به لطافت و سبكي نسيم مي مانست در گفتار و نوشتار
به صفا و جلوه زيباي زلال رود بهاران مي ماند وقتي كه قصه اش را مي خواندي
وقتي كه در كنارش مي نشستي. لبخندي پرمهر بر سيمايش مي درخشيد. ديدگان درشت سياهش سخن مي گفت و زبانش با آن ته لهجه شيرازي تو را به دور دست ها می برد..به سرزمین شعر و شادی .. به شیراز دیار حافظ و سعدی ..به کوچه باغ ها ی قصرالدشت که در بهار بوی بهار نارنجش مستت می کرد …. سخنش ساده بود و صادق و صميمي. آنچنان مي نوشت كه سخن مي گفت. خزينه خاطره هايش گسترده بود و عميق و تا روزهاي آخر همه چيز را به ياد داشت. وقتی که در کنار او بودی سنگ باصبورت بود ..سفره دل را که می گشودی با آوای آرامش آرامت می کر د ..هر کس مشکلی داشت در خانه اش وخا نه دلش باز بود . به برکت آشنایان فراوانی که داشت ..بیماری رابه پزشکی معرفی می کرد..برای بیکاری کاری می یافت ..شاعری را به ناشری.. قصه گویی را به مجله ای .. سکه هایی که نصیبش شد به دختر شاعری و پسر داستان نویسی بخشید
هميشه در خدمت مردمي بود كه دوست شان داشت به دمي يا درمي يا قلمي يا قدمي. مي گفت
–خيلي از قهرمان هاي قصه هايم زنده اند. روزها با جلال در خيابان ها قدم مي زديم. كسي را كه از روبه رو مي ديديم جلال مي گفت: سيمين قصه زندگيش را بگو و من نگاهي به چهره رهگذر مي كردم و از راه رفتنش قصه يي مي ساختم. روزي گفتم
سيمين خانم شايد دكتر عبدالله سووشون پدرتان باشد؟… شايد زري خود شما؟ و شايد يوسف جلال؟… برقي در چشمان پرمهرش درخشيد و گفت
سووشون را قبل از چاپ جلال خواند و گفت:
_عيال ما را كه در اين قصه كشته ای
يك بار بخشي از كوه سرگردان را برايم خو اند. همراه با آواي آرامش. انگشت هاي كشيده اش هم تكان مي خورد. به جايي رسيد، صدايش لرزيد، بغضي كرد، اشكي كه بر عينكش روان بود را پاك كرد و گفت بس است. اين تكه را بر اي لي لي هم خو انده ام تا همين جا… ساكت شد. گفتم سيمين خانم نشرش دهيد… گفت باشد به وقتش قصه هاي بلندش به غزل حافظ مي ما ند و به قالي ايراني.
از دايره يي كوچك شروع مي شد و گسترش مي يافت. وحدتي در كثرت و قصه هاي كوتاهش به مينياتور مي ماند. همه چيز به ظرافت در جاي خود زيبايي و جمال در زندگي اش و داستان هايش موج مي زد. تز دكترايش علم الجمال در ادب پارسي بود اما آخرين داستان هاي معاصر را هم مي خواند، چه ايراني و چه خارجي. از رم که به تهر ان امد م به دیدار ش رفتم گفتم که کا ر تر جمه شهر ی چو ن بهشت تما م شد .خو شحا ل شد . از آلبرتو موراويا پرسيد و كارهاي تازه اش و حكايت ديدارش با جلال و بهمن محصص با او را به زيبايي برايم ترسيم كرد.حتی رنگ مبل وپرده اتا قش را از پس سال ها ی دور ودراز هنوز به یا دداشت .. وقتي كه ديدارم را با او برايش گفتم و كتاب تازه منشي و همسر جوانش را.. گفت ترجمه اش كن.
چند تصویر بالای سرش بود… تصویری از مولا علی نشسته بر زمین… عکسی خندان از یل و قهرمان جسم و جان غلامرضا تختی.. و کارت تبریکی قدیمی از عید نوروز مزین به چهره امیرکبیر و دکتر محمد مصدق و شعری در زیر آن که…
هنوز منتظر آنیم تا ز گرمابه
برون بیاید آن آفتاب عالمتاب
می گفت من و جلال در ایام عید این کارت ها را بر ای دوستان و آشنایان می فرستادیم
شايد راز ماندگاري او در اين بود كه خودش بود. نقابي به چهره نزد. به ادب كهن چيره بود و در هنر و ادب معاصر خبره. روزي خواست كه يادداشت هاي پراكنده اش را گرد آورم و كار نظارت بر نشر چند كتابش را کتبا به من سپرد….
چهارشنبه17 اسفند. به رسم شيرازي ها شيريني محلي برايم فرستاد … تلفن زدم. صداي خسته يي داشت… سپاسگزاري كردم و به شوخي گفتم مي آمدم به خانه تان شيريني مي خورديم. راضي به زحمت تان نبوديم… گفت:
_شيريني ها را عيدي ببر براي بچه هايت در رم و بگو خاله سيمين فرستاده است… گفتم كه 40 طوطي بالاخره درآمد… قشنگ شده. خوشحال شد… سرباز شكلاتي و رمز موفق زيستن هم دارد حروفچيني مي شود…
يك باره گفت: بيا ببينمت… هميشه مي گفت كي مي آيي؟ ساكت شدم و گفتم حتما جمعه مي آيم…« بيا ببينمت» را بار آخر از مادرم شنيدم… هميشه مادرمهربانم مي گفت كي مي آيي و آخرين سخنش اين بود بيا ببينمت و من هنگامي از رم به تهران آمدم كه ان تجسم ماندگا ر مهر پرواز كرده بود.
صبح جمعه به خانه سيمين رفتم. چند تن بيشتر نبوديم. مثل آخرين جشن سالروزش… سيمين نبود… نه او بود. او مانده بود به روزگاران. او ماند
از: روزنامه اعتماد- پنج شنبه22 اسفند ماه
