جا بزند، شکست میخورد.
و ششم، جمعبندیِ پوستر درست است، اما به معنایی دیگر جز آنچه منظورش بود. درسِ اخلاق برای دیگران و معافیت از همهچیز برای خود: این بهراستی نشانهٔ نگرشی است که آیندهای ندارد. اما نشانهٔ چپ نیست. نشانهٔ هر سیاستی است که نمیخواهد معیاری را که دربارهٔ دیگران به کار میبرد، دربارهٔ خودش هم به کار ببرد.
واژهنامه
پیامدهای ناخواسته. پیامدهای ناخواسته اثرهای عملاند که هیچیک از بازیگران نمیخواست. از پویاییِ همکنشیِ آدمهای بسیار در وابستگیهای متقابلشان پدید میآیند.
پیکربندیها. پیکربندیها شبکههای نیازمندیها و وابستگیهای متقابلیاند که آدمها با هم میسازند. آدمها با احساس و شناختِ خود بخشی از پیکربندیهاییاند که با هم میسازند.
تعمیمپذیری. تعمیمپذیری معیاری است که بنا بر آن، یک اصل فقط وقتی میتواند اخلاقی شمرده شود که بتواند برای همه معتبر باشد، از جمله برای کسی که آن را پیش میگذارد.
توازنهای قدرت. توازنهای قدرت مناسباتِ کمابیش پایدار اما دگرگونشوندهٔ وابستگیهای متقابلِ آدمها در مقامِ فرد و گروهاند. قدرت دارایی نیست، بلکه ویژگیِ مناسبات است.
تهییج. تهییج (Agitation) شکلی از سخنِ سیاسی است که میخواهد حسی علیه رقیب برانگیزد. ادعاها را به جای استدلال پشتِ سرِ هم ردیف میکند و به این ترتیب از هر سنجشی چشم میپوشد.
جزء به جای کل. جزء به جای کل (pars pro toto) تعمیمی است که نگرشهای برخی اعضای یک گروه را به همهٔ اعضای آن نسبت میدهد.
دولتِ رفاه. دولتِ رفاه دولتی است که شهروندان را در برابرِ بیماری، پیری، حادثه و بیکاری بیمه میکند و شکافِ میانِ فقیر و ثروتمند را کم میکند. این دولت توازنهای قدرت را بهشکلِ نهادی به سودِ کمقدرتترها جابهجا میکند.
سیاست. سیاستِ دموکراتیک برپایی و مدیریتِ دموکراتیکِ شرایطِ عامِ بازتولیدِ دروندولتی و میاندولتیِ جامعه است.
عاداتِ اجتماعی. عاداتِ اجتماعی طبیعتِ دومیاند که آدمها در پیکربندیهایی که با هم میسازند به دست میآورند. این عادات همچون پیشآمادگی، پیش از آنکه آدمها آگاهانه تصمیم بگیرند، ادراک و احساس و کردارشان را هدایت میکنند.
فرافکنی. فرافکنی جابهجا کردنِ خطاها یا ویژگیهای خود به دیگران است. آدم در دیگران چیزی را میبیند که نمیخواهد در خود ببیند.
لیبرالیسمِ اقتصادی. لیبرالیسمِ اقتصادی دیدگاهی است که بنا بر آن، بازار باید اقتصاد را با کمترین دخالتِ دولت سامان دهد. شکلِ یکسویهٔ آن دولتِ رفاه را رد میکند.
مداخلهٔ بشردوستانه. مداخلهٔ بشردوستانه دخالت در امورِ کشوری دیگر با این توجیه است که باید مردم را از جنایتهای سنگین یا تنگدستیِ شدید در امان نگه داشت. از فشارِ دیپلماتیک، تحریمهای هدفمند و ارسالِ کمک تا مداخلهٔ نظامی را دربرمیگیرد. شکلهای غیرنظامی ممنوعیتِ توسل به زور را نقض نمیکنند. مداخلهٔ نظامی بی تصویبِ شورای امنیت بنا بر حقوقِ بینالمللِ کنونی مجاز نیست.
ممنوعیتِ توسل به زور. ممنوعیتِ توسل به زور در منشورِ سازمانِ ملل (بندِ ۴ مادهٔ ۲) تهدید به زور و توسل به زور علیه کشورهای دیگر را ممنوع میکند. تنها استثناها دفاع از خود در برابرِ حملهٔ مسلحانه (مادهٔ ۵۱) و اقدامهایی است که شورای امنیت تصویب میکند (فصلِ هفتم).
نتیجهٔ واپسماندگیِ نسبیِ عاداتِ اجتماعی. نتیجهٔ واپسماندگیِ نسبیِ عاداتِ اجتماعی پیامدِ واپسماندنِ نسبیِ عاداتِ اجتماعی است. نگرشهای کهنهشده کردارِ آدمها را برخلافِ هدفهای امروزِ خودشان هدایت میکنند.
نوسازیِ از بالا. نوسازیِ از بالا دگرگونیِ اقتصادی و اجتماعیای است که یک حکومت بی مشارکتِ سیاسیِ شهروندان تحمیل میکند.
واپسماندنِ نسبیِ عاداتِ اجتماعی. واپسماندنِ نسبیِ عاداتِ اجتماعی بیانگرِ این است که عاداتِ اجتماعی معمولاً آهستهتر از پیکربندیهایی که آدمها با هم میسازند دگرگون میشوند.
وظیفهٔ اجتماعیِ مالکیت. وظیفهٔ اجتماعیِ مالکیت این اصل است که مالکیت فقط حق نمیآورد، بلکه تعهد هم میآورد. کاربردِ آن باید در عینِ حال در خدمتِ خیرِ همگانی باشد.
منابع
ایمانوئل کانت: نقدِ عقلِ محض (۱۷۸۱)، پیشگفتارِ چاپِ نخست، چاپِ آکادمی، جلدِ ۴. ترجمهٔ فارسی: سنجشِ خردِ ناب، ترجمهٔ میرشمسالدین ادیبسلطانی، تهران: امیرکبیر، ۱۳۶۲.
ایمانوئل کانت: بنیاد مابعدالطبیعهٔ اخلاق (۱۷۸۵)، چاپِ آکادمی، جلدِ ۴، ص ۳۸۵ تا ۴۶۳. ترجمهٔ فارسی: بنیاد مابعدالطبیعهٔ اخلاق: گفتاری در حکمتِ کردار، ترجمهٔ حمید عنایت و علی قیصری، تهران: خوارزمی.
منشورِ سازمانِ ملل متحد (۱۹۴۵)، بندِ ۴ مادهٔ ۲، مادهٔ ۵۱ و فصلِ هفتم.
مجمعِ عمومیِ سازمانِ ملل: سندِ نهاییِ اجلاسِ جهانیِ ۲۰۰۵، قطعنامهٔ ۶۰/۱، بندهای ۱۳۸ و ۱۳۹.
میثاقِ بینالمللیِ حقوقِ اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی (۱۹۶۶)، تصویبشده از سوی ایران در ۲۴ ژوئنِ ۱۹۷۵.
قانونِ اساسیِ جمهوریِ فدرالِ آلمان (۱۹۴۹)، اصلهای ۱۴ و ۲۰.
Amnesty International: Briefing: Iran, London, November 1976.
یرواند آبراهامیان: ایران بینِ دو انقلاب، ترجمهٔ احمد گلمحمدی و محمدابراهیم فتاحی، تهران: نشرِ نی، ۱۳۷۷. اصل: Ervand Abrahamian: Iran Between Two Revolutions, Princeton: Princeton University Press 1982.
سازمانِ سیا: اسنادِ از طبقهبندی خارجشده دربارهٔ کودتای ۲۸ مردادِ ۱۳۳۲، منتشرشده از سوی آرشیوِ امنیتِ ملی (National Security Archive)، واشنگتن، اوت ۲۰۱۳.
نوربرت الیاس: دربابِ فرایندِ تمدن: بررسیهایی در تکوینِ جامعهشناختی و روانشناختیِ آن، ترجمهٔ غلامرضا خدیوی، تهران: جامعهشناسان، ویراستِ دوم ۱۳۹۷. اصل: Norbert Elias: Über den Prozeß der Zivilisation (1939), 2 Bde., Frankfurt am Main: Suhrkamp 1976.
Norbert Elias und John L. Scotson: Etablierte und Außenseiter, Frankfurt am Main: Suhrkamp 1990.
داود غلام آزاد: ایران، پیدایشِ انقلابِ اسلامی، به آلمانی: Iran — Die Entstehung der Islamischen Revolution, Hamburg: Junius 1985.
رضا پهلوی: بیانیهٔ ۲۸ فوریهٔ ۲۰۲۶، به نقل از Fox News، ۲۸ فوریهٔ ۲۰۲۶: «Exiled crown prince calls on Iranian people to ‘finish the job’, cheers Trump’s ‘humanitarian intervention’».
جمشید اسدی: پوسترِ «تناقضهای چپگرایی»، فیسبوک، ۵ نوامبرِ ۲۰۲۶.
هانوفر، ۱۴ آبان ۱۴۰۵ (۵ نوامبر ۲۰۲۶)
https://gholamasad.jimdofree.com/kontakt/
(*) داود غلام آزاد پروفسور باز نشسته رشته جامعه شناسی در دانشگاه هانوفر آلمان است. از ایشان نوشته ها و کتب متعددی در زمینه مشکلات دموکراسی در ایران موجود میباشد.
متن آلمانی نوشته:
Der Maßstab gilt für alle
Über eine Kritik der Linken, die den eigenen Spiegel scheut. Ein exemplarischer Beitrag zur Kultur der Kritik in der iranischen Opposition
Dawud Gholamasad
Abstract
In den sozialen Medien verbreitet sich ein Plakat mit dem Titel „Die Widersprüche des Linksseins“. In acht Gegenüberstellungen wirft es „den Linken“ vor, von Volk, Freiheit, Gerechtigkeit, Frieden und Wissenschaft zu reden und das Gegenteil zu tun. Der Beitrag nimmt dieses Plakat als Beispiel für eine verbreitete Form der Kritik und prüft sie auf zwei Ebenen. Erstens zeigt er, dass keiner der Vorwürfe eine Eigenheit nur der Linken trifft. Sie treffen Züge des autoritären sozialen Habitus, die in allen politischen Lagern Irans mehr oder weniger ausgeprägt zu finden sind. Zweitens zeigt er, dass das Plakat einen Teil für das Ganze nimmt. Haltungen einiger Linker werden allen Linken zugeschrieben, und damit wird auch ihre Kritik am Pahlavismus entwertet. Als Prüfstein dient ein Maßstab, den das Plakat selbst aufstellt: Wer anderen moralische Lektionen erteilt, darf sich selbst nicht davon ausnehmen. Der Beitrag prüft jeden der acht Vorwürfe einzeln, auch den wirtschaftspolitischen, der den Sozialstaat als links abtut. Legt man den Maßstab an den Pahlavismus an, treffen ihn die meisten Vorwürfe ebenso. Die Gegenprobe zu jedem Vorwurf zeigt zugleich einer jungen Generation, die die Pahlavi-Zeit nicht erlebt hat, was der „Zeittunnel“ verschweigt, der heute in den sozialen Medien kreist. Er zeigt nur die Errungenschaften dieser Zeit und nicht ihren Preis. Der Beitrag betont zugleich, dass die kritikwürdigen Haltungen eines Teils der Linken die Unbelehrbarkeit vieler Pahlavisten nicht rechtfertigen. Der Pahlavismus weigert sich, die eigene Vergangenheit zu prüfen. Er lastet die unbeabsichtigten Folgen der Modernisierung von oben anderen an und will diese Modernisierung von oben wiederholen. Ein Teil von ihm hat sogar den völkerrechtswidrigen Krieg gegen Iran als Befreiung begrüßt. Am Ende zeigt der Beitrag, was die demokratische Opposition daraus lernen kann. Kritik ist zuerst Prüfung der eigenen Haltung, und ihr Maßstab muss für alle gelten.
- Ein Plakat als Anlass
Ein Plakat geht durch die persischsprachigen sozialen Medien. Es trägt den Titel „Die Widersprüche des Linksseins“. Der Hintergrund ist rot, mit erhobener Faust, Fahnen und einem Stern. Darunter stehen acht Sätze, jeder nach demselben Muster gebaut. Die Linken redeten vom Volk, entschieden aber für das Volk. Sie redeten von Freiheit, ertrügen aber keine abweichende Stimme. Sie redeten von Gerechtigkeit, wollten aber Vorrechte für sich. Sie redeten von Arbeitern und Armen, verschrieben aber Rezepte, die die Armut vermehrten. Sie redeten von kritischem Denken, bezögen aber Stellung, statt nachzudenken. Sie kritisierten alles und jeden, übersähen und vertuschten aber die eigenen Fehler. Sie redeten von Frieden, rechtfertigten aber revolutionäre Gewalt. Und sie redeten von wissenschaftlicher Wahrheit, leugneten aber das Scheitern des Sozialismus. Am Fuß des Plakats steht die Zusammenfassung: „Moralische Lektionen und Pflichten für andere, Befreiung von allem für sich selbst“ (Plakat „Die Widersprüche des Linksseins“, Facebook, 5. November 2026).
Das Plakat stammt von einem Wirtschaftswissenschaftler, der im Exil lehrt und sich als ehemaliger Linker zur Bewegung um Reza Pahlavi bekennt. Um ihn geht es hier nicht. Es geht um eine Form der Kritik, die in der iranischen Opposition weit verbreitet ist, und das Plakat zeigt sie besonders deutlich. Darin liegt sein exemplarischer Wert. Wer an einem einzelnen Fall versteht, wie eine Denkweise gebaut ist, erkennt sie auch in anderen Fällen wieder.
Schon die Form verdient Aufmerksamkeit. Das Plakat argumentiert nicht. Es reiht Behauptungen aneinander, die alle dieselbe Wirkung haben sollen. Belege fehlen, Beispiele fehlen, und es fehlt jede Unterscheidung zwischen verschiedenen Linken, verschiedenen Zeiten und verschiedenen Haltungen. Eine solche Reihe ist Agitation, nicht Aufklärung. Sie will eine Gruppe stigmatisieren und eine negative Empfindung gegen sie erzeugen. Sie belegt nichts und überlässt die Prüfung anderen. Das ist umso bemerkenswerter, als einer der acht Vorwürfe gerade lautet, die Linken bezögen Stellung, statt nachzudenken.
2. Was die Vorwürfe treffen
Eine faire Prüfung beginnt mit dem, was an den Vorwürfen richtig ist. Manche treffen reale Haltungen, die in Teilen der iranischen Linken verbreitet waren und zum Teil noch sind.
Die Tudeh-Partei und ein großer Teil der Volksfedajin haben nach 1979 die neue Herrschaft unterstützt. Sie sahen in ihr eine „antiimperialistische“ Kraft. Viele von ihnen haben geschwiegen oder sogar zugestimmt, als andere Oppositionelle verfolgt wurden. Die Tudeh-Partei hielt an dieser Unterstützung fest, bis die Herrschaft 1983 auch sie zerschlug. Hier hat ein Teil der Linken tatsächlich im Namen des Volkes über das Volk entschieden. Er hat abweichende Stimmen nicht ertragen und die eigenen Fehler lange nicht eingestanden.
Auch der Vorwurf, revolutionäre Gewalt zu rechtfertigen, trifft einen Teil der Linken. Der bewaffnete Kampf der Guerillagruppen in den siebziger Jahren wurde in ihren eigenen Schriften als notwendig und gerecht verteidigt. Und wer das Scheitern des Staatssozialismus in der Sowjetunion und in Osteuropa bis heute nicht zur Kenntnis nimmt, verwechselt tatsächlich Glauben mit Wissenschaft.
Diese Kritik ist berechtigt, und eine demokratische Linke muss sie annehmen. Viele Linke haben ihre Haltung von 1979 längst selbstkritisch überprüft. Manche, die heute die Linke angreifen, haben öffentlich bekannt, 1979 selbst Linke gewesen zu sein. Das zeigt zweierlei. Selbstkritik ist möglich, und sie ist nicht an ein Lager gebunden. Die Frage ist deshalb nicht, ob es an der Linken etwas zu kritisieren gibt. Die Frage ist, was das Plakat aus dieser Kritik macht.
3. Kein linkes, sondern ein gemeinsames Erbe
Liest man die acht Vorwürfe ohne die rote Fahne im Hintergrund, beschreiben sie keine linke Eigenheit. Sie beschreiben Haltungen, die sich mehr oder weniger ausgeprägt in allen politischen Lagern Irans finden. Im Namen des Volkes für das Volk entscheiden: Das tat der Schah, das tut der „Führer“ der „Islamischen Republik“, und das tun viele Organisationen des Exils mit ihren Vorsitzenden auf Lebenszeit. Abweichende Stimmen nicht ertragen: Das gilt für den Hof, für die Geistlichkeit und für die Parteien, die einander bekämpft haben. Kritik nur nach außen richten und die eigenen Fehler übersehen: Das ist ein Grundzug der politischen Auseinandersetzung in Iran überhaupt.
Diese Gemeinsamkeit ist kein Zufall. Sie geht auf den sozialen Habitus zurück, den die Menschen in Iran über viele Generationen erworben haben. Der soziale Habitus ist die zweite Natur, die Menschen in den Figurationen erwerben, die sie miteinander bilden. Er wirkt als Prädisposition, bevor sie bewusst entscheiden. In Iran haben sich diese Figurationen über Jahrhunderte als Beziehungen der Über- und Unterordnung herausgebildet. Herrscher und Untertanen, Vormünder und Unmündige, Väter und Söhne, Lehrer und Schüler standen sich in sehr ungleichen Machtbalancen gegenüber. Wer unten stand, lernte zu gehorchen und den Gehorsam von denen zu verlangen, die noch weiter unten standen. Wer Macht gewann, übte sie auf dieselbe Weise aus wie die, die er bekämpft hatte.
Dieser soziale Habitus wandelt sich in der Regel langsamer als die Figurationen, die die Menschen miteinander bilden. Das ist das Nachhinken des sozialen Habitus. Ein Mensch kann seine politischen Überzeugungen wechseln, vom Islamisten zum Linken, vom Linken zum Monarchisten. Die Art, wie er seine Überzeugungen vertritt, wechselt er damit noch nicht. Er bleibt unduldsam, nur gegen neue Gegner. Er sucht weiter einen Führer, nur einen anderen. Und er gibt weiter anderen die Schuld. Früher waren es der Schah und die fremden Mächte, heute sind es die Linken und die Geistlichen. Wenn dieses Nachhinken das Handeln der Menschen gegen ihre eigenen heutigen Ziele lenkt, zeigt sich der Nachhinkeffekt des sozialen Habitus. Die Revolution von 1979 ist dafür das bekannteste Beispiel. Viele, die damals für die Freiheit kämpften, halfen einer neuen Unfreiheit in den Sattel.
Wer die Züge dieses gemeinsamen Erbes einem einzigen Lager zuschreibt, verfehlt deshalb ihre Ursache. Und er entlastet alle anderen Lager, auch das eigene. Das Plakat macht aus einer Aufgabe, die alle betrifft, einen Vorwurf an wenige. Damit verhindert es gerade die Selbstprüfung, die es von den Linken verlangt.
4. Der Teil für das Ganze
Die zweite Verzerrung liegt in der Verallgemeinerung. Das Plakat spricht nicht von bestimmten Linken, sondern vom „Linkssein“ überhaupt. Es nimmt einen Teil für das Ganze. Die Rhetorik nennt diese Figur pars pro toto.
Unter dem Wort „links“ versammeln sich in der iranischen Opposition sehr verschiedene Menschen und Strömungen. Dazu gehören frühere Anhänger der Sowjetunion und ihre schärfsten Kritiker. Dazu gehören Sozialdemokraten, die für einen Sozialstaat in einer parlamentarischen Demokratie eintreten. Dazu gehören Gewerkschafter, die für das Recht kämpfen, sich frei zu organisieren. Dazu gehören säkulare Republikaner, die sich links nennen, weil ihnen soziale Gerechtigkeit wichtig ist. Viele von ihnen waren 1979 noch nicht geboren. Viele andere haben ihre Haltung von damals selbst verworfen. Das Plakat behandelt sie alle, als hätten sie gemeinsam die Tudeh-Partei von 1980 gebildet.
Die Wirkung dieser Verallgemeinerung reicht weiter als die einzelnen Vorwürfe. Wenn „die Linken“ insgesamt als unglaubwürdig gelten, gilt auch alles als unglaubwürdig, was sie sagen. Das betrifft vor allem ihre Kritik an der Pahlavi-Herrschaft. Wer an die Geheimpolizei SAVAK erinnert, an die Folter in ihren Gefängnissen oder an die Einheitspartei von 1975, mit dessen Einwand muss man sich dann nicht mehr inhaltlich auseinandersetzen. Es genügt, ihn als Linken zu kennzeichnen. Die Kritik wird nicht widerlegt, sondern ihrem Träger zugeschrieben und mit ihm entwertet. So wird aus einer Prüfung der Argumente eine Zuordnung zu Lagern. Und die Zuordnung ersetzt die Prüfung.
Dieses Verfahren ist in der iranischen Opposition nicht neu, und es ist nicht auf eine Seite beschränkt. Auch manche Linke tun jede Kritik an ihrer Vergangenheit als monarchistische Propaganda ab. In beiden Fällen geht es nicht mehr darum, was wahr ist, sondern darum, wer es sagt.
5. Der Maßstab gilt für alle
Das Plakat liefert den Maßstab seiner eigenen Prüfung selbst. Seine Schlusszeile wirft den Linken vor, sie erteilten anderen moralische Lektionen und nähmen sich selbst davon aus. Dieser Vorwurf beruht auf einem Grundsatz, den Immanuel Kant, einer der größten Denker der neueren Zeit, zum Prüfstein jeder Moral gemacht hat. „Handle nur nach derjenigen Maxime, durch die du zugleich wollen kannst, daß sie ein allgemeines Gesetz werde“ (Kant, Grundlegung zur Metaphysik der Sitten (1785), AA IV, 421). Ein Maßstab, den ich an andere anlege, muss auch für mich gelten. Sonst ist er kein Maßstab, sondern eine Waffe.
Derselbe Denker hat seine Zeit ein Zeitalter der Kritik genannt, „der sich alles unterwerfen muß“ (Kant, Kritik der reinen Vernunft (1781), A XI, Anm.). Kritik heißt dabei nicht, andere zu verurteilen. Kritik heißt prüfen, auch und zuerst die eigenen Urteile und die eigenen Ansprüche. Eine Kritik, die das eigene Lager ausnimmt, ist in diesem Sinne keine Kritik.
Wer diesen Maßstab an den Pahlavismus anlegen will, braucht eine Kenntnis der Geschichte, auf die er sich beruft. Gerade daran fehlt es vielen jungen Iranern, die die Pahlavi-Zeit nicht erlebt haben. Deshalb wird bei jedem der acht Vorwürfe auch die Geschichte herangezogen, an der er sich prüfen lässt.
6. Die Vorwürfe im Einzelnen
Für jeden der acht Vorwürfe wird zuerst gefragt, was an ihm zutrifft. Dann wird gefragt, ob er nicht ebenso den Pahlavismus trifft, in dessen Namen er erhoben wird. Diese Gegenprobe ist kein bloßes „ihr doch auch“. Sie entschuldigt die Fehler der Linken nicht. Sie zeigt nur, ob der Maßstab für alle gilt.
Vom Volk reden und über das Volk entscheiden: Diesen Vorwurf verdient der Teil der Linken, der nach 1979 im Namen der „Massen“ die neue Herrschaft unterstützt hat. Er trifft aber ebenso den Pahlavismus. Die Pahlavi-Herrschaft begann im Februar 1921 mit einem Staatsstreich. Der Offizier Reza Khan marschierte mit seiner Kosakenbrigade in Teheran ein, mit Unterstützung britischer Offiziere. 1925 setzte das Parlament die Kadscharen-Dynastie ab, und 1926 wurde er als Reza Schah gekrönt. Danach wurde das Parlament zu einem Anhängsel des Hofes. Über Jahrzehnte regierte die Herrschaft im Namen des Volkes, ohne es frei wählen zu lassen. Und der Pahlavismus hat heute einen Thronfolger zum Führer des Übergangs erklärt, den niemand gewählt hat. Die Zurufe auf den Straßen des Exils ersetzen für ihn die Wahl.
Von Freiheit reden und keine abweichende Stimme ertragen: Ein Teil der Linken hat abweichende Stimmen als „Konterrevolution“ verfolgt oder ihre Verfolgung gebilligt. Die Pahlavi-Herrschaft aber hat abweichende Stimmen von Anfang an verfolgt. Unter Reza Schah stand die Presse unter Zensur. Gegner und sogar enge Gefolgsleute starben in Haft oder wurden ermordet. Sein früherer Hofminister Teymurtasch starb 1933 im Gefängnis. Der Abgeordnete Modarres, der im Parlament gegen ihn aufgetreten war, wurde 1937 in der Verbannung ermordet. Der Dichter Farrochi Yazdi starb 1939 im Gefängnis. Unter seinem Sohn Mohammad Reza Schah gab es nach 1941 eine Zeit größerer Offenheit. Doch schon 1949 wurde die Tudeh-Partei verboten. Nach dem Staatsstreich von 1953 wurde die Nationale Front unterdrückt, und Dutzende Offiziere der Tudeh-Partei wurden hingerichtet. Von da an ließ die Herrschaft keine unabhängigen Parteien mehr zu. 1957 wurde die Geheimpolizei SAVAK gegründet. Im selben Jahr ließ der Schah zwei Parteien gründen, deren Führer er selbst bestimmte. Die eine sollte regieren, die andere eine loyale Opposition spielen. Im Volksmund hießen sie die Partei des „Ja“ und die Partei des „Jawohl“. 1975 löste die Herrschaft sogar ihre eigenen Parteien auf, die regierende Partei Iran-e Novin, die 1963 an die Stelle der ersten der beiden getreten war, und die Mardom-Partei. An ihre Stelle trat die Einheitspartei „Rastachiz“. Der Schah erklärte, wer ihr nicht beitreten wolle, gehöre ins Gefängnis oder könne das Land verlassen. Die SAVAK verfolgte und folterte Oppositionelle jeder Richtung, Linke wie Gläubige und Liberale. Amnesty International zählte die Herrschaft damals zu den schlimmsten Verletzern der Menschenrechte in der Welt (Amnesty International, Briefing: Iran, November 1976).
Von Gerechtigkeit reden und Vorrechte für sich wollen: In den Staaten des real existierenden Sozialismus hat sich tatsächlich eine Schicht von Funktionären mit eigenen Vorrechten herausgebildet. Ebenso aber wurde Reza Schah zum größten Grundbesitzer des Landes. Unter seinem Sohn bereicherten sich der Hof und die ihm nahestehenden Familien an den Öleinnahmen. Der Zugang zu Lizenzen, Krediten und Aufträgen hing von der Nähe zum Hof ab. 1971 feierte der Hof in Persepolis mit ausländischen Staatsgästen das 2500-jährige Bestehen der Monarchie. Der Aufwand wurde in einem Land mit vielen Armen als Verhöhnung empfunden. Vorrechte sind keine linke Eigenheit. Sie bilden sich überall heraus, wo die Machtbalancen sehr ungleich sind und keine unabhängige Öffentlichkeit die Mächtigen kontrolliert.
Von Arbeitern und Armen reden und Rezepte verschreiben, die die Armut vermehren: Dieser Vorwurf verdient eine genauere Prüfung, weil sich in ihm eine wirtschaftspolitische Haltung verbirgt. Richtig ist, dass die Planwirtschaft nach sowjetischem Muster gescheitert ist. Richtig ist auch, dass die Verstaatlichungen nach 1979, die Teile der Linken ebenso wie die Islamisten forderten, eine schwerfällige Staatswirtschaft hervorgebracht haben. Ihre Betriebe und die religiösen Stiftungen dienen heute vor allem den Herrschenden und ihren Günstlingen.
Aus diesem Scheitern zieht der Wirtschaftsliberalismus, dem viele Pahlavisten anhängen, aber einen falschen Schluss. Er erklärt den Markt zum einzigen Weg aus der Armut und alles, was über ihn hinausgeht, zu „linker“ Politik. Damit wird auch der Sozialstaat als links abgelehnt. Das widerspricht der Geschichte. Die ersten staatlichen Sozialversicherungen hat in den 1880er Jahren der konservative Reichskanzler Bismarck in Deutschland eingeführt. Die soziale Marktwirtschaft der Bundesrepublik haben liberale und christdemokratische Ökonomen und Politiker entworfen, nicht Sozialisten. Das Grundgesetz bestimmt: „Die Bundesrepublik Deutschland ist ein demokratischer und sozialer Bundesstaat“ (Grundgesetz, Artikel 20 Absatz 1). Und es hält fest: „Eigentum verpflichtet. Sein Gebrauch soll zugleich dem Wohle der Allgemeinheit dienen“ (Grundgesetz, Artikel 14 Absatz 2).
Diese Bindung des Eigentums an das Wohl der Allgemeinheit unterschlägt der Wirtschaftsliberalismus. Er behandelt Eigentum, als stünde es außerhalb der gegenseitigen Angewiesenheiten und Abhängigkeiten, in denen Menschen leben. Kein Eigentum wird aber ohne die Arbeit anderer erworben oder erhalten, ohne öffentliche Ordnung, Straßen, Schulen und Gerichte. Wer daraus Nutzen zieht, trägt Verantwortung für die Bedingungen, die ihn möglich machen.
Auch hier gilt der Maßstab für alle. Die Pahlavi-Herrschaft selbst war kein Markt ohne Staat. Sie hat in mehrjährigen Entwicklungsplänen eine staatlich gelenkte Entwicklung betrieben, die von den Öleinnahmen lebte. 1963 verkündete der Schah die „Weiße Revolution“. Zu ihr gehörten die Bodenreform, das Wahlrecht für Frauen, das Alphabetisierungskorps und die Beteiligung der Arbeiter am Gewinn der Betriebe. Und 1975 hat Iran unter dem Schah den Internationalen Pakt über wirtschaftliche, soziale und kulturelle Rechte ratifiziert. Dieser Pakt verpflichtet die Staaten, das Recht auf soziale Sicherheit, auf Arbeit und auf einen angemessenen Lebensstandard zu achten. Wer den Sozialstaat heute als links ablehnt, verwirft also auch einen Teil der eigenen Geschichte. Zugleich hat auch die Pahlavi-Herrschaft Rezepte verschrieben, die viele Arme ärmer gemacht haben. Nach 1973 vervielfachten sich die Öleinnahmen. Das Geld floss in große Projekte und in Rüstung. Die Preise stiegen, Millionen Menschen zogen vom Land in die Elendsviertel der Städte, und die Ungleichheit zwischen Arm und Reich wuchs.
Die Frage ist deshalb nicht Markt oder Staat. Die Frage ist, wie die Menschen die Zwänge ihrer eigenen Natur beherrschen können, das heißt, wie sie sich mit Wasser, Nahrung, Wohnung und Arbeit versorgen. Arme Menschen haben über diese Zwänge eine sehr geringe Kontrollchance. Deshalb sind sie auch den Zwängen, die andere auf sie ausüben, stärker ausgeliefert. Wer Hunger hat, kann nicht frei wählen. Demokratische Politik als die demokratische Herstellung und der Betrieb der allgemeinen inner- und zwischenstaatlichen Reproduktionsbedingungen der Gesellschaft verlangt deshalb beides. Sie braucht einen Markt, der Eigentum schützt und Leistung lohnt. Und sie braucht einen Sozialstaat, der die Machtbalancen zugunsten der Machtschwächeren verschiebt, damit Freiheit nicht das Vorrecht weniger bleibt.
Von kritischem Denken reden und Stellung beziehen, statt nachzudenken: Diesen Vorwurf widerlegt das Plakat selbst. Es begründet keine seiner Behauptungen. Es nennt keinen Beleg und unterscheidet keine Strömungen. Es bezieht Stellung, statt nachzudenken. Gewiss gibt es Linke, die Parolen für Analysen halten. Aber wer diesen Mangel beklagt, sollte ihn nicht in Plakatform wiederholen.
Alles und jeden kritisieren und die eigenen Fehler vertuschen: Auch dieser Vorwurf trifft einen Teil der Linken, die ihre Unterstützung der neuen Herrschaft nach 1979 lange verschwiegen haben. Der Pahlavismus aber vertuscht die Fehler der Pahlavi-Herrschaft bis heute. In den sozialen Medien kreisen unter dem Titel „Zeittunnel“ (Tunel-e Zaman) Bilder und Filme aus der Pahlavi-Zeit. Sie zeigen die Transiranische Eisenbahn, die Universität Teheran, das Frauenwahlrecht und die Bodenreform. Diese Errungenschaften sind wirklich. Verschwiegen wird aber ihr Preis, von dem bei jedem dieser Vorwürfe die Rede ist. Der „Zeittunnel“ verfälscht die Geschichte nicht durch falsche Angaben, sondern durch Auslassung. Die Propaganda der „Islamischen Republik“ zeigt nur die Verbrechen jener Zeit, der „Zeittunnel“ nur ihre Errungenschaften. Junge Menschen, die diese Zeit nicht erlebt haben und die eine Lüge verwerfen, glauben deshalb leicht die entgegengesetzte.
Von Frieden reden und revolutionäre Gewalt rechtfertigen: Der bewaffnete Kampf linker Gruppen in den siebziger Jahren wurde von ihnen als gerecht verteidigt, und diese Rechtfertigung verdient Kritik. Doch beide Pahlavi-Schahs verdanken ihre Herrschaft einem gewaltsamen Eingriff. Der erste kam durch den Staatsstreich von 1921 an die Macht. Der zweite kam 1941 auf den Thron, nachdem britische und sowjetische Truppen Iran besetzt und seinen Vater zur Abdankung gezwungen hatten. Behalten hat er ihn durch den Staatsstreich vom August 1953. Damals wurde die Regierung des Ministerpräsidenten Mossadegh gestürzt, der 1951 die Verstaatlichung der Ölindustrie durchgesetzt hatte. Den Staatsstreich hatten der amerikanische und der britische Geheimdienst organisiert. Die CIA hat ihre Rolle 2013 in freigegebenen Dokumenten selbst eingeräumt. Auch gegen das eigene Volk setzte die Herrschaft Gewalt ein. 1935 ließ sie einen Protest gegen die neuen Kleidervorschriften in der Goharschad-Moschee in Maschhad mit Waffengewalt niederschlagen, mit vielen Toten. Im Juni 1963 schlug sie Proteste in Teheran und anderen Städten blutig nieder. Am 8. September 1978 schoss das Militär auf dem Teheraner Jaleh-Platz in eine Menge von Demonstranten. Dieser Tag ging als „Schwarzer Freitag“ in die Geschichte ein. Und am 28. Februar 2026 hat Reza Pahlavi die amerikanischen und israelischen Angriffe auf Iran als „humanitäre Intervention“ begrüßt und erklärt, die versprochene Hilfe sei nun angekommen. Wer fremde Bomben auf das eigene Land als Hilfe feiert, rechtfertigt Gewalt, wenn sie den eigenen Zielen dient.
Von wissenschaftlicher Wahrheit reden und das Scheitern des Sozialismus leugnen: Wer das Scheitern des Staatssozialismus nicht zur Kenntnis nimmt, verwechselt tatsächlich Glauben mit Wissenschaft. Dasselbe gilt aber für den, der das Scheitern der Pahlavi-Herrschaft nicht zur Kenntnis nimmt. Eine Herrschaft, die über die größten Öleinnahmen ihrer Geschichte, ein großes Heer und eine allgegenwärtige Geheimpolizei verfügte, ist innerhalb eines Jahres zusammengebrochen. Im Januar 1979 verließ der Schah das Land. Wer dafür nur Verschwörungen und Undank verantwortlich macht, verweigert sich ebenso der Wirklichkeit.
Die Gegenprobe ergibt damit ein klares Bild. Kein einziger der acht Vorwürfe trifft nur die Linken. Jeder trifft Haltungen, die in Iran über die Lager hinweg verbreitet sind. Und die meisten treffen den Pahlavismus mindestens ebenso wie die Linken.
7. Was sich nicht verrechnen lässt
Die Fehler eines Teils der Linken rechtfertigen umgekehrt nicht die Unbelehrbarkeit vieler Pahlavisten. Fehler lassen sich nicht gegeneinander aufrechnen. Wer auf die Verfehlungen der anderen zeigt, um die eigenen nicht prüfen zu müssen, hat aus keiner der beiden etwas gelernt.
Diese Unbelehrbarkeit zeigt sich am deutlichsten im Umgang mit der Revolution von 1979. Für den Pahlavismus ist sie das Werk von Linken, Geistlichen, ausländischen Mächten und einem undankbaren Volk, das nicht wusste, was Freiheit ist. Ausgeblendet bleibt, wie die Pahlavi-Herrschaft selbst zu dieser Revolution beigetragen hat. Ihre Modernisierung von oben hat Millionen Menschen in die Städte gebracht. Sie hat eine neue gebildete Mittelschicht hervorgebracht. Diese Menschen lebten in längeren Ketten gegenseitiger Angewiesenheiten und Abhängigkeiten als ihre Eltern. Damit verschoben sich die Machtbalancen zugunsten der bisher Machtschwächeren, und ihre Ansprüche auf Mitsprache wuchsen. Die Herrschaft aber verweigerte ihnen jede politische Beteiligung. Sie ließ keine unabhängigen Parteien zu, löste 1975 sogar ihre eigenen beiden Parteien auf, unterdrückte die Gewerkschaften und überließ das Feld der Organisation den Moscheen. Die Revolution war auch eine unbeabsichtigte Folge dieser Modernisierung ohne politische Beteiligung.
Wer diese unbeabsichtigten Folgen der eigenen Politik anderen anlastet, projiziert. Er sieht bei den anderen, was er bei sich nicht sehen will. Und er kann aus der Geschichte nichts lernen, weil er sie nur als Geschichte fremder Schuld erzählt. Deshalb will der Pahlavismus dieselbe Modernisierung von oben mit Reza Pahlavi wiederholen. Wieder soll eine Person an der Spitze den Übergang lenken. Wieder sollen Fachleute Pläne für das Land entwerfen, über die die Bürger nicht mitbestimmt haben. Wieder soll die politische Beteiligung warten, bis die Ordnung hergestellt ist. Das ist die Wiederholung eines Fehlers, der schon einmal in eine Revolution gemündet ist.
Am schwersten wiegt die Begrüßung des Krieges. Die Charta der Vereinten Nationen verbietet in Artikel 2 Absatz 4 die Androhung und Anwendung von Gewalt gegen die territoriale Unversehrtheit oder politische Unabhängigkeit eines Staates. Ausnahmen gibt es nur zwei. Ein Staat darf sich nach Artikel 51 gegen einen bewaffneten Angriff verteidigen. Und der Sicherheitsrat darf nach Kapitel VII militärische Maßnahmen beschließen. Eine militärische „humanitäre Intervention“ ohne Beschluss des Sicherheitsrates kennt das Völkerrecht nicht. Auch die Schutzverantwortung, die die Generalversammlung 2005 anerkannt hat, verweist ausdrücklich auf den Sicherheitsrat. Wer einen Angriffskrieg gegen sein eigenes Land als Befreiung begrüßt, beruft sich auf das Volk und nimmt zugleich die Zerstörung seiner Lebensgrundlagen in Kauf. Hier wiederholt sich, was das Plakat den Linken vorwirft: im Namen des Volkes über das Volk entscheiden und Gewalt rechtfertigen, wenn sie den eigenen Zielen dient.
8. Zwei Lager, ein Mangel
Damit stehen sich zwei Haltungen gegenüber, die einander spiegeln. Die eine sagt: Die Linken sind an allem schuld, und wer den Pahlavismus kritisiert, ist ein Linker. Die andere sagt: Die Pahlavisten sind an allem schuld, und wer die Linke kritisiert, ist ein Monarchist. Beide haben einen wahren Kern. Die erste erinnert an die Verfehlungen der Linken nach 1979. Die zweite erinnert an die Verfehlungen der Pahlavi-Herrschaft und an die Begrüßung des Krieges. Beide machen aus diesem Kern aber eine Waffe gegen die anderen und einen Schutzschild für sich selbst.
Der Mangel ist in beiden Fällen derselbe. Beide prüfen nur die anderen. Beide ordnen Argumente Lagern zu, statt sie zu prüfen. Und beide sind Ausdruck desselben sozialen Habitus, der sich in Iran über Generationen herausgebildet hat. In ihm haben die Menschen gelernt, dass die Schuld immer bei den anderen liegt.
Überwinden lassen sich beide Haltungen nur durch einen Maßstab, der für alle gilt. Er verlangt, Haltungen und Handlungen zu kritisieren, nicht Lager. Er verlangt, die eigene Vergangenheit mit derselben Strenge zu prüfen wie die der anderen. Und er verlangt, eine Kritik am Inhalt zu messen und nicht an der Herkunft dessen, der sie vorbringt. Das ist die republikanische Haltung. Sie ist weder links noch rechts. Sie ist die Haltung von Bürgern, die einander als Gleiche anerkennen und deshalb dieselben Regeln für alle gelten lassen.
9. Was daraus für die demokratische Opposition folgt
Aus diesem Beispiel lassen sich einige Folgerungen ziehen, die über den Anlass hinausreichen.
Erstens beginnt jede Kritik bei der eigenen Haltung. Eine Opposition, die eine demokratische Alternative zur „Islamischen Republik“ sein will, muss zeigen, dass sie mit ihrer eigenen Vergangenheit anders umgeht als die Herrschenden mit der ihren. Das gilt für die Linken, die 1979 die neue Herrschaft unterstützt haben. Und es gilt für die Pahlavisten, die die Verfehlungen der alten Herrschaft bis heute leugnen.
Zweitens muss die Opposition der jungen Generation die Geschichte mit beiden Seiten erzählen. Wer die Errungenschaften verschweigt, macht die Propaganda der Herrschenden glaubwürdig. Wer den Preis verschweigt, bereitet die Wiederholung vor. Nur eine Geschichte, die beides zeigt, erlaubt es, aus ihr zu lernen.
Drittens müssen Argumente nach ihrem Inhalt geprüft werden, nicht nach der Herkunft ihrer Träger. Ob ein Einwand gegen den Pahlavismus von einem Linken kommt oder von einem Liberalen, ändert nichts daran, ob er zutrifft. Dasselbe gilt für einen Einwand gegen die Linke. Wer anders verfährt, verwandelt die politische Auseinandersetzung in einen Kampf von Lagern, in dem es nur Sieger und Verlierer gibt.
Viertens ist die Überwindung des autoritären sozialen Habitus eine gemeinsame Aufgabe, weil er keine Eigenschaft nur der anderen ist. Er lässt sich nicht verordnen und nicht abschaffen. Er lässt sich nur umlernen, in der Familie, in der Schule, in den Organisationen und in der politischen Auseinandersetzung selbst. Jede Debatte, in der Gegner einander als Gleiche behandeln, ist ein Stück dieses Umlernens.
Fünftens braucht die Opposition einen Begriff der Politik, an dem sich alle Lager messen lassen. Demokratische Politik ist die demokratische Herstellung und der Betrieb der allgemeinen inner- und zwischenstaatlichen Reproduktionsbedingungen der Gesellschaft. An diesem Begriff gemessen scheitert jede Politik, die über die Bürger entscheidet, statt mit ihnen. Es scheitert jede Politik, die die Armen dem Markt allein überlässt. Und es scheitert jede Politik, die einen Krieg gegen das eigene Land als Weg zur Freiheit ausgibt.
Und sechstens hat der Schluss des Plakats recht, nur in einem anderen Sinn, als er gemeint ist. Moralische Lektionen für andere und Befreiung von allem für sich selbst: Das ist tatsächlich das Kennzeichen einer Haltung, die keine Zukunft hat. Es ist aber nicht das Kennzeichen der Linken. Es ist das Kennzeichen jeder Politik, die den Maßstab, den sie an andere anlegt, nicht an sich selbst anlegen will.
Glossar
Agitation. Agitation ist eine Form der politischen Rede, die eine Empfindung gegen einen Gegner erzeugen will. Sie reiht Behauptungen aneinander, statt sie zu begründen, und verzichtet so auf jede Prüfung.
Figurationen. Figurationen sind die Geflechte gegenseitiger Angewiesenheiten und Abhängigkeiten, die die Menschen miteinander bilden. Die Menschen sind mit ihrem Empfinden und Erkennen Teil der Figurationen, die sie miteinander bilden.
Gewaltverbot. Das Gewaltverbot der Charta der Vereinten Nationen (Artikel 2 Absatz 4) untersagt die Androhung und Anwendung von Gewalt gegen andere Staaten. Ausnahmen sind nur die Selbstverteidigung gegen einen bewaffneten Angriff (Artikel 51) und Maßnahmen, die der Sicherheitsrat beschließt (Kapitel VII).
Humanitäre Intervention. Humanitäre Intervention ist ein Eingreifen in die Verhältnisse eines anderen Staates mit der Begründung, Menschen vor schweren Verbrechen oder großer Not zu schützen. Sie reicht von diplomatischem Druck, gezielten Sanktionen und Hilfslieferungen bis zum militärischen Eingreifen. Nichtmilitärische Formen berühren das Gewaltverbot nicht. Ein militärisches Eingreifen ist ohne Beschluss des Sicherheitsrates nach geltendem Völkerrecht nicht erlaubt.
Machtbalancen. Machtbalancen sind die mehr oder weniger stabilen, aber wandelbaren Verhältnisse gegenseitiger Abhängigkeiten der Menschen als Einzelne und Gruppen. Macht ist kein Besitz, sondern eine Eigenschaft von Beziehungen.
Modernisierung von oben. Modernisierung von oben ist ein wirtschaftlicher und gesellschaftlicher Umbau, den eine Herrschaft ohne politische Beteiligung der Bürger durchsetzt.
Nachhinken des sozialen Habitus. Das Nachhinken des sozialen Habitus beschreibt, dass sich der soziale Habitus in der Regel langsamer wandelt als die Figurationen, die die Menschen miteinander bilden.
Nachhinkeffekt des sozialen Habitus. Der Nachhinkeffekt des sozialen Habitus ist die Wirkung dieses Nachhinkens. Überholte Haltungen lenken das Handeln der Menschen gegen ihre eigenen heutigen Ziele.
Pars pro toto. Pars pro toto heißt „ein Teil für das Ganze“. Gemeint ist eine Verallgemeinerung, die Haltungen einiger Mitglieder einer Gruppe allen Mitgliedern zuschreibt.
Politik. Demokratische Politik ist die demokratische Herstellung und der Betrieb der allgemeinen inner- und zwischenstaatlichen Reproduktionsbedingungen der Gesellschaft.
Projektion. Projektion ist die Verlagerung eigener Fehler oder Anteile auf andere. Man sieht bei den anderen, was man bei sich selbst nicht sehen will.
Sozialer Habitus. Der soziale Habitus ist die zweite Natur, die Menschen in den Figurationen erwerben, die sie miteinander bilden. Er lenkt als Prädisposition ihr Wahrnehmen, Fühlen und Handeln, bevor sie bewusst entscheiden.
Sozialpflichtigkeit des Eigentums. Die Sozialpflichtigkeit des Eigentums ist der Grundsatz, dass Eigentum nicht nur Rechte verleiht, sondern auch verpflichtet. Sein Gebrauch soll zugleich dem Wohl der Allgemeinheit dienen.
Sozialstaat. Der Sozialstaat ist ein Staat, der die Bürger gegen Krankheit, Alter, Unfall und Arbeitslosigkeit sichert und für einen Ausgleich zwischen Arm und Reich sorgt. Er verschiebt institutionell die Machtbalancen zugunsten der Machtschwächeren.
Unbeabsichtigte Folgen. Unbeabsichtigte Folgen sind Wirkungen des Handelns, die keiner der Handelnden gewollt hat. Sie entstehen aus der Dynamik des Zusammenwirkens vieler Menschen in ihren gegenseitigen Abhängigkeiten.
Verallgemeinerbarkeit. Verallgemeinerbarkeit ist der Maßstab, nach dem ein Grundsatz nur dann als moralisch gelten kann, wenn er für alle gelten kann, auch für den, der ihn aufstellt.
Wirtschaftsliberalismus. Wirtschaftsliberalismus ist eine Auffassung, nach der der Markt die Wirtschaft möglichst ohne staatliche Eingriffe ordnen soll. In seiner einseitigen Form lehnt er den Sozialstaat ab.
Quellenhinweise
Immanuel Kant: Kritik der reinen Vernunft (1781), Vorrede zur ersten Auflage, Akademie-Ausgabe Bd. IV.
Immanuel Kant: Grundlegung zur Metaphysik der Sitten (1785), Akademie-Ausgabe Bd. IV, S. 385–463.
Charta der Vereinten Nationen (1945), Artikel 2 Absatz 4, Artikel 51 und Kapitel VII.
Generalversammlung der Vereinten Nationen: Ergebnis des Weltgipfels 2005, Resolution 60/1, Ziffern 138–139.
Internationaler Pakt über wirtschaftliche, soziale und kulturelle Rechte (1966), von Iran ratifiziert am 24. Juni 1975.
Grundgesetz für die Bundesrepublik Deutschland (1949), Artikel 14 und 20.
Amnesty International: Briefing: Iran, London, November 1976.
Ervand Abrahamian: Iran Between Two Revolutions, Princeton: Princeton University Press 1982.
Central Intelligence Agency: freigegebene Dokumente zum Staatsstreich von 1953, veröffentlicht vom National Security Archive, Washington, August 2013.
Norbert Elias: Über den Prozeß der Zivilisation (1939), 2 Bde., Frankfurt am Main: Suhrkamp 1976.
Norbert Elias und John L. Scotson: Etablierte und Außenseiter, Frankfurt am Main: Suhrkamp 1990.
Dawud Gholamasad: Iran — Die Entstehung der Islamischen Revolution, Hamburg: Junius 1985.
Reza Pahlavi: Erklärung vom 28. Februar 2026, wiedergegeben in: „Exiled crown prince calls on Iranian people to ‚finish the job‘, cheers Trump’s ‚humanitarian intervention‘“, Fox News, 28. Februar 2026.
Djamchid Assadi: Plakat „تناقضهای چپگرایی“ („Die Widersprüche des Linksseins“), Facebook, 5. November 2026.
Hannover, 5. November 2026
https://gholamasad.jimdofree.com/kontakt/
متن انگلیسی نوشته:
The Standard Applies to Everyone:
On a Critique of the Left – a Critique That Shuns Its Own Mirror. A Case Study in the Culture of Criticism in the Iranian Opposition
Dawud Gholamasad
Abstract
A poster titled “The Contradictions of Being Left-Wing” is spreading on social media. In eight juxtapositions it accuses “the leftists” of talking about the people, freedom, justice, peace and science while doing the opposite. This essay takes the poster as an example of a widespread form of criticism and examines it on two levels. First, it shows that none of the accusations hits anything peculiar to the Left alone. They hit features of the authoritarian social habitus that can be found, more or less pronounced, in all political camps in Iran. Second, it shows that the poster takes a part for the whole. Attitudes of some leftists are attributed to all leftists, and this also devalues their criticism of Pahlavism. The touchstone is a standard that the poster sets up itself: whoever gives others moral lessons must not exempt themselves from them. The essay examines each of the eight accusations individually, including the economic one that dismisses the welfare state as left-wing. If the standard is applied to Pahlavism, most of the accusations hit it just as hard. The counter-check for each accusation also shows young people who did not live through the Pahlavi era what the “Time Tunnel”, now circulating on social media, leaves out. The “Time Tunnel” shows only the achievements of that era and not their price. At the same time, the essay stresses that the attitudes that deserve criticism of part of the Left do not justify many Pahlavists’ refusal to learn. Pahlavism refuses to examine its own past. It blames others for the unintended consequences of modernization from above and wants to repeat this modernization from above. Part of it has even welcomed the war against Iran, which violates international law, as liberation. Finally, the essay shows what the democratic opposition can learn from this. Criticism is first of all an examination of one’s own attitude, and its standard must apply to everyone.
1. A Poster as the Occasion
A poster is making the rounds on Persian-language social media. It is titled “The Contradictions of Being Left-Wing”. The background is red, with a raised fist, flags and a star. Below it are eight sentences, each built on the same pattern. The leftists, it says, talk about the people but decide for the people. They talk about freedom but cannot tolerate a dissenting voice. They talk about justice but want privileges for themselves. They talk about workers and the poor but prescribe remedies that increase poverty. They talk about critical thinking but take sides instead of thinking. They criticize everything and everyone but overlook and cover up their own mistakes. They talk about peace but justify revolutionary violence. And they talk about scientific truth but deny the failure of socialism. At the bottom of the poster is the summary: “Moral lessons and duties for others, exemption from everything for themselves” (poster “The Contradictions of Being Left-Wing”, Facebook, 5 November 2026).
The poster comes from an economist who teaches in exile and, as a former leftist, professes his support for the movement around Reza Pahlavi. This essay is not about him. It is about a form of criticism that is widespread in the Iranian opposition, and the poster shows it particularly clearly. That is what makes it a useful example. Whoever understands from a single case how a way of thinking is built will recognize it in other cases too.
The very form deserves attention. The poster does not argue. It strings together assertions that are all meant to have the same effect. There is no evidence, there are no examples, and there is no distinction between different leftists, different times and different attitudes. Such a series is agitation, not enlightenment. It aims to stigmatize a group and to produce a negative feeling against it. It proves nothing and leaves the examination to others. This is all the more remarkable since one of the eight accusations is precisely that leftists take sides instead of thinking.
2. What the Accusations Hit
A fair examination begins with what is right about the accusations. Some of them hit real attitudes that were widespread in parts of the Iranian Left and some still are.
After 1979, the Tudeh Party and a large part of the Fadaiyan supported the new regime. They saw it as an “anti-imperialist” force. Many of them kept silent or even approved when other opposition members were persecuted. The Tudeh Party held on to this support until the regime crushed it too in 1983. Here part of the Left really did decide over the people in the name of the people. It did not tolerate dissenting voices, and for a long time it did not admit its own mistakes.
The accusation of justifying revolutionary violence also hits part of the Left. The armed struggle of the guerrilla groups in the 1970s was defended in their own writings as necessary and just. And whoever still refuses to take note of the failure of state socialism in the Soviet Union and Eastern Europe really does confuse faith with science.
This criticism is justified, and a democratic Left must accept it. Many leftists have long since self-critically re-examined their attitude of 1979. Some of those who attack the Left today have publicly acknowledged that they themselves were leftists in 1979. This shows two things. Self-criticism is possible, and it is not tied to one camp. The question, therefore, is not whether there is anything to criticize about the Left. The question is what the poster makes of this criticism.
3. Not a Left-Wing but a Shared Legacy
If one reads the eight accusations without the red flag in the background, they describe nothing peculiar to the Left. They describe attitudes that can be found, more or less pronounced, in all political camps in Iran. Deciding for the people in the name of the people: the Shah did this, the “Leader” of the “Islamic Republic” does it, and so do many exile organizations with their chairmen for life. Not tolerating dissenting voices: this applies to the court, to the clergy and to the parties that fought one another. Directing criticism only outwards and overlooking one’s own mistakes: this is a basic feature of political conflict in Iran as a whole.
This shared feature is no accident. It goes back to the social habitus that people in Iran have acquired over many generations. The social habitus is the second nature that people acquire in the figurations they form with one another. It acts as a predisposition before they consciously decide. In Iran, these figurations developed over centuries as relations of superordination and subordination. Rulers and subjects, guardians and wards, fathers and sons, teachers and pupils faced one another in very unequal power balances. Whoever stood below learned to obey and to demand obedience from those who stood even further below. Whoever gained power exercised it in the same way as those they had fought.
As a rule, this social habitus changes more slowly than the figurations that people form with one another. This is the lagging behind of the social habitus. A person can change their political convictions, from Islamist to leftist, from leftist to monarchist. But that does not yet change the way they hold their convictions. They remain intolerant, only towards new opponents. They still look for a leader, only a different one. And they still blame others. In the past it was the Shah and the foreign powers; today it is the leftists and the clerics. When this lagging behind steers people’s actions against their own present goals, the drag effect of the social habitus becomes apparent. The revolution of 1979 is the best-known example. Many who fought for freedom at the time helped a new unfreedom into power.
Whoever attributes the features of this shared legacy to a single camp therefore misses their cause. And they exonerate all other camps, including their own. The poster turns a task that concerns everyone into an accusation against a few. In doing so, it prevents precisely the self-examination it demands of the leftists.
4. The Part for the Whole
The second distortion lies in the generalization. The poster does not speak of particular leftists but of “being left-wing” as such. It takes a part for the whole. Rhetoric calls this figure pars pro toto.
Under the word “left”, very different people and currents gather in the Iranian opposition. They include former supporters of the Soviet Union and its sharpest critics. They include social democrats who stand for a welfare state within a parliamentary democracy. They include trade unionists who fight for the right to organize freely. They include secular republicans who call themselves left-wing because social justice matters to them. Many of them were not yet born in 1979. Many others have themselves rejected their attitude of that time. The poster treats them all as if they had together formed the Tudeh Party of 1980.
The effect of this generalization reaches further than the individual accusations. If “the leftists” as a whole are considered untrustworthy, everything they say is considered untrustworthy too. This applies above all to their criticism of Pahlavi rule. Whoever recalls the SAVAK secret police, the torture in its prisons or the single party of 1975 then no longer needs to be answered on the substance of the objection. It is enough to label them a leftist. The criticism is not refuted but attributed to its bearer and devalued along with them. In this way, an examination of arguments becomes an assignment to camps. And the assignment replaces the examination.
This procedure is not new in the Iranian opposition, and it is not confined to one side. Some leftists, too, dismiss any criticism of their past as monarchist propaganda. In both cases the question is no longer what is true, but who is saying it.
5. The Standard Applies to Everyone
The poster itself supplies the standard by which it is to be examined. Its final line accuses the leftists of giving others moral lessons and exempting themselves. This accusation rests on a principle that Immanuel Kant, one of the greatest thinkers of modern times, made the touchstone of all morality: “Act only in accordance with that maxim through which you can at the same time will that it become a universal law” (Kant, Groundwork of the Metaphysics of Morals (1785), AA IV, 421). A standard that I apply to others must also apply to me. Otherwise it is not a standard but a weapon.
The same thinker called his time an age of criticism, “to which everything must submit” (Kant, Critique of Pure Reason (1781), A xi, note). Criticism here does not mean condemning others. Criticism means examining, and first of all examining one’s own judgements and claims. A criticism that exempts one’s own camp is, in this sense, no criticism.
Whoever wants to apply this standard to Pahlavism needs knowledge of the history it invokes. This is precisely what many young Iranians who did not experience the Pahlavi era lack. That is why, for each of the eight accusations, the history by which it can be tested is also brought in.
6. The Accusations One by One
For each of the eight accusations, the first question is what is true about it. The second is whether it hits Pahlavism, in whose name it is made, just as hard. This counter-check is not a mere “you too”. It does not excuse the mistakes of the Left. It only shows whether the standard applies to everyone.
Talking about the people and deciding over the people: this accusation is deserved by the part of the Left that, after 1979, supported the new regime in the name of the “masses”. But it hits Pahlavism just as much. Pahlavi rule began in February 1921 with a coup. The officer Reza Khan marched into Tehran with his Cossack Brigade, with the support of British officers. In 1925 parliament deposed the Qajar dynasty, and in 1926 he was crowned Reza Shah. After that, parliament became an appendage of the court. For decades the regime ruled in the name of the people without letting them vote freely. And today Pahlavism has declared an heir to the throne the leader of the transition, although nobody has elected him. For him, the cheers on the streets of exile replace an election.
Talking about freedom and not tolerating any dissenting voice: part of the Left persecuted dissenting voices as “counter-revolution” or approved of their persecution. But Pahlavi rule persecuted dissenting voices from the very beginning. Under Reza Shah the press was censored. Opponents and even close followers died in custody or were murdered. His former court minister Teymurtash died in prison in 1933. The member of parliament Modarres, who had opposed him in parliament, was murdered in exile in 1937. The poet Farrokhi Yazdi died in prison in 1939. Under his son Mohammad Reza Shah there was a period of greater openness after 1941. But as early as 1949 the Tudeh Party was banned. After the coup of 1953 the National Front was suppressed, and dozens of Tudeh officers were executed. From then on the regime no longer allowed any independent parties. In 1957 the SAVAK secret police was founded. In the same year the Shah had two parties founded whose leaders he chose himself. One was to govern, the other to play a loyal opposition. Popularly they were called the “Yes” party and the “Yes, sir” party. In 1975 the regime even dissolved its own parties: the ruling Iran-e Novin Party, which in 1963 had replaced the first of the two, and the Mardom Party. Their place was taken by the single party “Rastakhiz”. The Shah declared that whoever did not want to join it belonged in prison or could leave the country. SAVAK persecuted and tortured opponents of every orientation, leftists as well as believers and liberals. Amnesty International at that time counted the regime among the worst violators of human rights in the world (Amnesty International, Briefing: Iran, November 1976).
Talking about justice and wanting privileges for oneself: in the states of “actually existing socialism” a stratum of functionaries with its own privileges did indeed develop. But Reza Shah, too, became the largest landowner in the country. Under his son, the court and the families close to it enriched themselves from oil revenues. Access to licences, loans and contracts depended on closeness to the court. In 1971 the court celebrated 2,500 years of the monarchy at Persepolis with foreign heads of state. In a country with many poor people, the extravagance was perceived as a mockery. Privileges are nothing peculiar to the Left. They develop wherever power balances are very unequal and no independent public sphere controls the powerful.
Talking about workers and the poor and prescribing remedies that increase poverty: this accusation deserves a closer examination, because an economic-policy position is hidden in it. It is true that planned economies on the Soviet model failed. It is also true that the nationalizations after 1979, which parts of the Left demanded just as the Islamists did, produced a cumbersome state economy. Its enterprises and the religious foundations today serve above all the rulers and their favourites.
From this failure, however, the economic liberalism that many Pahlavists adhere to draws a false conclusion. It declares the market the only way out of poverty and everything that goes beyond it “left-wing” politics. In this way the welfare state, too, is rejected as left-wing. This contradicts history. The first state social insurance schemes were introduced in Germany in the 1880s by the conservative Chancellor Bismarck. The social market economy of the Federal Republic was designed by liberal and Christian Democratic economists and politicians, not by socialists. The Basic Law states: “The Federal Republic of Germany is a democratic and social federal state” (Basic Law, Article 20(1)). And it states: “Property entails obligations. Its use shall also serve the public good” (Basic Law, Article 14(2)).
Economic liberalism passes over this tie between property and the public good. It treats property as if it stood outside the mutual reliances and dependencies in which people live. But no property is acquired or maintained without the work of others, without public order, roads, schools and courts. Whoever benefits from these bears responsibility for the conditions that make that benefit possible.
Here too, the standard applies to everyone. Pahlavi rule itself was no market without a state. Through multi-year development plans it pursued state-directed development that lived on oil revenues. In 1963 the Shah proclaimed the “White Revolution”. It included land reform, the vote for women, the Literacy Corps and workers’ participation in company profits. And in 1975 Iran under the Shah ratified the International Covenant on Economic, Social and Cultural Rights. This covenant obliges states to respect the right to social security, to work and to an adequate standard of living. Whoever rejects the welfare state today as left-wing thus also rejects part of their own history. At the same time, Pahlavi rule too prescribed remedies that made many poor people poorer. After 1973 oil revenues multiplied. The money flowed into large projects and into arms. Prices rose, millions of people moved from the countryside into the slums of the cities, and inequality between rich and poor grew.
The question is therefore not market or state. The question is how people can master the constraints of their own nature, that is, how they provide themselves with water, food, housing and work. Poor people have very slight chances of control over these constraints. That is why they are also more at the mercy of the constraints that others exert on them. Whoever is hungry cannot choose freely. Democratic politics, as the democratic establishment and management of the general intra-state and inter-state conditions of the reproduction of society, therefore requires both. It needs a market that protects property and rewards achievement. And it needs a welfare state that shifts the power balances in favour of the less powerful, so that freedom does not remain the privilege of a few.
Talking about critical thinking and taking sides instead of thinking: the poster itself refutes this accusation. It gives reasons for none of its assertions. It cites no evidence and distinguishes no currents. It takes sides instead of thinking. Certainly there are leftists who mistake slogans for analysis. But whoever deplores this shortcoming should not repeat it in poster form.
Criticizing everything and everyone and covering up one’s own mistakes: this accusation, too, hits a part of the Left that for a long time kept silent about its support for the new regime after 1979. But Pahlavism covers up the mistakes of Pahlavi rule to this day. On social media, pictures and films from the Pahlavi era circulate under the title “Time Tunnel” (Tunel-e Zaman). They show the Trans-Iranian Railway, the University of Tehran, women’s suffrage and land reform. These achievements are real. But their price, which is discussed under each of these accusations, is left out. The “Time Tunnel” falsifies history not through false information but through omission. The propaganda of the “Islamic Republic” shows only the crimes of that time, the “Time Tunnel” only its achievements. Young people who did not experience that time and who reject one lie therefore easily believe the opposite one.
Talking about peace and justifying revolutionary violence: the armed struggle of left-wing groups in the 1970s was defended by them as just, and this justification deserves criticism. But both Pahlavi Shahs owed their rule to a violent intervention. The first came to power through the coup of 1921. The second came to the throne in 1941, after British and Soviet troops had occupied Iran and forced his father to abdicate. He kept the throne through the coup of August 1953. At that time the government of Prime Minister Mossadegh, who had pushed through the nationalization of the oil industry in 1951, was overthrown. The coup had been organized by the American and British intelligence services. The CIA itself acknowledged its role in declassified documents in 2013. The regime also used violence against its own people. In 1935 it had a protest against the new dress codes in the Goharshad Mosque in Mashhad put down by force of arms, with many dead. In June 1963 it bloodily suppressed protests in Tehran and other cities. On 8 September 1978 the military fired into a crowd of demonstrators in Tehran’s Jaleh Square. That day went down in history as “Black Friday”. And on 28 February 2026 Reza Pahlavi welcomed the American and Israeli attacks on Iran as a “humanitarian intervention” and declared that the promised help had now arrived. Whoever celebrates foreign bombs falling on their own country as help justifies violence when it serves their own ends.
Talking about scientific truth and denying the failure of socialism: whoever refuses to take note of the failure of state socialism really does confuse faith with science. But the same applies to whoever refuses to take note of the failure of Pahlavi rule. A regime that had the largest oil revenues in its history, a large army and an omnipresent secret police collapsed within a year. In January 1979 the Shah left the country. Whoever blames this only on conspiracies and ingratitude is equally refusing to face reality.
The counter-check thus yields a clear picture. Not a single one of the eight accusations hits only the Left. Each hits attitudes that are widespread in Iran across the camps. And most of them hit Pahlavism at least as much as the Left.
7. What Cannot Be Offset
Conversely, the mistakes of part of the Left do not justify many Pahlavists’ refusal to learn. Mistakes cannot be offset against one another. Whoever points to the failings of others in order not to have to examine their own has learned nothing from either.
This refusal to learn shows most clearly in the way the revolution of 1979 is treated. For Pahlavism, it was the work of leftists, clerics, foreign powers and an ungrateful people who did not know what freedom is. What is left out of the picture is how Pahlavi rule itself contributed to this revolution. Its modernization from above brought millions of people into the cities. It produced a new educated middle class. These people lived in longer chains of mutual reliances and dependencies than their parents. As a result, the power balances shifted in favour of those who had previously been less powerful, and their demands for a say grew. But the regime denied them any political participation. It allowed no independent parties, in 1975 even dissolved its own two parties, suppressed the trade unions and left the field of organization to the mosques. The revolution was also an unintended consequence of this modernization without political participation.
Whoever blames others for these unintended consequences of their own politics is projecting. They see in others what they do not want to see in themselves. And they cannot learn anything from history, because they tell it only as a history of other people’s guilt. That is why Pahlavism wants to repeat the same modernization from above with Reza Pahlavi. Once again one person at the top is to steer the transition. Once again experts are to draw up plans for the country on which the citizens have had no say. Once again political participation is to wait until order has been established. This is the repetition of a mistake that has already ended in revolution once before.
Gravest of all is the welcoming of the war. Article 2(4) of the Charter of the United Nations prohibits the threat or use of force against the territorial integrity or political independence of any state. There are only two exceptions. Under Article 51 a state may defend itself against an armed attack. And under Chapter VII the Security Council may decide on military measures. International law does not recognize a military “humanitarian intervention” without a decision of the Security Council. The responsibility to protect, which the General Assembly recognized in 2005, also refers expressly to the Security Council. Whoever welcomes a war of aggression against their own country as liberation invokes the people and at the same time accepts the destruction of its livelihoods. Here the very thing the poster accuses the leftists of is repeated: deciding over the people in the name of the people and justifying violence when it serves one’s own ends.
8. Two Camps, One Shortcoming
Two attitudes thus confront each other, each the mirror image of the other. One says: the leftists are to blame for everything, and whoever criticizes Pahlavism is a leftist. The other says: the Pahlavists are to blame for everything, and whoever criticizes the Left is a monarchist. Both have a kernel of truth. The first recalls the failings of the Left after 1979. The second recalls the failings of Pahlavi rule and the welcoming of the war. But both turn this kernel into a weapon against the others and a shield for themselves.
The shortcoming is the same in both cases. Both examine only the others. Both assign arguments to camps instead of examining them. And both are expressions of the same social habitus, which has developed in Iran over generations. Within it, people have learned that the blame always lies with others.
Both attitudes can be overcome only by a standard that applies to everyone. It requires criticizing attitudes and actions, not camps. It requires examining one’s own past with the same rigour as that of others. And it requires measuring a criticism by its content and not by the origin of the person who makes it. That is the republican attitude. It is neither left nor right. It is the attitude of citizens who recognize one another as equals and therefore let the same rules apply to everyone.
9. What Follows for the Democratic Opposition
Some conclusions can be drawn from this example that reach beyond the occasion.
First, all criticism begins with one’s own attitude. An opposition that wants to be a democratic alternative to the “Islamic Republic” must show that it deals with its own past differently from the way the rulers deal with theirs. This applies to the leftists who supported the new regime in 1979. And it applies to the Pahlavists who deny the failings of the old regime to this day.
Second, the opposition must tell the young generation both sides of history. Whoever keeps silent about the achievements makes the rulers’ propaganda credible. Whoever keeps silent about the price prepares the way for its repetition. Only a history that shows both makes it possible to learn from it.
Third, arguments must be examined according to their content, not according to the origin of those who make them. Whether an objection to Pahlavism comes from a leftist or a liberal does not change whether it is true. The same applies to an objection to the Left. Whoever proceeds otherwise turns political debate into a struggle between camps in which there are only winners and losers.
Fourth, overcoming the authoritarian social habitus is a common task, because it is not a property of others alone. It cannot be decreed and it cannot be abolished. It can only be unlearned and relearned, in the family, at school, in organizations and in political debate itself. Every debate in which opponents treat one another as equals is a piece of this relearning.
Fifth, the opposition needs a concept of politics by which all camps can be measured. Democratic politics is the democratic establishment and management of the general intra-state and inter-state conditions of the reproduction of society. Measured against this concept, any politics that decides over citizens instead of with them fails. Any politics that leaves the poor to the market alone fails. And any politics that passes off a war against one’s own country as a path to freedom fails.
And sixth, the poster’s conclusion is right, only in a different sense from the one intended. Moral lessons for others and exemption from everything for oneself: that is indeed the hallmark of an attitude that has no future. But it is not the hallmark of the Left. It is the hallmark of any politics that will not apply to itself the standard it applies to others.
Glossary
Agitation. Agitation is a form of political speech that seeks to produce a feeling against an opponent. It strings assertions together instead of giving reasons for them, and so dispenses with any examination.
Drag effect of the social habitus. The drag effect of the social habitus is the effect of the lagging behind of the social habitus. Outdated attitudes steer people’s actions against their own present goals.
Economic liberalism. Economic liberalism is a view according to which the market should order the economy with as little state intervention as possible. In its one-sided form it rejects the welfare state.
Figurations. Figurations are the webs of mutual reliances and dependencies that people form with one another. People, with their feeling and knowing, are part of the figurations that they form with one another.
Generalizability. Generalizability is the standard according to which a principle can count as moral only if it can apply to everyone, including the person who sets it up.
Humanitarian intervention. Humanitarian intervention is an intervention in the affairs of another state on the grounds of protecting people from serious crimes or great need. It ranges from diplomatic pressure, targeted sanctions and relief supplies to military intervention. Non-military forms do not fall under the prohibition of the use of force. A military intervention without a decision of the Security Council is not permitted under current international law.
Lagging behind of the social habitus. The lagging behind of the social habitus describes the fact that, as a rule, the social habitus changes more slowly than the figurations that people form with one another.
Modernization from above. Modernization from above is an economic and social transformation that a regime imposes without the political participation of the citizens.
Pars pro toto. Pars pro toto means “a part for the whole”. It denotes a generalization that attributes the attitudes of some members of a group to all its members.
Politics. Democratic politics is the democratic establishment and management of the general intra-state and inter-state conditions of the reproduction of society.
Power balances. Power balances are the more or less stable but changeable relations of mutual dependencies of people as individuals and groups. Power is not a possession but a property of relationships.
Prohibition of the use of force. The prohibition of the use of force in the Charter of the United Nations (Article 2(4)) forbids the threat or use of force against other states. The only exceptions are self-defence against an armed attack (Article 51) and measures decided by the Security Council (Chapter VII).
Projection. Projection is the displacement of one’s own faults or traits onto others. One sees in others what one does not want to see in oneself.
Social habitus. The social habitus is the second nature that people acquire in the figurations they form with one another. As a predisposition, it guides their perceiving, feeling and acting before they consciously decide.
Social obligation of property. The social obligation of property is the principle that property not only confers rights but also entails obligations. Its use shall also serve the public good.
Unintended consequences. Unintended consequences are effects of action that none of the actors intended. They arise from the dynamics of the interplay of many people in their mutual dependencies.
Welfare state. The welfare state is a state that protects citizens against illness, old age, accidents and unemployment and ensures a balance between rich and poor. It institutionally shifts the power balances in favour of the less powerful.
Sources
Immanuel Kant: Critique of Pure Reason (1781), Preface to the first edition, Academy Edition vol. IV; English: trans. Paul Guyer and Allen W. Wood, Cambridge: Cambridge University Press 1998.
Immanuel Kant: Groundwork of the Metaphysics of Morals (1785), Academy Edition vol. IV, pp. 385–463; English: trans. Mary Gregor, Cambridge: Cambridge University Press 1997.
Charter of the United Nations (1945), Article 2(4), Article 51 and Chapter VII.
United Nations General Assembly: 2005 World Summit Outcome, Resolution 60/1, paragraphs 138–139.
International Covenant on Economic, Social and Cultural Rights (1966), ratified by Iran on 24 June 1975.
Basic Law for the Federal Republic of Germany (1949), Articles 14 and 20.
Amnesty International: Briefing: Iran, London, November 1976.
Ervand Abrahamian: Iran Between Two Revolutions, Princeton: Princeton University Press 1982.
Central Intelligence Agency: declassified documents on the 1953 coup, published by the National Security Archive, Washington, August 2013.
Norbert Elias: The Civilizing Process, trans. Edmund Jephcott, rev. ed. by Eric Dunning, Johan Goudsblom and Stephen Mennell, Oxford: Blackwell 2000 (German: Über den Prozeß der Zivilisation (1939), 2 vols., Frankfurt am Main: Suhrkamp 1976).
Norbert Elias and John L. Scotson: The Established and the Outsiders, London: Frank Cass 1965 (German: Etablierte und Außenseiter, Frankfurt am Main: Suhrkamp 1990).
Dawud Gholamasad: Iran — Die Entstehung der Islamischen Revolution [Iran — The Emergence of the Islamic Revolution], Hamburg: Junius 1985.
Reza Pahlavi: Statement of 28 February 2026, reported in “Exiled crown prince calls on Iranian people to ‘finish the job’, cheers Trump’s ‘humanitarian intervention’”, Fox News, 28 February 2026.
Djamchid Assadi: Poster “تناقضهای چپگرایی” (“The Contradictions of Being Left-Wing”), Facebook, 5 November 2026.
Hanover, 5 November 2026
https://gholamasad.jimdofree.com/kontakt/
